fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Z

Z

رفتن به کانال در Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
924
مشترکین
-2824 ساعت
-547 روز
-12830 روز
آرشیو پست ها
Z
918
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار نمی‌دانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد چراغِ خانه کم‌سو شد، نفس در سینه سنگین شد صدای خنده‌ها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد نه دیدم چهره‌اش هرگز، نه دانستم کجا زاید فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید فراقِ سردِ شب‌هایم، نهایت ریشه کرد اینجا به روحِ مرده‌م دستی، بداد و تیشه کرد اینجا

Z
918
جاده هرچه بیشتر کش می‌آمد، شهر بیشتر پشت سرشان جا می‌ماند و درخت‌ها، یکی‌یکی، جای ساختمان‌ها را می‌گرفتند. باد، بوی باران و برگ‌های خیس را به صورتش می‌کوبید و رفته‌رفته، اصالت جانشین تکنولوژی می‌شد؛ گویی جهان، لایه‌های ساخته‌ی دست آدمی را کنار می‌زد تا دوباره خودش را نشان دهد. صدای خنده فضای ماشین را پر کرد. لبخندی بر لبش نشست؛ غرق در زیبایی لحظه‌ای بود که در کنار کسانی می‌گذشت که خونش با خونشان یکی بود. پشت شیشه، جاده در مه گم می‌شد و آنها همچنان می‌رفتند. درخت‌ها، یکی‌یکی، شاخه‌هایشان را به سویشان خم می‌کردند و دورتر، افق آسمان در پهنه‌ی آب محو می‌شد؛ چنان که دیگر نمی‌شد گفت دریا از کجا آغاز شده و پایان آسمان کجاست...

Z
918
دلی بود و هزاران راز در او ولی گم کرده بود آواز در او هر آن احساسی آمد سوی جانش خرد بنشست و پرسید از نشانش چنان با عقل خود دیوار چیدش که حتی درد را از خود بریدش زمانی با خودش در عمق و تنها میانِ آن خرد گم کرده شب‌ها به فکرِ راهِ آبادی و آزاد به کوری نیست آزادی به آباد

Z
918
تمام بعداز ظهر را درون باغ گل‌های یاس دنبال پروانه‌ای دوید؛ از روی جوی پرید و حتی وقتی پروانه به جای گل اشتباهی بر شاخه‌ی درختی نشست، بیخیالش نشد؛ وقتی نشست،پسرک ایستاد و با چشمان درشتش از لابه‌لای برگ‌های انبوه درخت به سفیدی بال‌های او خیره شد. انگار بزرگ‌ترین جایزه‌ دنیا روبه‌رویش نشسته باشد. پروانه پرید، دوباره به دنبالش شروع به دویدن کرد. فارغ ز غوغای جهان. پایش به سنگی گیر کرد و محکم روی زمین افتاد، نشست و بی‌توجه به زخم روی زانوهایش ایستاد. لحظه‌ای مکث کرد، پروانه را ندید. به سرعت اطراف را نگاه کرد. باز هم چیزی ندید. ابروهایش را در هم کشید و دستش را سایه‌بان چشم‌هایش کرد. یک‌بار به سمت باغ نگاه کرد، یک‌بار به آسمان. هیچ‌جا نبود. چند قدم جلو رفت، بعد برگشت و همان جایی که افتاده بود را نگاه کرد؛ شاید پروانه همان نزدیکی منتظرش مانده باشد. باد آرامی از میان یاس‌ها گذشت و چند گل سفید را تکان داد. پسرک دوباره دنبال سفیدیِ بالی میان گلبرگ‌ها گشت، اما چیزی پیدا نکرد. چند ثانیه همان‌جا ماند. بعد سنگ کوچکی برداشت و به جوی انداخت. صدای «چلپ» کوچکی بلند شد و صورتش دوباره باز شد. انگار یادش افتاده بود کارهای مهم‌تری هم دارد. زانوهای خاکی‌اش را با دست پاک کرد، از روی جوی پرید و به سمت خانه دوید؛ جایی که توپ قرمزش از صبح کنار دیوار منتظرش مانده بود.

Z
918
شبی دیدم جهانی خفته در خوابِ پریشانی که می‌بارید از دیوارهایش بوی ویرانی در آنجا چشمه‌ای بود و لبِ آن کاسه‌ای خالی کنارش مردی و در دست او پیمانه‌ای خالی به هر کویی چراغی بود، اما شعله‌ها سردند تمامِ پنجره‌‌ها روشن، صاحبخانه‌ها مردند صدایم کرد عمقی که نمی‌دانست پایانش و من دیدم خودم را گم‌شده در پیچِ دامانش گمان کردم که آن شهر از نخستین روز بیمار است ولی دیدم که هر زخمی، نشانِ کارِ دیوار است

Z
918
شبی دیدم جهانی خفته در خوابِ پریشانی که می‌بارید از دیوارهایش بوی ویرانی در آنجا چشمه‌ای بود و لبِ آن کاسه‌ای خالی کنارش مردی و در دست او پیمانه‌ای خالی به هر کویی چراغی بود، اما شعله‌ها سردند تمامِ پنجره‌‌ها روشن، صاحبخانه‌ها مردند صدایم کرد عمقی که نمی‌دانست پایانش و من دیدم خودم را گم‌شده در پیچِ دامانش گمان کردم که آن شهر از نخستین روز بیمار است ولی دیدم که هر زخمی، نشانِ کارِ دیوار است

Z
918
Repost from N/a
عزیزکم ما همه بازماندگانی داغداریم؛ اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند. جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم. روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند. آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان

Z
918
دو تا موند، تکمیل بشن همه رو بذارم

Z
918
در آینه‌ی آب چو مهتاب تو را دید از خویش برید و همه اوصاف رها کرد در جلوه‌ی حسن تو چنان گشت حقیرش کز شرم نهان گشت و سپس مدح و ثنا کرد

Z
918
نور از میان پرده‌های نیمه‌ کشیده به اتاق هجوم می‌آورد؛ نه آن‌قدر قوی بود که همه چیز را آشکار کند، نه به قدری ناتوان که چیزی در تاریکی گم شود. روی سطح چوبی میز، خراشی بلند بود، ستون نور دستان خراش را با دستانش پر کرده بود و ذرات غبار درون آن آرم می‌رقصیدند. کمی آن‌طرف‌تر روی میز، زندان کوچکی بود. زندانی چنان بی‌رحم که معلوم نیست کدام قاضی‌ای آن را برای این موجود لطیف حکم کرده بود. قطرات آب از روی برگ‌هایش آرام پایین می‌آمدند و سطح چوبی میز را تَر می‌کردند. بلند شد و پنجره‌ها را باز کرد. چیزی در بیرون منتظر نبود که فضای داخل را بشکند، همچنان تاریکی با سکوت سنگینش برآنجا سلطه داشت. دستی روی خراش میز کشید و از لابه‌لای پرده‌ها به بیرون نگاه کرد؛ احساس خرسندی نداشت. به فنجانی که روی لبه‌ی میز بود نگاهی انداخت و آن را برداشت. چندین قطره‌ی تیره‌ی آن میز را در آغوش کشیده بودند. مسیر قطرات را دنبال کرد تا به مقصدشان برسد. چندین ورق که درحال سیاه شدن بودند. قلبش تند می‌زد و نفس‌هایش سنگین بود، انگار صفحات برایش یادآور چیزی بودند. دستش را به سمت صفحات برد ولی در نیمه‌ی راه متوقف شد. به سرعت دستش را برگرداند. نگاهی درون فنجان انداخت، جز تیرگی ندید. قلبش تندتر می‌زد. نمی‌دانست از چه فرار می‌کند، اما هرچه بود، به دنبال او بود.

Z
918
Repost from N/a
بعضی حس‌ها ترجمه ندارن. فقط یه کلمه دارن که بومی همون زبانه. پرتغالی‌ها گفتن 𝘚𝘢𝘶𝘥𝘢𝘥𝘦. گیلڪی‌ها گفتن تـاسـیـان. هر دو یعنی: دلتنگی برای کسی که رفته، و هنوز حضورش تو هوا مونده. غمی که گاهی حتی قشنگه، چون یادت می‌ندازه چقدر دوستش داشتے.

Z
918
تکرار قافیه مورد قبول هست یا نه؟

Z
918
کمک می‌کنید؟

Z
918
چه چیزی‌ست که نخست، چون شراره‌ای بی‌خبر در جان آدمی می‌افتد و جهان را برای لحظه‌ای از شکل همیشگی‌اش می‌اندازد؟ شاید تنها شوری‌ست که می‌آید و می‌سوزاند و روزی آرام می‌گیرد. البته انتظاری از آنچه در ماهیت انسان است نیست. اما آنچه پس از خاموشی این آتش هنوز در دل می‌ماند، دیگر از جنس شعله نیست؛ چیزی‌ست آرام‌ و عمیق‌‌تر. چیزی که برای بودنش نیازی به هیجان نیست. شاید فرق میان این دو در همین باشد: یکی آدمی را بی‌اختیار و وابسته به تحولات زیستی به سوی دیگری می‌کشاند و آن‌یک حتی وقتی تمام بهانه‌ها تمام شده‌اند، هنوز دلیلی برای ماندن می‌سازد.

Z
918
(خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل) روزی ز خزان آید و آخر برود آن در پشتِ همه ماتم و شیون برسد زود فصلی که شود شاد در آن هر دل و هر جان

Z
918
میان من و جهان، مرزی‌ست به نازکی یک سکوت؛ همین‌قدر نزدیک، همین‌قدر دست نیافتنی. مرا از آنچه بر من نشسته بود شناختند، رنگ صورتم و خطوطی که سال‌ها بی‌آنکه بخواهم بر من قانون نوشتند. آدمی تمام عمر چهره‌ای برای جهان می‌سازد و روزی که تنها می‌شود، در آینه می‌ماند و نمی‌داند کدام یک واقعا خودش بوده‌ست.

Z
918
وطَنم غرقِ خونْ است! غرقِ دَرد و رَنج.... ایرانْ خانم لباس مِشکی عَزا تَن کرده آخر می دانی؟ عَزادار است.... عَزادار و داغدارِ از دست دادن هِزاران فِرزندش... آغوشَش و دامانَش پر از خونْ است تا کِی چِنین است؟! تا کِی وطَنم غرقِ خونْ است؟! تا کی جوانان در اوج جوانی و آرزو به کامِ مَرگ می روند؟! به راستی کهِ... تا کِی ایرانْ خانم باید اَشک بِریزد؟!
#J

Z
918
چون تو رفتی، نفسی از دلِ بی‌تابم رفت غرقِ مِی گشتم و از دست، سرانجامم رفت ای صنم، جامِ دگر ده، که در این شامِ فراق هرچه جز یادِ تو بود، از دلِ ناکامم رفت شمعِ جان سوخت و خاکسترِ امیدم ماند روشنی از شبِ آن چشمِ سیه‌فامم رفت ساقیا باده بده، عقل ز من رخت کشید هرچه اندیشه به جز او، ز افکارم رفت گفتم از یاد برم نقش رخش، ممکن نیست؛ تا قلم بر ورق آمد، همه پیمانم رفت

Z
918
این پست + این پست فور کنین تا بر اساس وایب‌ چنل‌تون سه تا کلمه حدس بزنم. داخل بات بگین چقدر درست گفتم.
فور پست‌ها، جوین بودن و ری‌اکت واجبه رفقا. پرایوت‌ها هم داخل بات تگ بدن.
- تا وقتی خط بخوره

Z
918
نه خورشید از درنگ خویش آگاه نه سایه از غروب نازنینش جهان در اوج بودن در میابد که پایان است، آغاز یقینش رسیدن را اگر پایان بداریم چه فرقی می‌کند ماندن، چه رفتن؟ بدین‌جا تا نهایت هم دویدیم که حاصل در چه بود از این دویدن؟