Z
前往频道在 Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
显示更多未指定国家未指定类别
1 352
订阅者
-1624 小时
-1477 天
+1630 天
帖子存档
1 351
https://t.me/World_Z088/6628
اون فرد هم خیلی مقاوم شجاع و متفاوته برای من فکر میکنم تعبیر درستی بود
1 351
کسانی که اهل داستان،متن،شعر و به طور کلی ادبیات و هنر هستند. نسیمی هستند در میان کوهها.
استوار و لطیف برای رسیدن به خبری خوش.
1 351
https://t.me/World_Z088/6627
نسیم این اسم تو زندگی من مربوط به یه عزیزترینی هست برای همین خیلی وقتا خواه و ناخواه تو حرفام و متنام ازش گفته میشه
1 351
شعر که نیست ولی یکی از زیباترین متونی است که تابه حال خوندم…
در فکر شبی هستم
آری آن شب که بسی ژرف نوشت
قلمم را گویم
به عمیقیِ همان زخم بلند
که برید
زندگانی مرا در بر خویش
قلمم هیچ نداشت
جوهری تیره و سرد
هیچ خونی در رگ
خشک چون اشک به چشم
قلمم تنها بود
همچون آن لاله که در سردِ زمستان پلید
در بر باد عجیب
میرود تا به زمانی برسد
آری او در پی آن است که به راهی برسد
بی قراری گلی در بر آن باد مهیب
لرز انداخت به اندام قلم
قلمی در بر کاغذ رقصید
ز برای مدد لالهی غم
آری آن لاله رسید
به سَرِ قلهی آن کوه بلند
ریشه کرد ، ریشه کرد در بر آن خاک نَژَند
بر فراز دل پر سودایش
طعم این زندگی بیمعنی
در شبی را که ز بالین زمین
شمعی از مجمع شمعان سپید
در پی صبح امید
سوخت و از سوختن شمع
شبپرهی زیبای دل دشت خموش
بر فراز شعلهی بیجان او
جان فدا کرد و نهایت
شمع ماند
شمع بود آخر که از دوری آن دوست عزیز
به تمنای وصالی خوشتر
تا خود صبح گریست
من شدم قاتل آن شبپرهها
با پَری ، به سبک بالی آن جغد سیاه
بنشستم به در میکدهی قوی سپید
بگرفتم ز لب جام امید
پیمانهی آن عهد کهن ، که مرا برد به دنبال ، رویای عجیب
قلمم را کشتم
شبپره زنده نشد
دفترم کز غم من سوخت ولی
شمع من زنده نشد
غرق در تاریکی ، فکر در بند عذابی سخت است
قاتلم من آری
قاتلی ؛ که چنان سرسخت است
همچنان میخندد
به امیدِ شبِ رویایی خویش
که رسد باد صبا
و رسد عطر مسافر به هوا
که بمیرم آن دم
چیستم؟ من که ندادم کیستم
پس چرا
پس چرا من ز ازل تا به عبد بگریستم؟
فهمیدم
من فقط فاصلهام
نه میان صفحات وحشی
نه اسیر دو خط از دفتر خود
که شدم من زنجیر
به لغت
به نفس
به شبی کو ندانست مرا
محرم خویش
به حرم ، به پناه دل خویشم سوگند
که منم <<مردهترین زندهی شهر>>
که منم مردهترین زندهی شهر
سایهای مانده ز یک خاطرهی دور و کبود
نه کسی نام مرا خواند شبی
نه کسی پنجرهای سمت نگاهم وا کرد
من در آیینه فقط حفرهی تاریکی خویشم که در او
مردی از جنس فراموشی محض
سالها خیره به خاموشی خویش است هنوز؛
آری آهسته بکشتند مرا
همهاش در یک شب
بدترین شب ز شبان بد عالم آن بود
که نگاهم دگری در دل او جای نداشت
کو آن شبپرهام ، که مدام
میگشت در بَرِ این شمعِ خموش
آری آن شمع منم ، که نمردم لاکن
مرگ منرا خوشتر ، ز نفسهای جدایی که دگر نیست از آن دل من
مرگِ من
نه زِ آتش
که زِ خاموش شدنِ چشمِ کسی بود که رفت
و چه آرام
فرو ریخت جهانم در خویش
بیصداتر ز غبار
رویِ تابوتِ شب افتاد دلم
من همان شمعِ غریبم
که پس از سوختنِ خود
همچنان
گرمیِ دستانِ مسافر طلبد از رخ باد
و عجب آنکه کسی
از میانِ همهی آن شبِ سرد
نفهمید چرا
نور هم
گاه از اندوه خودش میلرزد…
نور میلرزد چون
خسته از ماندنِ بیهودهی خویش است هنوز
چه تفاوت دارد
که بتابد به کجا
بر سرِ ویرانهی یک دلِ خاموش
و یا
بر لبِ پنجرهای رو به فراموشیِ صبح؟
او که هر شب
به هزاران تنِ سرد
گرمیِ لحظهایِ بودن داد
آخرش نیز
چو ما
در دلِ تاریکیِ خود گم شده است
و ندانست کسی
که چراغ
پیش از آنکه برود بر سر دار
سالها
در درونِ خویش خاموش شدهست…
و در این خاموشی
سوخت و از سوختن خویش
روشنایی آورد
روشنایی که نبودش از نور
آری آن روشنیِ گرم چراغ
پاکتر از شب من بود که بود
آری آن روشنیِ گرمِ چراغ
زادهی سوختنِ ممتدِ شب بود، نه نور
و چه بسیار دلان
که در این ظلمتِ دیرینهی سرد
روشنی را
نه ز خورشید
که ز خاکسترِ خویش آموختند
و من آن لحظه فهمیدم که سیاهی
همهاش دشمنِ روشنشدنِ آدم نیست
1 351
نمیشه گفت زیباترین شعری هست که خوندم، اما این به ذهن رسید .
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنهٔ دشمنان ، گردنیم
اگر خنجر دوستان،گُرده ایم
گواهی بخواهید ،اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
اگر دل دلیل است...، آینه های ناگهان، قیصر امین پور
1 351
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم!
1 351
زیباترین شعری که خوندید رو @World_Zbot بفرستید، من هم در پاسخ به اون حالوهوا، چند بیت یا متنی براتون مینویسم
1 351
Repost from خــلاء ؛
هرچندان که به نقد از این زندگانی بنشینی خواهی فهمید کلمات..، پیش از وجودشان مردهاند! چرا که هربار به وصفشان درآمدند در آخر به ریسمانی دل بستند که به گلویشان آویخته میشد ترجیح میدهند خودرا دار بزنند تا آنکه بگویند حقیقت این زندگی چیست از دیر باز میگویند حقیقت تلخ است اما من بازهم میگویم " حقیقت زمانی تلخ است که پس از دروغ برملا شود " مرگ حقیقتی شیرین است که اکثریت به آن دل بستند چرا که روزگار را تلخ نامیدند اما اگر تلخی این روزگار نبود هیچگاه مرگ شیرین نمیشد چرا که آدمیان به دل خوشی های زود گذر دنیا وابسته میشدند اما بگذار از غم این روزگار برایت بگویم، تلخی اش همچون قهوه اول صبح است خواب را از سر میپراند ! دل را به جستن درمیاورد و سلامتش را به خطر اندازد ، اما باز تورا به اعتیاد وا میدارد...! آری اگر همین غم نباشد نه زندگانی معنایی دارد و نه مرگ نه زیستن و نه حتی مسرت را .. اما تو بگو که پاییز و زمستان را چگونه بدون او میگذرانی؟
