Z
رفتن به کانال در Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 351
مشترکین
-824 ساعت
-1487 روز
+3230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+1 790
در 16 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 29 اوت | 0 | |||
| 28 اوت | +9 | |||
| 27 اوت | 0 | |||
| 26 اوت | 0 | |||
| 25 اوت | 0 | |||
| 24 اوت | 0 | |||
| 23 اوت | 0 | |||
| 22 اوت | 0 | |||
| 21 اوت | 0 | |||
| 20 اوت | +324 | |||
| 19 اوت | +1 | |||
| 18 اوت | 0 | |||
| 17 اوت | +2 | |||
| 16 اوت | 0 | |||
| 15 اوت | +37 | |||
| 14 اوت | 0 | |||
| 13 اوت | +1 | |||
| 12 اوت | +8 | |||
| 11 اوت | 0 | |||
| 10 اوت | 0 | |||
| 09 اوت | 0 | |||
| 08 اوت | 0 | |||
| 07 اوت | 0 | |||
| 06 اوت | 0 | |||
| 05 اوت | +70 |
پستهای کانال
| 2 | آیا این دنیا میتواند به واقعیت بپیوندد؟ | 25 |
| 3 | و آیا این دنیا میتواند به واقعیت بپیوندد؟ | 1 |
| 4 | دنیایی را تصور میکنم که در آن هیچکس با نقشهای از پیشنوشتهشده به دنیا نمیآید؛ آدمها حق دارند بپرسند، شک کنند، یاد بگیرند و مسیر خودشان را انتخاب کنند. جایی که دانستن امتیاز عدهای خاص نیست و هیچ حقیقتی آنقدر مقدس شمرده نمیشود که نتوان دربارهاش سؤال کرد. آدمها پشت چهرهای ساختگی پنهان نمیشوند و قدرت، بهجای نشستن بر گردن مردم، در خدمت آنهاست؛ هیچ دستی از دور برای سرنوشت مردمی دیگر تصمیم نمیگیرد و هیچ سرزمینی صاحب سرنوشت سرزمین دیگری نیست. در این دنیا، انسان بودن یعنی اختیار داشتن، آگاه بودن و آزادانه انتخاب کردن؛ و هیچکس برای زندگی کردن، اجازهی کسی را لازم ندارد. | 24 |
| 5 | حقیقت زمانی دیده میشه که
فقط یه نفر نخواد حقیقت رو ببینه و بفهمه | 23 |
| 6 | غرقه به خون خود تو
چه عاشقانه گفتی :
ما همه می ایستیم
تا تو ز پا نیفتی
#دیما | 22 |
| 7 | آزادی به مانند روحِ رها شده در جسمِ سنگی انسانهاست که گاه با باورهای غلط، آنچه را که میخواهند به ذهن خاموش آدمی گره میزنند
آزادی تنها به معنای نبود زنجیر نیست
بلکه در هر شاخهی ان امید و آرزو سبز میشود
اکنون میخواهم الفبای آزادی را به یاد هجرتِ پرستوهای عاشقِ این سرزمین، تک به تک هجی کنم
آزادی با حرفِ غمانگیز الف نقش خود را در برابر این طوفانِ درونی نشان میدهد
الف یادآور رنگ ابیست
آبی ؛
از خستگی ِ راهها از گرمای ِ تابستان از ازدحام ِ آدمها سخن میگوید در دل ِ ما چیزی به ِانتظار ِفصل ِدیگر نشسته است ما ادمها در ِانتظار ِ تولدی دوباره رشد خواهیم کرد
آبی تنها رنگی است که به اندازه ِغربت ِما بزرگ است
حسرت به دست آوردن دنیای ابی، دنیایی از نرسیدن ها امید برای پیدایش دوباره هر قطره از جانمان که همنوعان ما آن را به تاراج بردند
الف یادآور آشوبِ جهانست
آشوبی که صدای خونهای ریخته شده را فریاد میزند
فریادِ اشکهایی که به تمسخر گرفتند رویاهایی که در آسمانِ آبی این سرزمین رنگ باختهاند
خنجرهایی که با وقاحت تمام قلبِ بیگناهِ کودکی را هدف میگیرد که در این نقشهی روزگار آزادی را همتراز اغوشِ مادر خود میبیند
زاد زندگی را معنا میکند
زندگی که در افقهای سرد زمستان ۱۴۰۴ هیچ خورشیدی را پذیرا نشد میدانی جانکم.. من اینک در آن رنگین کمان پیر و خسته در آوایی که برمیخیزد از عشق به دنبال ردپایی از خون عزیزانم میگردم
زندگی نامهای کوتاه از شکفتن شکوفههاییست که مانع
به ثمر رسیدنشان شدند
همانهایی که دم از معرفت و امنیت میزدند و با ادعایی پوچ با قلبهایی خالی از احساس که آزادگی ما را در افکار خود به اسارت در میآورند
درون ما تفاوتهاست و زندگی زندون سرد کینههاست
قلمم خشکیده در دستم و چنان به چیستی افتادهام که هیچ پاسخی عمق این درد را به تصویر نمیکشد
زندگی تجربه ناشناختهها در دل این دنیای به ظاهر تاریکست رسم زندگی کردن را بلد نبودیم
نه که نخواستیم نگذاشتند که بدانیم
الف یادآور آهنگِ جان ماست که تو را سخت به گریه میاندازد آهنگی که از نالهی جوانانِ ما در دلِ خاک این سرزمین ریشه دواندهست
پروانهای صدایت میکند که پیلهوار آهنگی را انتظار کشیده
چگونه باور کنم مرگ فرزندی را که غریبانه در باریکهی آن کوچهی تاریک اخرین تصویر به جا مانده از آرزوهایش را در خونهای ریخته شده خود بر کف دستهایش میبیند
چگونه دردم را التیام بخشم وقتی میبینم در گورستانهای سالی که گذشت جنازههایی به خواب رفتهاند که از آن پس اشکهای مادرانشان مزار سرد آنها را آبیاری میکند
دال دیوانگی را به ارمغان میآورد
ما زنده هستیم تا زندگی کنیم زندگی میکنیم تا طعم خوشبختی را بچشیم گاهی برای تسکین درد خودمان و آنچه را که حق ماست و اکنون در حال چنگ زدن برای به دست آوردن آنها هستیم
در این راه گاه دیوانه میشویم فریاد میزنیم اشک میریزیم آنچنانی که زندگیمان را به مرگ پیوند خواهیم زد هزاران نفر را کشتند کاری کردند که مردم روبهروی یکدیگر سلاح بکشند
هیچگاه تصور نمیکردم مردمانِ کشورِ آزادهصفتی چون ایران اینچنین درحال جنگ برای آزادی به جان هم بیفتند
عاشقهایی را دیدم که لیلیشان مجنونوار این جهان را ترک ایام گفتند و با امیدِ دیداری برای رسیدن به وصال به اغوش خاک جان سپردند
دال یادآور درختیست که ریشههایش در سردی زمستان ۱۴۰۴ جان دادند و اکنون ما ثمرهی خونهای ریخته شدهی آنها هستیم
ما خورشیدی هستیم برای جبرانِ نفسهایی که بریدند
ی یادآور این یلدای طولانیِ زمستان بود که گذشت
درست است که شبهای زندگی ما همچون چادری سیاه بر پیکر خستهی مردمان این خاک جان باختهست اما ما اکنون قویتر از همیشه، در اوج ناامیدی، با دیدی تازه به آیندهای روشن.. ادامه میدهیم ما به طوفان جان سپردیم، ما ز هر زخم.. جهانی نو میسازیم
و آنگاه که راه میافتی در سایههای آبی، برای گذر از این بهشت اجباری، ما ایستادهایم.. برای زنده نگه داشتنِ هموطنانم.. برای خوشبختی همنوعانم.. برای ایرانی آزادتر
اکنون خطاب به تو سخن میگویم ای عزیز از دست رفتهی این سرزمین:
شما را تا به همیشه به یاد خواهیم داشت؛
در سبزی زمینی که با نام شما میروید و یا در شتهی خونین افقها که روزی منظر چشمهای شما بودند،
آفرینش را به آیندگان هدیه خواهیم داد
و در اخر مینویسم تا همگان بدانند و بفهمند که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند
به قلم نازنین عزیز | 40 |
| 8 | آزادی به مانند روحِ رها شده در جسمِ سنگی انسانهاست که گاه با باورهای غلط، آنچه را که میخواهند به ذهن خاموش آدمی گره میزنند
آزادی تنها به معنای نبود زنجیر نیست
بلکه در هر شاخهی ان امید و آرزو سبز میشود
اکنون میخواهم الفبای آزادی را به یاد هجرتِ پرستوهای عاشقِ این سرزمین، تک به تک هجی کنم
آزادی با حرفِ غمانگیز الف نقش خود را در برابر این طوفانِ درونی نشان میدهد
الف یادآور رنگ ابیست
آبی ؛
از خستگی ِ راهها از گرمای ِ تابستان از ازدحام ِ آدمها سخن میگوید در دل ِ ما چیزی به ِانتظار ِفصل ِدیگر نشسته است ما ادمها در ِانتظار ِ تولدی دوباره رشد خواهیم کرد
آبی تنها رنگی است که به اندازه ِغربت ِما بزرگ است
حسرت به دست آوردن دنیای ابی، دنیایی از نرسیدن ها امید برای پیدایش دوباره هر قطره از جانمان که همنوعان ما آن را به تاراج بردند
الف یادآور آشوبِ جهانست
آشوبی که صدای خونهای ریخته شده را فریاد میزند
فریادِ اشکهایی که به تمسخر گرفتند رویاهایی که در آسمانِ آبی این سرزمین رنگ باختهاند
خنجرهایی که با وقاحت تمام قلبِ بیگناهِ کودکی را هدف میگیرد که در این نقشهی روزگار آزادی را همتراز اغوشِ مادر خود میبیند
زاد زندگی را معنا میکند
زندگی که در افقهای سرد زمستان ۱۴۰۴ هیچ خورشیدی را پذیرا نشد میدانی جانکم.. من اینک در آن رنگین کمان پیر و خسته در آوایی که برمیخیزد از عشق به دنبال ردپایی از خون عزیزانم میگردم
زندگی نامهای کوتاه از شکفتن شکوفههاییست که مانع
به ثمر رسیدنشان شدند
همانهایی که دم از معرفت و امنیت میزدند و با ادعایی پوچ با قلبهایی خالی از احساس که آزادگی ما را در افکار خود به اسارت در میآورند
درون ما تفاوتهاست و زندگی زندون سرد کینههاست
قلمم خشکیده در دستم و چنان به چیستی افتادهام که هیچ پاسخی عمق این درد را به تصویر نمیکشد
زندگی تجربه ناشناختهها در دل این دنیای به ظاهر تاریکست رسم زندگی کردن را بلد نبودیم
نه که نخواستیم نگذاشتند که بدانیم
الف یادآور آهنگِ جان ماست که تو را سخت به گریه میاندازد آهنگی که از نالهی جوانانِ ما در دلِ خاک این سرزمین ریشه دواندهست
پروانهای صدایت میکند که پیلهوار آهنگی را انتظار کشیده
چگونه باور کنم مرگ فرزندی را که غریبانه در باریکهی آن کوچهی تاریک اخرین تصویر به جا مانده از آرزوهایش را در خونهای ریخته شده خود بر کف دستهایش میبیند
چگونه دردم را التیام بخشم وقتی میبینم در گورستانهای سالی که گذشت جنازههایی به خواب رفتهاند که از آن پس اشکهای مادرانشان مزار سرد آنها را آبیاری میکند
دال دیوانگی را به ارمغان میآورد
ما زنده هستیم تا زندگی کنیم زندگی میکنیم تا طعم خوشبختی را بچشیم گاهی برای تسکین درد خودمان و آنچه را که حق ماست و اکنون در حال چنگ زدن برای به دست آوردن آنها هستیم
در این راه گاه دیوانه میشویم فریاد میزنیم اشک میریزیم آنچنانی که زندگیمان را به مرگ پیوند خواهیم زد هزاران نفر را کشتند کاری کردند که مردم روبهروی یکدیگر سلاح بکشند
هیچگاه تصور نمیکردم مردمانِ کشورِ آزادهصفتی چون ایران اینچنین درحال جنگ برای آزادی به جان هم بیفتند
عاشقهایی را دیدم که لیلیشان مجنونوار این جهان را ترک ایام گفتند و با امیدِ دیداری برای رسیدن به وصال به اغوش خاک جان سپردند
دال یادآور درختیست که ریشههایش در سردی زمستان ۱۴۰۴ جان دادند و اکنون ما ثمرهی خونهای ریخته شدهی آنها هستیم
ما خورشیدی هستیم برای جبرانِ نفسهایی که بریدند
ی یادآور این یلدای طولانیِ زمستان بود که گذشت
درست است که شبهای زندگی ما همچون چادری سیاه بر پیکر خستهی مردمان این خاک جان باختهست اما ما اکنون قویتر از همیشه، در اوج ناامیدی، با دیدی تازه به آیندهای روشن.. ادامه میدهیم ما به طوفان جان سپردیم، ما ز هر زخم.. جهانی نو میسازیم
و آنگاه که راه میافتی در سایههای آبی، برای گذر از این بهشت اجباری، ما ایستادهایم.. برای زنده نگه داشتنِ هموطنانم.. برای خوشبختی همنوعانم.. برای ایرانی آزاد
تر
اکنون خطاب به تو سخن میگویم ای عزیز از دست رفتهی این سرزمین:
شما را تا به همیشه به یاد خواهیم داشت؛
در سبزی زمینی که با نام شما میروید و یا در شتهی خونین افقها که روزی منظر چشمهای شما بودند،
آفرینش را به آیندگان هدیه خواهیم داد
و در اخر مینویسم تا همگان بدانند و بفهمند که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند
به قلم نازنین عزیز | 1 |
| 9 | بدون متن... | 0 |
| 10 | از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامهی حیرانیست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «امّا»
کوریم و نمیبینیم، ور نه همه بیماریم
دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف، خشکیده و بیباریم
دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبُّریم، ابریم و نمیباریم
ما خویش ندانستیم، بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم!
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم
حسینمنزوی | 38 |
| 11 | دوری دوری دوری
آخه تو واقعا دوری..!
مگه میشه انقد دور باشی ولی به قلب من، نزدیک ترین؟
آخه قربونِ خیالت
مهمونِ خیالِ همیشگیم
میدونی که
هر شب چشم به راه قدم هاتم؟
نکنه یه وقت یادت بره منو؟
یهو نیای...
نه ، نه
تو مگه میشه منو یادت بره؟!
ببین اینجارو
برای من توئه
اسمشو گذاشتم
میدونِ خیال
میبینی اونجا رو؟
آره آره خودشو میگمم
همون خونه فندقیِ
آره خودشه
خونه رویاهامون
یادته دورت بگردم؟
گفتی دیوارها شو آبی رنگ میکنیم که دریا رو بیاریم تو خونمون؟
یادته؟
گفتی اون کاناپه خوشگله رو میزاریم یه گوشه
و هر وقت قهر کردیم همون یه گوشه بشه خونه ی آشتی مون؟
یادته قول دادی
یه شب زمستون
زیر بارون
منو به یه فنجون قهوه یِ رَقصی دعوت میکنی؟
که بعدش پرسیدم
قهوه یِ رقصی یعنی چی؟
گفتی وقتی به دعوت یه فنجون قهوه
جواب مثبت دادم
یعنی رقصیدن زیر بارون رو هم قبول کردم..!
منم مثل تو عاشق پیدا کردن چیزای بزرگ توی اتفاقای کوچیک شدم
واسه همین هر شب تو خیالم دنبال تو میگردم
دنبال یه ردی از اومدنت
یه ردی از رسیدنت
یه ردی که بهم بگه
هنوزم هستی..
ولی
پس کجایی؟!
چرا نمیای دیوار هارو آبی کنیم؟
آخه من خاکستری شون کردم
کدر شدن
بوی خاکستر میدن
کاناپه مون خاک گرفته
پایه اش شکسته
سنگینه نمیتونم ببرم درستش کنم
فنجون قهوه مون خالیه
دیروز از دستم افتاد
ترک برداشته
نمیدونم چیکار کنم
نمیدونم چجوری درستش کنم
تو
تو
تنها چیزی که برای من گذاشتی خیالِ پر از غمه
مگه قول نداده بودی تو؟
که باهم بسازیمش؟
پس چی شد؟
کجا رفتی؟
ولی من باورت کردم
من هر روز بعد رفتنت
منتظر موندم
شمعدونی هارو یادته؟
آنقدر حواسم پرت خیالِ اومدنِ تو بود؛.. که خشکیدن..
ولی تو آخرین بار
قول داده بودی که برمیگردی..
- ژرز
1405/5/22✨
@Jerz_Bh | 37 |
| 12 | The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. She tore the Valyrian dagger free and lunged. The blade cut deep across Rhaenyra’s arm; in her eyes flashed shock, then cold defiance. Blood welled bright as the realm held its breath—and the Dance began. | 39 |
| 13 | جبر، جهل، ریا، استبداد ،استعمار | 48 |
| 14 | این پیامو فور کنید، ۵ تا چیزی که دلتون میخواست تو این دنیا نباشه رو بگید. جهان ایدهآلتون رو شرح بدم.
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم
جوین باشی خوشحالم میکنی.💚 | 40 |
| 15 | اگر کلمات نبودند، احتمالا قاتل بودم... | 193 |
| 16 | شرابِ چشمانت را سر میکشم؛ بیدارم، اما چه بیداریِ عجیبیست وقتی در تمامِ هشیاریام، معتادِ توام.
.صاد. | 61 |
| 17 | ⚘️🕊 | 32 |
| 18 | ✍️✍️✍️ | 75 |
| 19 | روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛
همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی.
روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛
برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد.
زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود.
روزگار گذشت،به بهار رسید؛
فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود.
همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد.
تابستانمان هم زود فرا رسید...
تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد..
شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت.
شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید..
گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط.
پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد.
پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید.
پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم. | 9 |
| 20 | مشتاق نقد و نظراتتون هستم 🕊⚘️
@World_Zbot | 74 |
