fa
Feedback
Z

Z

رفتن به کانال در Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 332
مشترکین
-1724 ساعت
-1537 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
Z
1 325
photo content

Z
1 325
Repost from خــلاء ؛
هرچندان که به نقد از این زندگانی بنشینی خواهی فهمید کلمات..، پیش از وجودشان مرده‌اند! چرا که هربار به وصفشان درآمدند در آخر به ریسمانی دل بستند که به گلویشان آویخته میشد ترجیح می‌دهند خودرا دار بزنند تا آنکه بگویند حقیقت این زندگی چیست از دیر باز میگویند حقیقت تلخ است اما من بازهم میگویم " حقیقت زمانی تلخ است که پس از دروغ برملا شود " مرگ حقیقتی شیرین است که اکثریت به آن دل بستند چرا که روزگار را تلخ نامیدند اما اگر تلخی این روزگار نبود هیچ‌گاه مرگ شیرین نمی‌شد چرا که آدمیان به دل خوشی های زود گذر دنیا وابسته میشدند اما بگذار از غم این روزگار برایت بگویم، تلخی اش همچون قهوه اول صبح است خواب را از سر می‌پراند ! دل را به جستن درمیاورد و سلامتش را به خطر اندازد ، اما باز تورا به اعتیاد وا می‌دارد...! آری اگر همین غم نباشد نه زندگانی معنایی دارد و نه مرگ نه زیستن و نه حتی مسرت را .. اما تو بگو که پاییز و زمستان را چگونه بدون او میگذرانی؟

Z
1 325
آخرین چالشِ نامه‌ی چنل اینجا‌دیوانه‌ای‌می‌نویسد!
این پیام رو فور کنید، براتون آخرین نامه رو بنویسم. این بار از سمت خودم، برای شما.
ظرفیت: فردا خط می‌زنم.
جوین باشید قشنگ‌تره.💚

Z
1 325
خیلی لطف دارید ⚘️🕊

Z
1 325
⚘️🕊

Z
1 325
چه دور افتاده‌ایم از هم، ولی این ساز می‌داند میان فاصله، هر نت به نت معنا رساند

Z
1 325
دَشتِمان گرگ اگر داشت نمی‌نالیدم.. نیمی از گَله‌ی ما را سگِ چوپان خورده.

Z
1 325
2_5197362297374287625.mp33.75 MB

Z
1 325
Repost from Blue Orbit
تولدت مبارک پسر ایران🕊

Z
1 325
photo content

Z
1 325
⚘️⚘️⚘️

Z
1 325
زمان، بر گردِ عقربه می‌چرخد، شیاطین سرخ لب از لب می‌گشایند، و دقیقه‌ای میان ثانیه‌ها جا می‌ماند؛ انگار زمان هم از ادامه دادنِ ما خسته شده. ما اینجا گرفتاریم؛ در حصاری که خود، در حصارِ دیگری محصور مانده. دیوارها نفس می‌کشند، سایه‌ها بیدارند، و هر دری که باز می‌شود، به اتاقی ختم می‌شود که انگار پیش‌تر، هزار بار در آن مرده‌ایم. اینجا حتی زمان هم زندانی‌ست؛ و ما، زندانیِ زندانیِ خودمان. فقط یک چیز را نمی‌فهمیم؛ اینکه اگر یک روز در باز شود، آیا واقعاً بیرون می‌رویم یا تازه می‌فهمیم تمام این مدت، خودِ ما درِ زندان بوده‌ایم.
.صاد.

Z
1 325
مشتاق نقد و نظراتتون هستم 🕊⚘️ @World_Zbot

Z
1 325
زِ خاکِ شب برآمد، چون سحر، آن مردِ روشن‌دل به سویِ صبح می‌رفت و نمی‌ترسید از این منزل به دستش پرچمِ خورشید و در سینه هزاران شور قدم می‌زد میانِ شب، به دنبالِ طلوعِ نور نه از زخمِ تنش لرزید، نه از غوغایِ بی‌پایان که مردِ راهِ آزادی، نترسد از غم و طوفان اگر دیوارها بستند راهش را به رویِ او صدای گام‌هایش ماند در گوشِ شبِ کج‌خو سپهر افتاد، اما از زمین برخاست فریادی که بعد از رفتنِ یک مرد، ماند راهِ آزادی

Z
1 325
شب از گیسوی او آرام بر پیچ و خم افتاد مهِ کامل بر آن زلفِ پریشان، دم‌به‌دم افتاد دو آهو در کمینِ چشم‌هایش تُند و خیزان دو آهو بر لب رودی ز غم هر دم گریزان ز آن رود روان هر قطره‌ای رازی نهان داشت لبش خاموش می‌خندید و دل صد داستان داشت لبش خندید و در خنده، هزاران بغض پنهان بود چنان کز پشت یک دریا، صدای شهرِ ویران بود چراغی در خیابان نیست، این شهرِ غریبان است چنان بی‌همدم و بی‌روح، شهر خالی و عریان است ز گیسویش شب آویزان، ز ماهِ روی او روشن ولی هر گامِ او سنگین، میان راه بی‌گلشن نه‌ پرسید از شب تاریک، نه از این شهر بی‌فردا فقط می‌رفت و می‌برد آهوان را سوی یک رویا که شاید پشت آن رویا، پس از این راه طولانی دوباره صبحی آید باز، برای چشمِ بارانی

Z
1 325
قدم در گِل نهادم، راه برگشتن نمی‌دانم هر آن سو میروم، کمتر ز خویشِ خویش می‌دانم زمین آرام می‌بلعد، مرا در خویش ‌بی‌پروا نمی‌دانم که این تقدیر بود، یا انتخاب ما به هر سو دست بردم، اختری در آن فضا لغزید گمان کردم رهایی هست، اما بیشتر لرزید نه دریا پیش رو پیدا، نه خشکی در پسِ سر بود میان بودن و رفتن، فقط یک سایه در بَر بود نفس‌هایم به بی‌تابی، در هر لحظه پرسیدم اگر رفتن خطا باشد، چرا زین‌جا ترسیدم؟ نه دستی بود که برگیرد مرا از این سیاهی‌ها نه دانستم که گم کردم، کجا راه تباهی‌ها

Z
1 325
ز شب‌های بلند خویش، آرام آمدم بیرون ز ویران‌خانه دیروز، سرانجام آمدم بیرون دلم از سنگ غم پر بود و جانم خسته از پیکار ولی در سینه‌ام می‌سوخت، هنوز آن شعله‌ی بیدار نه آنم کز نخستین روز، ره را ساده می‌دیدم که هر دیوار این دنیا، مرا در خویش پیچیدم شکستم لیک، در خاکستر خود ریشه‌ای دیدم میان مرگ امیدم، مسیر تازه‌ای دیدم همان نوری که پنهان بود، میان پرده تاریک مرا خواند از دل شب‌ها، به سوی این ره باریک نه فریاد جهان برخواست، نه دستی آمد از بیرون خودم از خویش برخواست، پس از این ننگ و این افسون

Z
1 325
ز شب‌های درازِ خویش، آرام آمدم بیرون ز ویران‌خانه دیروز، سرانجام آمدم بیرون دلم از سنگِ غم پر بود و جانم خسته از پیکار ولی در سینه‌ام می‌سوخت، هنوز آن شعله‌ی بیدار نه آنم کز نخستین روز، ره را ساده می‌دیدم که هر دیوار این دنیا، مرا در خویش پیچیدم شکستم لیک، در خاکستر خود ریشه‌ای دیدم میان مرگِ امیدم، مسیرِ تازه‌ای دیدم همان نوری که پنهان بود، میان پرده تاریک مرا خواند از دل شب‌ها، به سوی این ره باریک نه فریاد جهان برخواست، نه دستی آمد از بیرون خودم از خویش برخواست، پس از این ننگ و این افسون

Z
1 325
مشتاق نقد و نظراتتون هستم @World_Zbot

Z
1 325
هرکاری کردم چیزی جز روایی به ذهنم نرسید