ضمایم
رفتن به کانال در Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
285
مشترکین
-224 ساعت
-47 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
285
در پهلوی کوه،دریا و آسمان صافی که در بدخشان می بینم دلانگیز ترین چیز ها دیدن دختران و پسرانی است که به مکتب می روند. این تصویر در دور ترین قسمت بدخشان نیز قابل تماشا است. دختران نوجوان و پسران نوجوان در سر خیابان ایستاده اند تا موتری آن ها سوار کند تا از پیاده گردی برای رسیدن به مکتب نجات پیدا کنند.
در کوهستانات سرپل پسرانی را دیدم که با خر به مکتب می رفتند و می گفتند صحن مکتب ما کلان است خر را در گوشه ی بسته می کنیم تا هر وقت رخصت شدیم سوار آن شده به خانه برویم.
به دوستم گفتم این خر حیثیت بایسکیل را در دوره ما داشت. هر کس بایسکیل داشت دیر از خانه حرکت می کرد و زود به خانه می رسید.
285
+5
دوسال قبل از امروز علی دهباشی را در اصفهان دیدم. انسان فرهنگ دوست و گرامی است.
به او گفتم من از تاجیک های بلخم و علاقمند کار های شما.
شماره اش را داد گفت ساعت یازده شب تماس بگیر باهام.
شب که تماس گرفت گفت یه آدرس پستی بفرست.
فردایش نه تا مجله از سمرقند و بخارا فرستاد.
به او آروزی سلامتی دارم و امیدوارم که نسل ما قدر کار های او را بدانند.
285
سال آخر دانشگاه در دوره لیسانس،نمایشگاه کتابفروشی در صحن دانشگاه برگذار شد.
همصنفی ام گفت برایت کتاب می گیرم.
گفتم نه فعلا حال کتاب ندارم.
او اصرار کرد تا اینکه راضی شدم. کتابی که انتخاب کردم کتاب دو جلدی از والتر استنس درباره هگل بود!
بعدن فهمیدم دوستم برای کتاب همه پولی که پیشش بوده را داده و تا خانه پای پیاده رفته.
عذاب وجدان گرفتم.
285
سال ۱۳۹۷ دوستی دکان تکت فروشی جور کرد و قرار شد برایم شیرینی بدهد. گفت پشت شیرینینگرد برت کتاب می خرم.
دست مبارکش را گرفتم بردمش کتابفروشی و گفتم مقدمه ابن خلدون را بگیر.
گفت قرار است مه خودم کتاب خوش کنمبرت!
گفتم نی او قسمی مه کتاب نمی گیرم.
بلاخره قرار شد نصف پوله مه بتم و نصفشه دوست، تا کتاب "مقدمه" ابن خلدون را بگیرم.
285
در اصفهان دوستی به من گفت ساجدی هر چند کتابی که خواستی رو بگیر با حساب من!
گفتم: من فقط یک کتاب می خواهم.
با خوشحالی گفت: هر چه دوست داری بگیر.
منم بر کتاب سه جلدی "تاریخ اندیشه دینی" از میرچا الیاده دست گذاشتم.
رنگ از چهره اش رفت و گفت این همه کتاب که داری رو بخون بعد کتاب تازه بگیر!
285
اگر سوال کنند: که منزلت ایمان برتر است یا منزلت علم؟
تو نیز جواب گوی! که منزلت علم برتر است از منزلت ایمان. زیرا که حق تعالی مر مصطفی را صلی الله علیه وسلم گفت:فاعلم انه لااله الالله گفت بدانکه خدای نیست جز الله.اول گفت: بدان. پس دلیل آمد، که علم برتر است از ایمان. و دلیل آنکه:خدای عزوجل همه را در ایمان برابر کرد،در علم تفاوت نهاد. و اندرین معنی دلایل بسیار است.
اما این قدر بس بود خردمند را.
📖سواد اعظم
ابوالقاسم سمرقندی
ترجمه شده در ۳۷۰ به امر نوح بن منصور سامانی
صفحه ۱۲۳
این کتاب نزدیکیازده قرنقبل به پارسی برگردانده شد و از آنجا که مخاطب آن عام مردم است نثرش بی تکلف و قابل فهم تر است.
285
تاریخ بیهقی و روایت جشن مهرگان توسط مسعود غزنوی
جشن مهرگان از جشن های ایرانی است که در روزگار حکومت محمود و پسر او مسعود غزنوی با شکوه برگذار می شده است البته قبل از غزنوی ها سامانی ها که ولی نعمت غزنوی ها بحساب می آید بر پابندی بر برگذاری این جشن ها می کوشیدند که نمونه های آن در کتاب تاریخ بخارا نوشته ابوبکر نرشخی آمده است.
ابوالفضل بیهقی در جلد هشتم تاریخ اش از برگذاری جشن مهرگان توسط مسعود غزنوی چنین می گوید:
روز یکشنبه چهارم ذو الحجّه بجشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هدیهها که ساخته بودند پیشکش را در آن وقت بیاوردند، و اولیا و حشم نیز بسیار چیز آوردند و شعرا شعر خواندند و صلت یافتند، که این خداوند شعر میخواست و بر آن صلتهای شگرف میفرمود. و آن قصائد ننبشتم؛ و اگر طاعنی گوید: چرا از آن امیر محمود، رضی اللّه عنه، بیاورده است و از آن امیر مسعود، رضی اللّه عنه، نیاورده، جواب آن است که این روزگار بما نزدیکتر است و اگر آن همه قصائد آورده شدی، سخت دراز گشتی، و معلوم است که در جشنها بر چه نمط گویند. و پس از شعر بسر نشاط و شراب رفت و روزی خرّم بپایان آمد.
285
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین که در شبها نهان باشد
دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش
همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد
بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
هر آن آتش که میزاید غم و اندیشه را سوزد
به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد
یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری
ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد
یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی
یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد
اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه
همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد
دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید
شبی استاره ما را به ماه او قران باشد
چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را
هوای سست پی آن دم مثال نردبان باشد
کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
"جلال الدین بلخی"
285
پیشانیات وطن من است
به من گوش کن
و چون علفی هرز پشت این نردهها رهایم نکن
همچون کبوتری در کوچ
مرا وا نگذار
همچون ماه تیره روز
و بسان ستارهای دریوزه
در میان شاخسار
مرا با اندوهم رها نکن،
زندانیام کن با دستی که آفتاب میریزد
بر دریچهی زندانم
بازگرد تا بسوزانیام،اگر مشتاق منی،
مشتاق من با سنگهایم، با درختهای زیتونم،
با پنجرههایم… با گِلم
وطنم پیشانی توست
صدایم را بشنو و تنها رهایم نکن
"محمود درویش"
