fa
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

رفتن به کانال در Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
لبه‌ی جدول راه می‌رفت و خندید؛ نه آن‌گونه که آدم‌ها از سرِ شادی می‌خندند، خنده‌اش بیشتر شبیه وداع بود. بعد آرام گفت: «نمی‌توا
لبه‌ی جدول راه می‌رفت و خندید؛ نه آن‌گونه که آدم‌ها از سرِ شادی می‌خندند، خنده‌اش بیشتر شبیه وداع بود. بعد آرام گفت: «نمی‌توانی، عزیزم. دیر رسیده‌ای. من مدت‌هاست از امید گذشته‌ام؛ آن‌قدر دور که دیگر حتی صدایش را هم به خاطر نمی‌آورم. دل از هرچه رنگِ زمین داشت بریده‌ام. اگر روزی در میان این آدم‌ها دنبالم بگردی، جز سایه‌ای که از کنار دیوارها گذشته است، چیزی نخواهی یافت. زادگاهِ من اینجا نیست. من دل به ماه سپرده‌ام و به ستاره‌هایی که هر شب بی‌هیچ شکایتی می‌سوزند. کافی است چشم‌هایم را ببندم؛ از ژرفای روحم اختری زاده می‌شود، آرام از تنم جدا می‌شود و راهِ کهکشان را در پیش می‌گیرد. آن‌قدر می‌رود تا به سحابیِ بزرگ برسد؛ همان‌جا که فهمیدم حتی ستاره‌ی دنباله‌دارِ بی‌وطن نیز سرانجام آسمانی برای ماندن پیدا می‌کند. پس مرا به این خیابان‌ها، به این شهر، به این جهانِ کوچک محدود نکن. من سال‌هاست از مرزِ آدم‌ها گذشته‌ام. تنم شاید هنوز اینجاست، اما روحم مدت‌هاست جایی میان نورهای خاموش و ستاره‌های سرگردان خانه کرده؛ جایی که هیچ دستی به آن نمی‌رسد و هیچ دلتنگی راهش را بلد نیست.»

"از انتظار خسته‌ام؛ بهانه‌ای برای ادامه دادن به من بده."

Repost from دومآن.
غم‌انگیز نیست انسان بودن؟ حیوانِ پیوسته ناراضیِ معلق میان مرگ و زندگی. _بر قله‌های نا‌امیدی / امیل چوران

«ردِ این ویرانی از دست‌های کسانی مانده که روزی به اندازه‌ی جانم به آن‌ها اعتماد داشتم.»

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
-وحشی بافقی

Repost from N/a
این پیام رو تو چنل خوشگلت فوروارد کن و اسم کشور مورد علاقه‌‌رو بنویس تا بهت یه پوستر شبیه این بدم🪽.

بعضی آدم‌ها آن‌قدر محکم راه می‌روند که هیچ‌کس صدای شکستنِ چیزی را زیر قدم‌هایشان نمی‌شنود. چهره، سال‌هاست نقشِ سکوت را بی‌اشت
بعضی آدم‌ها آن‌قدر محکم راه می‌روند که هیچ‌کس صدای شکستنِ چیزی را زیر قدم‌هایشان نمی‌شنود. چهره، سال‌هاست نقشِ سکوت را بی‌اشتباه بازی می‌کند؛ انگار از سنگ تراشیده شده باشد. اما مگر سنگ هم از خاطره خالی می‌شود؟ عقل همیشه بی‌درنگ حکم را صادر می‌کند؛ بی‌آنکه لحظه‌ای پشتِ سرش را نگاه کند. دل اما کنار هر حکم، چراغِ کوچکی روشن می‌کند و تا آخرین شب، برای آنچه ناگزیر جا مانده است، بیدار می‌ماند. شاید به همین دلیل است که بعضی انتخاب‌های درست، بویِ ماتم می‌دهند؛ انگار نجات یافتن، همیشه با دفن کردنِ چیزی آغاز می‌شود. و تلخ‌ترین رازِ آدمی همین است؛ هیچ جاده‌ای آن‌قدر دور نیست که او را از خویش دور کند، و هیچ گریزی نیست که سایه را پشتِ سر جا بگذارد. هر جا که برود، همان سکوت، همان داغِ پنهان و همان دلِ سرسخت، آرام و بی‌صدا، هم‌قدمش خواهند بود.

-اندکی هم برنامه نویسی-
-اندکی هم برنامه نویسی-

مرا رازیست اندر دل به خونِ دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم؟
- سعدی

Repost from 109
لطفا این پیام رو فور کنید اطلاع داشته باشم جوین چنلم هستید بخاطر پاکسازی
تا فردا

Bebakhsh Hayedeh.mp34.91 MB

آری آن روز چو میرفت کسی داشتم آمدنش را باور؛ من نمی‌دانستم معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی دیگر...!
-هوشنگ ابتهاج

در نامه‌ای برایش نوشت: «برخلاف تمام اصرارت به خوب بودن، من آن غمی را که سال‌هاست بیخِ گلویت ریشه دوانده، می‌بینم. بعضی اندوه‌
در نامه‌ای برایش نوشت: «برخلاف تمام اصرارت به خوب بودن، من آن غمی را که سال‌هاست بیخِ گلویت ریشه دوانده، می‌بینم. بعضی اندوه‌ها را نمی‌شود پشت لبخند پنهان کرد؛ از چشم‌ها سرریز می‌شوند، از سکوت، از مکث‌های کوتاه میان واژه‌ها. عزیزِ من، غمت را برایم بنویس. اگر اشکی بر گونه‌ات نشست، برایم بفرست. بگذار اندوهت جایی غیر از دلت هم زندگی کند. هیچ رنجی با تنهایی کوچک نمی‌شود. بعد از همه‌ی این‌ها، بخند. نه از سرِ فراموشی؛ از سرِ دوام آوردن. بخند، مثل درخت سیبی که هر بهار، با شاخه‌هایی پر از خاطره‌ی زمستان، باز هم شکوفه می‌کند. دنیا پیش از آن‌که جان آدم را بگیرد، لبخندش را می‌گیرد. مبادا روزی از خودت فقط اندوه به یادگار بماند؛ لبخندت را، هرچند لرزان، برای روزهای سخت نگه دار.»

-فروغ فرخزاد-
-فروغ فرخزاد-

این پیام رو فور کنید تا پست مورد علاقم از چنلتون رو فور کنم. و به چند نفر رندوم کتاب معرفی کنم!!💚

"چه می‌شود کرد؟ مگر می‌توان از برگ، توقعی جز افتادن و رفتن داشت؟ سهمِ برگ، رفتن بود و سهمِ من، تمامِ عمر، ندیدنِ تو."