fa
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

رفتن به کانال در Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
مرگ شکوه خلقت است سالیانی خاطره بیشمار سلول رویاهای آینده تمامی در یک لحظه، پایان میابد. #دوک

چشم، آخرین پناهِ حقیقت است. زبان دروغ را زود یاد می‌گیرد، اما چشم، تا آخرین لحظه برای پنهان کردن اندوه تقلا می‌کند و سرانجام
چشم، آخرین پناهِ حقیقت است. زبان دروغ را زود یاد می‌گیرد، اما چشم، تا آخرین لحظه برای پنهان کردن اندوه تقلا می‌کند و سرانجام شکست می‌خورد. غم که در چشم خانه می‌کند، شفاف‌ترش می‌سازد؛ چنان زلال که انگار سال‌ها باران بر آن باریده باشد. آدم‌های غمگین را از چشم‌هایشان می‌توان شناخت؛ از سکوتِ سنگینی که پشت مردمک‌ها لانه کرده و از نوری که آرام‌آرام خاموش می‌شود، بی‌آنکه کسی مرگش را ببیند. اما شوق... شوق اگر هنوز زنده باشد، گوشه‌ی چشم را آرام در هم می‌کشد و برق کوتاهی از آن عبور می‌کند؛ برقی که زود می‌گذرد، درست مثل خوشبختی. سال‌هاست در میان آدم‌ها، کمتر به حرف‌هایشان گوش داده‌ام. واژه‌ها اغلب برای پنهان کردن ساخته شده‌اند. من چشم‌ها را تماشا کرده‌ام؛ چشم‌هایی که خستگی را پیش از لب‌ها اعتراف می‌کنند، دلتنگی را پیش از اشک لو می‌دهند و گاهی تمام زندگیِ یک انسان را در سکوتی چند ثانیه‌ای روایت می‌کنند. شاید آدمیزاد را باید از چشم‌هایش خواند؛ جایی که هنوز حقیقت، هرچند زخمی و خاموش، نفس می‌کشد.

آن دیده که با مهر به سویم نگران بود دیدم که نهانی نظرش با دگران بود..!
- سیمین بهبهانی

7981794161 (4).mp35.03 MB

"شاید ریشهٔ تمام دردها از همان‌جا بود؛ از ناتوانیِ من در کمک خواستن. هر بار که زخم‌هایم دهان باز می‌کردند، به جای فریاد، تنها غیب می‌شدم."

Repost from N/a
عباس کیارستمی_232237060.mp31.10 MB

Repost from مَه‍دیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.🍋
این چنل هنری خوش وایبو 🌟 همه باید تو تلگرامشون داشته باشن‌.🧑🏻‍🩰

گفت: «خاکستر که شوم، از من جز مشتی غبارِ خاطره چیزی نمی‌ماند.» خاکسترم را پای درختی بریز؛ بگذار ریشه‌هایش اندوهم را در خود فر
گفت: «خاکستر که شوم، از من جز مشتی غبارِ خاطره چیزی نمی‌ماند.» خاکسترم را پای درختی بریز؛ بگذار ریشه‌هایش اندوهم را در خود فرو بکشند. شاید روزی از رگ‌های همان درخت، برگ‌هایی برویند که رنگشان از بهار نباشد، از دلتنگی باشد. هر پاییز که فرو می‌افتند، انگار که تکه‌ای از خاطرات من دوباره به خاک بازمی‌گردد. آدم‌ها خیال می‌کنند برگ‌ها با آمدن فصل زرد می‌شوند؛ نمی‌دانند بعضی درخت‌ها سال‌هاست از اندوه آدمی برگ می‌ریزند. اگر رهگذری لحظه‌ای زیر سایه‌اش ایستاد و بی‌دلیل دلش فشرده شد، اگر باد خش‌خش برگ‌هایش را شبیه نامی فراموش‌شده در گوشش زمزمه کرد، بدان هنوز چیزی از من در آن درخت زنده است؛ نه به هیئتِ انسان، که در سکوت ریشه‌ها، در لرزش شاخه‌ها و در مرگ آرام هر برگ. مرگ، پایانِ آدم نیست؛ پایانِ تپیدنِ قلب است. آنچه می‌ماند، خاطره است؛ خاطره‌ای که از دل خاک ریشه می‌دواند، قد می‌کشد و هر سال، درست هم‌زمان با رسیدن پاییز، دوباره می‌میرد تا هیچ اندوهی هرگز به پایان نرسد.

هدف از خلقت این عضو فقط دیدن بود ظاهرا چشمِ شما میل به کُشتن دارد!
- سیروس عبدی

Repost from N/a
در این غروب مملکت که پرنده‌ها نمی‌خوانند پنجره‌ رو به دیوار باز می‌شوند آفتاب روشنایی نمی‌بخشد شب‌ها مهتاب ندارند چشمه‌ها نمی‌جوشند رودها نمی‌خروشند هنوز درختانی در این جنگل شعله‌ور به آمدن بهار امیدوارند #دوک

اما کاش روزگار، تنها یک‌بار، به نفع من ورق می‌خورد و همه‌ی این دردها پایان می‌یافت.

Toloo Siavash Ghomayshi.mp35.30 MB

بالای سرِ خاکت ایستادم. دیگر یادم نیست چندمین بار بود که به دیدارِ عکسِ روی سنگت آمده بودم؛ عکسی که هر بار بیشتر از خودت به من شباهت پیدا می‌کرد، چون تو هر روز دورتر می‌شدی و این سنگ هر روز واقعی‌تر. بیدِ پیر، شاخه‌هایش را بر سنگِ سفیدت گسترده بود؛ انگار سال‌هاست ایستاده تا کسی تنهاییِ تو را نبیند. روزهای نخست، فقط یک سؤال در سرم می‌چرخید: چگونه توانستند تو را در این همه تنگی و تاریکی بگذارند و پشت سرشان را نگاه نکنند؟ چگونه از کنارِ این خاک گذشتند و دوباره به آفتاب عادت کردند؟ خم شدم. مشتی خاک در دست گرفتم. سرد بود؛ اما نه به سردیِ سنگی که میانِ ما ایستاده بود. سنگ‌ها عجیب‌اند؛ نه راهِ رفتن می‌دهند، نه راهِ برگشتن. مدت‌ها آرزو می‌کردم کاش کنارِ تو بودم. اما حالا می‌فهمم آرزویم این نبود. فقط می‌خواستم تو باشی؛ همین. حتی اگر هزار شهر میانِ ما فاصله بود. حتی اگر سالی یک‌بار هم نمی‌دیدمت. فقط می‌خواستم مطمئن باشم جایی زیر همین آسمان نفس می‌کشی؛ که باد، روزی از کنارِ تو هم می‌گذرد و خورشید، هر صبح پنجره‌ای را برای تو هم روشن می‌کند. حالا اما سهمِ من از تو، سنگی‌ست که هر بار سردتر می‌شود و عکسی که هر بار بیشتر از خودت به خاطره شباهت دارد.

🤏🏻✨
+1
🤏🏻✨