fa
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

رفتن به کانال در Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
303
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+10230 روز
آرشیو پست ها
سفیدی، از هر سیاهی‌ای وحشی‌تر است. من در این اتاقِ بی‌رنگ، محبوس شده‌ام؛ جایی که حتی سایه‌ها هم از ترسِ شفافیت، خود را پنهان کرده‌اند. می‌گویند سکوت، آرامش است؛ اما من می‌دانم که سکوت، فریادِ ممتدی است که گلویش را بریده‌اند تا کسی صدای شکستنِ استخوان‌های حقیقت را نشنود.

Repost from N/a
غریبه، به یاد داری؟! وقتی زمستون بود، هنگامی که اینجا برف می‌بارید و همه جا سفید می‌شد، چقدر خوشحال تر بودیم‌. من خیلی سخت لحظه‌هایی که خوشحال بودیم رو به یاد میارم، چون همیشه گفتن انسان فقط چیز‌های بد رو یادش می‌مونه تا چیزهای خوب رو. و این چقدر ناراحت کننده‌ست، چون این فقط راجب زندگی صدق نمی‌کنه، راجب آدم‌ها هم هست. آدمی که یک روزی روزگاری خوشحالت کرده رو به یاد نمیاری، تنها زمانی رو به یاد میاری که غمگینت‌ کرد. و من حق می‌دم، این تقصیر ما نیست. مقصر این داستان، زندگیه. زندگی باعث شد ما با چنین تفکراتی به نفس کشیدن ادامه بدیم‌‌. و چقدر حیفه‌ غریبه، اینکه نه آدم ها لحظه های خوب زندگی رو به یاد میارن، نه خوبی هایی که در حقشون‌ شده. و من نمی‌دونم چطور باور کنم که در این جهان، در این تن سبز رنگِ طبیعت، در میان این نسیمی که لحظه‌ای نفس کشیدن رو برای ما راحت تر می‌کنه، در بین این همه ابر های پفکی که مثل پناهگاهِ آدم می‌مونه، این چیز های بد چطور وجود دارن؟! بچه که بودم فکر می کردم دنیا همیشه همینقدر‌ زیبا می‌مونه. و بزرگ شدم و فهمیدم که نه، زندگی زیبا نبود. اون سن کم که انسان هیچ‌چیزی نمی‌نفهمید و به جستجوی خوشحالی در همه چیز‌ می‌گشت، زیبا بود. وگرنه اگر زندگی زیبا بود، چطور بعد از گذشت چندین سال به زشتی پیوست؟! و این باورکردنی نیست، چون وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، برام سخته که دیگه اون زمان رو ندارم، نمی‌تونم یک دختر بچه با عروسک‌‌های زیاد که هر روز مشغول‌ بازی کردن می‌شه باشم‌. چقدر حیف که مثل گذشته نیستیم، اون موقع‌ها هر روز مشغول خوشحال بودن، بازی کردن و لذت بردن از هر لحظه‌مون‌ بودیم و آرزو می کردیم کاشکی‌ زودتر قد بکشیم مثل یک درخت، و کلی ثمره‌ های خوبی داشته باشیم. چون فکر می کردیم خوشحالی اصلی، بالا رفتن سن بود. و وقتی سن بالا رفت، هر روز مشغول فکر کردن شدیم. به اینکه چه کاری درسته و چه کاری غلط، و نگران این شدیم که از لحظه‌هامون‌ استفاده‌ی درست نکنیم. و الان مدام آرزو می ‌کنیم کاشکی بچه می‌موندیم. خوشحالی اصلی، تنها و تنها در سن کم و بچه بودنه. و چقدر حیف که ما این رو دیر متوجه شدیم. چقدر تلخه، ولی حقیقت همیشه همینجوریه. تلخ و ناراحت کننده.

Repost from N/a
سلاام، این پیام‌ + یکی از پست‌های موردعلاقتون‌ از اینجارو‌ فور کنید، دوتا پست مشخص کنید تا بذارم اینجا؛ و در آخر می‌خوام برای چندنفرتون‌ رندوم‌ نامه بنویسم(ممکنه طول بکشه) و اگه دوست داشتید پاسخ نامه رو هم بدیدد😭

وای من ذوققق😭✨🤍

اتاق آبی واقعاً اسم بامزه و متناسبی داره، چون خود چنل هم یه حس آروم و عمیق منتقل می‌کنه. نوشته‌هاش خیلی قشنگن، از اون مدل متنایی که فقط قشنگ نیستن، یه جاشون دقیقاً می‌خوره به یه حس یا فکر که مدت‌ها توی ذهنت مونده. کلاً حس می‌کنی وارد یه اتاق خلوت شدی که صاحبش کلی حرف برای گفتن داره ولی با صدای آروم می‌نویسه
https://t.me/blueiseverythingonworld

اتاق آبی واقعاً اسم بامزه و متناسبی داره، چون خود چنل هم یه حس آروم و عمیق منتقل می‌کنه. نوشته‌هاش خیلی قشنگن، از اون مدل متنایی که فقط قشنگ نیستن، یه جاشون دقیقاً می‌خوره به یه حس یا فکر که مدت‌ها توی ذهنت مونده. کلاً حس می‌کنی وارد یه اتاق خلوت شدی که صاحبش کلی حرف برای گفتن داره ولی با صدای آروم می‌نویسه
https://t.me/blueiseverythingonworld

۱۹

این پیام رو فور کنین و از ۱۴ تا ۶۷ عدد بگین تا ببینیم از کتاب ترانه‌های فرامرز اصلانی، کدوم ترانه و موسیقی شما رو انتخاب می‌کنه.✨
هم شعر و هم موزیکش رو براتون‌ می‌فرستم.
روی پیام چالش ریپلای نزنین و کامل فور کنین.
چامه‌های ناگهان.

آیا می‌توان از خاک، عذرخواهی کرد؟ ما که تمام عمر، در جستجوی آسمان بودیم، در نهایت زیر پاهای خودمان را بوسیدیم و از تاریکیِ درونمان هراسیدیم. ما بناهای باشکوهی از ادعا ساختیم، اما وقتی خورشیدِ حقیقت غروب کرد، دیدیم که تنها آنچه از ما باقی مانده، خاکستری است که حتی باد هم نمی‌تواند آن را با خود ببرد. ما خدایانِ کوچکی هستیم که در میانِ ویرانه‌های خودمان، به دنبال معجزه‌ای می‌گردیم که خودمان آن را دفن کرده‌ایم. چه آیین و چه مناسکی می‌تواند لکهٔ خونِ این بی‌تفاوتی را از پیشانیِ هستی پاک کند؟ ما در انتظارِ منجی‌ای هستیم که خودمان، تبرِ مرگ او بوده‌ایم. ای ایزدِ بی‌نام، اگر هنوز گوش شنوا داری، بدان که ما نه در جستجوی رستگاری، که در جستجوی تکرارِ همان سقوطِ باشکوه هستیم.

این پیام و فور بزنید تا من بیام و از چنلتون تعریف کنم و شما هم ذوق کنید.
جوین باشی اینجارو قشنگ تر میکنی

Repost from منِ خام
دوباره گُر گرفتی درون قلبم. نمی‌خواهی بس کنی عزیزم؟

photo content
+1

سینهٔ من به خنجر دستی شکافته که جز نوازش از آن در انتظار نبوده‌ام. انگار که زندگی همیشه مرا اینگونه زجر خواهد داد،می‌گذارد که معنای خوشبختی را بفهمم و به. همه چیزم را به یکباره از من می‌ستاند.

بخشی از:«روایتی از ما"نقطه.سر خط"» اینجا بود که من فهمیدم هر چیزی یه پایانی داره. درسته،شاید طولانی بنظر برسه مثل یه کتاب هزار صفحه‌ای اما در نهایت تموم میشه. فهمیدم که تو بعد از خوندن هر جمله از این کتاب ممکنه بخوای جمله رو بارها و بارها بخونی یا بخاطر نقطه پایانی صبر کنی یه صبر طولانی ولی اون به نقطه‌اس و تو باید برگردی از سر خط شروع کنی. دوباره و دوباره.

از تو رنجیده‌ام و از تو نیز تسلی می‌خواهم، اما آغوش تو تسلی احمقانه‌ای بیش نیست. تو یک پناه دروغینی و برای من هیچ کجا خانه نیست.

پریِ کوچکِ سیاه بال من،تو ای زیباترین فرشتهٔ اهریمنی،زمانی که دست‌های سرد من می‌خرامی و اعتبار ماهِ کامل را به دلربایی از او می‌دزدی،با خود می‌اندیشم که چگونه چنین شعله خوش رقصی را به آغوش کشیده‌ام اما هنوز هم از سرما به خود می‌لرزم؟

اره من به تو فکر کردم. وقتی پیاده قدم زدم به تو فکر کردم. وقتی آسمونو دیدم به تو فکر کردم. وقتی کتاب می‌خوندم به تو فکر کردم. وقتی توی جنگل بودم به تو فکر کردم. وقتی موزیک گوش دادم به تو فکر کردم. وقتی سفر بودم به تو فکر کردم. وقتی فیلم دیدم به تو فکر کردم. وقتی غروب شد به تو فکر کردم. وقتی طلوع شد به تو فکر کردم. وقتی خوشحال بودم به تو فکر کردم. وقتی غمگین بودم به تو فکر کردم. وقتی تنها بودم به تو فکر کردم. وقتی توی جمع بودم به تو فکر کردم. وقتی برف اومد به تو فکر کردم. وقتی بارون اومد به تو فکر کردم. وقتی جنگ شد به تو فکر کردم. قبل خواب به تو فکر کردم. بعد از بیداری به تو فکر کردم. موقع نوشتن به تو فکر کردم. تو چی!؟ به من فکر کردی؟

غم سرازیره... از من،از تو؛از هر ثانیه‌ای که توش نفس میکشم. تو به من پیله بستی و من دار صلیبم و تو با میخ به من کوبیده شدی. تو در حال مرگی و خون از من سرازیره، بوی گند مرگ تمام بدنم رو فرا گرفته.

تصمیم گرفته‌ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت میدادم ولی بی‌ثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است. من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنی‌ام بوده‌اید از دست داده‌ام، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی‌اعتنا نباشد و قدر مرا بداند؛ و به علاوه اگر من شما را از دست داده‌ام،شما هم در عوض دلی را از دست داده‌اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت. برای«دال.»و«نبودنش».