fa
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

رفتن به کانال در Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
303
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+10230 روز
آرشیو پست ها
دل که میگفتم محرمه با من کاشی میدی بی تو چه کرده...

ما وارد قسمتی از دنیا شدیم که از دیوارهاش خون سرازیره،محبت طنابِ دارِ و عشق... عشق گلوله‌اس و معشوق اسلحه. توی دنیای من و تو عشق یعنی مرگ،میدونی انتهای عشق چیه؟ یا تو باید بکشیش یا اون تورو می‌کشه.

خدایا😭قلبمو به این نوشته فروختم🤍

او را میبینم که کنار حوض نشسته است و به ماهی های درونش غذا می دهد. دختر آرامیست. اورا چندباری اینجا دیده ام. ساکت است اما امان از چشمانش. چشمانش دنیایی از حرف های ناگفته است. به چشم هایش ک خیره میشوی خود را غرق می کنی. سخنان عمیقی درون چشم های خود جا داده است. نمیدانم چه باید بگویم. درک کردن او کار سختی نیست اما فقط کسی می تواند ک از جنس او باشد و او تکه ای از آسمان است.

خدا مرده است. خدا،مرده باقی می‌ماند و ما آن را کشته‌ایم. چگونه خود را تسلی خواهیم داد،جنایتکاران تمام جنایتکاران را؟ آنچه مقدس‌ترین و مقتدرترین چیز بود که تا کنون جهان به خود دیده‌است. چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد؟ چه آبی برای ما موجود است که خود را بشوییم؟ چه عیادی بهر کفاره،چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم کرد؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خود خدایانی شویم تا شایسته این کار باشیم؟

آری عزیزترینِ قلبم،دردم را برات بازگو نکردم اما سازم را از غم نداشتنت به صدا درآوردم. برای«دال.»و«نبودنش».

بخشی از:«روایتی از ما " زیر درخت انار"» زیر درخت انار فهمیدم که همه خبرهای بد اونجاست که به من میرسه، رنگ آبی ماتم اونجاست که خودشو نشون میده،زردی نور خورشید اونجاست که نمیتابه و الان، این منم که از درخت انار ،سایه‌اش و تمام اون ۳۰ دقیقه ها متنفرم.

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را گفته بودم "بعد ازین باید فراموشش کنم" دیدمش وز یاد بردم گفته‌های خویش را
مهدی اخوان ثالث

برای جنوب،برای وطن،برای هم وطن...

تو مرده ای و چشم های من خشک اند. مرا ببخش، چشم هایم دیگر اشک ندارند و مرگ، دیگر بی اهمیت است.

به جای تو باید عاشق پرندهٔ طوفان می‌شدم. دست کم وقتی بهار می‌آید آنها دوباره می‌غرند. چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان میمیرد. به گمانم تورا همیشه در ذهنم ساخته‌ام.

"زمزمه‌ای از تاریکی" ما یک درد مشترکیم! یک پژواک از کوهی کهن که نفس‌های آخرش را زیرش میکشد و ممکن است تنها همان پژواک باعث در هم شکستنش باشد. من،بازتاب تو در آیینه‌ام! هرچند غیر واقعی اما وجود دارم تا خودِ واقعی‌ات را نشانت دهم و تو را مجبور سازم که تصویری که از من دیده‌ای را بپذیری؛زیرا که نمیتوانی با حقیقت بجنگی. فرقی ندارد که هرکدام از ما به کجا برویم،وارد کدام داستان شده و یا از کدام داستان خارج شویم، در نهایت به هم خواهیم رسید. اکنون من میتوانم بروم،ولی باز خواهم گشت؛زیرا که تو موجب بازگشت منی.

وای عزیزِ من اگر میدانستی که چگونه به غمت دچارم،برای غمم میگرستی...

چیزایی زیادی رو از دست دادم؛ولی من وقتی تو رو از دست دادم که نداشتمت.درد این بیشتر از، از دست رفته‌هایی بود که داشتم.

3:47 بجز عشقی که دردش را،به من دادی به من یارب چه بخشیدی که رد کردم؟

Repost from KAİZEN
«بغض گلویم را گرفت.آهسته استکان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم.دلم می‌خواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی بلد نبودم.شرم و حیا و احترام به بزرگتر مانع می‌شد.من این‌طور بار آمده بودم.نمی‌توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم.آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت.»

آبی‌های ماتم...نمی‌خواهم همیشه آبی را رنگ ماتم بدانم؛ ماتم سیاه تر از این حرف‌هاست. گاهی آبی همان رنگ‌های غلتیده بر تن آسمان عشق است. یا شوق پیکر خروشان دریا بعد از دیدار با مرغان دریایی. گاهی آبی عشق است! اما عشق جاری کنندهٔ اشک است و اشک هم ردپای غم. پس آبی چیزی مهربان‌تر از سیاهی ماتم و عصیانگرتر از روشنایی عشق است؛ چیزی بینشان. گویی حاصل هم‌آغوشی ماتم و عشق با بوسه‌ی کوتاهی از انتظار است. آبی عشق است و شور و اگر تیره شود عشقی‌ست که بی حاصل بماند و اگر آسمانی و فیروزه‌ای شود خبر از رسیدن است و بخت نیک. انتظار هم آبی‌ست؛ آبی کدر. کدر مثل همان لحظه که به چشمش زل زده بودم. مثل لحظه‌ای که منتظر بودم بگوید بیشتر می‌ماند. حالا میتوانم بگویم زندگی دل‌ بستن به طیف وسیعی‌ از آبی‌هاست. آبی‌های عزا، آبی‌های عشق و آبی‌های انتظار. او برای من تمام آبی‌هاست؛ او زندگی‌ست.

می‌گریست و می گفت مدت هاست روحش را از دست داده است؛آن شب به او نگفتم اما در نظرم بسیار خوش شانس می رسید که هنوز کالبدی هرچند پوک برای از دست دادن، و احساساتی برای ابراز اندوه خود داشت. و اگر از من بپرسی که چرا آن ساعات همین را به او نگفتم؛ به تو خواهم گفت که یقین داشتم که آن لحظه نمی‌خواهد چنین چیزی را از من بشنود. اما مگر زندگی همین نبود؟!و سکوت من خواسته ی او؟

We're all gonna die...