fa
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
328
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
Ehsan Aman Buti Daram-HD احسان امان بتی دارم 🍭 Download by RegaYouTube

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد #حافظ

پیام صوتی00:54

کودکی و بزرگی

ساعت پنج و بیست و شش دقه صبح است. خواب دیدم که دختر عمه‌ام با عمه‌ی کوچکترم آمده اند و از ما تقاضای پول و جای مان را می کند.
| اینها جدا جدا در خاطرم مانده هرچند که از همین صبح بیدار شدم و خواستم بنویسمش.
خوب نمی دانم سر چی چیزی دعوا می کنند و خوابم گدود می شود و خود را درون موتر دفتر می یابم که برعکس حقیقت همان موتر سیاه که در حقیقت است ولی کمتر کهنه و قراضه شده است. درون موتر بر چوکی پیشرو پهلوی راننده دفتر که بنام «کاکا/ خلیفه گل آغا» صدایش می کنیم نشسته ام و هی و مدام شوخی می کنیم و از مشکلات صنف و فراغت شان صحبت می کنیم؛ یکی دیگر نیز داخل موتر است گویا یکی از همکاران طبقه ذکور ماست و نمی دانم کیست. همین طور قصه قصه مره در خانه می رسانند و می بینم که هنوز آنها دعوا دارند. زود درون خانه می شوم و هرچقدر کوشش می کنم دعوایشان را ختم کنند نمی کنند، تا اینکه برادرم «فارس» همه‌ی مان را صدا می زند و پدرم را می بینم پدر که برعکس چند سال پیش در حقیقت بود و حالش بهتر از این خواب بود که دیده بودم. یک مرد نحیف و پیر است که جان می دهد سر قلبش این دعوای خواهران و مادرم فشار آورده است.
خوب چرا این را نوشتم چون مرگ پدر را در خواب دیدم ب شکل دیگر بعد از چهار سال 🥀❤️‍🩹

اول باید بخوابم

و امروز یک تعصب قومی را داخل موتر دیدم اون را هم می نویسم

امروز باد هوا بود که پرده را می جنباند و کلکین ها را بهم می زد. صدایی ترق و غیژ تار و مهره بود که در دستان من تبدیل به یک چیزی می شد. نه صدایی زنی را می شنیدم که از درد خود می گفت، نه از غیبت خانه خود و نه از درهم شکستن استخوان هایش توسط شوهرش و نه صدایی دخترانی بود که بی غم پا سر پا قصه‌ی لباس های که باید بپوشند در محفل را می حرفیدن. و اینکه فلان زن و دختر چی می کند و چی کاره است. می بینید شش ماه گذشته و گفته بودم زود می گذرد چون همه رفته بود و من بودم و خودم 👀❤️‍🩹

Today the wind was blowing, making the curtains flutter and scattering the marbles. A sound of crackling and popping, like strings and beads, was turning into something in my hands. I did not hear a woman's voice speaking of her pain, nor of her home's absence, nor of her bones being broken by her husband, nor the voices of girls carelessly standing and talking about the clothes they should wear at the gathering. And about what such-and-such woman and girl are doing and what they are like. You see, six months have passed, and I said it would pass quickly. Because everyone had left, and it was just me and myself 👀❤️‍🩹

یک سال شد در همین خانه، در همین گوشه گک دفتر کار می کنم. زنی را ندیدم که با جان و دل بیاید و هنر یاد بگیرد همه و همه بخاطر پو
یک سال شد در همین خانه، در همین گوشه گک دفتر کار می کنم. زنی را ندیدم که با جان و دل بیاید و هنر یاد بگیرد همه و همه بخاطر پول می آمدن. امروز آخر پروژه بود و صبح که معاش های خود را دریافت نموده پا به فرار رفتن و برنگشتن یعنی اینکه دیگر قرار نیست اینجا باشیم و تمام شدیم. سوال من در اینجاست: چرا مردم نمی روند در پی کشف خویش؟

من قسمی باید بنویسم که داستان هایم را می نویسم. مدتی است با خود گرفتارم از جنگیدن، رفتن ها، ناراحتی ها و تعصب وغیره ترسیده ام
من قسمی باید بنویسم که داستان هایم را می نویسم. مدتی است با خود گرفتارم از جنگیدن، رفتن ها، ناراحتی ها و تعصب وغیره ترسیده ام به همین دلیل است که نمی توانم سر هیچ چیزی تمرکز کنم. نه کار نه زندگی و نه دوستان و همکاران و حتی خانواده اینطور نیست که کسی را بد بیبنم من از خودم یک قسمی متنفر شده ام🥀

ههه.. گاهی با خودم فکر می‌کنم که این‌جا بیش از آن‌چه که باید، حرف می‌زنم و چیز مهم و به درد بخور هم نمی‌گویم. فقط روزمره‌گی‌های خودم هستند با چندتا عکسی که از در و دیوار می‌گیرم و چندتا آهنگی که گوش می‌کنم. با خودم می‌گویم اعضای کانال را خسته نسازم. می‌گویم علایق و افکار و رنج‌های من برای چه کسی مهم است و این حرف‌ها.. ولی دوباره به خودم می‌گویم، یک همین‌جا حس اضافه بودن نکن. یک همین‌جا را از خودت، خانه‌ی خودت و برای خودت بدان. یک همین‌جا راحت باش و خودت. حتا اگر بد و خسته‌کننده و ضعیف و غمدرون باشی. هی بابا مُردم از بس برای خودم خط و نشان کشیدم و به هیچ‌کدام‌شان عمل نکردم و عذاب‌وجدان گرفتم. مه رفتم.

به جرأتش می بالم که از خود می حرفد 🫠🥀

که با گذشت زمان می‌شود فراوان‌تر... |  #عفیف_باختری  |

برای یکی از شاگردانم بورسیه ترکیه برآمده و مقام اپل را هم کسب کرده اما نمی تواند برود 💔🥹 One of my students received a scho
برای یکی از شاگردانم بورسیه ترکیه برآمده و مقام اپل را هم کسب کرده اما نمی تواند برود 💔🥹 One of my students received a scholarship to Turkey and also earned a great ranking, but unfortunately she can’t go. 💔🥹

گفت: کوچه‌ی‌تان مرا یاد "گلنار و آیینه" می‌اندازد.
+1
گفت: کوچه‌ی‌تان مرا یاد "گلنار و آیینه" می‌اندازد.

شرح مثنوی دفتر نخست - جلسه دوم - دکتر عبدالکریم سروش 🍭 Download by RegaYouTube

بسیار با ذوق و خوشحالی، از این و آن پرسیدم که پوشه‌ی کانال‌ها چطور ساخته می‌شود. با ذوق‌ِ بیشتر، ساختم و گفتم کانال‌های خوبی را که می‌شناسید برایم بفرستید و این چیزها. یک دنیا حرف خوب در مورد این کانال‌ها درون کله‌ام راه می‌رفت که این‌جا بنویسم؛ ولی..
اندکی حال* و هوا بود خرابش کردند.
https://t.me/addlist/wBFFhHTFLJAzZWVl

📜#نقد_ادبی 🔰به وقت بخارا در آیینه نقد ✍️#کوثر_بخارایی (داستان‌نویس) وسیمه بادغیسی؛ نویسنده و استاد دانشگاه، از بادغیس تا دا
📜#نقد_ادبی 🔰به وقت بخارا در آیینه نقد ✍️#کوثر_بخارایی (داستان‌نویس) وسیمه بادغیسی؛ نویسنده و استاد دانشگاه، از بادغیس تا دانشگاه واشنگتن مسیر درخشانی را طی کرده و با آثار داستانی‌اش به یکی از صداهای مهم روایت دردها، تنهایی و واقعیت‌های زندگی زنان افغانستان تبدیل شده است. مجموعه‌های «کلمه را باد می‌برد» و «به وقت بخارا» بازتابی از جهان‌بینی تلخ اما واقع‌گرایانه اوست. 📲در سایت انجمن ادبی خانه مولانا بخوانید: https://khanemwlana.com/in-the-time-of-bukhara-through-the-mirror-of-criticism/ 💠 راه‌های پیوند با ما: 🌐 وب‌سایت: https://khanemwlana.com 📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana 📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana 📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana #انجمن_ادبی_خانه_مولانا #مقالات_ادبی #داستان #به_وقت_بخارا #وسیمه_بادغیسی #کوثر_بخارایی

هیچ جا خانه نمی شود🫠🥀