fa
Feedback
سنگِ صبور

سنگِ صبور

رفتن به کانال در Telegram

روزمرگی‌های یک آدم معمولی که عاشق کتاب، فیلم، موسیقی، طبیعت و نوشتن است. لینک ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783

نمایش بیشتر
إيران124 663دسته بندی مشخص نشده است
495
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+3630 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+18
در 7 کانال‌ها
اوت '26
+57
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+66
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+39
در 9 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+62
در 7 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+25
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+60
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+18
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+23
در 4 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+31
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+16
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+29
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+16
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+5
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+341
در 1 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
16 سپتامبر0
15 سپتامبر+1
14 سپتامبر0
13 سپتامبر+1
12 سپتامبر+2
11 سپتامبر+3
10 سپتامبر+1
09 سپتامبر+2
08 سپتامبر0
07 سپتامبر0
06 سپتامبر+1
05 سپتامبر+3
04 سپتامبر+2
03 سپتامبر0
02 سپتامبر+1
01 سپتامبر+1
پست‌های کانال
پیام صوتی00:20

2
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- هفتم: امروز مریض بغلانی هم رخصت شد. خود شان رفتند البته. داکتر از پدرش تعهد گرفت و گفت اگر مریض تان در مسیر راه و در خانه وضعیت‌اش خراب شد، مسوولیت به عهده‌ی توست. قبول کرد پیرمرد ریش‌سفید. من خنده‌ی خوش او دوست داشتم. پسر جوانش بیست روز در شفاخانه بستری بود. پیپ به او وصل کرده بودند. خودش می‌گفت خیلی اذیت می‌شوم. خسته شده بود از فضای شفاخانه و خوابیدن روی تخت. دو روز پیش که نتایج توبرکلوز اش مثبت شد، اتاقش رفتم. سرگردان روی بستر نشسته بود، پرسیدم: ولی خان چه شده؟ سرش را تکان داد و گفت بازهم نتیجه مثبت برآمد و داکتر گفته چند وقت دیگر هم باید اینجا بستری بمانی. برایش آرزوی سلامتی کردم و از اتاقش بیرون شدم. امروز وقتی که پدرش کارهای اداری‌ رخصتی‌اش را خلاص کرد، ولی لباس شفاخانه را درآورده و لباس خودش را پوشید. چقدر زیبا شده بود. لباس‌اش به او نمود می‌داد. از دیدنش در آن حالت خوشحال شدم. با او دست دادم و برایش آرزوی سلامتی کردم. پدرش از ما بخشش خواست بنده‌ی خدا. چه بخششی؟ وقتی که هیچ گناهی نکرده‌ای بخشش نیاز نیست. این کار پیرمرد بغلانی قشنگ و انسانی بود.
70
3
یکی از دوستان با نشر عکس دهه هشتادی خود نوشته بود دلم می‌شود با خودم ازدواج کنم.
8
4
برای اینکه خوابم نبرد، اگر حرفی، حدیثی دارید من در خدمتم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783
24
5
می‌خواستم اینجا شماره‌ی تماسم را بنویسم و اگر خوابم برد یکی از شماها بیدارم کنید. 😁😉
21
6
تا پنجاه دقیقه‌ی دیگر هرطور که شده باید بیدار بمانم. داکتر تاکید کرد که دواها باید هر هشت بعد استفاده شوند. استفاده کردن شان مثل ادای نماز واجب است. با همین ادبیات هم گفت.
20
7
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- ششم: در این نوشته می‌خواهم تجربه‌های خودم از حدود یک هفته پایوازی و همراهی با یک مریض را با شما در میان بگذارم. البته امیدوارم هیچ انسانی در هیچ کجای دنیا مریض نشود. یکم) وقتی مریض را برای ویزیت نزد داکتر متخصص می‌برید، کوشش کنید تمامی علائم و نشانه‌های بیماری را با داکتر در میان بگذارید. گرفتن تاریخچه بیماری برای تشخیص بسیار مهم است. ممکن است مریض در حضور داکتر احساس راحتی نکند یا بعضی از علائم و نشانه‌ها را فراموش کند. بهتر است شما به عنوان همراه یا پایواز، مواردی را که از قلم افتاده است، به داکتر یادآوری کنید. دوم) در شفاخانه‌های خصوصی تقریباً تمامی معاینات در داخل خود شفاخانه انجام می‌شود؛ اما در شفاخانه‌های دولتی همیشه این‌گونه نیست. اگر مریض‌تان را برای تشخیص بیماری به شفاخانه دولتی بردید و داکتر انجام آزمایش یا تهیه دوا را در بیرون از شفاخانه توصیه کرد، اگر جای مشخصی را معرفی کرد، بهتر است همان‌جا بروید. اگر جای مشخصی نگفت، کوشش کنید از چند لابراتوار و دواخانه قیمت بگیرید. براساس تجربه‌ی من، برخی مسوولان لابراتوارها و دواخانه‌ها از ناآگاهی مریض‌داران سوءاستفاده می‌کنند و هزینه بیشتری می‌گیرند. برای نمونه، یک لابراتوار برای آزمایش مایع تخلیه‌شده از شش بیمار ما، ۴۵۰۰ افغانی گرفت در حالی که لابراتوار دیگری همان آزمایش را در بدل ۲۵۰۰ افغانی انجام داد. خداوند آن مسوو را به راه راست هدایت اش کند. سوم) اگر مریض شما در شفاخانه بستری شد، کوشش کنید از لحاظ روحی شاد نگهش دارید. با او گپ بزنید، موسیقی بشنوید، فیلم ببینید و هر کاری را که با وضعیت مریض سازگار است و حالش را بهتر می‌کند، انجام دهید. بودن در کنار مریض می‌تواند به او احساس آرامش و دلگرمی بدهد. بیشتر وقت خود را با مریض بگذرانید. دانستن اینکه چه غذاهایی برای مریض توصیه شده، و چه غذایی نباید مصروف شود، بسیار مهم است. کوشش کنید رژیم غذایی مریض را نیز مدنظر داشته باشید و میوه و دیگر غذاهای تقویتی به مریض‌تان بدهید. همان‌طور که حالت روحی مریض باید خوب باشد، وضعیت جسمی او نیز باید مناسب باشد تا روند بهبودی‌اش سریع‌تر پیش برود. اگر برای مریض تان میسر است او را به قدم‌زدن و پیاده‌روی، آفتاب گرفتن در ساعت‌های مشخص تشویق کنید. اگر شرایط مریض مناسب است و مریضی او ساری نیست، غذا را در کنار او نوش جان کنید و کوشش کنید تا حد امکان تنها نماند. البته در مورد مریضی‌های ساری، رعایت توصیه‌های صحی و فاصله مناسب ضروری است و نباید صرفاً برای همراهی با مریض، سلامت خود و دیگران را به خطر انداخت. سروقت بودن بسیار مهم است. اگر برای انجام کاری و یا گرفتن دارو به بیرون از شفاخانه می‌روید، کوشش کنید هنگام ویزیت مریض در کنار او باشید و به توصیه‌های داکتر متخصص گوش کنید. داکتران در ساعت‌های مشخصی، مریض‌ها را ویزیت می‌کنند. دوا‌ها را سروقت و بدون تلف شدن حتا یک دقیقه وقت، به مریض بدهید. بهتر است هشدار ساعت تلفن همراه را تنظیم کند تا به شما یادآوری کند که فلان وقت، وقت خوردن داروهای قبل و یا بعد از غذاست. چهارم) داشتن تشک و لحاف، ترموز، چند گیلاس، قاشق، بشقاب، چاقوی میوه‌خوری، چارجر موبایل، ماسک، دوای ضد پشه و برخی وسایل ابتدایی دیگر در زمان پایوازی بسیار کمک‌کننده و مفید است. تا حد ممکن وسایل اولیه‌ی را با خود داشته باشید. اگر داکتر برای مریض داروهای مشخصی را برای شرایط اضطراری یا بدترشدن ناگهانی وضعیت او توصیه کرد، بهتر است از موجودیت آن داروها اطمینان داشته باشید و در صورت نیاز، مقدار کافی از آن تهیه کنید. ممکن است مریض نصف‌شب حالش وخیم شود، داروی مورد نیاز در دسترس نباشد و دواخانه‌ها نیز بسته باشند. در چنین شرایطی، خدای ناکرده مریض بیشتر اذیت خواهد شد. پنجم) از لحاظ اقتصادی نیز بهتر است بیشتر از مبلغی را که داکتر برای روند درمان مریض تخمین زده است، در نظر بگیرید. ممکن است در جریان درمان، آزمایش یا داروی دیگری نیاز شود و هزینه‌ای پیش‌بینی‌نشده به وجود بیاید. شفاخانه‌های دولتی با آن‌که بسیاری از خدمات‌شان رایگان یا کم‌هزینه است، اما در جریان بستری‌بودن مریض ممکن است هر روز نیاز باشد دارو، مواد صحی یا برخی وسایل دیگر را از بیرون تهیه کنید. داشتن مقداری پول اضافه، در چنین شرایطی می‌تواند از نگرانی پایواز کم کند. ششم) بهتر است با داکتران، کارمندان شفاخانه و تمامی پرسنل رابطه نیک و انسانی داشته باشید. به نظر من، داشتن حس همدلی نسبت به سایر مریض‌ها بسیار انسانی و قشنگ است. هر وقت مریض یا پایواز او را دیدید، احوالش را بپرسید و برای سلامتی‌اش ابراز امیدواری کنید. کوشش کنید از لحاظ روحی، حس همدلی و دلگرمی را به مریض و پایواز او منتقل کنید.
85
8
پیام صوتی
31
9
پیام صوتی
29
10
پیام صوتی
36
11
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه.
109
12
خواندن ادبیات داستانی می‌تواند دنیای ما و درک ما از پیچیدگی‌های آن را بسط دهد. نویسندگان خوب، مشاهده‌گران دقیقی از وضعیت انسانی هستند و می‌توانند ما را با تجربیاتی فراتر از محدودهٔ امن فکری‌مان مواجه کنند. از نظر نیک باتریک، استادیار روان‌شناسی دانشگاه ویسکانسین-مدیسون، ادبیات داستانی ما را وادار می‌کند که دنیای داستان و شخصیت‌های آن را تصور کنیم. این کار باعث می‌شود با دیدگاه‌های مختلف کلنجار برویم و از منظرهای متفاوتی به دنیا نگاه کنیم. باتریک می‌گوید: «خواندن یعنی مواجهه‌شدن با تفاوت‌ها؛ با ذهن‌های متفاوت، مکان‌های متفاوت و رویکردهای متفاوت به جهان… اگر دوست داریم در جهانی زندگی کنیم که با هر کس به‌عنوان فردی منحصربه‌فرد رفتار شود، بسیار مفید خواهد بود که درک کنیم جهان -به‌ویژه از نظر اجتماعی- جای بسیار پیچیده‌ای است.» اخگر رهنورد
107
13
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- پنجم: بیرون بخش نشسته بودیم که مسوول کنترل آمد. وارد اتاق ۴۰۳ شد و به من گفت اتاق را تخلیه کن یک مریض اینجا می‌آید. مریض خود را به اتاق ۴۰۱ ببر. مریض فقط یک شب می‌ماند، فردا رخصتش می‌کنیم. من چون دو روز پیش تمامی بخش‌های اتاق را تمیز کرده بودم، دل و نادل وارد اتاق شدم. یادم آمد که اتاق ۴۰۲ خالی است، گفتم چرا اتاق پهلو نمی‌برید؟ او خبر نداشت که آن اتاق خالی‌ست. مثلا مسوول کنترل است. تند تند رفت و بعد از بررسی اتاق، گفت نیازی نیست شما جابجا شوید. دختر جوانی را از ننگرهار به بخش توبرکلوز آوردند. چهار پایواز همراه او آمده بود، چون بخش زنان تخت خالی وجود نداشت، او را به بخش مردان آوردند. هیچ‌یک از پایواز‌هایش فارسی را نمی‌فهمید. یک بار یکی از آن‌ها از من آدرسی را پرسید، من فقط سرم را تکان دادم، او متوجه شد که پشتو را بلد نیستم، راهش را گرفت و دور شد. یکی از آن‌ها که مرد ریش‌سفیدی بود و ظاهراً پدر آن دختر می‌شد به بالشت من اشاره کرد و گفت: ما دغه بالخت اخلم؟ سرم را تکان دادم و گفتم هو. بالشت را برداشت. آن‌ها یک شب در بخش ما ماندند. فردا متخصص، مریض شان را ویزیت و بعد رخصت شان کرد. از مریض بغلانی که پشتو است پرسیدم مریض را کجا بردند؟ او گفت به بخش انتانی. حاجی داوود که زیر سایه‌ی درخت نشسته و شاهد این ماجرا بود رو به من گفت در این وطن باید زبان پشتو را هم بلد باشی. بعد خاطره‌ای را قصه کرد: یک پشتون در مناطق ما آمده بود و از ما می‌پرسید که پشتو بلد هستید یا نه؟ وقتی گفتیم نه، به ما گفت شما در کجا زندگی کرده‌اید که زبان ملی را بلد نیستید؟ حاجی در ادامه به جواب آن پشتون گفته بوده که تو در کجا زندگی کرده‌ای که زبان فارسی را بلد نیستی؟ مگر فارسی هم زبان ملی نیست؟ شب رفتم کانتین تا هم آب‌جوش بگیرم و هم کرایی (تخم مرغ) بخورم. روی فرشی که کنار جوی آب گندیده پهن کرده بود در انتظار پخته شدن تخم مرغ نشستم. پشه‌ها وز وز از هر سو در حال حرکت بودند. مردی که کلاه پکول بر سر داشت و تازه نصوار پشت لب انداخته بود از من همان قصه‌ی تکراری در شفاخانه را پرسید: مریض داری؟ سرم را تکان دادم و گفتم آره برادرم‌ مریض است. او از خودش گفت که یکی از شش‌هایش به‌خاطر بی‌توجهی داکتران از کار افتاده، از بی‌مسوولیتی داکتران گلایه کرد و گفت: چندماه پشت سرهم سرفه می‌کردم هر بار که پیش داکتران مراجعه کردم، چند بوتل شربت و چند تخته تابلیت دادند و گفتند از این‌ها استفاده کن خوب می‌شوی. هیچ‌کدام شان تشخیص ندادند که مریضی‌ام چیست. بعد از چند ماه فهمیدم که توبرکلوز دارم، حالا دوا می‌خورم ولی فایده ندارد، یکی اط شش‌هایم تقریبا از کار افتاده. حالا زنم در شفاخانه بستر است. داکتران هیچ به قصه‌اش نیستند، هرچه بگوییم می‌گویند اگر پول داری از این‌جا ببر. مرد جوانی وارد بحث شد. او نیز پدرش در شفاخانه بستری بود. او گفت داکتر که شدی باید شب و روز در خدمت مریض باشی. جمعه و رخصتی نشناسی. امروز جمعه بود و به جز چند نرس تمامی متخصصان شفاخانه رخصت بودند، بخدا که نصف بیشتر مریض‌ها حال‌شان وخیم هستند. او بعد دستش را به نشانه‌ی شمارش پول تکان داد و گفت: بخدا اگر لوت (بندل/ بسته‌) پیسه داشته باشی، داکتران حتا زن شان را هم برایت می‌آوردند. حیف که دست و بالم بسته است وگرنه... مرد کلاه‌پکول دارد حرفش را تأیید کرد و نصوارش را داخل جوی آب تف کرد. مسوول کانتین مرا صدا زد: کرایی پخته شد لالا، نان هم د کار داری یا نی؟ همان مرد چهارشانه‌ای بود که گاهی با من با لهجه‌ای هزارگی صحبت می‌کند و مرا اچه (رفیق) صدا می‌کند.
103
14
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- چهارم: یک شب دیگر نیز اتاق رفتم. امین اطمینان داد که حالش خوب است و گفت شب قبل اذیت شدی بهتر است بروی اتاق و استراحت کنی. صبح کمی دیرتر رسیدم، ده دقیقه دیرتر. یکی از پایواز‌های مریضان نان و تخم مرغی که سهم امین بود را خورده بود. از هر کسی پرسیدم، یکی یک چیز گفت و دیگری چیز دیگر. با خودم می‌گفتم یعنی آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که سهم غذای مریض را می‌خورند؟! چطور دل شان می‌شود. ولی خب هستند از این آدم‌ها و فراوان هم هستند. نمونه‌اش همین فردوسی بدخشانی که نمازش را در مسجد می‌خواند. او مگر یک هفته بیشتر سهم غذای مریض‌ها را نخورد؟ آن‌هم چنان با ولع که انگار از شهر قحطی‌زده آمده باشد. صبحانه پنیر و نان خشک خوردیم. امین خرما و میوه هم نوش جان کرد. من هنوز عصبانی بودم از اینکه سهم امین را یک مسلمان دیگر بلعیده بود. مزه‌ی صبحانه را نفهمیدم. بعد از اینکه هوا گرم شد، قصه‌ها هم گرم می‌شود. داکتران از ساعت نه به بعد مریض‌ها را ویزیت می‌کنند و اگر چیزی نیاز بود به پایواز‌ها دستور می‌دهند که تهیه کنند. با پایوازها در هوای گرم صبح‌گاهی نشسته بودیم و قصه می‌کردیم. قصه‌ی جالبان شد و اینکه امر به معروف به کارمندان شفاخانه‌ها دستور داده که چگونه مریض‌ها را ویزیت کنند و از این حرف‌ها. یکی از پایواز‌ها قصه کرد: سال دوم حکومت جالبان یک دختر از همسایگی خانه‌ی مامایم توسط نیروهای امر به معروف از راه کورس به خانه بازداشت شد. دختر بی‌نهایت زیبایی بود. تا یک هفته کسی از او خبر نداشت. بعد از این مدت از حوزه امنیتی به خانواده‌اش تماس می‌گیرند که دختر تان اینجاست و به جرم بی‌حجابی بازداشت شده. خانواده‌اش به حوزه رفته و دختر شان را تحویل می‌گیرند. تعهد می‌دهند که دیگر حجابش را رعایت کنند. موهایش را در حوزه از ته تراشیده بودند. یک روز که اعضای خانواده‌اش به عروسی می‌روند دختر در خانه می‌ماند و خودش را توسط طناب در حمام خفه می‌کند. دیگران که از عروسی برمی‌گردند می‌بینند جسم‌اش سرد سرد است و روی طناب. مادرش به زن مامایم تعریف کرده بود که هنگام غسل دادن متوجه شدیم بر اندام خصوصی دخترم آثار دندان وجود داشت. بدخشانی مریض‌اش را از شفاخانه برد. بقیه می‌گفتند چون او واسطه داشت و با استفاده از نفوذ خود کارهای اداری برادرش را تمام کرد و او را با خودش برد بدون اینکه صحتمند شود. من خوشحال شدم از اینکه دیگر شاهد بلف زدن‌هایش نیستم. شرش کم. نه‌تنها من که دیگران نیز ار رفتن او بی‌نهایت خوشحال شدند. از حاجی پرسیدم بدخشانی رفت؟ او گفت: آره شکر خدا رفت، خوب شد مردک ایلایی. نان مریضا ره لقمه کده رایی بود و د قصه شی هم نبود. آصف هم حرف‌های او را تأیید کرد. یاد فیلم هندی افتادم که پسر جوانی از روستا به شهر می‌رود تا درس بخواند، تمامی مردم روستا در ایستگاه قطار آمده و دو دسته با او خداحافظی کردند. او که از دیدن جمعیت خوشحال شده بود به مادرش گفت هوادارانم را می‌بینی؟ مادرش گفت این‌ها برای اینکه چند سال از شر تو راحت باشند، برای خداحافظی آمده‌اند مگر نمی‌فهمی که برای خداحافظی کردن مردم یک دست شان را تکان می‌دهند؟ این‌ها را ببین هردو دست شان را تکان می‌دهند. من اگر هنگام خداحافظی بدخشانی در شفاخانه بودم دو دست دیگر هم قرض می‌گرفتم.
109
15
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- چهارم: یک شب دیگر نیز اتاق رفتم. امین اطمینان داد که حالش خوب است و گفت شب قبل اذیت شدی بهتر است بروی اتاق و استراحت کنی. صبح کمی دیرتر رسیدم، ده دقیقه دیرتر. یکی از پایواز‌های مریضان نان و تخم مرغی که سهم امین بود را خورده بود. از هر کسی پرسیدم، یکی یک چیز گفت و دیگری چیز دیگر. با خودم می‌گفتم یعنی آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که سهم غذای مریض را می‌خورند؟! چطور دل شان می‌شود. ولی خب هستند از این آدم‌ها و فراوان هم هستند. نمونه‌اش همین فردوسی بدخشانی که نمازش را در مسجد می‌خواند. او مگر یک هفته بیشتر سهم غذای مریض‌ها را نخورد؟ آن‌هم چنان با ولع که انگار از شهر قحطی‌زده آمده باشد. صبحانه پنیر و نان خشک خوردیم. امین خرما و میوه هم نوش جان کرد. من هنوز عصبانی بودم از اینکه سهم امین را یک مسلمان دیگر بلعیده بود. مزه‌ی صبحانه را نفهمیدم. بعد از اینکه هوا گرم شود، قصه‌ها هم گرم می‌شود. داکتران ساعت نه ببعد مریض‌ها را ویزیت می‌کنند و اگر چیزی نیاز بود به پایواز‌ها دستور می‌دهند که تهیه کنند. با پایوازها در آب گرم صبحگاهی نشسته بودیم. قصه‌ی جالبان شد و اینکه امر به معروف به کارمندان شفاخانه‌ها دستور داده که چگونه مریض‌ها را ویزیت کنند و از این حرف‌ها. یکی از پایواز‌ها قصه کرد: سال دوم حکومت جالبان یک دختر از همسایگی خانه‌ی مامایم توسط نیروهای امر به معروف از راه کورس به خانه بازداشت شد. دختر بی‌نهایت زیبایی بود. تا یک هفته کسی از او خبر نداشت. بعد از این مدت از حوزه امنیتی به خانواده‌اش تماس می‌گیرند که دختر تان اینجاست و به جرم بی‌حجابی بازداشت شده. خانواده‌اش به حوزه رفته و دختر شان را تحویل می‌گیرند. تعهد می‌دهند که دیگر حجابش را رعایت کنند. موهایش را در حوزه از ته تراشیده بودند. یک روز که اعضای خانواده‌اش به عروسی می‌روند دختر در خانه می‌ماند و خودش را توسط طناب در حمام خفه می‌کند. دیگران که از عروسی برمی‌گردند می‌بینند جسم‌اش سرد سرد است. مادرش به زن مامایم تعریف کرده بود که هنگام غسل دادن متوجه شدیم بر اندام خصوصی دخترم آثار دندان وجود داشت. بدخشانی مریض‌اش را از شفاخانه برد. بقیه می‌گفتند چون او واسطه داشت و با استفاده از نفوذ خود کارهای اداری برادرش را تمام کرد و او را با خودش برد بدون اینکه او صحتمند شود. من خوشحال شدم از اینکه دیگر شاهد بلف زدن‌هایش نیستم. شرش کم. نه‌تنها من که دیگران نیز ار رفتن او بی‌نهایت خوشحال شدند. از حاجی پرسیدم بدخشانی رفت؟ او گفت: آره شکر خدا رفت، خوب شد مردک ایلایی. نان مریضا ره لقمه کده رایی بود و د قصه شی هم نبود. آصف هم حرف‌های او را تأیید کرد. یاد فیلم هندی افتادم که پسر جوانی از روستا به شهر می‌رود تا درس بخواند، تمامی مردم روستا در ایستگاه قطار آمده و دو دسته با او خداحافظی کردند. او که از دیدن جمعیت خوشحال شده بود به مادرش گفت هوادارانم را می‌بینی؟ مادرش گفت این‌ها برای اینکه چند سال از شر تو راحت باشند، برای خداحافظی آمده‌اند مگر نمی‌فهمی که برای خداحافظی کردن مردم یک دست شان را تکان می‌دهند؟ این‌ها را ببین با هردو دست شان را تکان می‌دهند. من اگر هنگام خداحافظی بدخشانی در شفاخانه بودم دو دست دیگر هم قرض می‌گرفتم.
45
16
از اتاق ۴۰۳ بنویسم؟
5
17
بدون متن...
124
18
مباش در پی آزار و هر چه خواهی بکن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست حافظ
124
19
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- سوم: حاجی داوود که رفتار و طرز حرف زدن پایواز مریض بدخشانی با زن نظافت‌چی، خاله مسوول غذا و طرز تماشای او به تمامی زنان، پایواز‌ها و مریض‌های زن را می‌بیند، می‌گوید فضای شفاخانه که جای آدم‌های مریض است و کمتر آدم سالمی اینجا می‌آید، این‌طوری‌ست- با دست اشاره می‌کند به مرد کچل بدخشانی- وای از جایی که آدم‌های سالم در آنجا رفت‌وآمد دارند. زنان از دست شان چه بکشند. در این وضعیت چه کسی جرات دارد دخترش، زنش و خواهرش را اجازه دهد که در بیرون از خانه کار کند؟ شب در گوشه‌ای شفاخانه و در نزدیکی اتاق امین خوابیدم. پتو و تشک با خودم‌ آورده بودم. پشه‌ها وزوزکنان شروع به کار کردند و هرجایی از بدنم که لخت بود را چنان با نیش شان می‌کندند که از خواب بیدار می‌شدم. نصف شب که تازه خوابم برده بود، هوا سرد شد. از خواب بیدار شدم. خودم را جمع‌وجور کردم ولی باز هم گرم نیامدم. روی زیرفرشی خوابیدم و تشک و پتو را روی خود کشیدم. اندکی بهتر شد ولی نه آن‌چنان که باید. ساعت را دیدم: یک و ۲۶ دقیقه‌ی صبح بود. صبح بعد از اینکه داکتر امین را ویزیت کرد و دواهایش را نوشت از شفاخانه بیرون شدم. رفتم اتاق و یک کمپل خوب پشت بایسکل بستم و رکاب‌زنان سمت شفاخانه راه افتادم. از سر راهم دواهای امین را هم گرفتم. سیروم‌های تقویتی، پیچ‌کاری‌های ضد میکروب بودند. یک کیلو سیب و چند نوع میوه‌‌ی دیگر هم از سر راهم گرفتم. دم دروازه‌ی شفاخانه مرد گوژپشتی که نوکریوال بود، ایستادم کرد. گفت: کجا سر خوده پایین گرفته رایی استی؟ گفتم که مریض دارم و برای خودم کمپل آوردم. گفت بردن بایسکل و کمپل به داخل شفاخانه اجازه‌ نیست. گوشه‌ای را نشان داد و گفت آنجا بایسکل خود را پارک کن. بایسکل را تا شب در پیش کانتین شفاخانه قفل کردم. در جریان روز م سر می‌زدم تا مبادا دزد برده باشد. شب شد و هوا تاریک. بعد از اینکه امین غذایش را خورد تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم. چون احتمال اینکه بایسکل در جریان شب از پیش شفاخانه گم شود خیلی زیاد بود. از شانس من آن مرد گوژپشت خانه‌اش رفته بود و چند مرد مسلح دم دروازه‌ی ورودی شفاخانه بودند. با یکی از آن‌ها صحبت کردم، قانع شد و اجازه داد که بایسکل را با بارش وارد شفاخانه کنم. این هم از شانس! مرد بدخشانی به خانم‌ احمدی که مسوول نظافت بخش زنانه و مردانه توبرکلوز است، چندبار گفته که او را در رستوران‌های شهرنو میهمان می‌کند. او به قول خودش در دوران نظام جمهوریت کارمند یک اداره بوده و طی پنج سال گذشته هرچه مصرف کرده از ذخیره‌ی خود مصرف کرده. طوری خودش را پولدار نشان داده که انکار بالای گنجی خوابیده باشد. ممکن است با معاش کارمندی خود پولی را ذخیره کرد و چند سال هم ازش مصرف کرد و تمام نشد؟ بعید می‌دانم. تخلص این مرد فردوسی است. فردوسی! حیف این تخلص. مگر نه؟ حتما استخوان‌های فردوسی در قبر بخاطر پف و پتاق این آدم در گور بارها لرزیده. خانم احمدی را مرد بدخشانی، پری‌ناز جان و آصف، خاله می‌گوید. چندان سن و سالی ندارد. آصف یک‌بار گفت خاله چطوری؟ برگشت و گفت: دیگه به مه خاله نگو. آصف گفت خاله نگویم چه بگویم؟ او حیران مانده بود چه جوابی بدهد، من پیش‌دستی کردم و گفتم تخلص اش را بگو. خودش تایید کرد و گفت بعد از این خانم احمدی بگو. امروز صبح اعصاب خانم احمدی بسیار خراب بود. وقتی که اتاق امین را تمیز می‌کرد، گفت: اونو کچل خدازده بسیار زنکه‌باز اس. ایتو خوده ایلا میته که ایچ نگو. او روز د مه میگه که مه ایتو پیسه دارم و ایتو خانه دارم. مه هم دور خودم و گفتم که داری به مه چه؟ لوده باز هر سو که میرم، گپ خوده می‌زنه. یگان روز بیابش خاد کدم. کل روجایی های تخت و کمپل ره گرفته د اتاق برادر خود برده پت شان کده و روز یک دانه گرفته بدل شان می‌کنه. فقط دیگه مریضا هیچ حق نداشته باشه. من فقط گوش دادم و تایید کردم.
131
20
یادداشت‌هایی از اتاق ۴۰۳- دوم: هردو در ظرف‌های جداگانه غذای مان را خوردیم. بعدازظهر را با آصف، حاجی بهسودی، پایواز بدخشانی و مرد بغلانی قصه کردیم. از اینکه گفتیم که چند روز است مریض شان در شفاخانه بستری است. چه تکلیف دارد؟ از کجا و چگونه به کابل آمده است. روز اولی که امین بستری شده بود، از پرستار خوش‌اخلاق پرسیدم مريض ما چند روزی بستری می‌ماند، در جوابم گفت: از مریض کرده پایواز‌ها عجله دارند. هر وقت که مریض خوب رخصت می‌شوید بخیر. آصف که مادرش مریض است، از بهسود ولایت میدان وردک است. حدود دو هفته می‌شود که مادر پیرش در شفاخانه بستری است. او برای تشخیص مریضی به شفاخانه‌ی محمدعلی جناح می‌برد و داکتران آنجا بدون اینکه که به همراهان او چیزی در مورد مریضی‌اش بگوید، جراحی‌اش می‌کنند. حالا وسیله‌ای به بدنش نصب کرده و برای اینکه زیرنظر داکتران باشد، او را از آنجا به شفاخانه‌ی افغان- جاپان منتقل کرده‌اند. من قصه‌های آدم‌ها را دوست دارم. شنیدن سرگذشت‌ آدم برای من همیشه جذاب است. حاجی داوود از حصه‌ی دو بهسود ولایت میدان وردک است. هم‌ولایتی آصف و از آشنا‌های پدرش. توبرکلوز دارد. روده‌ها و شکمش آب گرفته. به یکی از شفاخانه‌های خصوصی دشت برچی رفته بوده تا بیماری‌اش را تشخیص دهد، داکتر بعد از معاینه‌ی سراپایی او را به لابراتوار روان می‌کند تا خون‌اش را معاینه کند. حاجی که حدود شصت سال سن دارد از رفتار داکتران آن شفاخانه بی‌نهایت راضی است. می‌گوید: داکتر خانه‌آباد گفت کاکا برو خون خو معاینه کن و یک سر شفاخانه افغان- جاپان هم برو. شاید توبرکلوز داشته باشی. شکمت آب گرفته. ما اینجا پول زیادی از تو می‌گیریم. نمی‌فهمم این آقا داوود ما حاجی است یا نه ولی چون ریشش سفید است ما برای اینکه احترام کرده باشیم، او را حاجی می‌گوییم. حاجی داوود به این شفاخانه می‌آید و بعد از کشیدن آب شکمش، مشخص می‌شود که توبرکلوز دارد و پنج روز می‌شود که بستری است. بدخشانی را اصلا خوش نکردم. پایواز او برادرش هست. مرد کچل سفیدپوش که کلاه پکول دارد و حراف است. مدام از خودش تعریف می‌کند. از لحظه‌ای که دیدمش حدس زدم که چشم‌چران باشد. همین‌طور هم بود. می‌دیدمش که با چشمانش مدام مروه، دخترک حدودا ۲۰ ساله را می‌پاید و کوشش می‌کند چیزی بگوید. خانم احمدی صفاکار را که راحت نمی‌گذارد اصلا. اگر این‌ طرف برود هم چیزی می‌گوید و اگر آن طرف برود هم. به قول ایرانی‌ها او بسیار هیز است. نمی‌فهمم هیز با این ه و یا با این ح نوشته می‌شود. خاک بر سر کچل و شکم گنده‌اش. پایواز بخش زنان از دست او راحتی ندارند. تشک و بالشت‌اش را دم دروازه عمومی پهن کرده و مدام چشمش به سمت بخش زنان است. کوشش می‌کند با زنان بیمار و پایواز‌هایش سر صحبت را باز کند و «ای خودش» به آن‌ها بگوید. اسمش را دگروال می‌گوید. نمازش را در مسجد می‌خواند و سهم غذای بیماران را می‌گیرد و چنان می‌بلعد انگار قحطی آمده باشد. صبح، چاشت و شب. هر وقتی که خاله‌ی که مسوول غذا است، ارابه‌اش را کشان کشان می‌آورد، دگروال نزدیکش می‌رود و اول می‌پرسد چه پخته‌ای و بعد می‌گوید در این وارد (بخش) پنج مریض هست. یکی را برای خودش بر می‌دارد. مریض بغلانی و پدرش آدم‌های کم‌حرفی هستند. جوان بچه‌ای که از پشتو حرف زدنش خوشم می‌آید. همدلی می‌کنم با او گاهی به زبان پشتو جوابش را می‌دهم. اینکه او زبان مادری دیگری را احترام می‌کند و برخلاف دیگر پشتو زبان‌ها، با فارسی زبان‌ها به فارسی حرف می‌زند، قشنگ است و انسانی. بماند که کارمندان این‌جا کلا به پشتو حرف می‌زنند. بلد بودن پشتو در این‌جا امتیاز است. در بخش زنان و مردان توبرکلوز، سه نفر به شش‌های‌شان پیپ وصل کرده‌اند: مروه، جوان بغلانی و بدخشانی. حاجی داوود گفت ما به این‌ها الکین‌دار می‌گوییم. خندید و نصوارش را پای درخت ناجو تف کرد. مروه، همان دخترک نوجوان بستری در بخش زنان قصه‌ جالبی دارد. او زیبا است و بینی بلندی دارد. به به خواهر آصف که پایواز مادرش هست تعریف کرده: ما از بدخشان هستیم. پدرم در آنجا شهید شد. هیچ سرپرستی نداریم. من پانزده ساله بودم که با یک طالب ازدواج کردم. مجبور شدم با او به کابل بیایم. مادرم هم مجبور شد با ما بیاید. حالا یک طفل یک‌ونیم ساله دارم. پایواز او مادرش هست، زن جوانی که زندگی، روزهای خوبی به او بدهکار است و حقش نیست به این زودی بیوه شود. خب جنگ است دیگر و در جنگ حلوا پخش نمی‌کنند. مروه چون شوهرش طالب است، متخصص ویژه دارد. تنها او را ویزیت می‌کند و مدام از او احوال می‌گیرد. خوبی داشتن واسطه در شفاخانه این است. مروه از تلفن مادرش استفاده می‌کند. به دیگران گفته به محضی اینکه از شفاخانه رخصت شوم حق داشتن تلفن ندارم. شوهرم اجازه نمی‌دهد با کسی، حتا با خانواده‌ام در ارتباط باشم. کسی از اعضای خانواده‌ی شوهرش برای ملاقات مروه به شفاخانه نمی‌آید. تنها مادرش هست و خودش.
139