عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
رفتن به کانال در Telegram
ژن، ژیان، ئازادی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
247
مشترکین
-124 ساعت
+127 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
و همش به شوق یادگیری تو فکر میکنم. خورد میشم، فرو میریزم و دوباره از نو.
امروز، پانزده مِی روز زبان کوردی، تموم روز این تیکه کتابِ آخرین انار دنیا از بختیار علی توی ذهنم تکرار میشد :
«در آن بیست و یک سال زحمات فراوانی کشیدم زبانم را فراموش نکنم. نه، زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سالهای دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم؛ زبانی شاعرانه.»
با سنباده به جانتان مىافتيم. محكم و محكمتر مىكِشيم و لايههاى پوستتان مىريزد و با بادى پخش آسمان مىشود. آنطرف زمین جاى اكسيژن، خوردهپوست تنفس مىكنند. بىخبر از اينكه بدانند با چه زنده هستند.
صداى بلندى از آن سر كوه آمد. گفت: «بكِشيد!» و ما كشيديم. خوردهپوستها دوباره پرواز كردند. از پشت كوهها صدا آمد كه خوردهپوست كم آمده و شهر دارد به خفگی مىرسد. «بكِشيد!» و ما محكمتر كشيديم. به گوشت رسيديم. سنباده به كار نمىآمد. مگسها مهمانى گرفته بودند. پوست كم آمده بود. كوه ترك برداشت و صدا نزديكتر شده بود. «بكِشيد!» گوشت را كشيديم با چنگ و دندانهايمان.
تكههاى گوشت این طرف و آن طرف زمين را فرش كرده بودند. ميزبانها فقط مگسها نبودند. حالا بوى گوشت را تنفس مىكردند بى آن كه بدانند با چه زنده هستند. خونتان را شراب كردند و گوشتتان را بر سر نيزهها دور شهر چرخاندند و نفس كشيدند. از بين تركهاى كوه صداى پرخراشی آمد که كرمها شورش كردهاند و گوشتی نمانده. «بكشيد تا مىتوانید بكشيد.» اینبار با ارّه به جانتان افتادیم. به سفيدى استخوان رسيديم. استخوانها را در هاون كوبيديم. خوردشان كرديم و به آنها داديم تا دور زمین پخششان كنند. محوشدگی و رد کمرنگتان باعث شده بود حتا به تهماندهتان هم راضی نباشند. «قلع و قمع کنید!» ریشهها را کشیدیم. با زور بیشتری از جا کنده شدید. جای خالیتان مهر کاشتند و زمین از شعف لرزید.
قایق جامانده
ما در فاصلۀ «مادر» و «مرگ» زنده بودهایم
در درنگی که به خورشید داده میشود
در سکوتی که همیشه بیشتر از ما میداند
در شباهت و دوریِ اندوه و ماه
ــ چیزی گُنگ، همیشه در ما به گذشته برمیگردد ــ
بهانه بودهایم، که خاک در ما راه برود
چرا کسی به ما نگفته بود که ما راهرفتنِ خاک بودهایم
و چشمها و نگاه و حسهامان
عاریتی بوده؟
غمگینترین پنجره در انسان میزیست
که بعد از آفریدهشدن
آن را نادیده گرفتند
اگر گریه کنم، کودکی نامده از فردا را خواهم کُشت
بهاجبار در سنگ میگریم
در آتش
که نیازمندِ گریه در خویشند، و نمیتوانند
ما تمامِ فاصلهها را در دلتنگیمان زیستهایم
و روزبهروز تاریکیِ چسبیده به سینه
به گلومان نزدیکتر میشود
چرا کسی به من نگفته بود که: پسر
تو تمامِ بعدازظهرهای کودکیات را از سرما لرزیدهای
و چشمهایت برای خوشبختی بسیار سرد بودهاند
بسیار سرد
چرا دست از سرِ این قایقِ جاماندهدردلم برنمیدارم
قایقی در ما زندانی شده
زندانی در زندانی
این را آن زمان که شش سالم بود
و از کودکان جدا شدم فهمیدم
با سادهترین شکلِ ممکن
بادبادکی ساختم و بالای یک تپه بادش دادم
و در تمام آن لحظات، دلتنگیِ پُری
رعشههای عجیبی به تن و دستهایم انداخته بود
بالای بالا رفته بود
با گریه رهایش کردم
ــ فکر میکردم این کار را برای خدا میکنم ــ
و مدام مُشت بر آن تپه کوبیدم و گریستم
میدانستم. دیگر همهچیز را میدانستم
در تمامِ این سالها
قایقم را از این شعر به آن شعر بُردهام
و دلم باز نشده است
کوری دستِ کوری را گرفته
و از میانِ کلمهها میگذرانَد
کلمهها دست میسایند
و به گمانِ اینکه آنان مقدساند
تکهتکه همهچیزشان را جدا میکنند
شعر
قایقی جامانده در دلِ ماست
که هنوز هم
بویِ دریا میدهد
— شهرام شیدایی
١٣٧٣/١١/٢
شهرام شیدایی تو منو میفهمی. من تو رو میفهمم. کلماتت برای لحظاتی تسکینیِ قلبم میشه و بعد یادم میاد که «بعضیوقتها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم، مردگانیاند که دیوارهایی را که محصورمان کردهاند، میلرزانند.»
دو صبح به کوردی مینوشتی دوستت دارم چون در اون لحظه از ته دل حسش کردی و باید میگفتی. باید عشق وجودت رو ابراز میکردی. و من صبح با دیدنش بزرگترین لبخند روزم رو میزدم.
از همهی روزهای پیش روم که قراره بدون تو سپری شن، دلم سخت میگیره.
این روزها بیشترین حس نزدیکی به آهنگ رو با این دارم. دوستت دارم مرجان نازنین.
هیچ جایی بهم این باور رو نمیده که تو دیگه نباشی. بغض میکنم، چشمام اشکی میشه، میدونما ولی باز هم نمیفهممش. وای خیلی دلم تنگ شده خدایا. توی وجودم میچرخی و میچرخی و میچرخی.
هنوز هم هیچ درکی از کارهایی که انجام میدم تا یاد تو رو زنده نگه دارم، ندارم.
Repost from آلیبرو
چندی پیش توییت و پستی برای راهاندازی بورسیه به یاد رها و برای ادامهٔ مسیری که ازش گرفته شد، منتشر کردیم.
به یاری برخی عزیزان ارتباطی شکل گرفت و بورسیهای در یکی از دانشگاههای کانادا به اسم و یاد رها راهاندازی شد.
پذیرای یاری سبزتون در پخش لینک دونیشن هستیم.💚
اینستاگرام
توییتر
سایت
رفته رفته خواستههات از زندگی انقدر کوچیک میشه که فقط میخوای تا فردا بذارن زنده بمونی که بتونی در مراسم دانشکده برای کشتهشدن دوستت حضور داشته باشی.
Repost from خطی به مرز هیچ
«سری که گرم عشق توست بهسوی دار میدود» عزیزکم. فردا ساعت ۱۲ جلوی کتابخانه مرکزی.
Repost from دو دیوار و چندین گنجشک
فریادهای مادرت و «رها تا حالا حتی زیر پاش یه مورچه هم له نکرده!» گفتنش.
آقای اسنپی بیخبر از حالمون: خوش به حال اونی که براش گل میگیرید که اینجور دل شورهی گلفروشی پیدا کردن دارید براش.
نیاز به گریه دارم. قلبم اشکیه. توی سرم عزاست. چشمام همراهیم نمیکنن و دردم رو هزار برابر میکنه.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
