fa
Feedback
عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

رفتن به کانال در Telegram

ژن، ژیان، ئازادی

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-87 روز
+630 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+26
در 2 کانال‌ها
ژوئن '26
+260
در 11 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
31 ژوئیه+3
30 ژوئیه0
29 ژوئیه0
28 ژوئیه+1
27 ژوئیه+1
26 ژوئیه0
25 ژوئیه+2
24 ژوئیه0
23 ژوئیه+2
22 ژوئیه0
21 ژوئیه0
20 ژوئیه+1
19 ژوئیه+1
18 ژوئیه0
17 ژوئیه+1
16 ژوئیه+6
15 ژوئیه0
14 ژوئیه0
13 ژوئیه+2
12 ژوئیه0
11 ژوئیه+1
10 ژوئیه0
09 ژوئیه+2
08 ژوئیه0
07 ژوئیه0
06 ژوئیه+1
05 ژوئیه0
04 ژوئیه0
03 ژوئیه0
02 ژوئیه0
01 ژوئیه+2
پست‌های کانال
2
these days.+2
these days.
82
3
He said I was a flower of the mountain, yes So we are flowers all a women's body, yes
85
4
Kate Bush - Flower Of The Mountain.mp3
87
5
بدون متن...
87
6
بدون متن...
88
7
“you crush the lily in my soul”
126
8
کوچه‌ای پر از درخت‌های چنار که سر به آسمان کشیده‌اند. صدای باد بین شاخ و برگ‌ها، و آواز پرنده‌ها. وسط کوچه دو نفر روی جدول نشسته‌اند. - هنوز هم اون کفش‌ها هست! این‌بار تار عنکبوت هم بسته. نگاه کن! با انگشت اشاره بالای سرشان را نشان می‌دهد. به کابل برقی که یک جفت کفش با بندهایشان گره خورده‌اند اشاره می‌کند. سکوت. - نمی‌دونم چی بگم. همه چیز همونجور که بوده مونده و هیچ تغییری نکرده. درست مثل همین کفش‌ها. سرش را به پایین می‌اندازد. او به آسمان نگاه می‌کند. -آره حق با توئه. همونطور که شیش ماه پیش گره خورده‌ بودن. تموم این مدت معلق و آویزون به عابرهای کوچه و رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کردن. راکد موندن و یه عنکبوت هم کنارشون تار بسته. همون مُهر ثابتِ گندیده‌گی. سکوت طولانی. ادامه می‌دهد. - به‌ نظرت باید تا فصل سرما صبر کرد تا که بارون و باد و تگرگ به کمکشون بیاد؟ اصلا به نظر تو یه روزی از اون بالاها و نزدیک شاخ و برگ‌ درختا خسته می‌شن و گره‌های هم رو باز کنن ‌و پرت شن روی زمین؟ شبها به رویای اینکه دوباره پوشیده بشن فکر می‌کنن؟ برگ خشکی که کنار جدول افتاده است رو با پا به آرامی له می‌کند و صدایش باعث لبخندش می‌شود. رو به او می‌کند اما چشم‌هایش هر جایی را نگاه می‌کند جز او. ‌ - شاید... اما کمی محاله که کسی حاضر بشه اونارو بپوشه. مردمک چشم‌هایش را از ته کوچه می‌گیرد و این‌بار جهت سر و چشم‌هایش روی صورت اوست. به آرامی ‌می‌پرسد: اصلا خودت حاضر می‌شی؟ حتی اگه یه عابر هم پیدا بشه و بپوشه قطعا وسطای راه باید دورشون بندازه. اما اگه اونا همون بالا بمونن جاشون امن‌تره. - اما آخه تا وقتی که روی زمین نیومدن و روی این آسفالت سخت کوبیده نشده‌ن از کجا می‌دونی براشون امن‌تره؟ یه روزی میاد که بلاخره تیزی آفتاب کهنه و فرسوده‌شون می‌کنه. تازه فکر کردی اونایی که اون بالاها سروکار دارن می‌ذارن همیشه اینجوری سالم بمونن؟ زشت و کریه می‌شن و عاقبت شلپ! میوفتن همین وسط. اونوقت نه منی هست نه تو، بزرگترین لطف زمینی‌ها هم اینه که زیر لاستیک ماشین‌ها له نشن یا بچه‌ها باهاشون فوتبال بازی نکنن. کمی فکر می‌کند. بهترین زمان همون دم صبحه. آره دم صبح! تهش رفتگر میاد پرتشون می‌کنه توی سطل زباله دیگه. این‌بار هیچکدام چیزی برای گفتن ندارند. چشم‌هایشان ماشینی که از جلوی پای‌شان رد شد را دنبال می‌کند. بلند می‌شوند و هر یک پشت آن یکی را با دست می‌تکاند. با فاصله از یکدیگر به ته کوچه می‌روند. با هر قدمی که روی برگ‌های خشک می‌گذارند پژواکی از کلمات ازشان بلند می‌شود. از کوچه خارج می‌شوند و کلمات کنار هم چیده می‌شوند. «نابودی! نابودی از سر لجاجت نابودی! سرخوشی معلق بودن و متعلق نبودن به جایی و کسی نابودی! نابودی از سر لذت برای هیچ‌کاری نکردن.» نوری که می‌تابد تار عنکبوت را برق انداخته و کفش‌ها به ساز باد در حال رقص آرامی هستن. گویا که تمام آسمان به نامشان است.
116
9
بدون متن...
116
10
کوچه‌ای پر از درخت‌های چنار که سر به آسمان کشیده‌اند. صدای باد بین شاخ و برگ‌ها، و آواز پرنده‌ها. وسط کوچه دو نفر روی جدول نشسته‌اند. - هنوز هم اون کفش‌ها هست! این‌بار تار عنکبوت هم بسته. نگاه کن! با انگشت اشاره بالای سرشان را نشان می‌دهد. به کابل برقی که یک جفت کفش با بندهایشان گره خورده‌اند اشاره می‌کند. سکوت. - نمی‌دونم چی بگم. همه چیز همونجور که بوده مونده و هیچ تغییری نکرده. درست مثل همین کفش‌ها. سرش را به پایین می‌اندازد. او به آسمان نگاه می‌کند. -آره حق با توئه. همونطور که شیش ماه پیش گره خورده‌ بودن. تموم این مدت معلق و آویزون به عابرهای کوچه و رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کردن. راکد موندن و یه عنکبوت هم کنارشون تار بسته. همون مُهر ثابتِ گندیده‌گی. سکوت طولانی. ادامه می‌دهد. - به‌ نظرت باید تا فصل سرما صبر کرد تا که بارون و باد و تگرگ به کمکشون بیاد؟ اصلا به نظر تو یه روزی از اون بالاها و نزدیک شاخ و برگ‌ درختا خسته می‌شن و گره‌های هم رو باز کنن ‌و پرت شن روی زمین؟ شبها به رویای اینکه دوباره پوشیده بشن فکر می‌کنن؟ برگ خشکی که کنار جدول افتاده است رو با پا به آرامی له می‌کند و صدایش باعث لبخندش می‌شود. رو به او می‌کند اما چشم‌هایش هر جایی را نگاه می‌کند جز او. ‌ - شاید... اما کمی محاله که کسی حاضر بشه اونارو بپوشه. مردمک چشم‌هایش را از ته کوچه می‌گیرد و این‌بار جهت سر و چشم‌هایش روی صورت اوست. به آرامی ‌می‌پرسد: اصلا خودت حاضر می‌شی؟ حتی اگه یه عابر هم پیدا بشه و بپوشه قطعا وسطای راه باید دورشون بندازه. اما اگه اونا همون بالا بمونن جاشون امن‌تره. - اما آخه تا وقتی که روی زمین نیومدن و روی این آسفالت سخت کوبیده نشده‌ن از کجا می‌دونی براشون امن‌تره؟ یه روزی میاد که بلاخره تیزی آفتاب کهنه و فرسوده‌شون می‌کنه. تازه فکر کردی اونایی که اون بالاها سروکار دارن می‌ذارن همیشه اینجوری سالم بمونن؟ زشت و کریه می‌شن و عاقبت شلپ! میوفتن همین وسط. اونوقت نه منی هست نه تو، بزرگترین لطف زمینی‌ها هم اینه که زیر لاستیک ماشین‌ها له نشن یا بچه‌ها باهاشون فوتبال بازی نکنن. کمی فکر می‌کند. بهترین زمان همون دم صبحه. آره دم صبح! تهش رفتگر میاد پرتشون می‌کنه توی سطل زباله دیگه. این‌بار هیچکدام چیزی برای گفتن ندارند. چشم‌هایشان ماشینی که از جلوی پای‌شان رد شد را دنبال می‌کند. بلند می‌شوند و هر یک پشت آن یکی را با دست می‌تکاند. با فاصله از یکدیگر به ته کوچه می‌روند. با هر قدمی که روی برگ‌های خشک می‌گذارند پژواکی از کلمات ازشان بلند می‌شود. از کوچه خارج می‌شوند و کلمات کنار هم چیده می‌شوند. «نابودی! نابودی از سر لجاجت نابودی! سرخوشی معلق بودن و متعلق نبودن به جایی و کسی نابودی! نابودی از سر لذت برای هیچ‌کاری نکردن.» نوری که می‌تابد تار عنکبوت را برق انداخته و کفش‌ها به ساز باد در حال رقص آرامی هستن. گویا که تمام آسمان به نامشان است.
1
11
The Soft Moon - Wasting.mp3
117
12
بعدش خنجرمو در میارم براشون اگه حضوری باشه. همین:(
63
13
بدون متن...
63
14
واکنشی که می‌تونم بدم بهشون:
64
15
حالا زود تند سریع برو همون گیفای کشور ایران که نام‌گذاری‌ش رو بر اساس شوخی‌های نژادپرستی‌ای مثل امنیت زن‌ها و فلان گذاشتی رو بفرست توی فضاهای اجتماعی و چهارتا ایموجی🤣🤣🤣🤣بگیر تا کمی آروم بگیری.
65
16
و یه چیز دیگه. شوخی‌ها، شوخی‌هایی که اسمش رو کمدی سیاه می‌ذارید برای خودتون رو من نمی‌پذیرم و امیدوارم این کمدی سیاه، سیاهی‌ش مثل بختک به زندگی‌تون بچسبه و ولتون نکنه که برای یک لحظه به فکرتون می‌رسه که همچنین اتفاقات تلخی خنده‌داره.
66
17
سوای اینکه چه تعداد زن به این شکلی به قتل می‌رسه، آماری از زن‌هایی که تهدید به قتل شدن در طول زندگی‌شون به طور جدی از سمت خانواده و پارتنر و غیره وحشتناکه. و اینکه این تهدید در پس ذهنشون همیشه موندگاره و بهشون یادآور می‌شه و حتا گاهی در مکالمات روزمره‌شون با دایره‌ای از خانم‌ها به‌کار می‌برن که «اگه دست به فلان کار ببرم، خانواده‌م یا پارتنرم منو می‌کشه!»
67
18
این بار انگیزه‌ی ناموسی بوده. انگیزهای متفاوتی برای کشتن زن در خانواده و اطرافت باید داشته باشی. گاهی سر مشاجره، گاهی از سر غیرت، گاهی از سر خوردن کردن ایگوی یک مرد.
67
19
68
20
ارتکاب جرم: اختلاف خانوادگی! طی اختلافات باید جنس زن رو به قتل رسوند چون تنها راه حل مشکل در خاورمیانه همینه. بیشتر و بیشتر به این باور می‌رسم که این حکومت از دل این جامعه بیرون اومده.
122