عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
前往频道在 Telegram
ژن، ژیان، ئازادی
显示更多未指定国家未指定类别
247
订阅者
+124 小时
无数据7 天
+1130 天
帖子存档
چشمامو میبندم و به این لحظه فکر نمیکنم. به این فکر نمیکنم که کتفم داره از درون جیغ میزنه، شونههام هوار میکشن و درد توی تکتک قسمتهای بدنم میپیچه. من در این لحظه نیستم. روی کوهم. بین ابرها. زیر آسمون. «لبخند میزنم و به گلها نگاه میکنم. خالص شدم. برای خودم شدم. دستها، پاها و سرم مال خودمه. خودِ خودِ خودِ مطلقم. از بنفشیها و قرمزیهای روی تنم گلها جوونه زدن. میچینمشون. اونقدری هستن که توی یک گلدون جا بگیرن، گلدون رو میذارم نوک قله. من، خودِ من، این کوه رو فتح کردم. مسیر رو بالا اومدم. شیارهاشو لمس کردم. سوز سردشو بلعیدم. قِل خوردم و از تیزی سنگ بزرگی گرفتم و پیش رفتم.» چشمامو محکمتر روی هم فشار میدم. من مال این لحظه نیستم. بهش فکر نکن. بهش فکر نکن. بهش فکر نکن. هر چهقدر عمیقتر بهش فکر کنی سختتر میشه. «من نوک قلهٔ کوهم. و با انگشتهام برگ گلها رو قلقلک میدم. کوه منم. قله منم. گلها منم. من برای منم.» چشمامو با سر حد توانم روی هم فشار میدم. حالا همه چی کمتر حس میشه چون من روی کوهم و این درد توی جناغم از سوز سرماست نه چیز دیگهای.
با هر قدمی که بر میدارم کلمات از سرم سُر میخورند و زیر پاهایم لگدمال میشوند. سنگفرش پیادهرو را حالا کلمات فرش کردهاند. نمیدانم با این حجم از فکر چه کار کنم. به کدام مسیر بریزمشان و کجا مکان مناسبتری برای خارج کردنشان است؟ دوست و آشنا، دره و دریا و پای درخت را پیشنهاد میدهند. خودم تنها راه میروم چون چارهای ندارم جز ولگردی با سری که سنگینیاش شانههایم را خم کرده و سرگردان دور خود میچرخد. برای لحظهای جرئت میکنم و به پایین نگاه میکنم. اولین کلمهای که چشمم را به خود جلب میکند «زخم» است و بعد دست میکشم به تمامی پوست تنم. بالاتر میآیم و پوست سرم را با انگشتانم لمس میکنم. حسشان میکنم. در بین پینهها، خطوط شکسته، رگهای ورقلمبیده، ترکها، درد کبودیها و بوی زخمهایی که با کشیدن ناخنهایم سر باز میکنند. مجبور میشوم با سرعت بیشتری قدم بردارم. قلبم گُر میگیرد و خاطرات تنم میسوزند. میدووم. تند و تندتر. از همه جلوتر میافتم. حالا دیگر حتا پاهایم را احساس نمیکنم. میخواهم به دره برسم. بو میکشم تا به دریا برسم. محکمتر پا به زمین میکوبم تا به ریشههای درختی برسم. باید گودالی، ژرفایی یا گوری به دادم برسد. همه چیز برایم تازهتر میشود و درجهی حسام به سر حد خود میرسد. موجودات ریزی زیر پوستم میلولند که تا به امروز قایم بودند و خودم را از شر پلیدشان امن میدانستم. طغیان وجودی! خودش است.
ریشهها پاهایم را به سمت خودشان میکشانند و من در سایهی درختی بزرگ پناه میگیرم. با دیدن تنهاش تصاویری از تکیه دادن، لمس کردن و در آغوش گرفتنش به ذهنم خطور میکند که باعث میشود پوستم بیشتر بسوزد. نهیبیست برای خیمه زدن و چنگ زدن به خاک. چالهای میکنم. بیشتر و بیشتر پیش میروم تا که به سردی برسم. دیدن آن خاک سیاه دلداریام میدهد. وقتش است که خودم را به آن بسپارم. با دو دستم. با دو دست زخمی و چرکینام. به محض شل شدن زانوهایم و برخوردم به عمق خاک، از دور و اطرافم ریشههایی را میبینم که به نرمی در آغوشم گرفتهاند و در حال آماده کردن بالینی هستند. عدهای به جان بخیه و مرهم گذاشتن بر تنم میافتند و سرم را از دوباره بهم پیوند میزنند. با خاک و ریشههای درخت اخت میگیرم و سرمای دلچسب نمِ خاک را با لبخند جواب میدهم. اینجا از همهی وابستگیها به دور هستم. چیزی برای هجوم آوردن و به غارت بردن ندارم. از منفعتهای پردرد و قدرتهای زندهبهخون در امانم. به مهمانی خاک در آمدهام و بیخبر از اینکه قرار است دوباره بروییم. قرار است دوباره سر بلند کنم، از زمینی که آغشته به مهر باران سیاهبختان است. سر بلند کنم به آسمانی که گرد استخوانهای پوسیده را نفس میکشند.
در تپهای دوردست دو درخت در بین گرد و خاک به دور یکدیگر میچرخند و شاخههایشان را به جلو و عقب میبرند. برخورد برگهایشان به یکدیگر صدای شکستن استخوان میدهد. به زمین میافتند و دوباره سرپا میشوند. میچرخند و میچرخند. جنون درختی! خودش است.
و همش به شوق یادگیری تو فکر میکنم. خورد میشم، فرو میریزم و دوباره از نو.
امروز، پانزده مِی روز زبان کوردی، تموم روز این تیکه کتابِ آخرین انار دنیا از بختیار علی توی ذهنم تکرار میشد :
«در آن بیست و یک سال زحمات فراوانی کشیدم زبانم را فراموش نکنم. نه، زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سالهای دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم؛ زبانی شاعرانه.»
با سنباده به جانتان مىافتيم. محكم و محكمتر مىكِشيم و لايههاى پوستتان مىريزد و با بادى پخش آسمان مىشود. آنطرف زمین جاى اكسيژن، خوردهپوست تنفس مىكنند. بىخبر از اينكه بدانند با چه زنده هستند.
صداى بلندى از آن سر كوه آمد. گفت: «بكِشيد!» و ما كشيديم. خوردهپوستها دوباره پرواز كردند. از پشت كوهها صدا آمد كه خوردهپوست كم آمده و شهر دارد به خفگی مىرسد. «بكِشيد!» و ما محكمتر كشيديم. به گوشت رسيديم. سنباده به كار نمىآمد. مگسها مهمانى گرفته بودند. پوست كم آمده بود. كوه ترك برداشت و صدا نزديكتر شده بود. «بكِشيد!» گوشت را كشيديم با چنگ و دندانهايمان.
تكههاى گوشت این طرف و آن طرف زمين را فرش كرده بودند. ميزبانها فقط مگسها نبودند. حالا بوى گوشت را تنفس مىكردند بى آن كه بدانند با چه زنده هستند. خونتان را شراب كردند و گوشتتان را بر سر نيزهها دور شهر چرخاندند و نفس كشيدند. از بين تركهاى كوه صداى پرخراشی آمد که كرمها شورش كردهاند و گوشتی نمانده. «بكشيد تا مىتوانید بكشيد.» اینبار با ارّه به جانتان افتادیم. به سفيدى استخوان رسيديم. استخوانها را در هاون كوبيديم. خوردشان كرديم و به آنها داديم تا دور زمین پخششان كنند. محوشدگی و رد کمرنگتان باعث شده بود حتا به تهماندهتان هم راضی نباشند. «قلع و قمع کنید!» ریشهها را کشیدیم. با زور بیشتری از جا کنده شدید. جای خالیتان مهر کاشتند و زمین از شعف لرزید.
قایق جامانده
ما در فاصلۀ «مادر» و «مرگ» زنده بودهایم
در درنگی که به خورشید داده میشود
در سکوتی که همیشه بیشتر از ما میداند
در شباهت و دوریِ اندوه و ماه
ــ چیزی گُنگ، همیشه در ما به گذشته برمیگردد ــ
بهانه بودهایم، که خاک در ما راه برود
چرا کسی به ما نگفته بود که ما راهرفتنِ خاک بودهایم
و چشمها و نگاه و حسهامان
عاریتی بوده؟
غمگینترین پنجره در انسان میزیست
که بعد از آفریدهشدن
آن را نادیده گرفتند
اگر گریه کنم، کودکی نامده از فردا را خواهم کُشت
بهاجبار در سنگ میگریم
در آتش
که نیازمندِ گریه در خویشند، و نمیتوانند
ما تمامِ فاصلهها را در دلتنگیمان زیستهایم
و روزبهروز تاریکیِ چسبیده به سینه
به گلومان نزدیکتر میشود
چرا کسی به من نگفته بود که: پسر
تو تمامِ بعدازظهرهای کودکیات را از سرما لرزیدهای
و چشمهایت برای خوشبختی بسیار سرد بودهاند
بسیار سرد
چرا دست از سرِ این قایقِ جاماندهدردلم برنمیدارم
قایقی در ما زندانی شده
زندانی در زندانی
این را آن زمان که شش سالم بود
و از کودکان جدا شدم فهمیدم
با سادهترین شکلِ ممکن
بادبادکی ساختم و بالای یک تپه بادش دادم
و در تمام آن لحظات، دلتنگیِ پُری
رعشههای عجیبی به تن و دستهایم انداخته بود
بالای بالا رفته بود
با گریه رهایش کردم
ــ فکر میکردم این کار را برای خدا میکنم ــ
و مدام مُشت بر آن تپه کوبیدم و گریستم
میدانستم. دیگر همهچیز را میدانستم
در تمامِ این سالها
قایقم را از این شعر به آن شعر بُردهام
و دلم باز نشده است
کوری دستِ کوری را گرفته
و از میانِ کلمهها میگذرانَد
کلمهها دست میسایند
و به گمانِ اینکه آنان مقدساند
تکهتکه همهچیزشان را جدا میکنند
شعر
قایقی جامانده در دلِ ماست
که هنوز هم
بویِ دریا میدهد
— شهرام شیدایی
١٣٧٣/١١/٢
شهرام شیدایی تو منو میفهمی. من تو رو میفهمم. کلماتت برای لحظاتی تسکینیِ قلبم میشه و بعد یادم میاد که «بعضیوقتها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم، مردگانیاند که دیوارهایی را که محصورمان کردهاند، میلرزانند.»
دو صبح به کوردی مینوشتی دوستت دارم چون در اون لحظه از ته دل حسش کردی و باید میگفتی. باید عشق وجودت رو ابراز میکردی. و من صبح با دیدنش بزرگترین لبخند روزم رو میزدم.
از همهی روزهای پیش روم که قراره بدون تو سپری شن، دلم سخت میگیره.
این روزها بیشترین حس نزدیکی به آهنگ رو با این دارم. دوستت دارم مرجان نازنین.
هیچ جایی بهم این باور رو نمیده که تو دیگه نباشی. بغض میکنم، چشمام اشکی میشه، میدونما ولی باز هم نمیفهممش. وای خیلی دلم تنگ شده خدایا. توی وجودم میچرخی و میچرخی و میچرخی.
هنوز هم هیچ درکی از کارهایی که انجام میدم تا یاد تو رو زنده نگه دارم، ندارم.
Repost from آلیبرو
چندی پیش توییت و پستی برای راهاندازی بورسیه به یاد رها و برای ادامهٔ مسیری که ازش گرفته شد، منتشر کردیم.
به یاری برخی عزیزان ارتباطی شکل گرفت و بورسیهای در یکی از دانشگاههای کانادا به اسم و یاد رها راهاندازی شد.
پذیرای یاری سبزتون در پخش لینک دونیشن هستیم.💚
اینستاگرام
توییتر
سایت
رفته رفته خواستههات از زندگی انقدر کوچیک میشه که فقط میخوای تا فردا بذارن زنده بمونی که بتونی در مراسم دانشکده برای کشتهشدن دوستت حضور داشته باشی.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
