fa
Feedback
حرة

حرة

رفتن به کانال در Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها

فکر می‌کنم وارد مرحله‌ای مثل رکورد اقتصاد کره شدیم که فشار رو مردم بود. با این تفاوت که بعدش رشدی درکار نیست.🦥

خیلی حرف‌ها برایم عجیب هستند؛ مثلا کسی می‌گوید من گل ارزان دوست دارم و آدم‌های اطرافم انتظار دارند ارکیده و لیلیوم دوست داشته باشم. این حرف‌ها برایم عجیب است! من هیچ‌وقت فکر نکردم چرا باید اقاقی آویزان از درخت را دوست داشته باشم، یا زنبق را، یا بابونه‌های وحشی را، یا شقایقی که در دشت‌ها می‌روید را، هیچ‌وقت فکر نکردم چرا از شکوفه‌های بادام رها شده زیر درختان خوشم می‌آید. یا میوه‌های بی‌شکل کاج‌ها، یا چرا یک‌شاخه شکوفه هلو برایم با ارزش دنیا برابری می‌کند؟ دیالوگ‌ها برایم عجیب است؛ من همیشه فکر می‌کردم و هنوز هم به جد معتقدم اشیاء به خودی خود ارزش ماهوی ندارند. این گل، اگر بابونه‌ است و شقایق و بی‌دوام، چون من، آن‌ها را دوست دارم اعتبار یافته‌اند نه چون آدم‌ها یا اجتماع می‌گوید باید چه‌چیزهایی را دوست داشته باشی! این ساعت، این لباس، این خودکار چون متعلق به من شده‌اند اعتبار دارند نه آن‌که برای من اعتبار بیاورند. احساس ارزشمندی، احساسی فرای چیزهایی است که به انسان پیوست می‌شوند؛ فراتر از روابط است. فراتر از این است که انسان متعلق به یک گروه باشد یا نباشد. فراتر از عضوی از یک خانواده بودن است. اعتبار آدم‌ها، به خودشان است. به این‌که اگر روزی تمام چیزهایی که دارند را از دست بدهند، تمامشان را، باز احساس خالی شدن و عریانی نمی‌کنند.

سال‌های دور از خانه؛
سال‌های دور از خانه؛

دالینگو یا لپ‌هاشو باد می‌کنه، یا یخ می‌زنه و یا سرخ می‌شه و اخم می‌کنه، پرنده احمق و زشت ولم کن.

من که با خودم رودربایستی ندارم، فقط نمی‌خوام باهاش مواجهه بشم. همین.

سلسله نشست‌های نواندیشی در تعلیم و تربیت ❇️ تربیت در مدرسه: روایت‌هایی از سفر در مسیر عاملیت 🔶 ارائه‌دهنده: خانم دکتر نرگس س
سلسله نشست‌های نواندیشی در تعلیم و تربیت ❇️ تربیت در مدرسه: روایت‌هایی از سفر در مسیر عاملیت 🔶 ارائه‌دهنده: خانم دکتر نرگس سادات سجادیه (هیئت علمی دانشگاه تهران) 🔶 زمان: دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ 🔶 مکان: خانه یادگیری سرو/ خیابان ستارخان، خیابان همایونشهر جنوبی، نبش کوچه ارکیده چهارم، پلاک ۲، طبقه۳ جلسه به دو صورتِ حضوری و برخط خواهد بود. برای ثبت نام حضوری و بر خط، به لینک زیر مراجعه فرمائید. https://seamorq.net/events/29496ac9-65dd-4902-831c-eb619c4a2e4d 🌿 *خانه یادگیری سرو* 🔶 * بله| اینستاگرام |تلگرام

گاهی که به حمله‌ی نهم اسفند به مدرسه شجره طیبه فکر می‌کنم، صدای کلاس‌های درس را، صدای خنده بچه‌ها را، و لحظه‌ی اصابت موشک را می‌بینم و آن تصاویر و صداها...

از رقابت بدم می‌آید. من، هرگز آدمی نبوده‌ام به خاطر داشتن چیزی یا کسی یا به دست آوردنش، با کسی رقابت کنم. همیشه آن جمله‌ی نادر ابراهیمی یادم می‌آید؛ احساس رقابت، احساس حقارت است. از قضا به خاطر این حس ششم لعنتی که بیست‌وچهارسال است به روحم چسبیده، خیلی چیزها را پیش از رخ‌دادنشان حس می‌کنم بدون آن‌که ادله کافی و مکفی برایش داشته باشم. چه‌طور می‌خواهند نفهمم وقتی به چشم‌هایشان خیره می‌شوم؟ و آهنگ کلامشان را می‌شنوم؟ از آن جمع، از آن جمع تازه‌ی خسته‌کننده، با خیلی‌هاشان بی‌نسبتم. با خیلی‌هاشان آبم توی یک جوب ابدا نمی‌رود. این را از همان لحظه‌ی اول فهمیدم. با خیلی‌هاشان حتی بیشتر از یک کلمه نمی‌توانم رد و بدل کنم؛ شبیه وصله‌ی ناجورم برایشان و آن‌ها هم برای من. و شب‌بخیر. یادم نمی‌آید چندم مرداد است/۱۴۰۵.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند؛ از لولای‌های پاره گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند. از لولای‌های پاره گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند. از لولای‌های تکه گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.

کیا دکتری قبول شدن خوش‌حالی کنیم؟

Repost from N/a
Mohammad Motamadi Dastam Ra Begir.mp37.93 MB

خواهر بزرگ داشتن خیلی جالبه. یک‌ماه گذشته رو توی یک‌ساعت براش تعریف کردم. الان تازه خاطرات دارالملل تموم شد.

من که معجزه‌‌ها را به چشم دیده‌ام، من که سرد شدن آتش بر خلیل را دیده‌ام، من که به سلامت رسیدن یونس از کام حوت به ساحل را به نظاره نشسته‌ام، من که ید بیضا موسی را دیده‌ام، نمی‌دانم چرا، در لحظه‌ای که بینِ زمین و آسمان معلق می‌شوم، شک، مثلِ موری سیاه، بر سنگی سیاه، در سیاهی شب، به جمجمه‌ام می‌چسبد؟ یا جابر العظم الکسیر.

حذر کردن: پرهیز کردن، اجتناب کردن، دوری گزیدن، احتراز کردن، دوری کردن.

ازدواج شاید مسخره باشه ولی چینی خریدن جالبه. به وسیله خریدن نمره ۱۰ می‌دم.

داریم برای دوستم برا جهیزیه‌اش چینی انتخاب می‌کنیم، کجا ۴۵تومن وام می‌دن من یک دست چینی بخرم؟ از شدت قشنگیش آدم واقعا می‌تونه گریه کنه‌. از این به بعد پولامو کتاب نمی‌خرم، می‌رم بشقاب می‌خرم.🗿

Repost from N/a
خدایا نکنه منو صرفاً بهر تماشای جهان آفریده‌ای؟؟