حرة
前往频道在 Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
显示更多未指定国家未指定类别
241
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+230 天
帖子存档
241
آزاد نویسی؛ خانه برای من یعنی...
هروقت نوشتههای ساجده را میخوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریانهایم احساس میکنم. قبلا گفته بودم نرم مینویسد و صمیمی. پانزدهتا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم میآمد هولهولکی بخوانم. میخواستم حقِ واژهها را بهجا بیاورم.
دو، سهساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمیخورم. دستبهدست میشوم. جواب پیامها را میدهم. صفحات مجازی را رفرش میکنم. میزان کالریای که باید یک انسان بالغ دریافت کند را از دیپسیک میپرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را میبینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر میکنم.
استادم متن مصاحبهای را میفرستد. سؤال اول و دوم را تایپ میکنم. به سؤال سوم که میرسم احساس میکنم پاسخهایم برآمده از حالات درونیام است و نه فضای مجازی. توضیح میدهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوءگیری باشد.
معتقدم، یعنی از سالهای دبیرستان و کنکور که از خواب بلند میشدم و کتاب را باز میکردم، معتقد بودم باید رختخوابم را جمع کنم. انگار که روحِ پتو تمام روز به دستوپایم میپیچید و مرا میکشاند تا از درس و تستها به خواب پناه ببرم. همین باور باعث میشد خواب، همراه با پتو تا شود.
امروز بعد از دو، سهساعت این دستوآندست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام میدادم که یادم نمیآید. یکهفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمیآید. فراموشش میکنم. پتو را جمع میکنم تا روح خواب، بینِ پتو گیر کند. نماز را میخوانم و لپتاپ و سالنامه و سهردیف کتاب و جامدادیام را دنبال خودم میکشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده.
چادر نمازم را میکشم روی خودم، یخ میکنم.
خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتوییای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته میشود. پاهایم تا اتاق نمیروند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدمهایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمیشود. این را وقتی فهمیدم که شبها توی خوابگاه پای پروژهای خوابم میبرد یا دستانم بینِ صفحات کتاب میماند و وقتی صبحش از خواب بیدار میشدم، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما میخوردم. همانجا بود که یادم آمد هیچوقت در تمام آن بیستسال، شبها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب میزدم کسی برایم بالشت میآورد و می.سُراند زیر سرم؛ فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند؛ احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی لیوانِ چایاش.
چند روز پیش در کلاس، استاد میگفت چشمهایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصتساله دیدهام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصتساله بوده که دویدن نوههایش را دور حوض آبی نگاه میکند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ میخواند و دنبال عینکی میگردد که روی موهای سفید و خاکستریاش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمیتوانم تصور کنم چون نمیخواهمش. اما هفت، هشتسال است تصورم از شصتسالگی همان است که گفتم. اما همینکه خواست چشمهایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. میگویند گریه از شجاعت است، من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم چون هرجا دلم بخواهد گریه میکنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاهوششسال دیگر، بودن! و البته از دستدادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی میخواهم چهچیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی میکرد. استاد، زمزمه میکرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمیکردم چنین تصاویر زندهای هم وجود داشته باشند. مثلا نمیدانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه میخواند چهطوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمیدانم آن واکر توی اتاق، آنجا چه میکرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوستنداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشتههای عصب مغزم را محکم کشید و گره خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر میداد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد، مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدمهایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند. بینِ چهره کسانی که میشناختم خیلی گشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریهام شد. در آن سالن صدای فین، فین و بغض همه بچهها میآمد. روانم را انگار بدجوری دستکاری کرده بودند. یکچیزهایی از این تداعی آزاد دستگیرم شد ولی دو روز است غمباد گرفتهام و از دستِ تصوراتِ زنده مغزم خسته شدهام، از آن تصویر وهمانگیز هشتادسالگی، بیشتر.
241
خانه برای من یعنی...
هروقت نوشتههای ساجده را میخوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریانهایم احساس میکنم. قبلا گفته بودم نرم مینویسد و صمیمی. پانزدهتا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم میآمد هولهولکی بخوانم. میخواستم حقِ واژهها را بهجا بیاورم.
دو، سهساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمیخورم. دستبهدست میشوم. جواب پیامها را میدهم. صفحات مجازی را رفرش میکنم. میزان کالریای که باید یک انسان بالغ دریافت کند را از دیپسیک میپرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را میبینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر میکنم.
استادم متن مصاحبهای را میفرستد. سؤال اول و دوم را تایپ میکنم. به سؤال سوم که میرسم احساس میکنم پاسخهایم برآمده از حالات درونیام است و نه فضای مجازی. توضیح میدهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوءگیری باشد.
معتقدم، یعنی از سالهای دبیرستان و کنکور که از خواب بلند میشدم و کتاب را باز میکردم، معتقد بودم باید رختخوابم را جمع کنم. انگار که روحِ پتو تمام روز به دستوپایم میپیچید و مرا میکشاند تا از درس و تستها به خواب پناه ببرم. همین باور کودکانه باعث میشد خواب، همراه با پتو تا شود.
امروز بعد از دو، سهساعت این دستوآندست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام میدادم که یادم نمیآید. یکهفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمیآید. فراموشش میکنم. پتو را جمع میکنم تا روح خواب، بینِ پتو تا شود. نماز را میخوانم و لپتاپ و سالنامه و سهردیف کتاب و جامدادیام را دنبال خودم میکشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده.
چادر نمازم را میکشم روی خودم، یخ میکنم.
خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتوییای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته میشود. پاهایم تا اتاق نمیروند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدمهایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمیشود. این را وقتی فهمیدم که شبها توی خوابگاه پای پروژهای خوابم میبرد. یا دستانم بینِ صفحات کتاب میماند و وقتی از خواب بیدار میشدم، صبحش، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما میخوردم. همانجا بود که یادم آمد هیچوقت در تمام آن بیستسال، شبها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب میزدم کسی برایم بالشت میآورد. فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند.
احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی چایاش.
چند روز پیش در کلاس، استاد میگفت چشمهایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصتساله دیدهام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصتساله بوده که دویدن نوههایش را دور حوض آبی نگاه میکند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ میخواند و دنبال عینکی میگردد که روی موهای سفید و خاکستریاش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمیتوانم تصور کنم چون نمیخواهمش. اما همینکه خواست چشمهایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. میگویند گریه از شجاعت است. من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم که هرجا دلم بخواهد گریه میکنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاهوششسال دیگر، بودن! و البته از دستدادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی میخواهم چهچیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی میکرد. استاد، زمزمه میکرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمیکردم چنین تصاویر زندهای هم وجود داشته باشند. مثلا نمیدانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه میخواند چهطوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمیدانم آن واکر توی اتاق، آنجا چه میکرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوستنداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشتههای عصب مغزم را محکم کشید و گره خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر میداد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدمهایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند، بینِ چهره کسانی که میشناختم خیلی گشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریهام شد. در آن سالن صدای فین، فین و بغض همه بچهها میآمد. روانم را انگار بدجوری دستکاری کرده بودند. یکچیزهایی از این تداعی آزاد دستگیرم شد ولی دو روز است غمباد گرفتهام و از دستِ تصوراتِ زنده مغزم خسته شدهام، از آن تصویر وهمانگیز هشتادسالگی، بیشتر.
۳۱ مرداد ۱۴۰۵.
241
ماهم تصمیم داشتیم بریم تئاتر دیدیم شده ۷۰۰ و بالکن ۵۶۰ و به این نتیجه رسیدیم تا آخر ماه باید به نیازهای اولیهمون پاسخ بدیم. و شاید بپرسید آخر ماه که همین الانه ولی متأسفانه منظور آخر اون ماهیه که نیومده.
241
بنا به ضرورتی باید فایل هشتادوشش صفحهای از حقوق بینالملل را مطالعه میکردم. هیچوقت در خودم نمیدیدم پای این جور چیزها بنشینم. خالیاند؛ از همهچیز خالیاند. برخی قسمتها را خواندم؛ بینِ خواندن اصلها، صدای بمب به گوشم میرسید. جیغ کودکی از ترس و لرزیدنش. در میان خطوط، صدای جنگندهها را میشنیدم؛ صدای برخورد ترکشهای تاماهاک به خانهها، صدای انفجار هیروشیما را. سوختن چادرهای آتش کشیدهی رفح را میدیدم و دستِ آن مردی که به آسمان بلند شده بود؛ و دستهای از خشم چفت شدهای که میخواست تمام تصاویر ثبتشدهی کنفرانسهای بینالمللی را مچاله کند.
241
خانه برای من یعنی...
هروقت نوشتههای ساجده را میخوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریانهایم احساس میکنم. قبلا گفته بودم نرم مینویسد و صمیمی. پانزدهتا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم میآمد هولهولکی بخوانم. میخواستم حقِ واژهها را بهجا بیاورم.
دو، سهساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمیخورم. دستبهدست میشوم. جواب پیامها را میدهم. صفحات مجازی را رفرش میکنم. میزان کالریای که باید یک انسان بالغ دریافت کند را از دیپسیک میپرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را میبینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر میکنم.
استادم متن مصاحبهای را میفرستد. سؤال اول و دوم را تایپ میکنم. به سؤال سوم که میرسم احساس میکنم پاسخهایم برآمده از حالات درونیام است و نه فضای مجازی. توضیح میدهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوءگیری باشد.
معتقدم، یعنی از سالهای دبیرستان و کنکور که از خواب بلند میشدم و کتاب را باز میکردم، معتقد بودم باید رختخوابم را جمع کنم. انگار که روحِ پتو تمام روز به دستوپایم میپیچید و مرا میکشاند تا از درس و تستها به خواب پناه ببرم. همین باور کودکانه باعث میشد خواب، همراه با پتو تا شود.
امروز بعد از دو، سهساعت این دستوآندست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام میدادم که یادم نمیآید. یکهفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمیآید. فراموشش میکنم. پتو را جمع میکنم تا روح خواب، بینِ پتو تا شود. نماز را میخوانم و لپتاپ و سالنامه و سهردیف کتاب و جامدادیام را دنبال خودم میکشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده.
چادر نمازم را میکشم روی خودم، یخ میکنم.
خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتوییای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته میشود. پاهایم تا اتاق نمیروند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدمهایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمیشود. این را وقتی فهمیدم که شبها توی خوابگاه پای پروژهای خوابم میبرد. یا دستانم بینِ صفحات کتاب میماند و وقتی از خواب بیدار میشدم، صبحش، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما میخوردم. همانجا بود که یادم آمد هیچوقت در تمام آن بیستسال، شبها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب میزدم کسی برایم بالشت میآورد. فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند.
احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی چایاش.
چند روز پیش در کلاس، استاد میگفت چشمهایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصتساله دیدهام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصتساله بوده که دویدن نوههایش را دور حوض آبی نگاه میکند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ میخواند و دنبال عینکی میگردد که روی موهایش سفید و خاکستریاش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمیتوانم تصور کنم چون نمیخواهمش. اما همینکه خواست چشمهایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. میگویند گریه از شجاعت است. من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم که هرجا دلم میخواهد گریه میکنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاهوششسال دیگر، بودن! و البته از دستدادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی میخواهم چهچیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی میکرد. استاد، زمزمه میکرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمیکردم چنین تصاویر زندهای هم وجود داشته باشند. مثلا نمیدانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه میخواند چهطوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمیدانم آن واکر توی اتاق، آنجا چه میکرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوستنداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشتههای عصب مغزم را محکم کشید و گره خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر میداد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدمهایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند، بینِ چهره کسانی که میشناختم کشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریهام شد. در آن سالن صدای فین، فین و بغض همه بچهها میآمد. روانم را بدجوری دستکاری کرده بودند و از این خشمگین بودم.
241
Repost from N/a
همه بدانند، اینجور نباشد که کسی از یک گوشهای خیال کند دارد از شیعه دفاع می کند و تصور کند دفاع از شیعه به این است که بتواند آتش دشمنی ضد شیعه و غیر شیعه را برانگیزد. این دفاع از شیعه نیست؛ این دفاع از ولایت نیست. اگر باطنش را بخواهید، این دفاع از آمریکاست؛ این دفاع از صهیونیستهاست.
دیدار جمعی از مردم در روز عید غدیر ۲۷/آذر/۱۳۸۷
241
در سرم، مردانی با دستار سفید و لباسی سفید، میچرخند و میرقصند. پلک میزنم. رنگ آسمان پریده. در سرم مردانی چوبها را تکان میدهند و دور آتش، میرقصند؛ و از آن دور دستها، صدای سایشِ انگشتانِ جوانی سیوچندساله بر تار، بینِ سوختن چوبها گُم میشود.
در سرم مادیانها رمیدهاند،
در سرم، زنی، گلِ زعفران را میچیند و بینِ موهایش میگذارد،
پلک میزنم،
صدای ماشین و موتورها، مردها را، صدای سوختن چوب را، زن را، قناتهای پر آب را، دیوارهای کاهگلی را، گلهی چوپان را و شبِ بلند کویر را، نامرئی میکنند!
و از یاد میبرم از زن بپرسم آنجا، پی چه میگشت؟ و آن انبوه آدمها، از شدتِ حلاوتِ کدام خبر، میرقصیدند؟
سیویک مردادماه/۱۴۰۵.
241
به جاش وقتی توی مسابقه در نقش کانادا بودیم برنده شدیم ولی وقتی مدافع حقوق مستضعفان آخر. در اینها نشانهای است که ما بیشتر میخوره استعمارگر بشیم تا عدالتخواه.
241
شاید فکر کنید ناراحت شدیم. ولی واقعا این آخر شدن بامزه بود. چون ما اون ساعات پایانی به تحویل پروژه رو واقعا زندگی کردیم.
241
یک ایده جالب رو یکنفر به من گفتن که؛
آخرش آدم میره تیمارستان و بعد از بالا سیگارش رو میاندازه پشت گردن آدمای رندوم و میخنده. ایده رو برای دوستم گفتم، گفت خب هرجایی میشه اینکار رو کرد. آره میشه ولی اونجا میگن دیوونه است و کاریت ندارن. ایده جالبیه.
241
فکر میکنم وارد مرحلهای مثل رکورد اقتصاد کره شدیم که فشار رو مردم بود. با این تفاوت که بعدش رشدی درکار نیست.🦥
241
خیلی حرفها برایم عجیب هستند؛ مثلا کسی میگوید من گل ارزان دوست دارم و آدمهای اطرافم انتظار دارند ارکیده و لیلیوم دوست داشته باشم. این حرفها برایم عجیب است!
من هیچوقت فکر نکردم چرا باید اقاقی آویزان از درخت را دوست داشته باشم، یا زنبق را، یا بابونههای وحشی را، یا شقایقی که در دشتها میروید را، هیچوقت فکر نکردم چرا از شکوفههای بادام رها شده زیر درختان خوشم میآید. یا میوههای بیشکل کاجها، یا چرا یکشاخه شکوفه هلو برایم با ارزش دنیا برابری میکند؟ دیالوگها برایم عجیب است؛ من همیشه فکر میکردم و هنوز هم به جد معتقدم اشیاء به خودی خود ارزش ماهوی ندارند. این گل، اگر بابونه است و شقایق و بیدوام، چون من، آنها را دوست دارم اعتبار یافتهاند نه چون آدمها یا اجتماع میگوید باید چهچیزهایی را دوست داشته باشی! این ساعت، این لباس، این خودکار چون متعلق به من شدهاند اعتبار دارند نه آنکه برای من اعتبار بیاورند. احساس ارزشمندی، احساسی فرای چیزهایی است که به انسان پیوست میشوند؛ فراتر از روابط است. فراتر از این است که انسان متعلق به یک گروه باشد یا نباشد. فراتر از عضوی از یک خانواده بودن است.
اعتبار آدمها، به خودشان است. به اینکه اگر روزی تمام چیزهایی که دارند را از دست بدهند، تمامشان را، باز احساس خالی شدن و عریانی نمیکنند.
241
دالینگو یا لپهاشو باد میکنه، یا یخ میزنه و یا سرخ میشه و اخم میکنه، پرنده احمق و زشت ولم کن.
241
Repost from خانۀ یادگیری سرو
سلسله نشستهای نواندیشی در تعلیم و تربیت
❇️ تربیت در مدرسه: روایتهایی از سفر در مسیر عاملیت
🔶 ارائهدهنده: خانم دکتر نرگس سادات سجادیه (هیئت علمی دانشگاه تهران)
🔶 زمان: دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۶ تا ۱۸
🔶 مکان: خانه یادگیری سرو/ خیابان ستارخان، خیابان همایونشهر جنوبی، نبش کوچه ارکیده چهارم، پلاک ۲، طبقه۳
جلسه به دو صورتِ حضوری و برخط خواهد بود.
برای ثبت نام حضوری و بر خط، به لینک زیر مراجعه فرمائید.
https://seamorq.net/events/29496ac9-65dd-4902-831c-eb619c4a2e4d
🌿 *خانه یادگیری سرو*
🔶 * بله| اینستاگرام |تلگرام
241
گاهی که به حملهی نهم اسفند به مدرسه شجره طیبه فکر میکنم، صدای کلاسهای درس را، صدای خنده بچهها را، و لحظهی اصابت موشک را میبینم و آن تصاویر و صداها...
