fa
Feedback
حرة

حرة

رفتن به کانال در Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
امروز درحالی داشتم برا جلسه ساعت ۵ آماده می‌شدم که بادمجون و گوجه دودی می‌کردم برا میرزا قاسمی، بعد همش به خودم می‌گفتم «زن با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد با یک دستش دنیا را» درواقع؛ تکان دادن گهواره.❌ چرخوندن بادمجونا.✅

پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛ دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمه‌شب لباس پوشیدند؛  تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه! آری پیش از تو در جهان کلمه نبود. جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف! تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرون‌آمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجه‌های سنگین اشراف. میان زن‌های کبودچهره از تازیانه‌های متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمه‌هایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه‌ بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمه‌هایت نوشاندی. شلاق‌ها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودی‌های زنان ریحانه‌‌سان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایه‌اش بازی کردند. درخت کلمه‌هایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبه‌ای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایه‌ای خنک. تیشه‌ها بر آن اثر نمی‌کند. آتش‌ها نمی‌سوزاندش. جنگ‌ها؛ ترورها؛ هم‌داستانی تمام کفار و مشرکین؛ هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگ‌ها و در همه لباس‌ها؛ بی‌نگاه به حکام بی‌غیرت بوسفیان‌نژاد، در خنکای سایه‌سار شجره‌ات، ایستاده‌ایم. قرص و محکم و بی‌شکست. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخ‌های قریش‌ات را حالا بر سر دست گرفته‌ایم به دنبال فتح. هیچ متوقف‌مان نمی‌کند. عالم متحیر است. کلمه‌هایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفته‌ایم که هنوز در جهان سکه‌ به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه! «مهدی مولایی»

گزارشی را می‌خوانم. از جنایتِ حمله آمریکا به مدرسه میناب، از این‌که در سطور، زنان و کودکان را در گزارشات از باقی کشته‌شدگان ی
گزارشی را می‌خوانم. از جنایتِ حمله آمریکا به مدرسه میناب، از این‌که در سطور، زنان و کودکان را در گزارشات از باقی کشته‌شدگان یک جنگ جدا کنند، احساس ناخوشایندی دارم‌. از این‌که در جنگ، روی بی‌دفاع بودن زنان، پافشاری کنند. از این‌که در خطر، زنان را، در کنار کودکان، قرار دهند. کاری که صداوسیما، عرف، جامعه و آدم‌ها در جنگ یا هنگام خطر بارها و بارها انجام داده‌اند و می‌دهند.

از موقعیت‌هایی که آدم بین چندراهی‌های زندگی گیر کرده‌ و می‌خواهد به راهی کشیده شود و از ترس چشم می‌اندازد به کلماتِ کمیل و خدا، طناب‌های محکمِ نجات را به دور تنش می‌بندد و از پرت شدن نجاتش می‌دهد، از فرو رفتن و از هولناکی سقوط، مشعوفم.

مدیرگروهمون گفت نگران نباش درس‌ات تایید می‌شه فارغ‌التحصیل می‌شی‌. من بیشتر نگران شدم چون اولش خودم رو معرفی کردم و آخرش پرسید شما کی بودی؟ تازه براش هم مهم نبود ارشد قبول شدم.🗿

شما اگه شصت‌سالتون هم باشه اسم باباها بیاد، یاد باباتون می‌افتید و دلتون تنگ می‌شه و گریه می‌کنید؟

من همیشه به این فکر کرده‌ام فرزندانم چه تعبیری از من خواهند داشت اما بسیار دوست دارم بگویند؛ مادرم شبیه گلی وحشی بود که راهش را به سمتِ نور پیدا می‌کرد حتی اگر در مسیر ریشه‌هایش، سنگی می‌بود‌.

چرا نباید آدم از پریدن روی برگ‌های زردِ و نارنجی زیر درخت، به هیجان بیافتد؟ و از دیدنِ راه‌رفتن کلاغ‌ها هربار، متعجب نشود؟

چرا نباید، در این روزهای بزرگ‌سالی، شبیه کودکی‌ بی‌پروا از فرداها، از لحظاتِ درخشانی که میانِ روزهای معمولی می‌بینم، حتی به قدرِ دیدنِ قاصدکی که روبه‌روی صورتم به رقص درمی‌آید، غرق در شعف شوم؟

مثلا من، شیفته‌ی اسمم هستم؛ نخ اتصالم به زندگی است. ریسمانِ نجات دهنده‌ام از ته دره‌های کور‌ و تاریک و همیشه هم قدردان نامم هستم اما حرفِ چهارم اسمم، آن "ز" گاهی اوقات برایم دوست‌نداشتنی است‌.

آوای اسم‌ها خیلی مهم است‌. مثلا من هربار زبیده تلفظ می‌شد به یادِ زرهی سخت می‌افتادم که بدن را می‌آزارد. به یادِ پیرهنی پشمین که پوست بدن را زخم می‌کند‌. اما گل همیشه بهار، شبیه شکوفه‌ی بادام لطیف است.

زبیده‌؛ گلِ همیشه بهار.

قبر خانم لؤلؤ از نظر فرم، دقیقا همان قبری بود که برای سکانس پایانی زندگی‌ام به آن بارها فکر کره‌ام.
قبر خانم لؤلؤ از نظر فرم، دقیقا همان قبری بود که برای سکانس پایانی زندگی‌ام به آن بارها فکر کره‌ام.

مثلا اگه می‌دونستم قراره بازارکار واقعا این‌طوری باشه، آیا برای دانشگاه فرهنگیان پشت چشم نازک می‌کردم؟ آیا دوستانم ادامه تحصیل ندادن؟ برا ارشد و دکتری دانشگاه خوب نرفتن؟ چرا رفتن. من تعهد خدمت نمی‌دم.🤡 من کارمند نمی‌شم‌.🤡 من می‌خوام ارشد بخونم.🤡 من حوصله چونه زدن با اداره سر انتقالی رو ندارم.🤡 من اصلا شاید بعد دانشگاه نظرم عوض شد پس نمی‌رم.🤡

امروز دنبال اسم بن‌لادن می‌گشتم و فقط چهره‌اش یادم می‌اومد، آفرین، رفتم سرچ کردم مردی که دیگران را منفجر می‌کرد.

مگه هرچی انسان بخواد، باید سریع انجام بشه؟ نه خیر مریدزاده. در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

معمولا تو این چهار، پنج‌سالی که تهران بودم، خیلی از محله‌های تهران رو پیاده رفتم. امروز رفتم سمت مترو فدک، نارمک و بلوار شهیدثانی و سمنگان و... حیف یارانه‌ها رو نریخته بودن و الا یک واحد رو قول‌نامه می‌کردم بس از نارمک و روحی که در اون منطقه جریان داشت خوشم اومد. تمیز، ساکت، سبز و زنده.

اگر شما هم دوست داشتید، می‌تونید در این جمع‌خوانی شرکت کنید اما البته باید خانم باشید.

اگر شما هم دوست داشتید، می‌تونید در این جمع‌خوانی همراه ما باشید اما البته باید خانم باشید.