حرة
Ir al canal en Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
204
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
204
این مدت که جنگ شده بود، من حتی یکلحظه ناامید نبودم و نشدم. این امید به زندگی فردی هم وارد شد. ابدا احساس کرختکی نمیکردم. سنگینترین غمها رو به دوش میکشیدم و امیدوار بودم.
204
روزنگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
«انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.»
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
204
روز نگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
«انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.»
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
204
روز نگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
204
سودابه فضایلی در کتاب از کف دستانم مرغان عجب رویند، نوشته بود کسانی که با شعر نو بیگانه هستند، بیرون از پیشرفت دنیا هستند. آنها همانقدر با شعر مدرن بیارتباط هستند که با تکنولوژی مدرن و با نگرشی محدود شعر کهن را نیز به محدودیت و مرگ میکشانند.
من هنوز هم معتقدم شعر نو، یک مشت کلمه را در فرغان ریختن و بعد در محافل روشنفکری نشستن و چه و چه گفتن و حظِ پوک، بردن است. کتاب را نشر روزبهان همراه با کتابهایی که قبلا خریده بودم رایگان برایم ارسال کرده بود. قبلا میخواستم کتاب را دور بیندازم(عادت بدی است اما کتابی که قصد خواندش را ندارم اگر به هر طریقی آن را هدیه بگیرم معمولا نمیخوانم) که تصادفا امروز آن را ورق زدم و جملات مذکور را خواندم.
هنوز سخت معتقدم قدوقوارهی شعرای اکنون فارسی، کوچک و گم ناپیدا است و شعر نو، نه از روی پیروی از قالبی جدید، بلکه از روی نابلدی است. شعر نو، از خط بیرون زدن است. شعر نو، کلمات را هدر دادن است. شبیه کفِ روی آبهای دریایی ژرف(شاید به استثنای هراتی و سپهری و امینپور).
سودابه فضایلی گفته بود این گروه با تکنولوژی مدرن هم بیارتباط هستند. مغلطه از آن جملات میبارید. آدم اگر میخواهد چیزی را نقد کند، باید در حکمهای اینچنینی نیفتد.
اما فکر میکنم با تکنولوژی مدرن هم همانقدر بیگانه هستم که با شعر نو. این عصر، عصر بیمایگی است. عصری که انگار تا وقایع ثبت نشوند، لذت ناتمام میماند. وقتی دوربینها را میبینم که هر لحظه را فریز میکنند و محفوظ نگه میدارند، طناب نامرئیای میپیچد دور گلویم. ثبت کردن، بیرون انداختن اکنون برای بعدا است. گاهی که وسوسه میشوم از چیزی عکس بگیرم، سریع صفحه گوشیام را میبندم و با چشمهایم جزئیات را موشکافی میکنم. به پانزده هزار و دویست و پانزده عکس گالریام که فکر میکنم به این سؤال میرسم که اگر آن پانزده هزارتا نبودند، لحظات از دست میرفتند؟
204
سودابه فضایلی در کتاب از کف دستانم مرغان عجب رویند، نوشته بود کسانی که با شعر نو بیگانه هستند، بیرون از پیشرفت دنیا هستند. آنها همانقدر با شعر مدرن بیارتباط هستند که با تکنولوژی مدرن و با نگرشی محدود شعر کهن را نیز به محدودیت و مرگ میکشانند.
من هنوز هم معتقدم شعر نو، یک مشت کلمه را در فرغان ریختن و بعد در محافل روشنفکری نشستن و چه و چه گفتن و حظِ پوک، بردن است. کتاب را نشر روزبهان همراه با کتابهایی که قبلا خریده بودم رایگان برایم ارسال کرده بود. قبلا میخواستم کتاب را دور بیندازم(عادت بدی است اما کتابی که قصد خواندش را ندارم اگر به هر طریقی آن را هدیه بگیرم معمولا نمیخوانم) که تصادفا امروز آن را ورق زدم و جملات مذکور را خواندم.
هنوز سخت معتقدم قدوقوارهی شعرای اکنون فارسی، کوچک و گم ناپیدا است و شعر نو، نه از روی پیروی از قالبی جدید، بلکه از روی نابلدی است. شعر نو، از خط بیرون زدن است. شعر نو، کلمات را هدر دادن است.
204
اینکه انقدر در برابر یادگیری و تسلط بر زبان انگلیسی مقاومت میکنم و احساس ناتوانی دارم هم واقعا ناامید کننده است. پس کی دانشمندا معجون یادگیری یکشبه انگلیسی رو میسازن؟
204
روزنگار جنگ| وزنهی سنگینِ مقابل همهی عنوانهای جهان.
در یکی از جلسهها، همه خودشان را معرفی کردند. وقتی نوبت به یکی از دوستانم رسید، گفت: من، فاطمه، مادر. عنوانهای زیادی داشت؛ معلم، دانشجو، فعال اجتماعی و... اما در ابتدای صحبتش گفت: من، فاطمه، مادر. از آن روز به بعد، هربار که با خودم خلوت میکردم از خودم میپرسیدم؛ چه وزنهای کنار اسمت بیاید احساس میکنی بالاتر از آن عنوانی نیست که بخواهی داشته باشی؟
بعد در واکاوی ارزشهایم به تنها چیزی که میرسیدم عنوان مادر بودن، بود. مادر بودن در نظام فکریام معادل بود با قوی و سخت بودن در عین لطیف بودن، شجاع بودن در عین همیشه بیمناک بودن، شکننده بودن در عین محکم بودن. مادر بودن، برایم معنای متفاوتی با دیگر چیزها داشت، هنوز هم دارد. مادر بودن نوعی خالق بودن است. خدا، به زن، موهبتِ آفرینندگی داده است. زن موجودی ضعیف را میپروراند و تمام توجه و محبتش را معطوف او میکند. مادر همیشه در نگاهم شبیه چوب دایهای بود که ساقهی نازک درخت مو را به آن تکیه میدادند. مادر، برایم همیشه شبیه عمودِ وسطِ خیمه تعذیه بود که وقتی اجرا به پایان میرسید و خیمه نمادین را میخواستند جمع کنند، عمود را میکشیدند و یکباره تمام پارچهها بر زمین میریخت. شبیه مصباحالهدی بود؛ نوری که کودک را در تاریکیهای زندگی، رهبری میکرد. مادر است که به کودک میآموزد چگونه تمام جزئيات جهان را دوست بدارد. چگونه عشق بورزد. چگونه به قدمهایش، افکارش، جسمش، روحش و... احترام بگذارد. مقام مادر برایم جلوه کوچکی از ربوبیت بود. کشتزاری بود که بذر اندیشه کودک در آن میروید. جدا از نقش پررنگی که پدر به جای خود داشت و دارد.
و از بینِ همهی عنوانها بسیار به این فکر میکردم که اگر تمام مناصبِ اجتماعی جهان را داشته باشم، برایم در مقابل عنوان مادر بودن، مطلقا هیچچیزی نیستند.
اما اینروزها هرچه بیشتر پیش میروم و میخوانم ترس بیشتر میپیچد دور دست و پاهایم. مادر بودن همانقدر که رفیع است و قدِ هیچ کسی به آن نمیرسد، هزاران برابر سختتر و ترسناکتر است؛ و احتمالا چون به این حکم رسیدهام که مهم نیست که ما آدمها ممکن است اشتباه کنیم بلکه این مهم است که اشتباه ما به عنوان والد زندگی کودک را تحت تأثیر قرار میدهد؛ عاقبتش را، چگونه بودنش را، سعادت و شقاوتش را.
#ت_مثل_تربیت.
شانزدهم خرداد/۱۴۰۵.
204
روزنگار جنگ| وزنهی سنگینِ مقابل همهی عنوانهای جهان.
در یکی از جلسهها، همه خودشان را معرفی کردند. وقتی نوبت به یکی از دوستانم رسید، گفت: من، فاطمه، مادر. عنوانهای زیادی داشت؛ معلم، دانشجو، فعال اجتماعی و... اما در ابتدای صحبتش گفت: من، فاطمه، مادر. از آن روز به بعد، هربار که با خودم خلوت میکردم از خودم میپرسیدم؛ چه وزنهای کنار اسمت بیاید احساس میکنی بالاتر از آن عنوانی نیست که بخواهی داشته باشی؟
بعد در واکاوی ارزشهایم به تنها چیزی که میرسیدم عنوان مادر بودن، بود. مادر بودن در نظام فکریام معادل بود با قوی و سخت بودن در عین لطیف بودن، شجاع بودن در عین همیشه بیمناک بودن، شکننده بودن در عین محکم بودن. مادر بودن، برایم معنای متفاوتی با دیگر چیزها داشت، هنوز هم دارد. مادر بودن نوعی خالق بودن است. خدا، به زن، موهبتِ آفرینندگی داده است. زن موجودی ضعیف را میپروراند و تمام توجه و محبتش را معطوف او میکند. مادر همیشه در نگاهم شبیه چوب دایهای بود که ساقهی نازک درخت مو را به آن تکیه میدادند. مادر، برایم همیشه شبیه عمودِ وسطِ خیمه تعذیه بود که وقتی اجرا به پایان میرسید و خیمه نمادین را میخواستند جمع کنند، عمود را میکشیدند و یکباره تمام پارچهها بر زمین میریخت. شبیه مصباحالهدی بود؛ نوری که کودک را در تاریکیهای زندگی، رهبری میکرد. مادر است که به کودک میآموزد چگونه تمام جزئيات جهان را دوست بدارد. چگونه عشق بورزد. چگونه به قدمهایش، افکارش، جسمش، روحش و... احترام بگذارد. مقام مادر برایم جلوه کوچکی از ربوبیت بود. کشتزاری بود که بذر اندیشه کودک در آن میروید. جدا از نقش پررنگی که پدر به جای خود داشت و دارد.
و از بینِ همهی عنوانها بسیار به این فکر میکردم که اگر تمام مناصبِ اجتماعی جهان را داشته باشم، برایم در مقابل عنوان مادر بودن، مطلقا هیچچیزی نیستند.
اما اینروزها هرچه بیشتر پیش میروم و میخوانم ترس بیشتر میپیچد دور دست و پاهایم. مادر بودن همانقدر که رفیع است و قدِ هیچ کسی به آن نمیرسد، هزاران برابر سختتر و ترسناکتر است؛ و احتمالا چون به این حکم رسیدهام که مهم نیست که ما آدمها ممکن است اشتباه کنیم بلکه این مهم است که اشتباه ما به عنوان والد زندگی کودک را تحت تأثیر قرار میدهد؛ عاقبتش را، چگونه بودنش را، سعادت و شقاوتش را.
#ت_مثل_تربیت.
پانزدهم خرداد/۱۴۰۵.
204
Repost from دَرِ تَنگ
🌠متن و ترجمه آهنگ:
سلامُ اشتياقي
لكم يا رفاقي
سلام و درودِ اشتیاقم بر شما، ای رفیقانم
سلامٌ مِن غَريبٍ للبدورِ الراحله
سلامی از یک غریب به ماههای سفر کرده
أمدُّ يديَّ
لتأتوا إليَّ
دو دستم را دراز میکنم
تا به سوی من بیایید...
إذا ضيّعت يا صحبي طريقَ القافلة
اون وقتی که راهِ قافله رو گم کردم.
قصدتُكم يا أحبّتي لترشدوا دربي
قصد شما رو کردم، ای عزیزانم، تا راه رو نشان بدید
مستوحشٌ وسطَ غربتي فآنِسوا قلبي
در میان غربت دچار وحشت و تنهاییام؛ پس دل مرا مونس شوید.
قد اضعتُ عمري سُدى
عمرم را بیهوده از دست دادهام.
ليسَ لي سواكُم هُدى
جز شما هیچ هدایتگری ندارم.
وبروحِ روحي النّدا
و از عمق جانم ندا میدهم.
يا لغبطةِ الشُّهدا
ای خوش به حااال شهدا
وفيما مضى كان
لِيَ أيُّ إخوان
در گذشته برادرانی داشتم.
مضوا في الحقِّ حتى أدركوا أنسَ المنون
که در راه حق رفتند تا به اُنسِ مرگ شهادت رسیدند.
إلى الله حنّوا
وكم طالَ حزنُ
به سوی خدا اشتیاق داشتند،
و چه قدر اندوهشان طولانی بود...
ولمّا يُلهِهِم في العمرِ مالٌ أو بنون
و توی زندگی هرگز مال و فرزند اونا رو سرگرم نکرد...
لصاحبِ الرأسِ في القنا قد وهَبوا الرأسَ
برای صاحبِ سری که بر نیزه رفت، سرِ خویش را بخشیدند...
واللهُ مَن يشتري مِن المتيَّمِ النفسَ
و خداوند است که جانِ عاشقِ دلداده را خریداری میکند...
وتجارةٌ لا تبيد
و این تجارتی است که هرگز زیان و نابودی ندارد...
يشتري دِماءَ الوريد
خونِ های رگ را میخرد...
فيسجَّلُ العاشقُ
و اسم عاشق رو ثبت میکنه
عند ذي الجلالِ شهيد
نزد پروردگار صاحب جلال
بهذا المكانِ
حنينٌ أتاني
در این مکان، شوق و دلتنگی به سراغم آمد.
هنا صحتمُ لهُ يا ليتنا كنّا معك
اینجا شما برای او فریاد زدید: «ای کاش ما نیز با تو بودیم...
فأيّ يقينِ
چه مرتبه ای از یقین لازم است؟
لكي يرتضيني
تا او مرا بپذیرد؟
لهُ أخلِص ايا قلبي الهوى كي يسمَعك
ای دل من، محبتت رو برای اون خالص کن تا صدات رو بشنوه....
تشفّعوا لي عند الحسينْ وأبلغوا وَجدي
نزد حسین برایم شفاعت کنید و بهش بگید که چه قدر مشتاقم...
قولوا له خَلفَنا غريبْ ما زالَ يستجدي
بهش بگید که پشت سر ما غریبی هست که هنوز شور و اشتیاق داره...
قلت يا رِفاق الولا
گفتم: ای رفقا
اين يذهبُ المبتلى
انسان گرفتار و درمانده به کجا برود؟
إنما اتاني الجواب
تنها این پاسخ به من رسید:
هل سوى إلى كربلا
مگر جایی جز کربلا هم هست؟
https://t.me/TheNarrrowGate
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
