حرة
الذهاب إلى القناة على Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
211
روزنگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
«انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.»
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
211
روز نگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
«انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.»
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
211
روز نگار جنگ | تزاحم دو امر.
در خواب به ساجده میگویم؛
انسان با پاسخ به مرتبهای از سلسله مراتب نیازهایش، تمام زندگیاش دستخوش تغییر میشود.
از خواب بیدار میشوم. چندبار جمله را با خودم تکرار میکنم. برای خودم جمله را بسط میدهم، معنا میکنم و به تمام سطوح زندگی تعمیم میدهم.
چگونگی انتخابها و کیفت پاسخ به هر نیاز، انسان را به جهتی میکشاند که اگر تصمیم دیگری را در آن شرایط گرفته بود، قطعا اکنون او به گونه دیگری میبود.
نیاز به درس خواندن و انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه، نیاز به خوردن و انتخاب کیفیت و نوع غذا، نیاز به مسافرت و انتخاب مقصد، نیاز به ازدواج و انتخاب شریک زندگی، نیاز به درآمد و شیوهی کسب آن و... همهی اینها مرتبهای از نیازهای انسان هستند که با پاسخ بر هر مرتبه، چگونه بودن انسان در دنیا و عقبی، تعیین میگردد. کیفیت پاسخ به هر کدام نیز بر کل، اثری غیرقابل انکار دارند.
آدم هر لحظه در حال انتخاب است؛ و بینِ دو امر در کشمکش. و هر انتخاب، تنها تصمیم دفعی و آنی یا صرفا محدود به آن امر نیست، بلکه جهت دهندهی تمام شؤون زندگی است.
هفدهم خردادماه/۱۴۰۵.
211
سودابه فضایلی در کتاب از کف دستانم مرغان عجب رویند، نوشته بود کسانی که با شعر نو بیگانه هستند، بیرون از پیشرفت دنیا هستند. آنها همانقدر با شعر مدرن بیارتباط هستند که با تکنولوژی مدرن و با نگرشی محدود شعر کهن را نیز به محدودیت و مرگ میکشانند.
من هنوز هم معتقدم شعر نو، یک مشت کلمه را در فرغان ریختن و بعد در محافل روشنفکری نشستن و چه و چه گفتن و حظِ پوک، بردن است. کتاب را نشر روزبهان همراه با کتابهایی که قبلا خریده بودم رایگان برایم ارسال کرده بود. قبلا میخواستم کتاب را دور بیندازم(عادت بدی است اما کتابی که قصد خواندش را ندارم اگر به هر طریقی آن را هدیه بگیرم معمولا نمیخوانم) که تصادفا امروز آن را ورق زدم و جملات مذکور را خواندم.
هنوز سخت معتقدم قدوقوارهی شعرای اکنون فارسی، کوچک و گم ناپیدا است و شعر نو، نه از روی پیروی از قالبی جدید، بلکه از روی نابلدی است. شعر نو، از خط بیرون زدن است. شعر نو، کلمات را هدر دادن است. شبیه کفِ روی آبهای دریایی ژرف(شاید به استثنای هراتی و سپهری و امینپور).
سودابه فضایلی گفته بود این گروه با تکنولوژی مدرن هم بیارتباط هستند. مغلطه از آن جملات میبارید. آدم اگر میخواهد چیزی را نقد کند، باید در حکمهای اینچنینی نیفتد.
اما فکر میکنم با تکنولوژی مدرن هم همانقدر بیگانه هستم که با شعر نو. این عصر، عصر بیمایگی است. عصری که انگار تا وقایع ثبت نشوند، لذت ناتمام میماند. وقتی دوربینها را میبینم که هر لحظه را فریز میکنند و محفوظ نگه میدارند، طناب نامرئیای میپیچد دور گلویم. ثبت کردن، بیرون انداختن اکنون برای بعدا است. گاهی که وسوسه میشوم از چیزی عکس بگیرم، سریع صفحه گوشیام را میبندم و با چشمهایم جزئیات را موشکافی میکنم. به پانزده هزار و دویست و پانزده عکس گالریام که فکر میکنم به این سؤال میرسم که اگر آن پانزده هزارتا نبودند، لحظات از دست میرفتند؟
211
سودابه فضایلی در کتاب از کف دستانم مرغان عجب رویند، نوشته بود کسانی که با شعر نو بیگانه هستند، بیرون از پیشرفت دنیا هستند. آنها همانقدر با شعر مدرن بیارتباط هستند که با تکنولوژی مدرن و با نگرشی محدود شعر کهن را نیز به محدودیت و مرگ میکشانند.
من هنوز هم معتقدم شعر نو، یک مشت کلمه را در فرغان ریختن و بعد در محافل روشنفکری نشستن و چه و چه گفتن و حظِ پوک، بردن است. کتاب را نشر روزبهان همراه با کتابهایی که قبلا خریده بودم رایگان برایم ارسال کرده بود. قبلا میخواستم کتاب را دور بیندازم(عادت بدی است اما کتابی که قصد خواندش را ندارم اگر به هر طریقی آن را هدیه بگیرم معمولا نمیخوانم) که تصادفا امروز آن را ورق زدم و جملات مذکور را خواندم.
هنوز سخت معتقدم قدوقوارهی شعرای اکنون فارسی، کوچک و گم ناپیدا است و شعر نو، نه از روی پیروی از قالبی جدید، بلکه از روی نابلدی است. شعر نو، از خط بیرون زدن است. شعر نو، کلمات را هدر دادن است.
211
اینکه انقدر در برابر یادگیری و تسلط بر زبان انگلیسی مقاومت میکنم و احساس ناتوانی دارم هم واقعا ناامید کننده است. پس کی دانشمندا معجون یادگیری یکشبه انگلیسی رو میسازن؟
211
روزنگار جنگ| وزنهی سنگینِ مقابل همهی عنوانهای جهان.
در یکی از جلسهها، همه خودشان را معرفی کردند. وقتی نوبت به یکی از دوستانم رسید، گفت: من، فاطمه، مادر. عنوانهای زیادی داشت؛ معلم، دانشجو، فعال اجتماعی و... اما در ابتدای صحبتش گفت: من، فاطمه، مادر. از آن روز به بعد، هربار که با خودم خلوت میکردم از خودم میپرسیدم؛ چه وزنهای کنار اسمت بیاید احساس میکنی بالاتر از آن عنوانی نیست که بخواهی داشته باشی؟
بعد در واکاوی ارزشهایم به تنها چیزی که میرسیدم عنوان مادر بودن، بود. مادر بودن در نظام فکریام معادل بود با قوی و سخت بودن در عین لطیف بودن، شجاع بودن در عین همیشه بیمناک بودن، شکننده بودن در عین محکم بودن. مادر بودن، برایم معنای متفاوتی با دیگر چیزها داشت، هنوز هم دارد. مادر بودن نوعی خالق بودن است. خدا، به زن، موهبتِ آفرینندگی داده است. زن موجودی ضعیف را میپروراند و تمام توجه و محبتش را معطوف او میکند. مادر همیشه در نگاهم شبیه چوب دایهای بود که ساقهی نازک درخت مو را به آن تکیه میدادند. مادر، برایم همیشه شبیه عمودِ وسطِ خیمه تعذیه بود که وقتی اجرا به پایان میرسید و خیمه نمادین را میخواستند جمع کنند، عمود را میکشیدند و یکباره تمام پارچهها بر زمین میریخت. شبیه مصباحالهدی بود؛ نوری که کودک را در تاریکیهای زندگی، رهبری میکرد. مادر است که به کودک میآموزد چگونه تمام جزئيات جهان را دوست بدارد. چگونه عشق بورزد. چگونه به قدمهایش، افکارش، جسمش، روحش و... احترام بگذارد. مقام مادر برایم جلوه کوچکی از ربوبیت بود. کشتزاری بود که بذر اندیشه کودک در آن میروید. جدا از نقش پررنگی که پدر به جای خود داشت و دارد.
و از بینِ همهی عنوانها بسیار به این فکر میکردم که اگر تمام مناصبِ اجتماعی جهان را داشته باشم، برایم در مقابل عنوان مادر بودن، مطلقا هیچچیزی نیستند.
اما اینروزها هرچه بیشتر پیش میروم و میخوانم ترس بیشتر میپیچد دور دست و پاهایم. مادر بودن همانقدر که رفیع است و قدِ هیچ کسی به آن نمیرسد، هزاران برابر سختتر و ترسناکتر است؛ و احتمالا چون به این حکم رسیدهام که مهم نیست که ما آدمها ممکن است اشتباه کنیم بلکه این مهم است که اشتباه ما به عنوان والد زندگی کودک را تحت تأثیر قرار میدهد؛ عاقبتش را، چگونه بودنش را، سعادت و شقاوتش را.
#ت_مثل_تربیت.
شانزدهم خرداد/۱۴۰۵.
211
روزنگار جنگ| وزنهی سنگینِ مقابل همهی عنوانهای جهان.
در یکی از جلسهها، همه خودشان را معرفی کردند. وقتی نوبت به یکی از دوستانم رسید، گفت: من، فاطمه، مادر. عنوانهای زیادی داشت؛ معلم، دانشجو، فعال اجتماعی و... اما در ابتدای صحبتش گفت: من، فاطمه، مادر. از آن روز به بعد، هربار که با خودم خلوت میکردم از خودم میپرسیدم؛ چه وزنهای کنار اسمت بیاید احساس میکنی بالاتر از آن عنوانی نیست که بخواهی داشته باشی؟
بعد در واکاوی ارزشهایم به تنها چیزی که میرسیدم عنوان مادر بودن، بود. مادر بودن در نظام فکریام معادل بود با قوی و سخت بودن در عین لطیف بودن، شجاع بودن در عین همیشه بیمناک بودن، شکننده بودن در عین محکم بودن. مادر بودن، برایم معنای متفاوتی با دیگر چیزها داشت، هنوز هم دارد. مادر بودن نوعی خالق بودن است. خدا، به زن، موهبتِ آفرینندگی داده است. زن موجودی ضعیف را میپروراند و تمام توجه و محبتش را معطوف او میکند. مادر همیشه در نگاهم شبیه چوب دایهای بود که ساقهی نازک درخت مو را به آن تکیه میدادند. مادر، برایم همیشه شبیه عمودِ وسطِ خیمه تعذیه بود که وقتی اجرا به پایان میرسید و خیمه نمادین را میخواستند جمع کنند، عمود را میکشیدند و یکباره تمام پارچهها بر زمین میریخت. شبیه مصباحالهدی بود؛ نوری که کودک را در تاریکیهای زندگی، رهبری میکرد. مادر است که به کودک میآموزد چگونه تمام جزئيات جهان را دوست بدارد. چگونه عشق بورزد. چگونه به قدمهایش، افکارش، جسمش، روحش و... احترام بگذارد. مقام مادر برایم جلوه کوچکی از ربوبیت بود. کشتزاری بود که بذر اندیشه کودک در آن میروید. جدا از نقش پررنگی که پدر به جای خود داشت و دارد.
و از بینِ همهی عنوانها بسیار به این فکر میکردم که اگر تمام مناصبِ اجتماعی جهان را داشته باشم، برایم در مقابل عنوان مادر بودن، مطلقا هیچچیزی نیستند.
اما اینروزها هرچه بیشتر پیش میروم و میخوانم ترس بیشتر میپیچد دور دست و پاهایم. مادر بودن همانقدر که رفیع است و قدِ هیچ کسی به آن نمیرسد، هزاران برابر سختتر و ترسناکتر است؛ و احتمالا چون به این حکم رسیدهام که مهم نیست که ما آدمها ممکن است اشتباه کنیم بلکه این مهم است که اشتباه ما به عنوان والد زندگی کودک را تحت تأثیر قرار میدهد؛ عاقبتش را، چگونه بودنش را، سعادت و شقاوتش را.
#ت_مثل_تربیت.
پانزدهم خرداد/۱۴۰۵.
211
Repost from دَرِ تَنگ
🌠متن و ترجمه آهنگ:
سلامُ اشتياقي
لكم يا رفاقي
سلام و درودِ اشتیاقم بر شما، ای رفیقانم
سلامٌ مِن غَريبٍ للبدورِ الراحله
سلامی از یک غریب به ماههای سفر کرده
أمدُّ يديَّ
لتأتوا إليَّ
دو دستم را دراز میکنم
تا به سوی من بیایید...
إذا ضيّعت يا صحبي طريقَ القافلة
اون وقتی که راهِ قافله رو گم کردم.
قصدتُكم يا أحبّتي لترشدوا دربي
قصد شما رو کردم، ای عزیزانم، تا راه رو نشان بدید
مستوحشٌ وسطَ غربتي فآنِسوا قلبي
در میان غربت دچار وحشت و تنهاییام؛ پس دل مرا مونس شوید.
قد اضعتُ عمري سُدى
عمرم را بیهوده از دست دادهام.
ليسَ لي سواكُم هُدى
جز شما هیچ هدایتگری ندارم.
وبروحِ روحي النّدا
و از عمق جانم ندا میدهم.
يا لغبطةِ الشُّهدا
ای خوش به حااال شهدا
وفيما مضى كان
لِيَ أيُّ إخوان
در گذشته برادرانی داشتم.
مضوا في الحقِّ حتى أدركوا أنسَ المنون
که در راه حق رفتند تا به اُنسِ مرگ شهادت رسیدند.
إلى الله حنّوا
وكم طالَ حزنُ
به سوی خدا اشتیاق داشتند،
و چه قدر اندوهشان طولانی بود...
ولمّا يُلهِهِم في العمرِ مالٌ أو بنون
و توی زندگی هرگز مال و فرزند اونا رو سرگرم نکرد...
لصاحبِ الرأسِ في القنا قد وهَبوا الرأسَ
برای صاحبِ سری که بر نیزه رفت، سرِ خویش را بخشیدند...
واللهُ مَن يشتري مِن المتيَّمِ النفسَ
و خداوند است که جانِ عاشقِ دلداده را خریداری میکند...
وتجارةٌ لا تبيد
و این تجارتی است که هرگز زیان و نابودی ندارد...
يشتري دِماءَ الوريد
خونِ های رگ را میخرد...
فيسجَّلُ العاشقُ
و اسم عاشق رو ثبت میکنه
عند ذي الجلالِ شهيد
نزد پروردگار صاحب جلال
بهذا المكانِ
حنينٌ أتاني
در این مکان، شوق و دلتنگی به سراغم آمد.
هنا صحتمُ لهُ يا ليتنا كنّا معك
اینجا شما برای او فریاد زدید: «ای کاش ما نیز با تو بودیم...
فأيّ يقينِ
چه مرتبه ای از یقین لازم است؟
لكي يرتضيني
تا او مرا بپذیرد؟
لهُ أخلِص ايا قلبي الهوى كي يسمَعك
ای دل من، محبتت رو برای اون خالص کن تا صدات رو بشنوه....
تشفّعوا لي عند الحسينْ وأبلغوا وَجدي
نزد حسین برایم شفاعت کنید و بهش بگید که چه قدر مشتاقم...
قولوا له خَلفَنا غريبْ ما زالَ يستجدي
بهش بگید که پشت سر ما غریبی هست که هنوز شور و اشتیاق داره...
قلت يا رِفاق الولا
گفتم: ای رفقا
اين يذهبُ المبتلى
انسان گرفتار و درمانده به کجا برود؟
إنما اتاني الجواب
تنها این پاسخ به من رسید:
هل سوى إلى كربلا
مگر جایی جز کربلا هم هست؟
https://t.me/TheNarrrowGate
211
Repost from دَرِ تَنگ
🎙بهترین نشید عربیای که تا به امروز شنیده ام: سلام يا رفاقي از حسین عجمی
🇱🇧 پاییز پارسال یک ماهی ضاحیه بیروت بودم و شبها، همین ساعتها از ماشین هر چند جوانی که از کنار خانه رد میشد، از یکی آنها صدای این مداحی میآمد...
🇱🇧آری، همین جوانانی که این شبها دارند با هرچه دارند و ندارند در صور و نبطیه جلوی اهریمن تکنولوژی و آتش میجنگند، در خلوتهای خودشان اینگونه و با این مضامین نیت میکنند و خودشان را برای روز معرکه آماده میکنند...
ای کاش که شرمنده لبنان نشیم...
https://t.me/TheNarrrowGate
211
الگوهای تربیتی| الگوگیری، نقشهای جنسیتی و برساختهای ذهن کودک از جایگاه والدین.
سر کلاس بودم. پسرک رو بالشت خوابیده بود و کاری نمیکرد. بهش گفتم میخوای برات موشک کاغذی درست کنم؟ گفت: آره. براش موشک درست کردم ولی چون با کاغذ باطله بود زیاد پرواز نکرد. بعد از مدتی گفت: خاله فائزه، برام با کاغذ ماشین درست میکنی؟ بهش گفتم من بلد نیستم ماشین کاغذی درست کنم ولی میتونم نقاشی ماشین بکشم. بعد که ماشین کشیدم گفتم میخوای خودت رو هم درحال رانندگی بکشم؟ گفت: آره. بعد که خودش رو کشیدم گفت برام زن بکش. من با چشمهای چهارتا شده اینطوری بودم که چی؟ گفت برام زن بکش. گفتم زن نمیخوای! میگفت پس کی برام نشاسته درست کنه؟(یک نوع دسر یا صبحانه است). با خنده بهش میگفتم زنها که نباید غذا درست کنند. میگفت خب منم بلد نیستم. بعد رفت پیش مامانم و مامانم براش زن کشید. الان دوباره قرار شد باهم نقاشی بکشیم، گفت: ماشین بکش و کشیدم. بعد هم درخواست کرد خودش و زنش رو بکشم. بعد گفت بچه هم میخوام. دوتا دختر و دوتا پسر. میگفت: یک بچه هم بذار توی بغلم تا باهم رانندگی کنیم.
فراغتی بود چند نکته در باب این روایت مینویسم.
#ت_مثل_تربیت.
211
میشه اگر کانال یا جایی رو میشناسید که اخبار فرصت مطالعاتی و اپلای در رشتههای مختلف علومانسانی رو منتشر میکنه، برای من ارسال کنید؟
@f_moridzadeh
https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
211
شهیده لیانا محمدی| دانشآموز پایه اولِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی.
لیانا همراه مادرش ماندانا سالاری معلم مدرسه شجره طیبه میناب، به شهادت رسید.
211
روزنگار جنگ| علیه فراموشی.
گاهی به قبرهای کوچک و تنِ ظریف دانشآموزان میناب فکر میکنم و زمان و مکان را گم میکنم. گاهی وقتها به شنبهای که خودمم در مدرسه بودم میاندیشم. آن روز اگر مدرسه ما را زده بودند، من احتمالا بچهها را در آغوش میکشیدم و زیر یک میز پناه میگرفتیم. موقعی که کیف بچهها را میبستم، ترس، بر قامتم سایه انداخته بود که اگر این کودک، هدفِ موشکها شود، چه؟ بچهها تازه به حضورم عادت کرده بودند. قرار بود فردای آن روز را باهم برویم موزه ایرانک و من از همانجا بروم بیت برای دیدار سالیانه دانشجویی.
آن روز به چهره بچهها نگاه میکردم. هنوز مهارت کلاسداری نداشتم. یا شاید چون جنگ، شبیه گرگی با پوزهای خونآلود، پشتِ پردهای حریر آمده بود و چشم دوخته بود به ما و صدای نفسهای کشدارش به گوش بچهها رسیده بود، کلاس ما، واژهی سکوت را گم کرده بود؟
در روایتهای پراکندهای که از میناب خوانده بودم، نوشته بودند معلمها میتوانستند از آن وضعیت با سرعت بیشتری خارج شوند و جان خود را نجات بدهند، اما زمان آواربرداری دیده بودند که هر معلم چند کودک را در آغوش گرفته که پیکر کودکان از معلمی که پناه شده، سالمتر مانده بوده.
به کودکان میناب فکر میکنم، به زهرا پیام میدهم و میگویم؛ «اگر کاری از دستم برمیآید بگویید. هربار تصاویر را میبینم در برابر آن همه قبر کوچک احساس خفهشدگی میکنم.»
ما نباید از این جنایت بگذریم. این جنایت تنها دلیلی است که ما، میتوانیم تمام دشمنان را تا همیشه دشمن بداریم و سینههایشان را بدریم. حتی اگر آنها تنها یک کودک از ما گرفته بودند؛ تنها و تنها یک کودک را.
دوازدهم خردادماه/۱۴۰۵.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
