es
Feedback
روان درمانگرِ ٫آینده٫

روان درمانگرِ ٫آینده٫

Ir al canal en Telegram

دانشجوی مشاوره هستم. مینویسم، عکس و فیلم ثبت میکنم؛ درواقع دارم یک کاری میکنم، زندگی رو واقعا زندگی کنم؛)) t.me/RedChtBot?start=1282148986

Mostrar más
547
Suscriptores
+124 horas
+17 días
+8130 días
Archivo de publicaciones
اگر داری آشپزی میکنی فقط آشپزی کن اگر داری کتاب میخونی فقط کتاب بخون اگر داری دوش میگیری فقط دوش بگیر اگر داری فیلم میبینی فقط فیلم ببین اگر داری به یکی گوش میدی فقط گوش بده اگر تو مهمونی هستی فقط تو مهمونی باش ببین حال شو ببر؛ تو هر لحظه هستی حال شو ببر؛ زندگی همینه.

چقدر همه جوره، تو دل برویی.

روزایی که آدم صبح زود بیدار میشه، زندگی، زندگی‌تره.

یکسری آدم‌ها دست می‌گیرن دور شعله‌ی وجودت تا خاموش نشه، و بعد باعشق کنارت می‌مونن تا روشنایی و گرمات رو ببینن.

مبتلا باش. به ورزش، به لبخند، به کتاب، به بوی خوب، به کار و رویا... -Leila

وقتی میرم جلو پنجره باد میخوره به تمام اجزای صورتم، دلم میخواد پرواز کنم برم برم تو آسمون، از خدا تشکر کنم.

خلاصه‌ی این روزام: خوشحالم بابت اینکه میتونم نفس بکشم و قدردان نفس‌های عزیزام هستم. خوشحالم بابت اینکه میتونم زندگی رو زندگی کنم:) و خیلی چیزا رو تجربه کنم. خیلی لحظات ممکنه عمیقاً غمگین بشم ولی اینم یک احساسه و میدونم میگذره. سعی میکنم از لحظه‌ها تموم استفاده رو ببرم و قدر بدونم تا بعد دلتنگ‌شون نشم(حتی وقتی غمگینم و ناراحتم). گاهی مسیر خیلی مه‌آلود میشه؛ سخت میتونم پیدا کنم راه رو ولی مثل هر بار خدا کمکم میکنه.

Repost from چنل ابطحی
‏آرزوی امشب و هر شبم: ‏خدایا هیچکس‌رو اسیر و آواره‌ی بیمارستان، کلانتری، دادگستری و زندان نکن :)

حق داری خسته بشی، حق داری گاهی شک کنی بین مسیر، اما کوتاه نیا. استراحت کن؛ اما کوتاه نیا؛ باشه؟

درحالی که جمعه داشت منو می‌بلعید، بعد از خواب عصر راهیِ دفتر شدم. [۹ مرداد ۴۰۵]
درحالی که جمعه داشت منو می‌بلعید، بعد از خواب عصر راهیِ دفتر شدم. [۹ مرداد ۴۰۵]

با رشدِ تو، همه خوشحال نمی‌شن.

یکی از قشنگترین چیزایی که چشمام میتونه ببینه اینکه دخترا با یک دسته گل تو دستشون دارن راه میرن و چشما و قلب‌شون میخنده. به‌به عزیزم؛ تا باشه از این خنده‌ها❤️

امروز یک آدمی که فکرشو نمیکردم رو رندوم دیدم(میشناختمشون از قبل). نشستیم و معاشرت کردیم و اولین بار بود باهاش هم‌ صحبت شده بودم. چهل و خورده‌ای سن شون بود. در برخورد اول بین حرفاش از من توصیفی کرد که حقیقتاً این ویژگی‌ها رو اخیراً راجب خودم فراموش کرده بودم. گاهی اینقدر تو تله‌ی ذهنم گیر میوفتم که یادم میره یک سری چیزا رو. و قسمت مهمش اینکه فکر میکنم در نگاه دیگران هم همون چیزی هست که من راجب خودم فکر میکنم. واقعا امان از وقتایی که ذهن عیب‌جو میشه.

شبا همش ذهنم میخواد بگه: رئیس منم.

دیشب قبل از خواب با خودم گفتم یعنی دیگه قرار نیست هیچوقت زن‌ عمو مو ببینم؟ اومد تو خوابم:)🤍

چقدر خدا مهربونه، چقدر همه چیو درست میچینه، نورِ قلب منه❤️

خوشم میاد وقتی به خودت و بدنت نگاه میکنی، از خدا تشکر میکنی بابت این همه قشنگی.

از جزئیات تکراری روزام خوشم میاد. از اینکه میتونم هر روز دوباره همونا رو زندگی کنم واقعا ممنونِ خدام.

زندگی گاهی کاری میکنه که تو بهش بگی: ایول، الان وقتش بود.

امروزمو خیلی نازنازی شروع کردم🎀 [۸ مرداد ۴۰۵]
امروزمو خیلی نازنازی شروع کردم🎀 [۸ مرداد ۴۰۵]