es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

روان‌دان

روان‌دان

Ir al canal en Telegram

مخلوط ناهمگن چیزهایی که می‌دونم و نمی‌دونم. راه ارتباطی: @ravandaaan

Mostrar más
1 328
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-3130 días
Archivo de publicaciones
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده‌پروری داند حافظ

کمی هستم. شناس: @ravandaaan و ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=ad91a4681e69

بخشی از ما چیزهایی داره که نمی‌خواد فاش شه و بخشی از ما مثل اون نهنگ تک فرکانس ته اقیانوس، دوباره و دوباره فرکانس می‌فرسته درموردش، با هرچیزی که بتونه، ناامید می‌شه و ناامید نمی‌شه، بلکه یه‌جایی یه‌نفر بفهمه چی‌شده، بفهمه ما گیر کردیم وسط چیزی که نباید گیر می‌کردیم، که ببینه ما رو، همه‌ی بخشایی که خودمون هم نمی‌خوایم ببینیم رو. وجود همه‌ی ایناها طبیعیه، متناقض ولی بسیار انسانیه...

گاهی فکر می‌کنیم داریم چیزی رو مخفی می‌کنیم ولی درواقع داریم فریاد می‌کشیمش.

میاد و به رازی اشاره می‌کنه که هیچ نمی‌خواد درباره‌ش حرف بزنه، درباره‌ش حرف نمی‌زنیم ولی تا آخر جلسه هرجور دیگه‌ای که می‌شه، غیر از مسیر کلمات، به رازش اشاره می‌کنه. می‌ره و دیگه رازش سر به مهر و خفه‌کننده نیست، بدون این‌که مستقیما چیزی گفته‌باشه.

وقتی مراجع با ماسک میاد و می‌گه «چون جلسه‌مون رو دوست داشتم، حیفم اومد از دستش بدم بااین‌که این مریضی سخته رو هم گرفتم»، هم واقعا خوش‌حال می‌شم به‌خاطر انگیزه‌ و کارکرد جلسه براش و هم نگران که خب الان منم مریض می‌شم و در این‌ صورت هم جلسه‌ی بعدی رو از دست می‌دیم. :)))

اگه با اتفاقات گذشته خداحافظی نکنی، نمی‌تونی به تجربیات جدید سلام کنی..

نه کم باشین، نه زیاد که دوتاش آسیب‌زاست به‌اندازه‌بودن، مهمه. هنره. مهارته.

همین پرسیدنِ «همه‌ی مشکلاتتو گفتی؟» ِ مادر خودش یکی از مشکلات اصلیه که نوجوون نگفته.

صحنه‌های ترسناک سه‌نفری مراجعه کردن به‌خاطر مشکل یه‌نفر و مادر هم می‌خواد حین جلسه‌ی درمان با مراجع نوجوون تو اتاق باشه!

«این یکی از عادات قدیمی و مسخره‌ی انسان است، که وقتی راهش را گم می‌کند، تندتر می‌دود...»

هیولای زندگی‌ تو شاید پیش خودش خیلی قربانی و مظلوم باشه، ولی برات مهمه؟ از یه‌جایی به بعد دیگه نه. پس رفتار هیولاوارانه نمی‌تونه عمق حس تنهایی و بی‌پناهی‌ رو برسونه؛ اگه یه‌جایی خودت هم این حس‌ها رو داشتی، رفتارت رو چک کن و سعی کن جور دیگه‌ای حست رو بگی‌، نه با اون رفتار بدون فکر اتوماتیک‌وارانه، چون اون، معمولا همون، اشتباهه.

آدم از حماقت بقیه خسته می‌شه ولی خیلی‌جاها از حماقت خودش، نه!

در یک‌روز، به قدر یک‌سال نگران و غمگين نباش؛ كه در هر روز غم همان روز تو را كافى است. اگر یک‌سال از عمرت مانده‌باشد، خداوند عزّوجلّ از پس هر روز، روزىِ تازه‌ات را خواهد داد، و اگر یک‌سال از عمرت نمانده،باشد، پس چرا غم و اندوهِ زمانى را مى‏خورى كه از آنِ تو نيست؟ امام علی (ع)، نهج‌ البلاغه

خروجی بعضی تونل‌ها قشنگ‌تر از ورودی‌شونه؛ شاید وسط تونل مقدار زیادی غم و ترس سایه انداخته‌باشه، شاید تاریک باشه ولی سعی کن نوری که قراره بعدش ببینی رو یادت نره، هست، همین جلوتر.

یه بخشی ازت هست که حق داره چون سختشه، می‌ترسه، غمگین می‌شه بخواد یه کاری که به نفعته رو انجام نده ولی یه بخش دیگه‌تم هست که حق داره طعم بعد از انجام دادن اون کار سخته رو بچشه و تو هواش نفس بکشه.

در حال غرق شدن در دریایی از کتاب و جزوه و جلسه و دوره و پرونده‌ و خلاصه دیدن، خوندن و نوشتنم؛ دریاییه که دوستش دارم واقعا اما گاهی هم به مرغ‌های دریایی فکر می‌کنم، به ابر و پرواز و خوردنِ باد، به‌جای آب‌.

ناراحتیت الکی و فیک نیست، همون‌جوری که خوش‌حالیت الکی و فیک نبوده ولی وقتی توی یه مودی باشی، مود دیگه به‌نظر خیلی دور و غیر واقعی می‌رسه. اما بدون که هردو واقعا واقعی‌ان.

«برای این‌که به صلح برسی، باید یه‌بار خوب بجنگی.»

می‌خواستم املت درست کنم اما چیزی که این گوجه‌ها تصمیم گرفتن بشن، خورش گوجه‌ست [دریایی از آب گوجه]! حالا چهار تا راه دارم: یک. گوجه‌ها رو سرزنش کنم که خاک بر سرتون شما گوجه‌این یا آب؟ و غر بزنم. دو. گاز رو خاموش کنم و بگم هیچ‌وقت نمی‌شه چیزی که من می‌خوام و همین‌جوری گشنه و ناراحت بمونم دیگه. سه. فکر کنم گوجه‌ی غوطه‌ور در آب هم مزایایی داره که به‌واسطه اون‌ها شاید بشه بپذیرمش و یه‌جورایی حتی کیف کنم از مزه‌ش. چهار. یکم صبر و تلاش کنم که تو این مرحله نمونه و واقعا تبدیل شه به املت.