کافه دکلمه
Ir al canal en Telegram
1 189
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+430 días
Archivo de publicaciones
1 189
دستم بہ دستت نمیرسد
فقط آرزویت میڪنم.
خدا را چہ دیدہ اے
شاید دلش خواست غافلگیرم ڪند ...
شبتون بخیر🌹
1 189
💫أَمَّنْ یُجِیبُ
✨الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ
💫خدایا به حق این آیه
✨مبارکه
💫هر عزیزی تو دلش هر
✨حاجتی دارد روا بفرما
💫شب زیباتون متبرک به
✨گرمی نگاه خدا
💫الــهی
✨دلخوشیهاتون افزون
💫جمع خانوادهتون پراز دلگرمی
✨شبتون بخیر
💫وپراز آرامش الهی
1 189
چمدانت را
با من ببند...
یک نفر
مسافر شب شود
آن یکی
مانده در ایستگاه دلتنگی
✍پانتهآ_فوشریان
شبتون بدور از دلتنگی🌔
1 189
قلمم از تو نوشت:
و واژهے
" قلبت " رادر آغوش ڪشید...!!!
عشــق را
صد بار نوشت و...
بوسهات را در آغوش ڪشید...!!!
ڪَـفتمش دیوانه میشوے بنویس ،
خدانڪَـهـدارت
نوشت " جانمـ_به_فداے" جانش
و" جان " را در آغوش ڪشید..
1 189
و عشق به من یاد داد
دوست داشتن و
دوست داشته شدن را
وقتی حس میکنی
کسی دوستت دارد
تمام دنیا را
در قلمرو آغوش خود میبینی
می شود دنیایت
می شوی مرکز توجهش
تمام حواسش را جمع تو میکند
نکند چشمی تو را از او بدزدد
عاشق که می شوی
با او راه می روی
با او حرف میزنی
با او میخوابی
با او بیدار می شوی
با او می خندی و با
گریه اش اشک میریزی
با او نفس میکشی
و بی او میمیری
لذت بخش ترین و
تلخ ترین لحظات را
با عشق تجربه میکنی
وقتی عشق را
در دستان هم پرورش می دهید
تا بارور شود
دلتان می خواهد جار بزنید
این همه خوشی را
ولی گاهی ابراز عشقتان
برای دیگران حالتان را خراب می کند
همه آدمها از حال خوبتان
خوشحال نمی شوند
سعی کنیم عشق را
پنهان کنیم در هزارتوی سینه مان
فقط تو بدانی و او بداند و خدا
#افسانه_احمدی_پونه
1 189
اینکه از دور تماشا کنمت سنگین است
در دلم باشی و حاشا کنمت سنگین است
بعد هر بغض که شاعر بشوی می فهمی
هر کجای غزلم جا کنمت سنگین است
تلخ باشی و دم از واژه ی شیرین بزنی
پشت هر قافیه پیدا کنمت سنگین است
هی نخوابی و دلم شور دلت را بزند
او برانگیزد و پروا کنمت سنگین است
نکند فاش شود پیش کسی غربت ما
ترس از این قصه که رسوا کنمت سنگین است
نقش چشمان تو در قتل دلم مشهود است
شب به شب از سر دل وا کنمت سنگین است..
#شهریار
1 189
🤩
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق
#عماد_خراسانی
1 189
دیشب که با آرامشم بدرود می کردم
سیگار «برگی» در هوایت دود می کردم
پیدا و پنهان دیدمش با هر پک سیگار
نقاشی چشم ترا بر صورت دیوار
با رنگ رویا و حقیقت های خواب اندود
نقاش ، شهری داخل چشمت کشیده بود
از جعبه ی یخچال کنیاکی بدر کردم
لب تر کنم گفتم ، به یادت چشم تر کردم
تنهایی از دیوار و در بر من هجوم آورد
من هم سپاه پیک ها را بیش تر کردم
دلتنگ تو بودم که از لطف شراب و شعر
حالِ بدی که داشتم را هم بتر کردم
دور سرم چوکی و میز و تخت می چرخید
از فرط مستی تابلو را فکرِ «در» کردم
افتان و خیزان سمت آن در راه افتادم
چندی که در این افت و خیز محض سر کردم-
-با کله در نقاشی چشمت فرو رفتم
یک باره از شهری که گفتم، سر بدر کردم
کوچه به کوچه، خانه خانه ماه شاهد بود
دنبال تو آن شهر را زیر و زبر کردم
آن قدر مستت بودم آن شب که نفهمیده
از کوچه ی معشوقه ی حافظ گذر کردم
حافظ کنار آب رکن آباد می می زد
او را درودی گرم اما مختصر کردم
در چشم هایش برقی از مهر و تعجب بود
جامی برایم ریخت او لب تر بکن فرمود
با جرعه ای گفتم که من دیگر مرخص..گفت:
«در بارگاه ما حذر از حرف های مفت!»
رخ در رخِ مخموری و لب بر لب جامیم
امشب تمام شاعران مهمان خیامیم
من لابلای واژه گانش سر تکان دادم
بی گفتگو دنبال ایشان راه افتادم
در هاله ی اشک و تبسم از تو می گفتند
هر گوشه ی آن شهر مردم از تو می گفتند
گرچه زمان زینه، زمین کاخ، آسمان در بود
برگشتن ات با مرگ شاعر ها مقدر بود
با کاروان شب سوار باد و باران ها
رفتیم و رفتیم از بیابان ها، خیابان ها
در کوچه ی «سرمست ها» نبش یکی دو بید
حافظ درِ میخانه ی خیام را کوبید
چشمم تماشاخانه ی تام تصور بود
میخانه آن شب تا دهن از شاعران پر بود
در صدر مجلس رودکی با چنگ ور می رفت
خیام پی در پی پیِ پیک دگر می رفت
بیدل میان خسرو و کاشانی و غالب
بیتی شنید و بانگ سر داد:«آفرین صائب!»
می خواند نزد ناصرِ بلخی و خاقانی
مسعود سعد از نای های مرد زندانی
یک دست در «ابریق می» دست دگر در جام
می گفت مولانا :« چه شد جام دگر خیام؟»
خواجو و سعدی هم پس از ما آمدند از راه
با شیخ عطار و عراقی و ... سخن کوتاه
از رودکی تا شاملو و عاصی آن جا بود
حسی ورای واژه، حسِ خاصی آن جا بود
«آغوش ها» آمیزه ی «خوش آمدی!» ها شد
با دیدن ما شور در میخانه بر پا شد
خیام از فهرست مشروبش گزارش داد
حافظ «شراب ناب مرد افکن» سفارش داد
میخانه را گرد آمدیم و پیک جنگاندیم
یاد ترا از اول شب شعر تر خواندیم
گفتند جوی مولیان پای تو می رقصید
در هفت شهر عشق موهای تو می رقصید
در آرزوی دیدنت شهنامه کامل شد
خندیدی و هر کس که «قادر» بود «بیدل» شد
مولای بلخ «ای جانِ جانِ جان» ترا می گفت
خیام هم «لاله رخ خندان» ترا می گفت
در شعر حافظ سکر صهبا در سبو بودی
«شاخ نبات» و «شوخ شیرین کار» تو بودی!
شور تو شاعر ساخت خاقانی و سعدی را
و شاعران بعدی و بعدی و بعدی را
می را به ساغر ریختیم و گل بر افشاندیم
یاد ترا تا آخر شب شعر تر خواندیم
در آخر شب شاعران چاقو در آوردند
نام ترا خواندند و یک یک خودکشی کردند
در ابتدای کار «پیراهن» پدید آمد
مابین پیراهن پس از آن «تن» پدید آمد
در دار و گیر باور و تردید می دیدم
از خون و روح شاعران یک زن پدید آمد
یک زن، زنی که دامنش دشت شقایق بود
رخساره اش از خون شاعر های عاشق بود
یک زن که تنها در شعور شعر می گنجید
پشت خیال خالق و خواب خلایق بود
گیسویش از طول شب یلدا روایت داشت
پیشانی اش آیینه دار صبح صادق بود
یک زن که بعد از این به او تاریخ خواهد گفت:
«چشم تو قربان گاه شاعر های عاشق بود»
پرچم به دوشِ برزخِ بود و نبود آن زن..
ای روح شاعر ها ،کسی جز تو نبود آن زن!
بادی وزید از پنجره، مویت پریشان شد
با موج موهای تو در میخانه توفان شد
توفان تمام نعش ها را در خودش حل کرد
در آخر ، آن ها را به یک کوزه مبدل کرد
چرخید و چرخید و سرانجام از دهان باد
کوزه میان دست های نازکت افتاد
توفان رمید و ریخت موهای تو بر دوشت
انداختی شان چون گلایه ها پسِ گوشت
هرچند نام دیگرت «زیبای عالم» بود
اما پسِ زیبایی ات دنیایی از غم بود
آهی کشیدی، آه جان سوزانه ی سردی
لب تر کنی گفتی که دیدم چشم تر کردی
باران اشک از گونه ات در کوزه می غلتید
آن قدر غلتیدند که کوزه دلش ترکید
کوزه دلش ترکید و در میخانه سیل آمد
تمثال ها را سیل در یک چشم بر هم زد
سیل آخرش تصویر چشمت شد، توقف کرد
بلعید و از نقاشیِ چشمت مرا تف کرد
چشمم که وا شد روی تختم یافتمخود را
از بیم سرما در لحافم تافتم خود را
پرده به نرمی با نسیم صبح می رقصید
چشم تو از سیمای دیوارم مرا می دید
«دیوان شاعر های عاشق» نقش قالی بود
«برگم» تمام و شیشه ی کنیاک خالی بود
شاعر : ناشناس
1 189
زندگی باید کرد
با کمی حس نسیم
با کمی واژه ی خوب
در هوای خنک استغنا
گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید
در کنار چشمه
در شکاف یک سنگ
به امید فردا ها
که پر از حادثه تقدیرند
گاه باید خندید
با کمی پنجره و نور و صدا
شاد باید بود..
#سهراب_سپهری
1 189
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهء شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ! حقیر است حقیر
منّتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا، چه کویر
چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک! من چو کبوتر؛ نه رهایم، نه اسیر
از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه را دلخوشی میوه کشیده است به زیر
ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر!
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
#فاضل_نظری
1 189
چققققققدر قشنگه آهنگ👌👌👌😍😍😍
تقدیم تموم دوستان گل همه ساعتهای زندگیتون زیبا و پراز سلامتی ❤️👉
1 189
.
موسم رفتن او یک شب بارانی بود
قلب من منتظر صاعقه ای آنی بود
تا به آتش بکشد هستی ناچیز مرا
عشق ، دیوانه تر از آنچه که میدانی بود
چهره پنجره ها در تب مبهم می سوخت
خانه درگیر غمی ساکت و سیمانی بود
حکم تابوت مرا داشت به دستش ، چمدان
بی خبر بود خودش ، قاتل پنهانی بود
شعر من در تپش ثانیه ها جان می داد
با غزل در صدد قافیه _ درمانی بود
پاره می کرد سفر ، بغض گریبانم را
او ولی در هوس موی پریشانی بود
بر لبش زمزمه ی تلخ خداحافظی و ..
بر لبم پرسشِ معصومِ " نمی مانی؟! " بود
#پروین_نوروزی
1 189
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
#افشین_یداللهی
1 189
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم
مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید
خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود
هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود
شدم از «درس» گریزان و به «عشقت» مشغول
بین این دو چه کنم ! نقطهی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آنها که به دنبال تو بودند نبود
بعد از آن هر که تو را دید، رقیبم شد و بعد
اتفاقی که رقم خورد، خوشآیند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقّاش تو این قدر هنرمند نبود
#کاظم_بهمنی
1 189
بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست
هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست
دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم
قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست
ایمـان تو بر معـجزه ی عشق دروغ است
فرعون ِ ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست
افتـاده دل ِ بت شـکن ِ معبـد ِ چشمت
درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست
ویران نشده خانـه ام از سیل ِ غـــم ِ تو
کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست
انگشتر خاتـم ،هــم اگر داشته باشــی
دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست
ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان
این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست
بیهـوده چـرا منکر ِچشـمـان تـو باشم
عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست
این قصـه ی تکـراری مـاه است و پلنگی
این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست
#صادق_فغانی
1 189
و جایت در غزلهایم چه خالی میشود گاهی
سرایم مأمن آشفته حالی میشود گاهی
پس از عمری قرار عاشقانه تازه فهمیدم
شِکر با قهوه ی یادت چه عالی میشود گاهی
جدا از سرزمین طور چشمانت نفس هایم
به سان دوره گردی لاٱبالی میشود گاهی
اگر چه شادم از عطر حضورت در دلم اما
هوای شرجی چشمم شمالی میشود گاهی
گل احساس این غمدیده دور از عطر آغوشت
به سان غنچه ای بر دار قالی میشود گاهی
شبی گفتی به خلوت بی نهایت عاشقم هستی
از آن ساعت دلم حالی به حالی میشود گاهی
تو گفتی با منی اما نگفتی در غیاب من
دلت دلتنگ خوبان اهالی میشود گاهی
زمین بایر دلدادگی هایم پس از کوچت
دچار ضربه های خشکسالی میشود گاهی
و سقف آرزوهایم ، سُفالی میشود گاهی
و شعر از واژه ی احساس خالی میشود گاهی
#یلدا_کولیوند
1 189
آن که رسوا خواست ما را، پیش کس رسوا مباد!
وان که تنها خواست ما را، یک نفس تنها مباد!
آن که شمع بزم ما را با دَمِ نیرنگ کشت
محفلش، یارب، دمی بی شمع شب فرسا مباد!
چون گزیر از همدمی گردنکش و مغرور نیست
با من از گردنکشان، باری، به جز مینا مباد!
چون گل رؤیا به گلزار عدم روییده ایم
منّتی از هستی ی ِ ما بر سر دنیا مباد!
می توان خفتن چو در کوی کسی همچون غبار
پیکر تبدار ما را بستر دیبا مباد!
سایهٔ ویرانهٔ غم خلوت دلخواه ماست
کاخ مرمر گون شادی از تو باد از ما مباد!
ما و بانگ شب شکاف مرغک آواره یی
گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد!
غرق سرگردانی ی ِ خویشیم چون گرداب ِ ژرف
هیچمان اندیشه از آشفتن دریا مباد!
امشبی را کز مِی ِ پندار، مست افتاده ایم
با تو، سیمین، وحشت هشیاری فردا مباد!
#سیمین_بهبهانی
