1 181
Subscribers
-224 hours
-37 days
-530 days
Posts Archive
1 181
امشب🌸💫
از دنیا یک پنجره ی نیمه باز
رو به مهتاب میخواهم!
که دست عطر گل شب بو را بگیرم
و با نسیم میهمان خوابت شویم!
تو بخواب🌸💫
من تماشایت میکنم
نفس هایت را می نویسم!
این ناب ترین شعر عاشقانه ی جهان خواهد بود.🕊
شبتان_زیبا🍃🌸💫
1 181
💫در این شب زیبـا
✨آرزو می کنم
💫همه خوبی های دنیا
✨مال شما باشه
💫دلتون شاد باشه
✨غمی توی دلتون نشینه
💫خنده از لب قشنگتون پاک نشه
✨و دنیا به کامتون باشه
💫و اوقاتتون همیشه
✨بر مدار خوشبختی بچرخه
💫 شبتون_خوش🙏
1 181
نقطه به نقطه ی قلبم را
ذره به ذره به آب خواهم داد
من عاشق وصل به موج بلند آرزوها
و بلند پروازیها ظریفترین روح احساسم را
به زیباترین گلها آذین خواهم بست
تا تاک های درونم
ساقه های شریانم
به جاده های بی انتها وصل شود
آوازی از شعر سپید سر خواهم داد
سینه پر دردم را به صدا در خواهم آورد
سخن بی پایانم را به طبل خواهم کوبید
تا در سایه ی آدمهای انسان نما
زیباترین شعرها
از گلوی پرنده ی در قفس شنیده شود
که در پرسه ی آرزوهایش
دستانش را به بازوان قدرتمندی
سپرده تا ماندگارترین شعرها را بسراید..
#ثریا_شجاعی_اصل
1 181
پشت دیوار شبم فردایی است
که در آن مهر به اندازه ی یک لبخند است
سادگی ترجمه ی ساده ی ارزشهایی است
که در اندیشه ی هر آینه ای میگنجد
پشت تاریکی من خورشیدی است
که به اندازه ی ایمان زمین میتابد
آسمانی است به پهنای شعور
که در آن چلچله ها آزادند
وسعت بال پرستو پیداست
کینه ها ساده فرو میریزند
کوچه هایی که پر از لبخند است
خانه هایی که پر از ایمان است
مردمانی که پر از عشق.پر از مهر.پر از آغوشند
پشت تنهایی من شهر شلوغی است
مردمانش همه ساده
آبها پاک و زلال است در این شهر شلوغ
دستها شسته و طاهر
چهره ها نورانی
پدرانش همه آدم
مادرانش همه حوا
کودکانش همه انسان
قلبها نزدیک است
کینه جرم است در این آبادی
قهر جرم است.گریه جرم است
بغض جرم است
فاصله جرم بزرگی است
سادگی قانون است
پشت اندیشه ی من فلسفه ی فردایی است
که در آن انسانها همگی انسانند
من از این شهر شکایت دارم
هیچکس انسان نیست
قلبها پیدا نیست
همه از حادثه خیس شدن میترسند
جای باران خالی...
که ببارد سر این خاک غریب
گونه ها خیس شود.
خنده ها خشکیده
بغضها پیچیده
جای پیچک خالی...
که بپیچد به تن فاصله ها
عشق تکثیر شود
دست زنجیر شود
پشت دیوار شبم فردایی است...
#محمدرضانظری
1 181
به سویت آمدم، طرز نگاهت فارغ از ما بود
نفهمیدی چه آشوبی درون سینه بر پا بود
نگاهم داد می زد عاشقم عاشق،،، نمی دیدی
نشان سرد مهری بر سراپای تو پیدا بود
غرورت دست رد بر سینه ی احساس من می زد
اگر چه دستهایت مثل دستم سرد و تنها بود
دلم، گم گشته در امواج گیسوهای شب رنگت
دلت، با دیگری بود و زبانت غرق حاشا بود
نوشتم عاشقانه بیت بیت شعر خود را حیف
دل تو پُر ز "امّا" و دلم مجروحِ "آیا" بود
غزلهای مرا ناخوانده کردی پاره و رفتی
چرا؟ چون عشق از لحن کلام من هویدا بود
چرا نادیده می انگاشت قلبت عشق را اینسان
به قلبم هر تپش این پرسش ساده، معمّا بود
#حامد_بیدل
1 181
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ
1 181
گر نیمه شبی مست درآغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
صدبار به پیش قدمش جان بسپارم
یکبار مگر گوشه ی چشمش بمن افتد
ای برسر سودای تو سرها شده بر باد
دورازتو چنانم که تنی بی بدن افتد
آوازه ی کوچک دهنت ورد زبانهاست
پیدا شود آن راز که در هردهن افتد
شیرین نفتد هر که زند تیشه که اینکار
شوری است که تنها بسر کوهکن افتد
#ملک_الشعرا_بهار
1 181
دل قَوی میدارم اما چشم جیحون می کنم
خاطرم را عاری از نیرنگ و افسون می کنم
چندروزی با خودم می جنگم ازدست همه
چند روزی عشق را از سینه بیرون می کنم
گاهی از مرز جنون رد میشوم با خستگی
یادی از ، آوارگیِ تلخ مجنــون می کنم
زیر چتر خاطرات زشت و زیبا می خزم
زندگی ام را جدا از چرخ گردون می کنم
دور خود میپیچم و چون پیله ی سربسته ای
رسما این تنهایی ام را سخت قانون میکنم
من گذشتم از هر آنچه ، یار آورده سرم
خونِ دل بر دفتر صدپاره مضمون میکنم
بس که رنجیدم ، شده سنگ صبوری پیشه ام
خانه ی دل را پس از این باز محزون می کنم
روی الماس دلم ، خورده هـزاران مُهرِ کین
بعد از این نام شریفش گنج قارون می کنم
سر به زیر بال های زخمی خود می کشم
دیگر از این بی کسی سر با دل خون می کنم
خود زدم چوب حراجی روی این آرامشم
بی گناهیِ دلم بود اینکه مفتون می کنم
روی نعش قلب رسوا می نشینم بی صدا
خنده های تلخ کمتر ، ناله افزون می کنم
فرش پوسیدهِ دل را با کمان و چله اینبار؛
تار و پودش را تمامی طرحِ خاتون می کنم
جای زخمِ تازه را مشتی نمک پاشیده ام
گر بگیرد راه تازه ، رو به هامون می کنم
داغ عمری زندگی ، مانده میان سینه ام
"پونه"را بر این دل شوریده مدیون میکنم
#افسانه_احمدی_پونه
1 181
ای ساربان آهستهرو، بگذار تا شب بگذرد
تا اشکِ من، بیواهمه، از چشم کوچه بگذرد
دل مانده در پیچ سکوت، در سایهی دیوارها
بگذار تا این خستگی، از خوابِ خسته بگذرد
رفتی و شب بیسرگذشت، افتاد بر دوشم چو کوه
بگذار این اندوه تلخ، از بغضِ بسته بگذرد
من ماندهام با یک چراغ، با یک دعا، با یک امید
بگذار تا این روشنی، از شب شکسته بگذرد
ای ساربان، دل را مبر، بگذار تا تنها شود
تا از غم این بیکسی، با آه خسته بگذرد
در غربت این خاک سرد، آواز من بیهمصداست
بگذار تا این بینفس، از بغضِ بسته بگذرد
مادر به خوابم آمده، با چادر خاکستری
بگذار تا بوسهزنان، از اشک بسته بگذرد
طفلی که در مرز بلا، بینام و بیتابی شده
بگذار تا نامش به دل، از داغ پنهان بگذرد
در چمدانم ماندهاند، عکسِ پدر، بویِ وطن
بگذار تا این خاطره، از دردِ بیجا بگذرد
من مهاجر، بیسرزمین، با سایهای در کوچهها
بگذار تا این بیکسی، از شب، ز شبها بگذرد
در کاروانت جا نماند، جز سایهای از فاصله
بگذار تا این سایه هم، از ردِّ قصه بگذرد
#علی_عزیزی
1 181
گر سراغ از عالمی دیگر بگیری بهتر است
مرگ را با شوق اگر در بر بگیری بهتر است
تن دو روزی بیشتر پیراهن روح تو نیست
هرچه کمتر خو به این پیکر بگیری بهتر است
آفرینش جایی از دنیا ندارد پستتر
گر به هرجا غیر از اینجا پربگیری بهتر است
من که میگویم در این بازار از هر سو زیان
هرچه را بفروشی و ساغر بگیری بهتر است
نخ به پای بادبادکهای کمطاقت مبند
زندگی را هرچه آسانتر بگیری بهتر است
#فاضل_نظری
1 181
Repost from کلبه شعر
https://t.me/Rahgozarta?livestream=2e6ea57f36d33d3de4
سلام دوست عزیز دعوتین به یه جرعه شعر ناب عصرونه کنار دوستانی گلی همچون شما 👌🌹🌹🌹
تایم آنلاین ویسکال
ساعت18:00
تا
ساعت 20:00
خوشحال میشیم کنارمون ببینیمتون 😍😍
1 181
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگیها آنچنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسا آسمانی می شود
شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خودبرد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا روانی می شود
کار و بارِ آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود
#مرتضی_خدمتی
1 181
شاعر شده ام غرق غزل های غم انگیز
حالا منم و زردی و بی برگی پاییز
حالا منم و حسرت آغوش محالت
حالا منم و یک دل از غم شده لبریز
در چاه غم افتادم و دستم نگرفتی
رفتی و غرورم بشکستی ودلم نیز...
غارتگراقلیم غم آلوده ی قلبم
باید که تو را نام نهم حضرت چنگیز
غم تاب مرا بیشتر ازاین که ندارد
ای عشق بیا با من و از غیر بپرهیز
غم کشت مرا کشت مرا کشت مرا غم
قدری گل احساس براین خاک بیامیز
بنشین دو سه تا ساغر غم نوش بنوشیم
تا مست شدی برمن دیوانه بیاویز
هی جام بده جام بده جام بده تا
شاید شوم آزاد و رها از غم یکریز
#فرشته_خدابنده
1 181
آه، باران
ریشه در اعماقِ اقیانوس دارد، شاید!
این گیسو پریشان کرده
بیدِ وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی،
واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه،
باران،
ای امیدِ جانِ بیداران!
بر پلیدیها
-که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
#فریدون_مشیری
1 181
هميشه از دست نميديد كه بهترشو بدست بياريد‼️
بعضي وقتا از دست ميديد چون نتونستيد خوب نگهش داريد
نتونستيد لايقش باشيد👍
❤️
1 181
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمّل بار فراق او نتواند
در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیند
کنار من ننشیند که آتشم بنشاند
چه جوی خون که براند ز دیده دلشدگان را
چو ماه نوسفر من سمند ناز براند
جدا شد از من و دیدم ولی ز هول غریبی
در ازدحام و هیاهو به طفل گمشده ماند
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران
به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند؟
به سوز سینهٔ من بین که ساز قافیهپرداز
نوای نای گرهگیرِ دلشکسته نخواند
چه نالی ای دل خونین؟ که آن شکوفهٔ خندان
زبانِ مرغِ حزینِ شکستهبال نداند
دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین
کتابتی بنوسید، کبوتری بپراند
من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم
مهی که خود همهدان است باید این همه داند
به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری
که پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند
قرار وصل چو طی شد، امیدوار چنانم
که بیقراری ما نیز برقرار نماند
به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران
کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند؟
#ناشناس
1 181
در سفرهیِ قحطیزده از نان خبری نیست
از مرد خدا... ناجیِ انسان خبری نیست!
در محبسِ تنهاییِ خود گوشه نشینم
در غربت تاریکیِ زندان خبری نیست
عمریست گرفتارِ قسم خوردهی عشقم
از معجزهیِ آیهیِ قرآن خبری نیست!
اندوه و بلا با دل من سخت عجین است
از شور و نشاطو لب خندان خبری نیست
چشمان به شب زل زدهام تار و سپیدست
از یوسفِ گمگشتهیِ کنعان خبری نیست؟
تاریک شده زندگیام... آاااه... خدایاااا...
از تابشِ خورشیدِ درخشان خبری نیست
دامادِ نگون بخت و عزاپوش عروسم...
در حجلهام از آیِنه بندان خبری نیست
قربانی یک توطئه شد تنگ بلورم...!
از ماهیِ دلمردهیِ بیجان خبری نیست..!
هِی سنگ زد و سنگ زدی... تا که بمیرم؛
در پیکر مدفون شده از جان خبری نیست
بر جسمِ بدونِ کفنم روضه نخوانید...
اینجا که به غیر از تن عریان خبری نیست!
این مردِ جهنّم زده را جا بگذارید...
دورم که بجز آتش سوزان خبری نیست
ای کاش به گوشم کسی آهسته بگوید...
برخیز از این خوابِ پریشان! خبری نیست!
#ناشناس
