es
Feedback
•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕

•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕

Ir al canal en Telegram

جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0

Mostrar más
526
Suscriptores
+224 horas
-77 días
-2130 días
Archivo de publicaciones
یه افسانه هست که میگه زمانی که خیلی خسته‌اید و روحتون گرفته و هیچ امیدی براتون نمی‌مونه، فرشته‌ها و کائنات تمام تلاششون رو می‌کنند که یه دلیلی پیدا کنند تا زندگیت رو بهتر کنند✨🌻☘️

نور که برسد، دیر آمدنش را میبیخشی....✨☘️

هر روز دارم نجات دهنده رو،نجات میدم

نه اگر زمانی اسم شخصیت ها تغییر دادم عکسا تغییر دادم اون زمان رمان پی دی اف میکنم برای کسایی که میخوان بخرن🙂🫶🏻✨ تاکید میکنم اسم ها تغییر میدم..یعنی از اسم وانتونز استفاده نمیکنم

ارامی عشقم راه چاره ای وجود نداره برای ماهایی که دیر تر فهمیدیم داری در انتظار ارامشو ادامه میدی فصل دو رو یه بار چند دارت توی چنل خیلی وقت پیش گذاشتی ولی باز گذاشتیش کنار من چون کنکور داشتم تلگراممو پاک کرده بودم کامل الان تازه فهمیدم چنل وی ای پی زدی برای فصل دو 🥲

اولش می‌خندید... حالش خوب بود اما هرچه زمان می‌گذشت، خنده‌ها در هیاهوی جمعیت گم می‌شدند نفسش میان آن همه آدم بند آمده بود! دیگر دلش نمی‌خواست آنجا بماند میان نگاه‌ها، میان صداها، میان آدم‌هایی که هیچ‌کدام پناهش نبودند خستگی عجیبی تمام وجودش را گرفت بی‌صدا از اتاق بیرون آمد حیاط بزرگ خانه، بوی گذشته می‌داد خانه‌ای قدیمی با دیوارهای ترک‌خورده و سکوتی که از هر صدایی آرام‌تر بود دنبال گوشه‌ای امن می‌گشت... جایی که بتواند فقط چند دقیقه نفس بکشد همان لحظه چشمش به مردی افتاد غریبه بود... اما انگار تمام عمر او را می‌شناخت قدم‌هایش آهسته شد نزدیک‌تر رفت... و قلبش لرزید خودش بود... همان مردی که روزی برایش امید ساخته بود، آرزو بافته بود و هزار خیال شیرین در سر پرورانده بود همان کسی که باعث شده بود روزی جلوی آینه به خودش لبخند بزند اما حالا... میانشان فقط سکوت مانده بود سکوتی تلخ‌تر از هر دعوا دختر نگاهش را از او دزدید و آرام گفت: «می‌خوام برم اونجا بشینم...» مرد به گوشه‌ی حیاط نگاه کرد کنار دیوار نیمه‌ویرانی، نیمکتی خاک‌گرفته بود جایی تاریک، بدون حتی یک چراغ آرام گفت: «اونجا برق نداره...» بعد، بی‌آنکه منتظر جوابش بماند رفت سیمی کشید، لامپی روشن کرد و نورِ زرد و آرامش روی همان گوشه افتاد انگار دلش نمی‌خواست دختر در تاریکی بنشیند کارش که تمام شد، خودش هم روی همان نیمکت نشست دختر چند لحظه فقط نگاهش کرد چشم‌هایش از اشک می‌سوخت اول خواست کمی دورتر بنشیند... اما انگار دلش، زودتر از عقلش تصمیم گرفته بود بی‌اختیار خودش را کنار او رساند، سرش را آرام روی پاهایش گذاشت و چشم‌هایش را بست می‌دانست خواب است... می‌دانست این آرامش واقعی نیست... اما برای اولین بار، دلش نمی‌خواست بیدار شود. صدای نفس‌های مرد را می‌شنید... آرام نبود؛ تند و سنگین بود، انگار او هم چیزی را پنهان می‌کرد دست مرد بی‌هیچ حرفی روی کمرش نشست فقط او را کمی محکم‌تر در آغوش گرفت:) و همان سکوت... برای هر دو آنها از هر جمله ای از هر حسی با ارزش تر بود...
برگرفته از خوابی که هنوز در ذهنم مانده✍🏻✨
@romankadeh_ar   ִֶָ࣪  ⋆ 

Repost from N/a
#سند_انتقام📄 خلاصه داستان: ملکه خاکستریِ مافیا، در تله‌یِ شکارچیِ بی‌رحمِ اروپا. معامله‌ای که با ازدواج شروع شد و با انتقام
#سند_انتقام📄 خلاصه داستان: ملکه خاکستریِ مافیا، در تله‌یِ شکارچیِ بی‌رحمِ اروپا. معامله‌ای که با ازدواج شروع شد و با انتقام به خون کشیده شد. اینجا قانون فقط یک چیز است: قدرت. ورود به دنیایِ [تاریک‌ترین معامله]؛ جایی که هیچ‌کس بی‌گناه نیست. نویسنده:نور✨ #دارک_رومنس #مافیایی #ملکه_خاکستری #رمان_انلاین @darkestroman

کاورا یکی یکی دارن جذاب تر میشن🫣✨

ری اکشن+نظر🫶🏻🤍

#رمان_بی‌آنکه‌بدانی...!🦢✨ #part_59 ریحان پشت گردنش خاروند کمی با گردنبند مرواریدی دور گردنش بازی بازی کرد بدون اینکه نگام کنه به آسنای فرق خواب خیره شد گفت: هجران خاتون..انگار..بهش فشار اورده آسنا صدا کرده بود براش قهوه ببره اما..آسنا خیلی آشفته از اتاقش بیرون اومد اصلان.. به دست باند پیچی شده ی آسنا خیره شدم طاقتم تموم شده بود با کلافگی گفتم:خبببب؟ دستش چرا بستسسسس؟ ریحان با استرس گفت:منم..نمی‌دونم..اما..دکتر گفت که اصلان.. انگار به انگشتاش فشار اومده اصلان:آخ هجران خاتون نباید اینکار میکردی نباید..رو کردم سمت مامان گفتم:همینجا کنار آسنا بمون مامان! مامان با نگرانی گفت:اصلان.. اصلان:بموووون مامان بمون! از اتاق خارج شدم ریحان پشت سرم راه افتاد.. چشمم افتاد به هجران خاتون که توی بالکن نشسته بود عصاش کنارش و داشت قهوه میخورد.. با قدم های محکم سمتش راه افتادم تند تند نفس می‌کشیدم مقابلش عصبی بودم برای مظلومیت آسنا.. اصلان:مامان بزرگگگگ! پوزخندی زد فنجون قهوه شو گذاشت روی میز با غرور سرش بالا گرفت توی چشمام زل زد گفت:چیشده از هجران خاتون به مامان بزرگ تبدیل شدم اصلان خااان! اصلان:گفتم کسی کاری به این دختر نداشته باشه چرا اذیتش کردی مامان بزرگ چرااا؟ گفتم کسی حق نداره اون دختر اذیت کنه توی این عمارت اون زنمههههه زنم! هجران خاتون: اون دختر دشمن منه! بعد رو کرد به ریحان گفت:سریع خبر دادی؟ آزاد بیاد به حساب توهم رسیدگی میشه.. خواستم چیزی بگم که با صدای آزاد دستم مشت شد! آزاد: باز قیامت شده چخبره اینجا؟ رو کردم سمتش با خشم گفتم: بیا آزاد خان بیا قیامت اصلی مونده بیا.. آزاد سردرگم بینمون نزدیک شد گفت: چخبره پسر زنگ زدی دستور میدی بیا عمارت فلان!

خوشحالممم این حسو بهت میدم قشنگ منننن:) خداروشکرررررر🩷 مرسی که رمانام دنبال میکنییی✨

تنهاااا نویسنده خفنی ک میشناسم خودتی و تنها رمان هایی ک میخونم رمانایی ک خودت مینویسیی من اصن رمانی دنیال نمیکنم چون نمیتونن اون حس رو بهم منتقل کنن بیشتر فیلم میبینم جز خودت ک انقد دقیق و با حس مینویسی و اون حس منتقل میشه ک من همش بک میکنم ی جا ی فیلمی دیدم از بس خفنی همینجا ی تشکرم ازت میکنممم 😍😘

قلبممممم مرسسییییییییی🥹❤️

ب نظرمممم همه چیو بگیم خوب بود و ایناا اماااا واقعاااا تاوان هوس ی چییی دگگگگ بووود من خودم عاشق رمان وانتونزی هستم امااا تاوانننن هوسسسسس اصننن نگممم هرکی نخونده پیشنهاپ میکنممم بهش بشدت خفنننننن

•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕ - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @romankadeh_ar