uz
Feedback
•رُمــ𝑅𝒪𝓂𝒶𝓃ـــان☕

•رُمــ𝑅𝒪𝓂𝒶𝓃ـــان☕

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0

Ko'proq ko'rsatish
516
Obunachilar
-124 soatlar
-57 kun
-130 kun
Postlar arxiv
من همیشه از کودکی به پاییز و زمستون حس خوبی داشتم.. همیشه پشت پنجره رو به آسمون دست میزاشتم روی قلبم.. عمیقاً خدا حس میکردم..
من همیشه از کودکی به پاییز و زمستون حس خوبی داشتم.. همیشه پشت پنجره رو به آسمون دست میزاشتم روی قلبم.. عمیقاً خدا حس میکردم.. و بهش باور داشتم اتفاقات خوب برام توی پاییز و زمستون بیوفته.. کاش بدونه دوساله پاییز برام تابستون شده..گرم..کلافه کننده جوری که احساس میکنم دارم خفه میشم.. کاش معجزه پاییزی رو بهم بده.. بهمون بده..:)🍂🤍🌙

چقد مغزم خستس:) نای نوشتن ندارم.. باما چیکار کردین!

نمی‌دونم شاید اگر باغچه‌مو دوباره داشته باشم حالم خوب شه:)🌸🌿
+3
نمی‌دونم شاید اگر باغچه‌مو دوباره داشته باشم حالم خوب شه:)🌸🌿

می‌دونم پارت نزاشتم معذرت می‌خوام درگیر بودم:)))

سلام قشنگم فردا براتون دوتا پارت می‌زارم🫂❤️

سلام آرامی پارت نداریم عزیزم ❤❤

می‌نویسم فقط برای اونایی که میخونن❤️

من دیگه هیچ حرفی ندارم بزنم بهشون واقعا

آرامی میتونم ی خواهش ازت کنم ی چنل جدا بزنی و کسایی ک حمایت میکنن و نظر میدن رو ادد کنی رمان رو اونجا ادامه بدی مثل رمان در انتظار ارامش چون ببین واقعا در حقت داره بی انصافی میشه من ب شخصه نمیتونم قبول کنم ۷۰ نفر میبینن ۱۲ تا ری اکت میخوره الان ۴۴ نفر دیدن ۱۳/۱۴ تا ری اکت خورده یعنی چی واقعا زحمتایی ک داری میکشی چی میشه پس اینجوری اگ چنل بزنی یادشون میوفته. حمایت کنن بقیه دارن درآمد زایی میکنن بخاطر وقتی ک میزارن تو اینکارو نمیکنی لطف میکنی ی ری اکت میرسه بهت ک

اصلان:داستان سنگ فیروزه خاموش می‌دونی؟ به چشمای عسلیش خیره شدم ناخودآگاه چیزی که اومد تو سرم به زبون اوردم:برمی‌گردی مگه نه؟
اصلان:داستان سنگ فیروزه خاموش می‌دونی؟ به چشمای عسلیش خیره شدم ناخودآگاه چیزی که اومد تو سرم به زبون اوردم:برمی‌گردی مگه نه؟ اصلان لبخند کمرنگی زد گفت:برمی‌گردم.. لبخندش انگار قلبمو لمس کرد..آتیش روی دلم خاموش شد و خیالم راحت!

ری اکشن لطفا 🙂‍↔️🤍

#رمان_بی‌آنکه‌بدانی...!🦢✨ #part_71 به چشمای عسلیش خیره شدم ناخودآگاه چیزی که اومد تو سرم به زبون اوردم:برمی‌گردی مگه نه؟ اصلان لبخند کمرنگی زد گفت:برمی‌گردم.. لبخندش انگار قلبمو لمس کرد..آتیش روی دلم خاموش شد و خیالم راحت! بعد هم ماشین روشن کرد سمت عمارت رفت... •اصلان• بهم گفت برمی‌گردی با این سوالش وظیفه خودم دونستم حتما برگردم.. نگرانم بود؟ چرا با اون چشمای مثل ستارش بهم خیره میشه.. نمیدونست نمیدونست گاهی احساس میکنم این‌چشما نقطه ضعف منن... کنار در عمارت نگه داشتم از ماشین پیاده شدیم سوئیچ دادم دست نگهبان دم در وارد عمارت شدیم.. آزاد توی بالکن وایساده بود فنجون قهوه اش روی نرده ها با دیدنم اخم غلیظی کرد.. نگاهم ازش گرفتم دست گذاشتم پشت کمر آسنا آروم گفتم:بریم.. امشب کارای عجیب غریب میکردم و هی این دختر متعجب میکردم.. وقتی تعجب میکرد درخشش چشماش چند برابر میشد.. (دانای کل_شخص سوم) با دیدن اصلان و آسنا دست آزاد مشت شد.. فنجون قهوه با اعصبانیت گذاشت روی نرده ها.. دستی که تسبیح دستش بود کوبید روی نرده ها گفت:تک تک به همتون میرسم... ریحان آروم رفت سمت آزاد دستش گذاشت روی بازوی آزاد آزاد نیم نگاهی به ریحان انداخت ریحان:چند روز میمونی آزاد؟ آزاد:بستکی داره چقدر طول بکشه کارمون شاید ۴ روز... ریحان:ملیسا از صبح بهونه تو میگیره.. نمی‌خوایی ببنیش؟ ریحان داشت حرف و میزد فکرش رفت سمت..

H9RwDuzYNbfEwC7ZpyYR+sQ6LOS-NzDg.m4a6.79 MB

#رمان_بی‌آنکه‌بدانی...!🦢✨ #part_70 ناخودآگاه توی چشماش خیره شدم لبخندی زدم.. اصلان نگاهش نرم شده بود مثل قبلاً کوه یخ نبود.. چشماش نرم شده بودن.. آسنا:نه این عمارت نه اون عمارت.. هیچکدوم خونه ی من نیستن..پس برام فرقی نداره کجا میمونم.. اصلان سری تکون داد سوئیچ توی ماشین چرخوند ماشین خاموش کرد و گفت:خوبه..بهتر نمی‌خوام جای که شاهین هست باشی! با این حرفش ابروم بالا رفت... چشمام ریز کردم کمی صورتم بردم نزدیک صورتش گفتم: نکنه به شاهین حسادت می‌کنی؟ اخمی کرد نگاهش ازم گرفت گفت:تا زمانی که زن منی مال منی..اسمت کنار اسم منه هیچ مردی حتی حق نداره نیم نگاهی بهت بندازه! با این حرفش..قندی توی دلم آب شد با وجود اینکه میدونستم صرفا چون فامیلی شو به دوش میکشم اینو میگه.. به نیم رخ پر از ابهتش خیره شدم..اصلان خان..شاید اگر یجور دیگه یه زمان دیگه با شرایط متفاوت تر باهم آشنا می‌شدیم..اون موقع تو می‌شدی بابای بچهام.. اصلان دست کرد توی جیبش جعبه ای در اورد جعبه ای چوبی که روش شکل های زیبایی ترش خورده بود گرفت سمت و گفت:این برای توعه! با تعجب به جعبه ی توی دستش خیره شدم به آرومی گفت:من؟ اصلان:اره بگیرش.. دیدمش توی ویترین مغازه یاد تو افتادم خریدمش.. با دستای لرزونم جعبه ازش گرفتم نیم‌نگاهی به صورتش انداختم چجوری می‌تونه توی هر موقعیتی یه نقاب روی صورتش باشه؟ خونسرد! در جعبه باز کردم با دیدن دستبند فیروزه چشمام گرد شد با هیجان گفتم: فیروزه خاموش! اصلان دستبند از روی جعبه در اورد گفت:دستت بیار دست چپم اوردم بالا اصلان دستبند دور مچم بست.. با برخورد سر انگشتاش روی پوست دستم لرزه ای گرفت بدنم.. اصلان با صدای ارومتری گفت:داستان سنگ فیروزه خاموش می‌دونی؟

حقیقتا ری اکشن های این پارت دیدم تعجب کردم....

پارت نمی‌خوایین؟

sticker.webp0.17 KB

ری اکشن بزنید قندا✨

برای هممون آرزو‌ میکنم یکی بیاد که از چشمامون بخونه چقدر از این زندگی خسته ایم..✨

•رُمــ𝑅𝒪𝓂𝒶𝓃ـــان☕ - Telegram kanali @romankadeh_ar statistikasi va tahlili