uz
Feedback
•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕

•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0

Ko'proq ko'rsatish
543
Obunachilar
-224 soatlar
+27 kunlar
+2330 kunlar
Postlar arxiv
[550] بشیم پارت هدیه داریم🤭💗

ری اکشن+نظررررر♥️

#رمان_درانتظار‌آرامش²🤍 #part_31 آرتا:داشت! یه زن بود و بنظر می‌رسید از اون زناییه که حتی نمیتونه با صدای بلند حرف بزنه..ولی وقتی با کیان رادمهر آشنا شدم خیالم راحت شد امضا کردم یعنی انگار تکنیک شون بود زن بفرستن.. پشیمونی توی چشمای کوروش می‌دیدم و میدونستم چقدر مغروره و نمی‌خواد به زبون بیاره. هلیا:آرتا برگرد خونه. آرتا:هتل راحت ترم.. می‌خوایین شما برسونم خونه کوروش دستش گذاشت روی شونه ام گفت:داداش تو باید باشی باید کنار هم باشیم ما کلی هدف داریم نمیشه از هم جدا باشیم آرتا:شاید چند روز دیگه..بشینید برسونمتون هلیا و‌کوروش نشستن توی ماشین برگشتم به شرکت به همون طبقه ای که اتاق کیان بود خیره شدم..اون بو..بدون اینکه حتی یه گل هم توی اتاق رادمهر باشه عجیب بود.. قلبم سنگینی می‌کرد توی سینم و اصلا دوست نداشتم این حسو..باعث میشد ضعیف بشم! نشستم تو ماشین راه افتادم سمت خونه سمی آرتا:راستی مهرسانا توی شرکت منشی کیان رادمهره... کوروش:مهرسانا خواهر رها؟ سری تکون دادم هلیا خندید گفت:این یه نشونه ست آرتا باید بیشتر به مهرسانا توجه کنی شاید چیزی دیدی.. پوزخندی زدم میدونستم خود هلیا حرفی زد سختش بود اما اینم میدونستم همش بخاطر این بود کاری کنه به زندگی نرمالم برگردم تاثیر حرفای کوروش.. کوروش:بنظرم حق با هلیاست..از طرفی مهرسانا خواهر رهاست غریبه نمیاد بینمون شیشه ماشین پایین کردم تا به مغزم باد برسه داد نزنم.. شمرده شمرده اما عصبی گفتم:من چجوری میتونم با قلب دوردونه ام که توی سینمه به یکی دیگه عشق بورزم؟چجوری میتونم به یکی دیگه بگم دوست دارم وقتی قلب این دختر توی سینمه؟من بعد اینهمه سال بوی عطر تنش یادمه شما میگید به یکی دیگه فرصت بده.. از توی آینه چشمم خورد به هلیا چشماش اشکی بود... بعد مرگ ربکا هلیا منو مثل برادر بزرگترش میدید..همیشه بهم می‌گفت تو که هستی انگار ربکام هست! کوروش:تا کی؟

کدوم پروف؟ اولی(🍓) دومی(💘)

بچها فعلا این پارت داشته باشید من تا چند روز درگیرم جا به جایی داریم🫶🏻✨

#رمان_درانتظار‌آرامش²🤍 #part_30 کیان با اخم خیلی خوبی گفت.. با ضرب در اتاق باز کردم رفتم سمت اتاقم... پارمیدام پشت سرم اومد توی اتاقم بالکنی بود.. در بالکن باز کردم واردش شدم تند تند نفس می‌کشیدم نمی‌دونستم چی داره به سرم میاد نمی‌دونستم چرا اینجوری شدم میله های بالکن سفت گرفتم چشمام بستم قطره اشکی از چشمام چکید..نباید دلت بسوزه ربکا نباید.. پارمیدا:ربکا من... با حرص نفسم دادم بیرون برگشتم سمت پارمیدا گفتم:می‌دونی اگر آرتا منو میدید چی میشدددد؟می‌دونی پارمیدا حق نداشتی انقدر خودسرانه عمل کنی نبایدددد تموم زحماتم به باد می‌رفت... پارمیدا:نمی‌تونستم بهت خبر بدم آرتا خیلی آدم تیز بینی بود ت ماشین کنارش نشسته بودم گوشیم در میوردم میفهمید می‌خوام چیکار کنم..اصلا فکر کردی چرا خواست بیاد شرکت با کیان رو به رو شه؟ چون شک کرده بود ربکا.. دستی کشیدم لای موهام... نشستم روی صندلی چند بار نفس کشیدم حق با پارمیدا بود پارمیدا نشست روی صندلی کنار میز آروم گفت:تو از یچیز دیگه عصبی شدی چشم غره ای بهش رفتم وقتی سکوتم دید ادامه داد پارمیدا: عصبی شدی چون آرتا بوی... پریدم وسط حرفش ربکا:ساکت شو! •ارتا• از شرکت خارج شدم که دیدم کنار ماشینم کوروش و هلیا وایسادن با اینکه حق میدادم به حرفی که کوروش زد اما بازم دلخور بودم.. آرتا:شما اینجا چیکار میکنید؟ کوروش: نگرانت شدیم وقتی دیدیم خبری نشد از اینکه امضا کردی یا ن اومدیم.. آرتا:چجوری اینجا پیدا کردین؟ کوروش گوشیش نشون داد گفت: لوکیشن زنده ای که فعاله ازت توی گوشیم... ابرویی بالا انداختم گفتم:امضا کردم یه لحظه شک کردم چون با چیزی که رو به رو شدم با کسی که پشت لب تاپ بود حس کردم فرق داره! کوروش:فرق داشت؟

یادآوری: هرجا حسی کردی ادما پیچیده‌ان یعنی داری زیادی بهشون اهمیت میدی یعنی داری غرق میشی بکش کنار. شب بخیر قندک💗

خیلی میتونید بخونید منو

ولی اگر یروزی من بمیرم

کجایییییی توت فرنگی🙂😂

توت فرنگی مون کجاست؟! 😔🤣💔
توت فرنگی مون کجاست؟! 😔🤣💔

آخیش بچهام🙂

این پست ۵۶ تا ری اکشن داره چرا بقیه پارتا نداره؟:)

قلب آسنا همراه با فنجان قهوه‌شکست! ៹🤍 @romankadeh_ar ִֶָ࣪ ⋆
قلب آسنا همراه با فنجان قهوه‌شکست!
៹🤍 @romankadeh_ar   ִֶָ࣪  ⋆

#رمان_درانتظار‌آرامش²🤍 #part_29 عمیق بوییدم... از اتاق خارج شدم..درست می‌گفت یاس سفید... (فلش بک_4سال پیش) ربکا با شیطنت دوید آرتا:وایسااااا اگر جرعت داری وایسااااا خانوم بلا ربکا:نزدیک نیااا آرتا بابااااا شوخی کردم.. آرتا سر مستانه خندید گفت:شوخی می‌کنی بیاااا جواب شوخی تو بگیر پس عه وایساااا ببینم.. ربکا از پله ها تند تند بالا رفت و آرتا پشت سرش.. ربکا رفت روی تخت شروع کرد بالا و پایین پریدن آرتا دستی کشید به گردنش نفس نفس میزد با خنده گفت:چه جونی داری تو دختر ربکا خندید.. آرتا هورش برداشت سمتش دست گرفت گفت:بیاااا اینجا ببینم فرار کافیه ربکا از اینکه یهویی دستش کشیده شد جیغی کشید و افتاد توی بغل آرتا.. آرتا خودشو و ربکا انداخت روی تخت.. یک بغل شد ربکا که با سرخوشی می‌خندید وقتی نگاهای عمیق پر عشق آرتا دید کم کم خنده ی بلندش تبدیل به یه لبخند پر عشق شد چرخید سمت آرتا و گفت:چرا اینجوری نگام میکنییی آرتا چشماش برقی زد با انگشتش گونه ی ربکا نوازش کرد گفت:تو خونه ی منی ربکا..خونه خرابم نکن! با این حرف آرتا دل ربکا ریخت.. آرتا نزدیک تر شد سرشو توی گردن ربکا قایم کرد عمیق عطر تنشو با تموم وجودش بلعید توی ریه هاش.. با صدای خمارش گفت:بوت...محشره!مستم می‌کنه..این بو.. ربکا دست برد لای موهای آرتا آروم زمزمه کرد:یاس سفید... آرتا:عاشقشم.. عاشقتم سرش بلند کرد اخم ریزی کرد با حالت بامزه ای گفت:آتیش پاره چرا نمیگی منم عاشقتم.. ربکا لباش ورچین کرد گفت:,خببببببب منم عاشقتم... (زمان حال) •ربکا• به محض اینکه آرتا از اتاق رفت بیرون دستی کشیدم به صورتم از پشت قفسه ها اومدم بیرون کیان منتظر و سوالی نگام میکرد.. چشمام ازش دزدیدم با اخم به پارمیدا خیره شدم.. پارمیدا با صدای ضعیفی آروم زمزمه کرد:ببخشید.. بدون هیچ حرفی با عجله رفتم سمت در فقط میخواستم از این اتاق لعنتی برم بیرون. کیان:بنظرم قبل رفتن یه توضیح به من بدهکاری ربکا..! با حرص نفسی کشیدم برگشتم سمت کیان گفتم:توضیح میدم اما الان باید برم بیرون لطفا آقای رادمهر...

انگشت شون درد میگیره