•رُمــ𝑅𝒪𝓂𝒶𝓃ـــان☕
前往频道在 Telegram
جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0
显示更多517
订阅者
-124 小时
+27 天
-130 天
帖子存档
#رمان_بیآنکهبدانی...!🦢✨
#part_64
رفت سمت مبل کفشاش در اورد دراز کشید روش ساعدش گذاشت روی چشماش..
بهش خیره شدم..اصلان یه حالی بود این مشخص بود چی باعث شده بود انقدر امروز سردرگم و آروم باشه؟!
آزاد چیکار کرده بود یعنی؟!
میدونستم خواب نیست..
با صدای آرومی گفتم:اصلان....
بهش خیره شدم با موهام بازی میکردم...
آروم گفت:بله؟!
آسنا:من میخوام برم عمارت خودمون..میخوام برم پیش آیلا..
اصلان:به راننده بگو برسونتت اما شب خودم میام دنبالت..
باشه ای زیر لب گفتم از روی تخت بلند شدم پالتو و کیفم برداشتم باید سر در میوردم اما نمیدونستم چجوری..
عمارت آروم و بی صدا بود..
از پله ها اومدم پایین وارد حیاط شدم
چشمم افتاد به آزاد روی یکی از صندلی های کنار دیوار نشسته بود و فنجون قهوه ای رو به روش بود اما به جای نامعلوم خیره مونده بود..
همین که صدای قدم هام شنید سرش اورد بالا
نگاهم کرد..
دوباره همون نگاه!
آب دهنم قورت دادم
آزاد فنجونش برداشت جرعه ای خورد و خیلی خونسرد گفت:هجران خاتون اشکت در اورد و تو هنوز سرپایی عجیبه!
اخمی کردم اما با یادآوری حرفای اصلان پوزخندی زدم چند قدم اومدم نزدیکترش به چشمای وحشیش خیره شدم گفتم:بنظرم تمرکزت از روی من بردار به درد خودت بنگر آزاد خان!
با چشمام اشاره ای به صندلیش کردم ادامه دادم:تا یهو زیر پات صندلیتو نکشن!!!!
دستش مشت شد و تسبیح توی دستش مچاله!
نیش خندی زدم بدون اینکه وایسم تا مضخرف جدیدی بگه راه افتادم سمت در و نگهبان در برام باز کرد سوار ماشین شدم و راننده گفتم بره سمت عمارتمون...!
(دانای کل _شخص سوم)
امیرهان خان:اصلان چیزی نگفت؟
شاهین تکیه داد به مبل دست به سینه با لحنی آسوده گفت:والا اصلان خان گف به شغال باج نمیدم اما اون زمینا مال ماست دایی!
فرید پوزخندی زد گفت:آروم آروم فعلا داره خیانت داداش جونشو هضم میکنه...
#رمان_بیآنکهبدانی...!🦢✨
#part_63
آسنا لبخند کمرنگی زد..گفت:شکنجه ای بدتر از این؟!
با این حرفش حس کردم ته دلم خالی شد از کنارش بلند شد پشت کردم بهش تا اخمم نبینه!
نمیدونم چرا..اما دلم نمیخواست اینجا..توی خونهی من..کنار من حس کنه داره شکنجه میشه..
دستام توی جیبم فرو بردم نفس عمیقی کشیدم
اصلان: مامان بزرگم دیگه اذیتت نمیکنه..
آسنا:اصلان به من نگاه کن..به من!
آروم برگشتم سمتش توی چشمای مثل ستاره اش خیره شدم..
آسنا:با بدتر ازینا توی خونه ی خودم کشیدم اونم میدونی چجوری؟...
مردمک چشماش میلرزید انگار میخواست گریه کنه اما...اما غرورش دیگه اجازه نمیداد مقابل من گریه کنه!
آسنا:با برخورد سر مادرم..با چشمای پر غرور پدرم که هر زمان کاری که با من کرد بهش یادآوری میشد حتی یک لحظه هم احساس پشیمونی نداشت برعکس راضی راضی بود..رفتارهای هجران خانوم جون منو به درد نمیاره..چیزی..چیزی که منو به درد میاره اینه من خونه ای ندارم اصلان..من خودم نیستم من چیزیم که تو مامان بزرگت خانوادم میخوان باشم..یه عروس خون بس!
چیزی توی صدای آخرش شکست اما گریه نکرد سرش انداخت پایین
انگار سالها بود یاد گرفته بود اشک هاشو چه زمان کنترل کنه و با حرص با موهاش بازی کنه...
چند قدم سمتش رفتم..بدون هیچ نقابی..
اصلان:آسنا..یه اتفاق غیر منتظره افتاده..راجب آزاد و مسائل کاریه..اگر اون ثابت بشه اگر بتونم آزاد بشونم سرجاش..قول میدم تورو از این شکنجه گاه خلاص کنه..یعنی اون زمان دیگه دلیلی نمیمونه برای اینجا موندنت طلاق میگیریم..
با جمله آخرم چشماش گشاد شد!
بی اراده گفت:چی!!؟
•آسنا•
اصلان:تا اون زمان مدارا کن... هم تورو هم خودمو راحت میکنم..
نگاهم ازش گرفتم سری تکون دادم با صدای خفه ای گفتم باشه..
اما..اما یجوری شدم..احساس کردم یهو وزنه ی سنگین روی قلبم هزار برابر شد...
#رمان_بیآنکهبدانی...!🦢✨
#part_62
اصلان:خوبی؟
آسنا به آرومی سرش تکون داد و گفت:خوبم..لیوان آب ازش گرفتم گذاشتم روی میز بهش خیره شدم..آسنا سرش انداخت پایین با انگشتاش با پتوی توی مشتش بازی میکرد..
اصلان:آسنا..!
سرش آروم اورد بالا با چشمای مثل ستاره اش که میدرخشید بهم خیره شد..لبام تر کردم..وقتی با اون چشماش بهم خیره میشد درخشش..از ته دلم میخواستم برق این چشما هیچوقت خاموش نشه..
اصلان: معذرت میخوام بابت رفتار مامان بزرگم..
آسنا چند ثانیه با تعجب نگام کرد و بعد شروع کرد به خندیدن..میخندید..
میون خنده هاش نگاهی به من مینداخت و بلند تر میخندید..
ابروهام از تعجب بالا رفته بود
اصلان:یه آدم عاقل مارو پیدا نمیکنه..چرا میخندی دختر..
آسنا سعی کرد خنده شو جمع کنه اما دوباره نگاهش به صورتم افتاد و لبخندش برگشت..
آسنا:تو..
اصلان:من چی؟
آسنا دست سالمش رو جلوی لبهاش گذشته و گفت:تو برای کاری که خودت انجام میدی معذرت خواهی نمیکنی الان برای چیزی که حتی مقصر هم نیستی معذرت خواستی توووو!!
نیش خندی زدم کمی سمتش خم شدم نفسی کشیدم توی صورتش گفتم:خوبه ک!ازش لذت ببر چون کم پیش میاد!
آسنا لبخندی زد گفت: شاید اگر حالم خوب بود از این دو کلمه به خوبی لذت میبردم..
عجیب بود تموم رفتارهای این دختر عجیب بود..
وقتی باید گریه کنه میخنده
اما زمانی که چیزی برای گریه کردن وجود نداره و پیدا میکنه یه دلیل مسخره و میشینه براش گریه میکنه...
اصلان:از این به بعد اگر باهات کاری کنه با من طرفه!
آسنا: انتقام تموم شد..آتیش دو خاندان خوابید..و شروع کردین به آتیش زدن من!
نگاهم ازش گرفتم چرخیدم به روبه روم خیره شدم..
دستام توهم قفل کردم..
اصلان:برای منم آسون نیست آسنا..
آسنا:اما من اومدم بهت التماس کردم گفتم اگر تو نخوای نمیشه..
اصلان:شاید..شایدم آزاد یه راه دیگه ای پیدا میکرد برای شکنجه دادنت...
اصلان:من به احترام تو..پشت اون میز ننشستم..گفتم داداشمه..پسر عمومه!دمیر آلپه!بزرگترمه ایولله!اما چرا اینکار کردی آزاد؟وقتی اون اص.لحه پشت کمرت گذاشتی برای محافظت خاندان دمیر آلپ برای ماردین..برای اهالی!وایب پارت 60❤️🩹
