-مکاتبات یک مکتبی
Ir al canal en Telegram
یا هو. ٬٬دفتر چرک نویسهای نامنظم وسط بدو بدوهای روز و شب ؛ در عرش، صدای ارجعی پیچیدهاست. یا ایتها النفس بیا برگردیم... 🗂️📂 @maktabkhaneeh بگو؛ t.me/HidenChat_Bot?start=563675500
Mostrar más1 048
Suscriptores
+724 horas
+67 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
1 049
مسئول فرهنگی سپاه کیه؟
نصر چیه گذاشتید بابا؟ یه چیزی بذارید به دهنشون سخت بیاد. کعصف المأکول رو ببین.
1 049
شبا یه جوریه که با خودت میگی سرنوشت امشب یا سقوط آمریکاست یا بمب اتم در تهران.
بعد میخوابی صبح پا میشی میبینی در کمال آرامش و صلح و صفا تیتر اخبار اینه؛ هواشناسی: آسمان بیشتر مناطق کشور تا پنج روز آینده صاف است.
1 049
توی واگن، خانمی رو به روم روی صندلی نشسته. موهای مشکی بلندش گردنش رو پوشونده و آرایشش غلیظ و کدره. من توجهای بیشتر از این بهش نکردم و سرم پایین و درگیر با گوشی و کارهام بود. فقط میدونم که دقیقاً رو به روش ایستادم. رسیدم به ایستگاه بعد. دوتا دختر نوجوون، یکی با دامن سبز و شومیز کاهویی با یه آویز توتفرنگی بزرگ و اون یکی کمی سادهتر با شومیز کرم و دامن شکلاتی روی زمین توی فاصلهی بین واگنها نشستن. از هم میپرسن کدوم ایستگاهیم؟ یکیشون با مسخرگی میگه: سرباز وطن. هر دو میخندن. به چی؟ نمیدونم. ازشون حس بدی نمیگیرم. مثل تمام نوجوونهای دیگه که سرخوشانه میخندند. خانم رو به روییم بیمحل به حضور من، به خانمی همشکل خودش که دورتر از ما ایستاده، اشاره میکنه تا کیف روی دوشش رو بده که روی صندلی کنار خودش بذاره. تعارف صمیمانه و لطیفیه. به کیف خودم نگاه میکنم که چقدر از کیف اون خانم بزرگتره. خانم کیف کوچیکش رو به زن میده و بعد از چند ایستگاه پیاده میشه. دوباره من و زنِ روی صندلی بهم نگاه میکنیم. اینبار تازه دارم بهش دقت میکنم. به جزئیاتش نگاه میکنم. اون هم با حس پیروزی به چشمام نگاه میکنه. پیروزی بابت چی؟ نمیدونم. هردو سرتاپا مشکی پوشیدیم اما من یکطور او یکطور. به خانم دیگهای از پشت سرم اشاره میکنه که بیاد جاش بشینه. انگار برای صندلی قدرت جانشین انتخاب میکنه. زانوهام از ایستادن خسته شده. از گرما نفس عمیقی میکشم که البیته بیشتر شبیه آه کشیدنه. بیمیل و بیتفاوت نگاهم رو میدزدم از ماجرا و دوباره مشغول کارهام میشم. از جلوی مسیرشون کنار میرم و به دیوار کناری صندلی تکیه میدم. این ماجرا هرچند دهها بار پیش اومده اما هیچوقت تکراری نیست. به بیرون از قطار نگاه نگاه میکنم. سرباز وطن خیلی وقته که رد شده. حالا به شهدا رسیدیم. تنها، خسته، گرمازده و با زانوهای خشکشده از واگن پیاده میشم و به میدون شهدا میرم.
#روزمرگی
1 049
من تا خودم صدای پدافند رو نشنوم، هیچ سطح جدیدی رو به رسمیت نمیشناسم مهدی محمدی.
1 049
Repost from ایستادن روی شانههای دنیا
مهدی محمدی هر چند وقت یه بار تو وویسهاش میگه ما وارد سطح جدید جنگ شدیم. کدوم ما؟ کی اصلا؟ کجا؟ ما وارد نشدیم. چرا بهمون خبر نمیدین. ما هنوز داریم سطح یک جنگو پاس میکنیم.
1 049
شعر خوندن همیشه حالم رو بهتر میکرد، چون یاد تو میافتادم؛
شعر خوندن این روزا حالمو بدتر میکنه، چون یاد تو میافتم.
