ادبسرا | Adabsara
Ir al canal en Telegram
بهادبسرایمان خوش آمديد! اينجا ما ميزبان شما هستیم؛ با جرعهء از كتاب نوشيدن غزليات ناب سماع با مولانای جان و جشن زيبائ از دست نويسهای شما با ما بر جهان متفاوت ادب قدم بگذاريد! ارسالی:👈🏻@HamasaShirzad
Mostrar más747
Suscriptores
Sin datos24 horas
-97 días
-2330 días
Archivo de publicaciones
Repost from پارههای یک نگاه
«زن؟
هنر تبدیل درد به یک نورِ بی صدا…
همان نقطه هستی که در آن، شکستگی ها نه برای از بین رفتن، که برای درخشیدن به کار می روند...»
Repost from پارههای یک نگاه
زیبایی، جهان را نجات خواهد داد. اما نه آن زیبایی که در ویترینهاست؛ بلکه زیباییِ رنجی که با شفقت آمیخته شده است...
#داستایفسکی
Repost from پارههای یک نگاه
ویبنار علمی نهاد رهاورد | Rahawerd Institute
هنر تسلط بر زمان
چگونه زمان را به نفع خودمان به کار بگیریم؟
زمان ارزشمندترین سرمایه زندگی ماست. در این سمینار با راهکارهای عملی مدیریت زمان، افزایش بهرهوری، اولویتبندی کارها و استفاده مؤثر از فرصتها آشنا خواهید شد.
🎙 ارائهدهنده: مرسل زریاب- مدرس و کار آفرین
📅 تاریخ برگزاری: ۱۱ سنبله
🕘 زمان: ساعت ۹:۰۰ شب (به وقت کابل)
💻 پلتفرم: Google Meet
📱 واتساپ: +447836538424
📧 ایمیل: mursal.ri.cad@hotmail.com
لینک کانال: https://whatsapp.com/channel/0029VbAjtBqEAKW85TiaLr1Y
نوت: لینک جلسه ۲ ساعت قبل از برنامه در کانال رهاورد نشر خواهد شد.
رهاورد؛ دانشی برای امروز، فرصتهایی برای فردا.
📌 فراخوان ثبتنام کارگاه تخصصی «تفکر خلاق و هنر روایت»داستانها جهان ما را بازآفرینی میکنند. کارگاه پیش رو، بستری علمی و عملی برای عبور از ذهنیتهای پراکنده و دستیابی به «امضای شخصی در نویسندگی» است. آکادمی «ورِسو» از علاقهمندان به دنیای نویسندگی و تولید محتوای خلاق دعوت به عمل میآورد.
👥 مخاطبان دوره:
• علاقهمندان به خلق داستان
افرادی که به دنبال سازماندهی افکار پراکنده خود هستند.
مدرس: فرحناز جلیلی
🏛 برگزارکننده: آکادمی «ورِسو»
🗓 زمان برگزاری: [پنجشنبه ۵ سنبله]
📍 بستر برگزاری: [آنلاین]
🌐 راههای ارتباطی و ثبتنام:متقاضیان میتوانند جهت کسب اطلاعات بیشتر و رزرو ظرفیت با شماره زیر در ارتباط باشند:
📞 +93 78 345 8504
Repost from پارههای یک نگاه
و من به چشمهای بی قرار تو قول میدهم؛
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد،
ما دوباره سبز می شویم.
#قیصر_امین پور
Repost from گـلاویـژ🕊 | حمـاسه_شیرزاد
| از فروغ تا شاملو |
این روزها درگیر شاملو شدن و به فروغ رسیدن هستم؛
اتفاقاً چند ساعت قبل، وقتی داشتم «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را مطالعه میکردم دلم برای خودم، همچون «کسی که مثل هیچکس نیست» گرفت؛ ولی افسوس تصویرِ «چشمهای تو» که مثل خون در رگهای من دوید، یکبار دیگر مرا به زندگی بازگرداند. حالا «در این بنبست» قلبم «اسیر» یاد توست؛ ذهنم اما «در آستانه» عصیان، خودش را به در و «دیوارِ» قلبم میکوبد. در این میان چشمم به «تولدی دیگر» میخورد و من همچون «ققنوس در باران» میان خاکستر گذشته و رؤیای دوباره زیستن، به دنبال «مرثیه» عشق میگردم.
#حماسه_شیرزاد
|تولدی دیگر|
همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد.
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودیست
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست
دل من
که به اندازهٔ یک عشقست
به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند.
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلهٔ متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن.
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:
«دستهایت را
«دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت.
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچهای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را
باد با خود برد
کوچهای هست که قلب من آنرا
از محل کودکیم دزدیده ست.
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
#فروغ_فرخزاد
Repost from N/a
نزدیک به هشت سال یادگیری، تمرین و تدریس تخصصی در حوزه ارتباطات و روابط انسانی، به یک باور بنیادین رسیدهام: بزرگترین گِرههای زندگی و کسبوکار ما، ریشه در کیفیت مواجهه ما با «دیگری» دارد.
این سمینار حاصل سالها مواجهه واقعی با هزاران انسان، چالشهای ارتباطی آنها و کشف راهحلهای کاربردی در بستر روابط انسانی است.
شنبه، رایگان، حضوری و با افتخار میبینم تان.
فقط برای اشتراک، پر کردن این فورم واجب است:
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSdbdZEoNVG_gekHrCZsfFptoDpx3FNZpHAtL1FpewJobazcDQ/viewform
Repost from Wabi-sabi | Deeba Amin
مواجهه با دیگری؛ بحران ارتباطی انسان امروزی|
در این سمینار تخصصی چه چیزی را تجربه خواهید کرد؟
عبور از فریمهای ذهنی بسته: یادگیری نحوه درک جهانِ ذهنی فرد مقابل بدون قضاوت زودهنگام.
طراحی گفتوگوها در بستر تفاوتها: تبدیل تعارضات و چالشهای بینفردی به فرصتهای رشد و همافزایی.
حضور شما در این سمینار، سرمایهگذاری بر روی عمیقترین لایه هویت حرفهای و اجتماعی شماست.
برای اشتراک بصورت رایگان این فورم را پر کنید؛
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSdbdZEoNVG_gekHrCZsfFptoDpx3FNZpHAtL1FpewJobazcDQ/viewform
Repost from پارههای یک نگاه
چه خودفریبی تلخی؛
اگر بخواهم اندوه خود را با واژههای زیبا و استادانه ندیده بگیرم.
ترجیح میدهم خاموش بمانم، تا اینکه پشت چند واژهی ظاهرپسند منِ واقعی را پنهان کنم.
#زریاب
Repost from Wabi-sabi | Deeba Amin
|ماتریوشکا🪆|
حتماً ماتریوشکا را دیدهاید؛ همان عروسکهای روسیِ بامزهای که وقتی یکیشان را باز میکنی، بهجای شکلات و پول و طلا، یک عروسک کوچکتر از خودش تحویلت میدهد!
اول فکر میکنی همین است؛ بازش میکنی، میبینی یکی دیگر است.
آن را باز میکنی، یکی دیگر.
باز هم...
باز هم...
اما امروز حین دیدن سکانسی از بامداد خمار که در مورد ماتریوشکا بود به این فکر میکردم که ماتریوشکا فقط یک اسباببازی نیست؛ به یک نحوی خلاصهی خیلی بیادبانه از شخصیتِ ماست!
ما هم ماتریوشکاییم.
مثلاً یک نفر را در محل کار میبینی؛ خیلی جدی، حسابشده و منطقی است.
با خودت میگویی: «چه آدمِ پختهای!»
بعد با دوستانش میبینیاش؛ میفهمی همان آدم، برای یک خاطرهی مسخره بیست دقیقه میخندد!
بعد با کسی که دوستش دارد میبینیاش؛ میبینی تمام آن ابهت و منطق و عقل، یکجا جمع شده و تبدیل شده به موجودی که برای «خوب رسیدی؟» سه بار پیام میدهد!
بعد اگر خیلی نزدیک شوی، یک آدم دیگر پیدا میکنی؛ همان کودکی که هنوز از بعضی چیزها میترسد، هنوز دلش تأیید میخواهد، هنوز گاهی دوست دارد یکی موهایش را نوازش کند و بگوید:
«نگران نباش، من هستم.»
و اگر از آن هم عمیقتر بروی، احتمالاً به آدمی میرسی که خودش هم سالهاست پیدایش نکرده!
مسأله اینجاست که ما برای دیگران، فقط یک ماتریوشکا را نشان میدهیم؛
و از خودشان هم فقط همان عروسکی را میبینیم که به ما نشان میدهند.
یکی را مغرور مینامیم، یکی را بیاحساس، یکی را بداخلاق، یکی را زیادی حساس، یکی را عجیب...
در حالی که شاید هیچکدامشان آن چیزی نباشند که ما دیدهایم؛ فقط یکی از لایههایشان را دیدهایم.
آدمها را نباید با اولین لایهشان قضاوت کرد.
گاهی پشتِ یک آدمِ سرد، یک آدمِ خسته است؛ پشتِ یک آدمِ خشمگین، یک آدمِ زخمی؛ پشتِ یک آدمِ بیخیال، کسیست که زیادی جدی گرفته و خسته شده؛
و پشتِ کسی که میگوید «برایم مهم نیست»، ممکن است کسی نشسته باشد که اگر بفهمد مهم بوده، فرو بریزد.
اگر تمام عمرت را صرفِ شناختن دیگران کنی، خودت را چه زمانی باز میکنی؟
چون شاید عجیبترین ماتریوشکای دنیا، خودِ ما باشیم؛ هر بار که فکر میکنیم «خودم را شناختم»،
یک «خودِ دیگر» از درونمان بیرون میآید و میگوید: «سلام! من هم اینجا زندگی میکنم!» 🙋🏻♀😄
ماتریوشکایِ آخر: #دیبا
Repost from محمود درویش 🦋
"أنا التي لم تقتلني
كُل
حرُوب البلادِ
قتلتني عيناكَ
الخاليتانِ مني."
"منیِ که از تمام جنگهای
این سرزمین جان سالم به در بردم،
به دست چشمانِ تو کشته شدم!
چشمانی که از من تُهی بودند.
#سناء_داود
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
Repost from بیستُ ششمِ مارس
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است.
عباس معروفی
Repost from بیستُ ششمِ مارس
دریافتم زندگی هنوز در انتظارم است، پس تصمیم گرفتم واردش شوم. شاید نمیتوانست مثل گذشته سرمستم کند، امّا هنوز آنجا بودم و حالا که عاقلترم و کنترل بیشتری دارم، بیضرر بود.
جیمز جویس
Repost from بیستُ ششمِ مارس
در گوشهای پنهان از دلش
اُمیدی موذی و وسوسهگر همچنان
کمین کرده بود و
هرگز خیال نداشت آن را رها کند.
آرتور شنیتسلر
*🚀 ثبتنام صنف حرفهای صنوف انگلیسی رایگان دوره 2️⃣ آغاز شد!💻*
✨از طرفسازمان بین المللی Unicef
*⏳ مدت دوره:* 6 ماه
*🎁 امتیازهای ویژه صنف:*
✓ماهانه پرداخت
20 جیبی هزینه انترنت برای تمامی شاگردان
✓ ارائه مدرک معتبر بعد از ختم دوره
✓ماهانه 100💲 دالر کمکهزینه لوازم درسی همراه با آیپد
🌟 اگر میخواهید *زبان انگلیسی* را را بهصورت حرفهای یاد بگیرید و برای آینده خود آماده شوید، این فرصت را از دست ندهید.
*⚠️ ظرفیت محدود است، زودتر ثبتنام نمایید!*
📌 برای شامل شدن در صنف، اعلان را با ۳۰ نفر ویا بالاتر شریک سازید بعداً به طور اتوماتیک لینک گروه صنف انگلیسی در واتساپتان ارسال میگردد در صورتیکه با ۳۰ نفر شریک نسازید از این کورس با امتیازات خاص محروم میگردید.🔗⬇️
https://whatsapp.com/channel/0029VbAO969HbFVCouR88V1Z
*هرچه این اعلان را بیشتر با دیگران به اشتراک بگذارید، شانس شما برای شامل شدن در دوره بیشتر خواهد شد. لطفاً آن را با افرادی که فعال هستند به اشتراک بگذارید و از آنان بخواهید وارد کانال شوند تا اشتراکگذاری به نام شما ثبت شود*Repost from Wabi-sabi | Deeba Amin
کنون که دارم این متن را مینویسم، احتمالاً مغزِ شما هم مشغول ترشح چند هورمون است.
البته نترسید؛ قرار نیست لباسِ سفید بپوشم و برایتان کلاسِ زیستشناسی برگزار کنم.
تا حالا از خودت پرسیدهای چرا هرچه سریعتر خوشحالمان میکند، سریعتر هم از خوشحالی خالیمان میکند؟
یک ویدیوی چندثانیهای. یک شیرینی. یک سیگار. یک بازی. یک خرید. یک لایک. همهشان گویا آتشبازیاند؛ چند لحظه آسمان را روشن میکنند و بعد، دوباره تاریکی.
مغز، عجب دستگاهِ پیچیدهای است.
برای چیزهایی که فوری به دست میآیند، جایزه میدهد. اما برای چیزهایی که ارزشمندند، امتحان میگیرد.
یک دوستیِ عمیق... یک رابطهی سالم خانوادگی... بدنی که ماهها برایش زحمت کشیدهای... خانهای که ساعتها، یا حتی چند روز، پای گردگیری، جابهجا کردن وسایل و نظم دادنش نشستهای، گلدانی که هر روز آبش دادهای... مهارتی که هزار بار در آن اشتباه کردهای...
هیچکدام در یک شب ساخته نمیشوند.
گویی خدا، خوشحالیهای ارزان را نقد آفریده، اما رضایتهای واقعی را قسطی.
همینجاست که خیلیها اشتباه میکنند.
دنبالِ چیزی میگردند که حالشان را خوب کند، درحالیکه باید دنبالِ چیزی باشند که زندگیشان را خوب کند.
فکر میکنم فرقِ لذت و رضایت، فقط در زمان است.
لذت میگوید: «همین حالا.»
رضایت میگوید: «اگر بمانی، میبینی.»
و جالب اینجاست که مغز هم همین را میداند.
برای لذتهای آنی، دوپامین میفرستد. برای چیزهایی که با صبر، تعهد، زمان و تکرار ساختهای، سروتونین.
به همین دلیل است که ساختن، همیشه دیرتر از مصرف کردن خوشحالت میکند؛ اما ماندگارتر.
یکی از دوستداران سروتونین: #دیبا
Repost from مهراس | Mehras
سمینارِ حضوری یکروزه
| خودآگاهی و نوشتن|
رایگان | ویژهی بانوان
ویژهی دوستانِ همینحوالی
گاه: این جمعه از ساعت ۹-۱۱ قبل از ظهر
جاه: دشتِ برچی، ایستگاه سرپل، ابتدای کوچهی غرجستان، منزل تحتانی صالون عروسی گلِ سرخ | آموزشگاه تخصصی خانهی تکنالوژی
Repost from ارگ کلــمات
✨✨
زنها
پیامبرانی گمناماند
که از معجزه کردن خسته نمیشوند
ببین چند مرد
هر روز
با لبخند یک زن زنده میشوند.
#اصغر_رضایی_گماری
