Saved Messages
Ir al canal en Telegram
1 965
Suscriptores
+124 horas
+47 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
1 965
طول میکشید بدانی کسی که مدتها به یک دیوار نگاه میدوزد بسیار غمگینتر از کسی است که مویه میکند.
1 965
زندگیام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سهجانبه میگذرد. وقتی چیزی خلق نمیکنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمیکند و وقتی به آینده فکر میکنم، یکباره ترس مرا میبلعد؛ نواع ترسها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامهریزی شده.
1 965
وقتی او هر بار مرا ترک میکرد، شهر عناصر خودش را از دست میداد. آدم ها، خانه ها و خیابانها جلوهای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.
1 965
محبوب من؛
تو چه میدانی از جسم مردهی من که شبها ترسهایی از جنسهای متفاوت بر سر مزار من میگریند و صبحها ظالمانه مرا نقش قبر میکنند.
1 965
در را بستم و از آنجا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم میبندم.
1 965
باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمیخواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آنچه تجربه کرده بودم. اگر از تو میگذشتم، عاشق بودن را از یاد میبردم.
1 965
در تمام زندگیات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج میداد، اندوه بینهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.
1 965
میدانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخمهای دیگران خستهام. از تکیهگاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیهگاهم. دلم میخواست برای یکبار هم که شده، کسی بیاید و زخمهای مرا التیام دهد، نهاینکه خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.
1 965
زیادیام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامهام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامهای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
1 965
گمان میکردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمیدانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستادهام و به دوزخی که از آن عبور کردهام مینگرم، احساس غرور میکنم.
1 965
Repost from ندانستم
اگر یک روز کسی از من بپرسد بزرگترین اشتباه زندگیات چه بود میگویم: "اینکه فکر میکردم میتوانم تو را نگه دارم." و اگر بپرسد بزرگترین درستِ زندگیات چه بود باز هم میگویم: "اینکه فکر میکردم میتوانم تو را نگه دارم." چون همین فکر محال بود که تمام عمرم را به یک معجزه تبدیل کرد. من در تو لنگر انداختم، با تمام زنجیرهایی که داشتم، با تمام وزنههایی که در سینهام بود لنگر انداختم اما تو شنهای روان بودی. هر بار که فکر میکردم آرام گرفتهای و کشتیام را نگه داشتهای دوباره زیر پایم خالی میشد و من دوباره به عمق میافتادم. اما هر بار خوشحالتر از قبل، چون میدانستم دوباره تو مرا بالا میکشی./ نادر ابراهیمی
1 965
چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آوردهایم از تو دست نخواهم کشید. که را دیدهای، جانش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!
1 965
در حقیقت خوب میدانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمیخواهم دستانم آلوده شود.
داستایفسکی
1 965
تمامی ارتباطات حال حاضر بر مبنای خشونت بنا شدهاند. هرگونه گفت و گویی از جادهی تیکه، طعنه، کنایه و حسد گذر میکند و به مقصد نمیرسد. کسی نمیداند این حجم عظیم خشم و مشقتی که آدمی روزانه با خود حمل و به دیگری پرتاب میکند از کجا آمده و چطور سر جهازی تک به تکمان شده؛ بزرگترها تحقیر میکنند و کوچکترها در موقعیتی مطلوب بر سر کوچکترترها تلافی میکنند. هیچکس این زنجیره را قطع نمیکند. هیچکس حصار را نمیشکند. هیچکس تلاش نمیکند دست از این دشمنی و کدورت پنهان بردارد و سلیس سخن بگوید. زمانی انسان تنها به اتکای بازو به جنگ با جنگل میرفت، به اعماق زمین پا مینهاد و ترس را به رسمیت یک احساس نمیشناخت و اکنون، در بیان یک جملهی صادقانهی چند کلمهای حیران است! بشر اینچنین تحقیری تا کنون خود به خود نکرده است.
1 965
آدمی بر مبنای آنچه میکند و نمیکند اعتبار دارد نه بر مبنای آنچه دهانلقی از روی هوا و هوس درباره او میگوید.
