ar
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

الذهاب إلى القناة على Telegram
1 965
المشتركون
+124 ساعات
+47 أيام
-1430 أيام
أرشيف المشاركات
طول می‌کشید بدانی کسی که مدت‌ها به یک دیوار نگاه می‌دوزد بسیار غمگین‌تر از کسی‌ است که مویه می‌کند.

زندگی‌ام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند و وقتی به آینده فکر می‌کنم، یکباره ترس مرا می‌بلعد؛ نواع ترس‌ها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.

1671432528_Marcos Boza - Epílogo.mp32.75 MB

وقتی او هر بار مرا ترک می‌کرد، شهر عناصر خودش را از دست می‌داد. آدم ها، خانه ها و خیابان‌ها جلوه‌ای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.

محبوب من؛ تو چه می‌دانی از جسم مرده‌ی من که شب‌ها ترس‌هایی از جنس‌های متفاوت بر سر مزار من می‌گریند و صبح‌ها ظالمانه مرا نقش قبر می‌کنند.

آن‌که می‌خواهد از تو نزد دیگران هیولا بسازد، خود هیولایی واقعی‌ست.

در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.

باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمی‌‌خواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آن‌چه تجربه کرده بودم. اگر از تو می‌گذشتم، عاشق بودن را از یاد می‌بردم.

در تمام زندگی‌ات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج می‌داد، اندوه بی‌نهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.

می‌دانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخم‌های دیگران خسته‌ام. از تکیه‌گاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیه‌گاهم. دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، کسی بیاید و زخم‌های مرا التیام دهد، نه‌این‌که خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.

photo content

نمی‌دانم چه اشعه‌ای از وجودش، از حرکاتش تراوش می‌کرد که به من تسکین می‌داد.

زیادی‌ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه‌ام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامه‌ای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.

گمان می‌کردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمی‌دانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستاده‌ام و به دوزخی که از آن عبور کرده‌ام می‌‌نگرم، احساس غرور می‌کنم.

Repost from ندانستم
اگر یک روز کسی از من بپرسد بزرگترین اشتباه زندگی‌ات چه بود می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." و اگر بپرسد بزرگترین درستِ زندگی‌ات چه بود باز هم می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." چون همین فکر محال بود که تمام عمرم را به یک معجزه تبدیل کرد. من در تو لنگر انداختم، با تمام زنجیرهایی که داشتم، با تمام وزنه‌هایی که در سینه‌ام بود لنگر انداختم اما تو شن‌های روان بودی. هر بار که فکر می‌کردم آرام گرفته‌ای و کشتی‌ام را نگه داشته‌ای دوباره زیر پایم خالی می‌شد و من دوباره به عمق می‌افتادم. اما هر بار خوشحال‌تر از قبل، چون می‌دانستم دوباره تو مرا بالا می‌کشی./ نادر ابراهیمی

چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آورده‌ایم از تو دست نخواهم کشید. که را دیده‌ای، جانش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!

در حقیقت خوب می‌دانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمی‌خواهم دستانم آلوده شود.
داستایفسکی

Nobahar.mp31.10 MB

تمامی ارتباطات حال حاضر بر مبنای خشونت بنا شده‌اند. هرگونه گفت و گویی از جاده‌ی تیکه، طعنه، کنایه و حسد گذر می‌کند و به مقصد نمی‌رسد. کسی نمی‌داند این حجم عظیم خشم و مشقتی که آدمی روزانه با خود حمل و به دیگری پرتاب می‌کند از کجا آمده و چطور سر جهازی‌ تک‌ به تک‌مان شده؛ بزرگ‌ترها تحقیر می‌کنند و کوچک‌ترها در موقعیتی مطلوب بر سر کوچک‌ترترها تلافی می‌کنند. هیچکس این زنجیره را قطع نمی‌کند. هیچکس حصار را نمی‌شکند. هیچکس تلاش نمی‌کند دست از این دشمنی و کدورت پنهان بردارد و سلیس سخن بگوید. زمانی انسان تنها به اتکای بازو به جنگ با جنگل می‌رفت، به اعماق زمین پا می‌نهاد و ترس را به رسمیت یک احساس نمی‌شناخت و اکنون، در بیان یک جمله‌ی صادقانه‌ی چند کلمه‌ای حیران است! بشر اینچنین تحقیری تا کنون خود به خود نکرده است.

آدمی بر مبنای آنچه می‌کند و نمی‌کند اعتبار دارد نه بر مبنای آنچه دهان‌‌لقی از روی هوا و هوس درباره او می‌گوید.