«آتن، ولایمکن الفرار»
Ir al canal en Telegram
بستری هستم مرطوب و تاریک برای رشد انگلی به نام غم.
Mostrar más1 498
Suscriptores
-124 horas
-187 días
-4030 días
Archivo de publicaciones
آره واقعا، چقدر درست بودنش حس غلط بودن به آدم میده. اصلا کاش درستش این شکلی نبود. دارم خفه میشم.
اگه همین الآن میاومدی و میگفتی بیا بریم پیش خودم، با کله میاومدم. ببین، منی که اگه از تشنگی شهید شم بلند نمیشم آب بخورم، با کله میاومدم.
شغل قبلیم به هیچ فکری نیاز نداشت. شما با یه مقدار داد و بیداد میتونستی کارتو راه بندازی.
دو ساعته که اومدم نشستم پشت میز و تونستم فقطططط یک ایده تولید کنم. خدایا منو بخور. من دیگه نمیکشم.
آخرین فعالیتی که احساس زنده بودن بهم میداد سفالگری بود. گرچه اون زمان هم احساس میکردم دارم میمیرم. الآن هم که تقریبا دو سال گذشته، احساس میکنم که دارم میمیرم. ذره ذره. یواش یواش. مثل پروانهای کور به دور شمعی که متعلق به داستان من نیست، انقدر میچرخم تا بمیرم.
