¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈
💋𝙎𝙀𝙓 𝙃𝙊𝙏💋
📈 Análisis del canal de Telegram 💋𝙎𝙀𝙓 𝙃𝙊𝙏💋
El canal 💋𝙎𝙀𝙓 𝙃𝙊𝙏💋 en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 10 100 suscriptores, ocupando la posición 29 786 en la categoría Erótico y el puesto 30 652 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 10 100 suscriptores.
Según los últimos datos del 17 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -198, y en las últimas 24 horas de -12, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 7.14%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.81% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 721 visualizaciones. En el primer día suele acumular 385 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 14.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como بهشت, وقت, بهشتم, خجالت, نوک.
📝 Descripción y política de contenido
No se ha proporcionado la descripción del canal.
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 18 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Erótico.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 17 septiembre | 0 | |||
| 16 septiembre | 0 | |||
| 15 septiembre | 0 | |||
| 14 septiembre | 0 | |||
| 13 septiembre | 0 | |||
| 12 septiembre | 0 | |||
| 11 septiembre | 0 | |||
| 10 septiembre | 0 | |||
| 09 septiembre | 0 | |||
| 08 septiembre | 0 | |||
| 07 septiembre | 0 | |||
| 06 septiembre | 0 | |||
| 05 septiembre | 0 | |||
| 04 septiembre | 0 | |||
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | 0 | |||
| 01 septiembre | 0 |
| 2 | _ از عروس خونبس توله نمیخوام
با سر به قوطی زعفرون اشازه زد و بی رحمانه ادامه داد
_ تا شب که برگشتم خودت از شرش راحتشو... روش من خیلی درد داره طاقت نمیاری!
گفت و مثل همیشه درو قفل کرد و رفت
بغض کرده سمت ساکم رفتم و از زیر تخت بیرون کشیدنش
بچه هنوز برای لگد زدن کوچیک بود اما حس کردم میشنوه که زمزمه کردم
_ میریم مامانی... جایی که مارو نمیخوان نمیمونیم پسرم
بغضم ترکید و کلید یدکی که به سختی از البرز دزدیده بودم رو از زیر فرش بیرون کشیدم
مقصد مشخص بود
ترمینال، اولین بلیط برای یه شهر دور!
https://t.me/+eAm4Ee2K-_9mNzdk | 1 |
| 3 | -چند دور دورت بگردم، واسم لخت میشی؟
با ناز و عشوه گفتم:
-صفر دور.
چشمکی زد و یقهی لباسمو کشید پایین
-یعنی همینطوری واسم لخت میشی دختر خوشگله؟
پشتچشم نازک کردم. رو گرفتم و خواستم دستشو پس بزنم که زیر گوشم گفت:
-تلاش نکن عشقم، خودم لختت میکنم، بعدشم خودم لباس تمیز میپوشونم بهت. شما فقط راه بیا.
دستشو توی سوتینم برد و...
https://t.me/+1ffgmldgK2tmYjM0
جوری نازشو میکشه که اگه واسش لخت نشه، عجیبه 😭😍💋 | 1 |
| 4 | من نریمانم مرد خشن و بی عصابی که دنبال یه بهونه ام تا همه جا رو بهم بریزم از هرچی جنس مونث بدم میاد...تا وقتی که چشمم افتاد تو چشمای خوش رنگ و خوشگل دوست خواهرم که با ناز وعشوه ذاتیش ازم میخواست که با خواهرم که قصد خودکشی داشت کاری نداشته باشم اما خبر نداشت با اون صداش و نگاهش چه غوغایی تو تنم به بپا کرد،تا قبل دیدن این دختر با اون چشمای لعنتیش خبر نداشتم منم غرایزی دارم...💦🍆😈
https://t.me/+skDQs8CskZIxYTFk
نریمان مرد خشن وهاتی که از هرچی عشق و تعهد فراری و همه فکر میکنن مردونگی نداره اما نه تاوقتی که دل میبازه به یه دختر کوچولو دلبر و سکسی
#فولعاشقانه #بزرگسال #اروتیک | 1 |
| 5 | - پاهات و به هم بچسبون آبم بره تو رَحِمت❌
وقتي خواست از جا بلند شه با خشونت پاهاش و به هم چسبوندم و اخم كردم.
- دوست داري دوباره بگـ.امت؟!🔞
بغض كرده تكوني خورد و سعي كرد پاهاش و از دستاي من آزاد كنه.
- تو نامزد داري من نمي خوام ازت حامله شم!❗️
پاهاش و دور كمرم حلقه كردم و با حركت آرومي خودم به خيسي بين پاش ماليدم.
- هر باري كه سقط كني از اول مجبورت مي كنم نطفه من و توي شكمت نگه داري ابرا💦
با فشار دوباره بين پاهاش…
https://t.me/+iAZTRP7mWqZjNTdk
حاملگي اجباري از پسر عمو💦🔞❌ | 1 |
| 6 | 📹 مجموعه مستندهای میراث ملی
✅ ریشسفید بازار
بعضی ساختمانها فقط بخشی از شهر نیستند؛
بخشی از حافظهی آناند.
🏛 امروز، ۲۶ شهریور، سالگرد تأسیس شعبه تاریخی بازار تهران بانک ملی ایران است؛ شعبهای در قلب یکی از قدیمیترین مراکز اقتصادی ایران که سالهاست شاهد رفتوآمد نسلها، تغییر چهرهی شهر و جریان زندگی در بازار تهران بوده است.
📍 به همین مناسبت، در اولین قسمت از مجموعه مستند «بانک ملی؛ میراث ملی» به سراغ این شعبه رفتهایم؛ روایتی از معماری، آدمها و خاطرههایی که بخشی از تاریخ بانک ملی ایران را ساختهاند.
#بانک_ملی_ایران
#بانک_ملی_میراث_ملی
#شعبه_بازار
#میراث_ملی
@bankmelli_ir | بانک ملی ایران🌟 | 36 |
| 7 | -پاشو لباس گرم بپوش، آب دماغت آویزونه!
دوباره بوی عطر زنونه میده. یقهی پیرهن سفیدش رژیه.
با صدای خفهای میگم:
-رعد و برق زد. خیلی ترسیدم سپهر
-خونه باباتم اینقدر نازک نارنجی بودی؟
بغض میکنم و دوباره میگه:
-شب عقدمون که پشتت پر از جای کمربند بود!
اشکم میچکه و میگم:
-تو هم میخوای مثل بابام بد باشی؟
بالاسرم وامیسته و سرمو به شکمش میچسبونه. یه بوس پر صدا روی سرم میکاره و میگه:
-معلومه که نه عزیزِ دلم. واسه همین کلاً کاری به کارت ندارم!
آره...نداشت. من زنش بودم و باهام مثل یه همخونه رفتار میکرد چون براش کم بودم چون...
https://t.me/+fXV4gITKTtIzNjA0 | 262 |
| 8 | - لباس زیرت هم در بیار قربونت برم.
لب گزیدم.
- من باید زنت بشم حتما؟
بوسهای بر گونهام نشاند.
- میخوای نشی؟
اشک در چشمهایم حلقه زد.
- تو دوسم نداری، چرا زنت بشم؟
بدون توجه دستش سمت لباس زیرم رفت و...🥹🔥🔞
https://t.me/+bBFqqjGzS7szZTU0
دختره تو سن کم زن یه دکتر جذاب و متعصب میشه، ازدواجی که برخلاف تصور همه اصلا خوب پیش نمیره و...😢❌
#دارایمحدودیتسنی | 257 |
| 9 | دایی حشـریم مشتری ثابتم شد🌶🔥
Link
ـ دوبرابر بقیه میدم، فقط برای من لنگاتو بدی هوا.💢♨️
زیر تن بزرگش ناله سر دادم:
ـ اومم، با این دیـکی که تو داری فکر نکنم هم بتونم به بقیه بدم.💧🫦
زبون خیسش روی پوستم لغزید و مهر مالکیتش رو زد.
ـ آمادهی یه راند دیگه هستی ریزه خانوم؟🍑💦
خودشو میون پاهام جا داد و...
https://t.me/+ewvC0x9P-iUzNTlk
داییش جوری ترتیبش رو میده که به بقیه مشتریاش نتونه بده💧 | 253 |
| 10 | #لولیتایهورنی💦
#part6
_آقا اونجای شمام مثل ناز من صورتیه؟!
با تعجب به عروسک جدیدم زل زد
_منظورت کـلفتمه؟!
صورتش سرخ شد و سرش رو تکون داد
_من عاشق کلفتم!
اگه اونجای شما دراز باشه من حسابی براتون میخورمش.. مثل ابنبات!
چشمام برق زد و گفتم
_می خوای نشونت بدم؟!
با ذوق سرش رو تند تند تکون داد
شلوارو شورتم رو پایین کشیدم و کـلفتم رو نشونش دادم که چشم هاش گرد شد
_واای اقا چقد دراااازززهه خیلیی درازو کلفته!
لبش اویزون شد و با ناراحتی گفت
_اما سیاهه! مثل ماله من صورتی نیست
نزدیکش شدم و کـلفتم رو جلوی صورتش گرفتم
_مهم رنگ نیست عزیزم مهم سایزه!😱👅👇
https://t.me/+lpRGocG_N5QyYmQ8
دختره کم سن رو لولیتای خودش میکنه💧 | 246 |
| 11 | sticker.webp | 278 |
| 12 | ⭕️⭕️ ⭐️🕛⭐️ ⭕️⭕️
از بی پولی خسته شدی؟
دنبال درآمد بالا ⬆️🔝⬆️ هستی؟
شاید دیدن این ویدیو زندگیت رو تغییر بده!
پس روی این لینک ضربه بزن
📱 کـانـال تـلـگـرام 👇👇👇
🆔 @Kingofdarkesm
🚨💝 مـشـاوره و ثـبـت سـفـارش ✅
👩🏻💻@BlackpnatherXm2
🖼 😘 از این پیام، ساده رد نشو !!
شاید تنها فرصت طلایی 🛡 زندگیت باشه !
⏳🔴🟢🟢▶️🟢🟢🔴⏳ | 273 |
| 13 | - شلوارت چرا خیسه رازان؟
با ترس به مامان نگاه کردم.
- توی دستشویی خیس شدم.
اخم کرد.
- برو عوض کن لباستو سریع. دختر خنگ.
با بغض رفتم توی اتاقم که با دیدن آریا هینی کشیدم.
- دختر کوچولوم شلوارش خیس شده؟
ترسیده گفتم:
- تورو خدا برو بیرون آریا الان مامانم میاد
منو کشید تو بغلش و..
https://t.me/+4wuFace7QSljMTU0
❌ بعد مرگ پدرم، مادرم با عشق قدیمیش ازدواج کرد، مردی که یه پسر همسن من داشت و اون پسر مدام از هر بهونه ای برای نزدیک شدن بهم استفاده میکرد... | 417 |
| 14 | #مافیایی #بزرگسال #اروتیک
رسلان🔥مردی #خشن ، که وارث خاندان رستم زاده! خوانوادش اهل سیاست و تجارت سنگین بودن ، اما اون تو صنعت تولیدات #اتومبیل های میلیون دلاری بود! رسلان موفق به ساخت خارق العاده ترین ماشین در جهان میشه!🏎
اما یه دختر چشم زمردی میاد و این ماشین میلیون دلاری رو ازش میدزده!🙊
رسلان هم تصمیم میگیره به جور دیگه تلافی کنه ، پس نیمه شب میره سراغش و برای انتقام بهش ت....💦🔥
https://t.me/+FfpX4706c-Q1ODI0
×ادامه پارت×🥵💦به دلیل محدودیت جدید تل.گرام فقط 15نفر ظرفیت داره🔥 | 414 |
| 15 | _فکر نمی کردم بخوام یه منتخب رو بکنم ❌😈
از پشت خودش و بهم چسبوند
_قرار بود کمکم کنی از دست اون روانی ها نجات پیدا کنم !!🔥نه اینکه روم چشم داشته باشی.
دستش از روی کونم نوازش وار لای پام نشست
_اینجا هم له له میزنه سالارم بهش کمک کنه🤤💦
با حرکت دورانی انگشتاش شل شدم
_لعنتی..هن..هنوز..کتاب رو ..نگ..نگرفتم.. نمیخوام⛔️
لب هاش نبض گردنم و بوسید
_ولی بدجور خیس نبض میزنه بگاش بدم یوسی ..من دستم تو کار خیره نمی تونم به فریادش نرسم
شورتم و پایین کشید و با اولین ضربهی محکمش...
https://t.me/+HcCcFYywCqY0YTk0
دوک روانی مون میخواد کمک کنه اونم چه کمکی🤤🔥 | 397 |
| 16 | _بابات اگه بفهمه شبا به صاحب فروشگاه میدی از ارث محرومت نمیکنه؟
لای بهشتمو بیشتر از هم باز میکنم و چشمکی میزنم
_نگو که کلفتت اشتباهی سر میخوره داخل سوراخ بهشتم..
گوشه لبش بالا رفته و کلفتش رو آروم به سوراخ تنگ بهشتم میماله و چنگی به سینه های گرد و تپلم میزنه
_من عاشق اینم که اتفاقی کلفتم سر بخوره تو سوراخای تنگت خاله...
آهی کشیده و بیشتر پاهامو از هم باز میکنم و اون شروع میکنه به تلمبه زدن...
https://t.me/+H4SdMMNRdUJhNTY8
پسره شبا یواشکی بهشت تنگ کارمند بوتیکشو با کلفتش پاره میکنه!😈🔞💦💦 | 387 |
| 17 | sticker.webp | 382 |
| 18 | 📹خودش چیزی نمیخواهد؛ نگرانی معین، نوشت افزار برادر کوچکترش است. 🤍
محمد با وجود محرومیتها، در مسابقات ریاضی شهرستان و استان رتبههای برتر گرفته؛ اما هنوز برای شروع مدرسه وسایل لازم را ندارد.
🌿 در ادامه پویش هفته گذشته، این هفته هم برای تأمین کیف و نوشتافزار دانشآموزان تحت حمایت مهرآفرین همراه شویم.
💳 6037991199529904
💳 6037991199506100
💳 6037991199500038
🔖 IR710170000000216780692009
📞 *780*35260#
برای کمک مستقیم به آسیه و فرزندانش در واتساپ یا تلگرام پیام دهید:
📲 +989101785282
نگذاریم نداشتن وسایل مدرسه، شوق تحصیل را از کودکی بگیرد. 🎒
🔻پرداخت مستقیم
Mehrafarincharity.com
⭐️ مهرآفرین باشیم
|اینستاگرام| وب سایت | پرداخت آنلاین|
❤️ @mehrafarincharity | 360 |
| 19 | Part 387
و بعد منو نشوند کنار خاتون و خودش ازمون دور شد
و تا آخر مهمونی کنار چندتا مرد تقریباً مسن نشسته و صحبت می کرد
آرات خیلی عجیب بود
از همه لحاظ
اون از شغلش که من فکر می کردم فقط یه شرکت داره
و بعدش فهمیدم که جزو مافیا و قاچاقچیای خفن محسوب میشه
اینم از اخلاق و رفتاراش که حتی نمیشه یه ثانیه بعدش رو هم پیشبینی کرد
ولی از اینکه منو عروس معرفی کرده بود تو پوست خودم نمیگنجیدم
یعنی ممکن بود بیخیال همه چی و انتقام شده باشه و بخواد زندگی جدیدی رو با من شروع کنه؟!
لبخند از روی لبهام پاک نمیشد
آخرای مهمونی بود و من کنار آرات ایستاده بودم و مهمونا با تبریک به ما کم کن مجلس رو ترک می کردن
دیگه همه رفته بودن و آخرین نفر کامیار و سارا خداحافظی کردن و با تبریکی از سالن خارج شدن
کارگرای خدماتی به همراه رها و ریما مشغول جمع و جور کردن سالن بودن
چیزی که آزارم می داد نگاهای گاه و بی گاه رها به آرات بود
هرچند که از اولشم میدونستم ممکنه همچین اتفاقی بیوفته
ولی ترجیح دادم اهمیت ندم
خاتون و سهیلا خانوم به سمت ما اومدن
سهیلا خانوم با تعجب گفت
_: آرات این بازی که امشب راه انداختی چی بود دیگه؟
درسا واقعا دزدی کرده؟!
آرات خونسرد و با خنده گفت
_: معلومه که نه!!!!
سهیلا خانوم لبشو گزید
خاتونم با تعجب و حیرت نگاهش می کرد
سهیلا خانوم کمی اخماشو تو هم کرد
_: پس این معرکه امشب چی بود؟! براش پاپوش دوختی؟
اون دختره بدبخت هرچند ازش دل خوشی ندارم ولی باید به جرم نکرده دستگیر بشه؟!
آرات چرا همش کارایی میکنی که آه و نفرین بقیه زندگیتو از هم بپاشونه!!!
راست می گفت سهیلا خانوم
درسته که درسا آدم خوبی نبود اما نباید همچین بلایی هم سرش می اومد
از همه مهم تر برسام بود که در آینده شاید نمیتونست با این نامردی پدرش کنار بیاد
اون به مادر احتیاج داشت
هرچند که مادر درستی هم نداشت | 451 |
| 20 | Part 386
لبمو گزیدم
نمیدونستم خوشحال باشم یا شوکه
لبخندی زدم و بقیه به افتخارمون دست می زدن
درسا اما از شدت شوک خشکش زده بود
به خودش اومد و با فریاد بلندی گفت
_: داری به من تهمت میزنی ..... من هیچی ندزدیم
تو .... توعه لعنتی منو بردی عقد کردی ...... آرات من زنتم نه این دختره
من دزد نیستم
من مادر بچه اتم
آرات با اخم نگاهش کرد و بعد سرشو چرخوند و به فواد اشاره ای کرد
همونطور که درسا داشت التماس می کرد و حرفای بی سر و ته می زد
درب سالن باز شد
و در کمال تعجب چند مأمور وارد سالن شدن
همه تو شوک فرو رفتن و اکثر خانما هم ترسیدن و با شال و روسری سعی داشتن مثلا حجاب بگیرن
مأمورا اومدن کنار ما و بی توجه به فریاد های درسا بهش دستبند زدن
وقتی داشتن می بردنش با نفرت برگشت سمتمون
_: تقاص این تهمت رو پس میدید......
و چند ثانیه بعد دیگه خبری از درسا نبود ......
آرات با خونسردی میکروفون رو گرفت بالا و گفت
_: خب به ادامه جشنمون برسیم
و بعد از دیجی خواست مجلس رو گرم کنه
شوک بزرگی بهم وارد شده بود با رفتارای آرات
از کنار دیجی که گذشتیم با ترس پرسیدم
_: درسا ..... واقعا دزدی کرده بود؟
خیلی خونسرد پوزخندی زد
_: نه ...دزدی نکرده بود ..... ولی تاوان ضربه ای که چند سال پیش زده بود رو پس داد
دستمو گرفت و به سمت میز خاتون و سهیلا خانوم قدم برمی داشت
بقیه هم اکثرا وسط سالن در حال رقص بودن
به میز که رسیدیم همه از تعجب حتی نمیدونستن چی بگن
سهیلا خانوم خواست چیزی بگه که آرات گفت
_: بهتره بعد از رفتن مهمونا صحبت کنیم ، الان وقتش نیست | 450 |
Contenido disponible para usuarios mayores de 18 años
Al iniciar sesión en el servicio, confirmas que tienes 18 años o más.
