es
Feedback
منطق متعلق به احساسات

منطق متعلق به احساسات

Ir al canal en Telegram

- صرفاً درباره هرچیزی که تو ذهنم باشه حرف می‌زنم. - اگر هر نوع اختلال روان‌شناختی دارید ممکنه پیام‌ها براتون محرک باشه، مراقب باشید. - پیام: @TanAaBot t.me/BluChtBot?start=65a2aa07bbdaa28b88

Mostrar más
324
Suscriptores
-124 horas
-17 días
-430 días
Archivo de publicaciones
سلام. خیلی دوستش دارم.

متأسفم که تو چنین شرایط سختی هستی، کاش تو هم درک و حس نمی‌کردی. بیا رو این تمرکز کنیم که روزگار هرجور باشه، بخوایم یا نخوایم، می‌گذره.

‎ وای دارم اخرین پیامای چنلتو میخونم و با تمام وجودم حسشون میکنم... که کاش هیچکس دیگه ای درکش نکنه چون تجربه کردن این خستگی واقعا بدترین چیز ممکنه!

واقعاً اگر ژنتیک دندونی خوبی دارید یه نون خودتون بخورید یه نون بدید بیرون.

۵ تا هم شنبه قراره درست کنم، می‌شه ۱۷ تا.

یه وقت فکر نکنین تموم شدا خخ، ۴ تا هم دوشنبه درست کرده بودم، این می‌شه ۱۲ تا.

۸ تا دندون درست کردم دوست جونیا، احساس می‌کنم دیگه فک و دهان ندارم.

کاش دیدن سروین قانعم کنه، مثلاً اینطوری که ایول چهار ساعت دیدمش حالا می‌تونم چهار ساعت بدون دلتنگی نرمال زندگی کنم، ولی نه همچین چیزی اتفاق نمی‌افته هرگز، اینجوری‌ام که «خدافظ عزیزم» و بعد «وای یا حسین دارم از دلتنگی می‌میرم.»

دلم می‌خواد منزوی و گوشه گیر شم، آنلاین نباشم، بیرون نرم، با کسی حرف نزنم، حس می‌کنم فقط تو غار می‌تونم ترمیم شم، ولی یادمه قبلاً که تو غار بودم هم آرامشی نبود برای همین ازش خارج شدم.

نمی‌دونم باید آرامش رو چطور پیدا کنم، احساس عدم امنیت و ترس از دست دادن روانم رو ریز ریز کرده.

وقتی بی‌وقفه تو تنش قرار می‌گیرم خستگی ذهنی سوقم می‌ده به نخواستن و نبودن و ندیدن، می‌دونم که عمیق و ریشه دار نیست و از سر خستگیه، ولی تمام حسم رو دربر می‌گیره.

دلم آرامش می‌خواد، زیادی تو تنش بودن باعث شده ذهنم فرسوده بشه، دیگه حس خوب لحظه‌های خوب رو نمی‌فهمم.

اگر برم آندوسکوپی معده‌م رو انجام بدم چون بی‌هوشم می‌کنن شانس اینو دارم که به هوش نیام.

نه ولی دارم جو می‌دم، همه‌چی قابل کنترل و تحمله، صرفاً احساسات بالاست، واکنش‌ها شدید می‌شه شاید.

سپتامبر زیبا رو با زار زار گریه کردن شروع کردم، ماهی که نکوست از اولش پیداست یوهههخ.

جدی باید فلوکستین باز بخورم احساساتم فیریز شه، خسته شدم از همش گریه کردن.

جوری دارم تو تاکسی گریه می‌کنم که الان یارو فکر می‌کنه یه کسیم مرده.

خیلی سخت می‌گذره، ولی در عین بامزه‌ست، مسئولیت زندگی و تصمیمات جدید و جدی و تأثیر گذار.

وقتی داریم حرف مهمی می‌زنیم و وسطش دیگه آنلاین نمی‌شی می‌فهمم که برای تو مهم نبوده.

از مغز صفر و صدی خسته شدم.