منطق متعلق به احساسات
前往频道在 Telegram
- صرفاً درباره هرچیزی که تو ذهنم باشه حرف میزنم. - اگر هر نوع اختلال روانشناختی دارید ممکنه پیامها براتون محرک باشه، مراقب باشید. - پیام: @TanAaBot t.me/BluChtBot?start=65a2aa07bbdaa28b88
显示更多316
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-730 天
帖子存档
„Seni sevdiğimi unut,
sevişmelerimiz yalan,
Unut beni de her yalan gibi unut,
O sevgiler ki yoktular, onlar ümitlerimizdi,
Ne ümitler yaşlandı gel zaman git zaman,
Ayrıldığımızı unut,
Yalnızlıklar zaten yalan,
Unut beni de her yalan gibi unut“
شاید شش سال بود که این حس پیداش نبود :)) چشمام رو بستم و موسیقی رو با گوشهام نه با وجودم گوش دادم.
سروین یه اخلاقی داره، هر چقدر حالش بد باشه و درگیری ذهنی داشته باشه هم، شده کم، شده حتی ناقص، به کارهاش میرسه، یعنی ممکنه مثلاً شب رو با حمله عصبی بگذرونه، ولی برای صبحش آلارم میذاره و بیدار میشه به کاراش میرسه :)) اوایل که نمیشناختمش فکر میکردم همهچی از بس براش بیاهمیته اینطوری میتونه رفتار کنه، ولی بعد متوجه شدم که ذهن و تنش اینطوری تربیت شده که غم/کلافگی/خستگی باشه ولی کارهاش رو هم پیش ببره.
این دقیقاً چیزیه که تراپیست من سالهاست داره سعی میکنه من بهش دست پیدا کنم، واسهم جالبه که تو سروین دیدمش؛ ازش یاد میگیرم و این ویژگی خوبش رو سعی میکنم به شخصیتم اضافه کنم :))
امیدوارم استانبول کل هفته بعد تعطیل باشه و بتونم درس بخونم راحت و گیتار بزنم و با بچهها یکم محض رضای خدا وقت بگذرونم.
امیدوارم هم خودم، هم سروین، هم هر کسی که این روزا زندگی به وفقمرادش پیش نمیره، فردا با adhd کودکانه بیدار شیم و کل روز رو بترکونیم.
ناراحتم که استانبول اینقدر سرده که نمیشه تیپهای خوشگل پاییزه زد و فقط تا میتونی باید لباس بپوشی از سرما نمیری. البته این برای من صدق میکنه فقط گویا، وقتی میرم دانشگاه میبینم بچهها هنوز با دامن کوتاه میان.
بچهها شما دمنوش چیا میخورید؟ بهم معرفی کنین خوش طعمها رو، عاشق اینم که دمنوش بخورم. امروز یه دمنوش جدید میوهای امتحان کردم افتضاح بود، کلش رو ریختم دور.
t.me/BluChtBot?start=65a2aa07bbdaa28b88
نمیتونید تصور کنید چه بارونی داره میاد، اینقدر شدیده که قطرههاش دیده نمیشه.
من واقعاً مقصر نبودم برای رسیدن به این حال، این شدت افسردگی و اضطراب، شاید هر کس دیگهای مشکلات زندگی منو پشت سر میذاشت الان همینجا وایساده بود که من وایسادم، شایدم میتونست قویتر باشه و به اینجا ختم نشه اوضاعش، نمیدونم، من همینقدر بودم، همینقدر تونستم. من یه بچه بودم که داشتم له میشدم و نمیدونستم چطوری باید از خودم مراقبت کنم، دفاع کنم، حمایت کنم، تنها بودم، رنج بهم غلبه کرد، دربرم گرفت. بعد که بزرگ شدم دیگه یه آدم رها که داره زندگی میکنه و قراره زندگی بسازه نبودم، یه برده بودم تو دستای افسردگی، از یه چاه به چاه دیگه افتادم، هر نسیمی وزید من به سختترین شکل پرت شدم روی زمین، خورد شد استخونام، چون هیچ قدرتی باقی نمونده، همهش رو یه ذهن مریض آسیب دیده بلعیده. بریدن و بریده شدم از آدما، من بریده شدم چون ادغام نمیشدم، آدما ازم بریدن چون مجبور نبودن این حجم از سیاهی رو کنار خودشون تحمل کنن. آره من مقصر نبودم واقعاً ولی من برای هر لحظه بودن تو این شرایط بها دادم، رنج کشیدم، زجرآور بوده، طوری عذاب کشیدم که تکبهتک سلولهام به درد افتادن و تموم نشد، حتی امروز هم تموم نشده، همین لحظه که مینویسم. دلم میخواد تموم شه، دیگه تموم شه، دیگه بهایی ندم، دیگه یک رنج سطحی رو به عمیقترین شکلش تجربه نکنم، دیگه مرگ رو زندگی نکنم، دیگه با درد نفس نکشم. میخوام که تموم شه، میخوام جز سیاهی رنگهای دیگه رو ببینم، میخوام خندههام از دل باشه نه روی لب، میخوام طلوع خورشید امید یک روز دیگه رو بهم بده نه غم حس کردن یک روز دیگه از زندگی رو.
دیروز بدون هماهنگی سه نفر مختلف بهم گفتن به خوبیهایی که وجود داره نگاه میکنی؟
راستش نگاه میکنم، ولی یه پردهی سیاه کشیده شده روی همهچیز، انگار میبینم ولی تاره.
تاره تا وقتی از دست بره، وقتی از دست میره میفهمم که چقدر بودنشون حال خوبی داشته که من ذرهای متوجهش نبودم. این افتضاحه.
باید اون پارچهی سیاه رو بردارم از روی زیباییهای باقیموندهی زندگی، میدونم آسون نیست، به آسونی تصمیم گرفتن، اما شدنیه چون آدمای دیگهای تو دنیا بودن که انجامش بدن، اگر شدنی نبود هیچکس نمیتونست.
واقعاً تا برای خودت ارزش قائل نشی، کسی نمیتونه برات ارزشی قائل شه، این انتخاب نیست، این ناخودآگاه کارکرد روان انسانه.
من البته این رو تئوری میدونم، چون من اصلاً نمیدونم کیام، چیام، ارزش؟ هوف.
خداروشکر آدمای دورم محبت و مهرشون چرتکه نداره، دو دوتا چهارتا نمیکنن، حداقل فعلاً، هنوز نکردن :))
تراپیستم بهم گفت تو جوری با کودک درونت رفتار کردی که حتی سمتت نمیاد، یعنی مرحلهی سمتم اومدن و بیتوجهی دیدن رو رد کردیم و کلاً اصلاً سمتم نمیاد.
نمیدونم، من نمیتونم با معقولهی کودک درون کنار بیام، حس میکنم وجود نداره.
ولی انگار واقعاً یه تنعای شش هفت ساله تو این تن هست که جز من کسی رو نداره. نمیدونم.
حتی تد لاسو هم این اپیزودهای اخیر حالش بده و این ناراحتم میکنه. تد Believe لطفاً :))
برام پستهای خندهدار، امیدبخش، انگیزهبخش، و سرشار از زندگی بفرستید لطفاً :)) از آدمای قوی، پر انرژی و زنده و رها. میخوام الگو بگیرم.
t.me/BluChtBot?start=65a2aa07bbdaa28b88
