es
Feedback
مطالعه گران

مطالعه گران

Ir al canal en Telegram

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram مطالعه گران

El canal مطالعه گران (@mutaliagaran) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 16 287 suscriptores, ocupando la posición 2 234 en la categoría Libros y el puesto 20 196 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 16 287 suscriptores.

Según los últimos datos del 26 agosto, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 501, y en las últimas 24 horas de -33, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 1.45%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 1.01% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 237 visualizaciones. En el primer día suele acumular 165 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 5.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 27 agosto, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

16 287
Suscriptores
-3324 horas
+457 días
+50130 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
🌱🌱🌱 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🍎شاید روزی یڪ شـ؏ــ۪ر‎‌‎‌‌‎‌‌‎ ما را بهم برساند @Saghiye_Sher ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌱🌱🌱 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🍎شاید روزی یڪ  شـ؏ــ۪ر‎‌‎‌‌‎‌‌‎ ما را بهم برساند @Saghiye_Sher ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

گاهی ادمین هم خسته می‌شود… از نوشتن برای کسانی که نمی‌خوانند، از گذاشتن پست‌هایی که بی‌صدا رد می‌شوند، و از حمایت‌هایی که کم‌کم فراموش می‌شوند… ما از شما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ گاهی یک ❤️، یک لایک، یک واکنش کوچک یعنی: دیدمت، زحماتت برایم ارزش دارد. پشت این کانال فقط یک ادمین نیست؛ یک دل است که برای شما وقت می‌گذارد. 🤍 پس اگر اینجا را دوست دارید، با یک لایک کوچک نشانش بدهید. 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

‌🍃📖🍃 آرزوهای قـشنگ بـر روی لبها لبخند می نشاند، لبخندهای پـر انـرژی دل ها را گـرم می ڪنند و دل های گـرم دنیـا را می سازند. دنیایی قشنگ بسازیم با لبخند و مـهربانی😊🌸 سلام پنجشنبه تان شاد شاد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت هجدهم شب همه دور هم در اطاق نشسته بودیم پدرم به سوی من دید و پرسید بهادر و شازیه کجا هستند؟ خواستم جواب بدهم که دروازه ای اطاق باز شد و بهادر با شازیه داخل اطاق شدند بهادر مقابل پدر و مادرم نشست شازیه هم پهلویش قرار گرفت همه با تعجب به آنها میدیدیم بهادر تک سرفه ای کرد شازیه نگاهی به او انداخت بعد نفس عمیقی گرفت و گفت پدر جان پدرم به سوی او دید شازیه ادامه داد من با ازدواج دوم بهادر ممانعت ندارم او میتواند با هر کس که میخواهم ازدواج کند من رضایت دارم چینی میان ابروهای پدرم افتاد بهادر با بی شرمی به مادرم دید و گفت حالا که شازیه هم مشکلی ندارد پس مادر جان شما هر چی زودتر به خواستگاری دختری که میخواهم بروید شازیه چشمانش را محکم روی هم قرار داد مادرم به سوی پدرم دید پدرم حرفی نمی زد و فقط خاموشانه به حرفهای که زده میشد گوش داده بود مادرم گفت من نمیتوانم بدون اجازه ای پدرت تصمیمی بگیرم تا پدرت رضایت ندهد من نمیتوانم از کسی خواستگاری کنم بهادر با التماس گفت پدر جان لطفاً شما هم رضایت بدهید پدرم  به شازیه دید و گفت دخترم تو از تصمیم که گرفتی مطمین هستی؟ شازیه سرش را به نشانه ای بلی تکان داد پدرم به بهادر دید و گفت حالا که همسرت رضایت داده هر چی دوست داری کن ولی فراموش نکن من هیچگاه به این ازدواج رضایت ندارم و در هیچ مراسمی که برپا شود اشتراک نمیکنم بهادر غمگین گفت شما پدرم هستید چطور میتوانید اینگونه تصمیم بگیرید؟ پدرم سرش را به نشانه ای تاسف تکان داد بعد مادرم را مخاطب قرار داده گفت هر چی پسرت میخواهد انجام بده… فردای آنروز بهادر با خوشحالی سر کار رفت ولی شب وقتی دوباره به خانه برگشت از خوشحالی صبح خبری نبود و ناراحت به نظر می رسید من و مادرم در آشپزخانه بودیم که داخل آشپزخانه آمد مادرم به او دید و پرسید چرا اینقدر گرفته هستی؟ بهادر غمگین جواب داد مادرم او گفت که قبل از اینکه به خواستگاری اش بروم باید شازیه را طلاق بدهم.... #ادامه_فردا_شب

#قسمت #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت هفدهم پدرم همانطور که به دروازه ای حویلی چشم دوخته بود جواب داد نگران نباش مادر فرخنده من او را می شناسم او قصداً خودش را از ما پنهان کرده تا ما نگرانش شویم و او به مقصد دلش برسد مادرم آهی کشید و گفت با شازیه حرف بزنیم اگر او راضی باشد… پدرم حرف مادرم را قطع کرد و گفت دیگر هیچگاه این حرف را نزنی تو بخاطر خودخواهی پسرت در حق عروس ات میخواهی ظلم کنی چشمان مادرم پر از اشک شد و گفت پس چی کار کنم؟ من میترسم اینگونه بهادر بیشتر از شازیه دور شود این‌ یک هفته شازیه نه خواب دارد نه خوراک… شاید اگر اجازه بدهد بهادر دوباره ازدواج کند رابطه ای بهادر دوباره با شازیه بهتر شود پدرم با ناراحتی گفت هوش‌ کنی در این مورد با شازیه حرف نزنی او دختر دل پاک است خداناخواسته حرفهایت رویش تاثیر خواهد کرد و‌ تصمیم اشتباه خواهد گرفت من سرم را بالا کردم چشمم به شازیه افتاد که نزدیک دروازه ای دهلیز ایستاده بود و با چشمان پر از اشک حرفهای پدر و مادرم را می‌ شنید. در همین لحظه دروازه ای حویلی زده شد من از جایم بلند شدم و به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم با دیدن بهادر بلند صدا زدم لالا بهادر آمده مادرم با خوشحالی به سوی دروازه آمد بهادر داخل حویلی شد مادرم پرسید تو‌‌ کجا بودی پسرم؟ بهادر به مادرم نگاه کرد مادرم با دیدن چشمان بهادر نزدیکش شد دستانش را دو طرف صورت بهادر قرار داد و گفت تو با خودت چی کردی پسر عزیزم چرا اینقدر هم خودت و‌ هم ما را عذاب میدهی؟ بهادر دستانی مادرم را از دو طرف صورت خودش برداشت و گفت خیلی خسته هستم‌ میخواهم استراحت کنم بعد به سوی خانه رفت نگاهش به پدرم خورد آهسته سلام کرد پدرم بدون اینکه به او نگاه کند جواب سلامش را داد شازیه اسم بهادر را صدا زد ولی بهادر بی اعتنا به او داخل خانه رفت. سیل اشک‌ از‌ چشمان شازیه جاری شد و گریه کنان داخل اطاقش رفت پدرم آهی کشید دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت یا الله تو بهادر را به راست درست هدایت کن اجازه نده خودش و خانمش را اینقدر اذیت کند. ادامه دارد

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت شانزدهم سه ماه از تولد فرشته دختر بهادر میگذشت آنشب همه بعد از خوردن غذا دور هم نشسته بودیم که بهادر رو به پدرم کرد و گفت پدر جان من میخواهم یک موضوع را به همه ای تان بگویم پدرم گفت بگو پسرم؟ بهادر نگاهی به شازیه انداخت بعد همانطور که انگشتانش را دور پیاله چای میچرخاند گفت من میخواهم دوباره ازدواج کنم همه با تعجب به او دیدند پدرم خندید و گفت این چگونه مزاخ است که میکنی؟ بهادر آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت من جدی هستم من با یک دختر آشنا شده ام او را خیلی دوست دارم و میخواهم همرایش ازدواج کنم مردمک چشمان شازیه لرزید مادرم با جدیت گفت متوجه هستی چی میگویی؟ یعنی چی با کسی آشنا شدی تو زن و اولاد داری شنیدن این حرفها از دهن تو اصلاً خوشایند نیست پدرم به سوی مادرم اشاره کرد تا ساکت شود بعد خودش گفت من این حرف که زدی را ناشنیده میگیرم تو هم سرت را در زندگی ات خم کن و به فکر زن و اولادهایت باش بهادر با بد خُلقی گفت چرا حرفهای من را جدی نمیگیرید من میخواهم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم این حق را الله برایم داده من میتوانم پدرم با عصبانیت گفت تو مگر شازیه را دوست نداشتی؟ چند سال قبل همینگونه مقابل من نشستی و گفتی شازیه را دوست داری حالا عاشق دیگری شدی؟ با دستش به سینه ای بهادر کوبید و با تمسخر گفت اینجا قلب است یا کاروان سرا؟! بهادر نگاهش را از پدرم گرفت و گفت حالا هر چی میخواهید بگویید ولی من میخواهم ازدواج کنم شازیه فرشته را در آغوش گرفت و از اطاق بیرون شد پدرم با رفتن او عصبی تر شد و گفت من هیچگاه این اجازه را برایت نمیدهم من نمیگذارم بالای عروس من امباق بیاوری بهادر با لحن حق به جانب گفت یعنی شما خلاف امر الله هستید؟ پدرم پوزخندی زد و گفت هر چی میگویی بگو ولی من حرفم را گفتم اگر یکبار دیگر در باره این موضوع با من حرف زدی دیگر پسری به اسم بهادر ندارم مادرم با ناراحتی دستش را روی قلبش گذاشت بهادر چند لحظه به پدرم دید بعد از جایش بلند شد و خشمگین از خانه بیرون شد یک هفته میگذشت و‌ بهادر به خانه نیامده بود آنروز من با مادر و پدرم در حویلی نشسته بودیم من کارخانگی ام‌ را نوشسته میکردم که مادرم با نگرانی پدرم را مخاطب قرار داده گفت بهادر کجاست؟ چی‌ میکند؟ من خیلی نگرانش هستم هیچ خبری از او‌ نداریم ابوبکر به همه دوستانش تماس گرفت ولی همه ای شان از او بی خبر هستند... #ادامه_فردا_شب لایک👈 ❤️❤️❤️

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پانزدهم روزهای آخر حاملگی شازیه بود او برعکس دفعه ای قبل خیلی درد داشت و از خواب و خوراک مانده بود آنشب هم از درد می نالید و مادرم بالای سرش نشسته بود و برایش قرآن تلاوت میکرد که ناگهان دردش شدت گرفت و با گریه گفت مادر جان فکر کنم وقت ولادتم رسیده مادرم با تعجب گفت ولی داکتر گفت چند روز دیگر هم زمان داری بعد به من دید و گفت زود باش دخترم بلند شو لالایت را خبر کن موتر را آماده کند باید شازیه را به شفاخانه ببریم من با عجله از اطاق بیرون شدم و حرف مادرم را به لالا بهادر گفتم بعد از چند دقیقه مادرم و بهادر با شازیه به شفاخانه رفتند و چند ساعت بعد با دختری زیبای که در آغوش مادرم بود به خانه برگشتند همه در اطاق نشسته بودیم پدرم دختر لالایم را در آغوش گرفته بود و او را ناز میداد چشمم به بهادر خورد که به سوی دخترش خیره شده بود به پدرم گفتم پدر جان برادر زاده ام را به پدرش بده ببین چقدر بیقرار است که او را در بغلش بگیرد پدرم لبخندی زد و طفل را به سوی بهادر دراز کرد بهادر چند ثانیه به پدرم دید بعد با دستانی که میلرزید نوزاد را در بغلش گرفت به صورتش دید قطره ای اشک از چشمش به صورت دخترش افتاد پدرم با دیدن اشک بهادر با مهربانی گفت وقتی شما تولد شدید خیلی خوشحال بودم ولی وقتی فرخنده بدنیا آمد برای اولین بار با دیدنش ناخودآگاه گریه کردم و اشک شوق ریختم دختر خیلی نعمت بزرگ است الله این طفل معصوم را اول زیر سایه رحمت خودش بعد زیر سایه تو و مادرجانش بزرگ کند به چشمان بهادر دیدم ولی نمیدانم چرا حس کردم اشک های او اشک شوق نیست بعد از چند دقیقه مادرم داخل اطاق آمد و گفت طفل را بدهید نزد مادرش ببرم بهادر با عجله دخترش را به مادرم داد و با صدای که بخاطر بغض میلرزید گفت من قدم زدن میروم از اطاق بیرون شد پشت سر او من هم از اطاق بیرون شدم بهادر گوشه ای حویلی نشست و شروع به اشک ریختن کرد دلم میخواست نزدیکش بروم و دلیل گریه هایش را بپرسم ولی میترسیدم او بالایم قهر شود بعد از چند لحظه تماشای او دوباره داخل اطاق رفتم و گوشه ای ساکت نشستم بعد از آن روز بهادر خیلی ساکت شده بود هر روز صبح زود بدون اینکه صبحانه بخورد سر کار میرفت و شب هم وقتی به خانه می آمد مستقیم به اطاق خوابش میرفت وقتی پدر و مادرم دلیل این کارهایش را می پرسیدند خسته گی را بهانه میکرد و میگفت در دفتر کارهایش زیاد شده است.. ادامه دارد

هکرا و برنامه نویس هااا حملههه👑🆕 بچه نیاد کانال تخصصی هست✅✅

سیر تا پیاز هک و امنیت 🥷 https://t.me/ITSecurityComputer/31849 کاملا مفتی و رایگان ⚡️

برای امروز رایگان شد!!!

Repost from N/a
کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP

هـرکسی‌میتواندبارنج‌های‌دیگران همـدردی‌کند،امــاخشنودشــدن‌از موفقیت‌های‌دیگران‌سِرشتِ‌بسیار پاکی‌می‌خواهد💕 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

زدن اینستا دانلودرشو هک کردن هر چی پست میدی برات اپلود میکنه 😂👆🏻👆🏻

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک ربات دانلودرهک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/MediaDownl0aderbot https://t.me/MediaDownl0aderbot اخرین باره میزارم⛔️

سه نفر دیگه بیاد لینک رو باطل کنم 😡🤩📢👑

هزینه ورود برای هر نفر 20 میلیون تومان !!!!👆🏻👆🏻🙂🙂

Repost from N/a
توجه !!!! هزینه ورود به این‌کانال ها 1میلیون میباشد فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه https://t.me/addlist/kd7qjKmVCKFjZmJ
توجه !!!! هزینه ورود به این‌کانال ها 1میلیون میباشد فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه https://t.me/addlist/kd7qjKmVCKFjZmJk

‌🍃📖🍃 بیش از حد دقیق و ریزبین بودن از نظر روانی بسیار خسته‌کننده‌ست. چون تو جزئیاتی رو می‌بینی و می‌فهمی که دیگران حتی متوجه‌ش نمی‌شن و این حساسیت بالا مدام در تو اضطراب و اندوه ایجاد می‌کنه.. -یک دیوانه 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت چهاردهم از جایش بلند شد که پدرم محکم اسم او را صدا زد این اولین بار بود که پدرم بالای یکی از فرزندانش صدایش را بالا برده بود بهادر از شدت صدای پدرم تکانی خورد و به صورت پدرم دید پدرم به او اشاره کرد تا دوباره در جایش بنشیند بهادر بدون حرف در جایش نشست پدرم با همان لحن قبلی گفت شازیه همسر تو است همسری که خودت او را برگزیدی پس این رفتارت به معنی چی است؟ ما که تا امروز جز احترام از شازیه چیزی ندیدیم چرا با او اینگونه رفتار میکنی؟ آیا چیزی است که ما از آن خبر نداریم؟ بهادر سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد پدرم چند لحظه به بهادر خیره شد بعد گفت من بخاطر اینکه در این خانه آرامش حاکم باشد هر چی خواستید برای تان انجام دادم وقتی شازیه را انتخاب کردی بدون چون و چرا او را برایت خواستگاری کردیم تا هم تو خوشحال باشی و هم خانواده ام در آرامش به سر ببرند پس بعد از این رفتارت را درست کن چون من نمیخواهم این رفتار بی دلیل تو روی آرامش این خانه تاثیر بگذارید در بیرون از خانه هر مشکلی که دارد وقتی داخل این خانه میشوی مشکل را بیرون بگذار  از طرف دیگر نمیخواهم شازیه اذیت شود او حمل دارد قرار است چند ماه دیگر فرزند ترا به دنیا بیاورد مادرم میان حرف پدرم دوید و گفت پدرت راست میگوید پسرم شازیه نه تنها خانمت بلکه مادر دو فرزند تو است پس کوشش کن به خود بیایی بهادر چند لحظه من من کرد بعد ببخشید گفت و از اطاق بیرون رفت مادرم غمگین لب زد این پسر را چی شده؟ اینکه دیوانه وار شازیه را دوست دارد حالا چرا اینقدر بی تفاوت شده… پدرم آهی کشید و به دیوار مقابلش خیره شد ساعت از نه شب گذشته بود مادرم با نگرانی به پدرم گفت این پسر کجاست تماس ام را هم جواب نمیدهد پدرم پیاله ای چایش را روی زمین گذاشت و گفت نگران نباش حتماً دنبال زنش رفته است در همین اثنا دروازه ای حویلی زده شد مادرم با خوشحالی به ابوبکر دید و گفت بلند شو پسرم دروازه را باز کن حتماً برادرت است ابوبکر از اطاق بیرون شد بعد از چند دقیقه شازیه با ابوبکر داخل اطاق شدند بعد از اینکه با همه احوال پرسی کرد مادرم پرسید بهادر کجاست؟ شازیه جواب داد او خسته بود گفت استراحت میکند.. #ادامه_فردا_شب

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت سیزدهم شازیه گریه کنان جواب داد به الله قسم من هم نمیدانم چی شده مادر جان چند ماهی است که رفتار بهادر با من سرد شده هر قدر برایش محبت میدهم برایش توجه میکنم ولی او از من فاصله میگیرد با من درست حرف نمیزند وقتی میخواهم همرایش حرف بزنم بالایم قهر میشود چند دقیقه قبل برایش گفتم که شب به خانه ای مادرم برویم گفت من حوصله ندارم گفتم مادرم ما را دعوت کرده بد است که نرویم نمیدانم چرا به یکباره گی قهر شد و صدایش را بلند کرد مادرم با مهربانی دستی به موهایش شازیه کشید و گفت من به پدرش میگویم همرایش حرف بزند و او را نصیحت کند تو تشویش نکن در همین اثنا تقی به دروازه خورد بعد پدرم داخل اطاق شد وقتی شازیه را در حال گریه دید پرسید چی شده؟ چرا بهادر اینقدر عصبانی بود و تو چرا گریه میکنی؟ مادرم با محبت به شازیه گفت دخترم تو فعلاً استراحت کن بعد به سوی پدرم رفت و گفت بیا من همه چیز را برایت تعریف میکنم شازیه باید بخوابد پدرم و مادرم از اطاق بیرون رفتند من چند لحظه به شازیه خیره شدم بعد غمگین از اطاق بیرون شدم روزها پشت سر هم میگذشت بهادر بعد از اینکه پدرم همرایش حرف زد دیگر با شازیه بدرفتاری نمیکرد ولی هنوز هم سردی میان شان احساس میشد شکم شازیه روز به روز بزرگتر میشد مادرم میگفت چون شکم شازیه گِرد است پس حتماً طفل دختر است ولی پدرم همیشه میگفت دختر و پسر فرقی ندارد مهم این است که سالم باشد یکروز مادر شازیه به خانه ای ما آمد و از مادرم خواست به او اجازه بدهد برای دو هفته شازیه را به خانه خود شان‌ ببرند مادرم هم با خوشی شازیه را به آنجا فرستاد دو‌ هفته ای که شازیه در خانه نبود بهادر مثل گذشته با ما بگو بخند میکرد و احساس میشد از نبودن شازیه خیلی خوشحال است دو هفته گذشت آن صبح همه دور سفره نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم که مادرم به بهادر دید و گفت امروز وقتی از وظیفه آمدی دنبال شازیه جان هم برو نان شب را آنجا خورده بعد عروسم را گرفته به خانه بیا با شنیدن این حرف مادرم چینی میان ابرو های بهادر افتاد و گفت نیاز نیست چند روزی دیگر هم خانه ای مادرش باشد مرتضی گفت من دلم به ینگه جان و مبین تنگ شده لطفاً دنبالش برو بهادر بدون‌ اینکه به مرتضی ببیند گفت پس هر کس دلش تنگ شده همان دنبالش برود پدرم گفت این چی طرز حرف زدن است ما در مورد خانم ات حرف میزنیم بهادر با بی حوصلگی گفت پدر جان من از اینکه همیشه طرف او را میگیرید خسته شده ام.... ادامه دارد