uz
Feedback
مطالعه گران

مطالعه گران

Kanalga Telegram’da o‘tish

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali مطالعه گران analitikasi

مطالعه گران (@mutaliagaran) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 16 597 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 2 182-o'rinni va Eron mintaqasida 19 856-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 16 597 obunachiga ega bo‘ldi.

16 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 406 ga, so‘nggi 24 soatda esa -25 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 1.51% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 0.97% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 251 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 161 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 9 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 17 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

16 597
Obunachilar
-2524 soatlar
+1427 kun
+40630 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
🎁🎁🎁 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: ☕️کافه هنر و ادبیات @kafeh_honar31 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🎁🎁🎁 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: ☕️کافه هنر و ادبیات @kafeh_honar31 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

‌🍃📖🍃 ‌شاید کسی آخرین ذره‌ی صبرش را با تو قسمت کند، آنچه از امید در قلبش باقی مانده را به تو ببخشد، و آخرین لبخندش را با تو تقسیم کند،، و با لحظه ایی بودن با تو‌ تمامِ غمهایت فراموش شود🪴 . . . پس بخاطرِ الله با هم دوستی کنید و قدرِ دوستانِ باوفای خود را بدانید و از آنها به خوبی استقبال کنید؛ چون خیلی باارزش هستند!🧣🫶🏻 به خدا سوگند، همنشین و دوستِ نیکو غنیمت ، تکیه گاه ، مایه آرامشِ روح وچراغ راه هست. . . و هر کس در این دنیا بخاطرِ الله با دیگری مهربانی کند، خداوند در قیامت با او مهربانی می کند.!!🥰🌼🌾 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

در حال پاک شدن سریع عضو بشید🙃

تا پاک نشده سریع عضو بشید🥹🫠

من خودم عضو این کانالم و واقعاً نوشته‌هاش رو دوست دارم 🥹🤍 هم دلنوشته‌های قشنگ داره، هم مطالب دینی و چیزای جالب و خواندنی از اون کانالاست که هر بار سر می‌زنی، یه چیزی برای خوندن پیدا می‌کنی 🦋 اگه اهل اینجور محتوا هستین، حتماً سر بزنین ✨ https://t.me/Fa_Eran https://t.me/Fa_Eran

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت سی و ششم ابوبکر دستش را از روی چشمانش برداشت و در جایش نشست مرتضی به ابوبکر دید و صدایش زده گفت زود باش بیا ابوبکر با بی حوصلگی از جایش بلند شد و‌ به سوی دروازه ای حویلی رفت من هم پشت سرش با عجله خودم را نزدیک‌ دروازه رسانیدم پدرم با دیدن ما به گوشه ای اشاره کرد و گفت ببین برای پسر خود چی خریده ام من به سمت که پدرم اشاره کرده بود دیدم با دیدن موتر سایکل قشنگی چشمانم برق زد پدرم لبخندی زد و‌ گفت تو همیشه میگفتی دوست داری موتر سایکل داشته باشی من هم این آرزویت را برآورده کردم ابوبکر از حویلی بیرون شد و نزدیک موتر سایکل رفت دستش را روی موتر سایکل که پدرم برایش خریده بود کشید و گفت خیلی زیباست دقیقاً‌ همین‌ مُدل را دوست داشتم بعد به پدرم دید لبخند کم رنگ روی لبانش جاری ساخت و‌ گفت تشکر پدر جان پدرم گفت تشکر چی معنا بیا به آغوشم پسرم بعد او را به آغوش کشید قطره ای اشک از گوشه ای چشم ابوبکر پایین چکید که از دید من پنهان نماند. چند روز میگذشت آنشب ساعت از ده شب گذشته بود و ابوبکر هنوز به خانه نیامده بود مرتضی به پدرم دید و گفت پدر جان برو آرام استراحت کن من با ابوبکر صحبت کردم گفت تا یک‌ساعت دیگر به خانه میاید پدرم از جایش بلند شد و گفت پس من میخوابم بعد از اطاق بیرون شد ولی مادرم همانطور که از کلکین اطاق به بیرون میدید گفت اوضاع امنیتی کشور خوب نیست چی نیاز است که تا این وقت شب بیرون باشد در همین هنگام دروازه زده شد مادرم با وارخطایی از جایش بلند شد و گفت خودش است بعد از اطاق بیرون رفت چند دقیقه بعد به اتفاق ابوبکر داخل اطاق شد ابوبکر گوشه ای نشست مادرم با مهربانی پرسید پسرم غذا خوردی؟ ابوبکر دست مادرم را گرفت و گفت میخواهم همرایت حرف بزنم لطفاً بنشین مادرم با نگرانی پرسید چیزی شده؟ ان‌شاالله که خیریت باشد بعد پهلوی ابوبکر نشست و منتظر به او دید ابوبکر آب دهانش را پر صدا قورت داد و گفت مادر جان چند تن از دوستانم دو ساعت بعد قرار است زمینی به سوی ایران بروند و از آنجا مقصد شان اروپا است مادرم سرش را تکان داد و گفت خوب این را چرا برای من میگویی؟ بخیر برسند ان‌شاالله ابوبکر چشمانش را محکم روی هم فشار داد و گفت من هم میخواهم با آنها بروم... #ادامه_فردا_شب‌ان‌شاءالله

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت سی و پنجم بعد از جایش بلند شد و همانطور که با مصطفی حرف میزد از اطاق بیرون رفت بعد از رفتن مادرم شازیه به من دید و گفت گریه نکن خواهر جان ابوبکر سالم به خانه برمیگردد من با نوک انگشتانم اشک هایم را پاک کردم و زیر لب برای ابوبکر دعا کردم فردای آنروز پدرم ابوبکر را با سر و صورت کبود به خانه آورد مادرم با دیدن او شروع به نفرین کرد و گفت هر کس این بلا را سر پسرم آورده ان شاالله دستانش بشکند پدرم ابوبکر را روی بستر که برایش آماده کرده بودیم خواباند بعد به مادرم دید و گفت زن نفرین نکن گناه دارد هر چی بود گذشت مادرم بالای سر ابوبکر نشست و همانطور که موهای او را نوازش میکرد پرسید با کی جنگ کردی کی ترا به این حالت انداخته؟ ابوبکر خجالت زده نگاهش را از مادرم گرفت و‌ جواب نداد مادرم به پدرم دید پدرم جواب داد دیروز به خانه ای یاسمین رفته و به پدرش گفته که دخترش را دوست دارد پدرش هم به اتفاق پسرش ابوبکر را لت و کوب کردند و بعد او را به شفاخانه انتقال دادند مادرم با شنیدن این حرف اشک از چشمانش جاری شد دست ابوبکر را روی سر خودش گذاشت و گفت قسم بخور که دیگر موضوع آن دختر را فراموش میکنی اشک در چشمان ابوبکر حلقه زد و آهسته گفت فراموش میکنم مادر جان مادرم سر ابوبکر را در آغوش گرفت و بوسه ای بر موهایش زده گفت خودم بهتر از آن دختر را برایت پیدا میکنم و برایت عروسی پر شان و شوکت میگیرم پدرم به مادرم اشاره کرد تا ساکت شود مادرم دیگر حرفی نزد و من غمگین به ابوبکر خیره شدم که کوشش میکرد مانع ریختن اشک هایش شود… روزها پشت سر هم میگذشت ابوبکر دیگر آن پسر شوخ طبع و شاد نبود او حالا پسر آرام و گوشه گیر شده بود پدر و مادرم بخاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند از طرف دیگر مصطفی به زنگ و پیام های ما زیاد جواب نمیداد و این هم باعث نگرانی خانواده ام شده بود .. روز جمعه بود من با ابوبکر و مرتضی در حیاط نشسته بودیم ابوبکر روی زمین دراز کشیده بود و آرنجش را روی چشمانش گذاشته بود من و مرتضی هم سرگرم آزار دادن یک دیگر بودیم که دروازه زده شد مرتضی از جایش بلند شد و دروازه را باز کرد با دیدن پدرم برایش سلام کرد پدرم با هیجان پرسید ابوبکر کجاست زود باش صدایش بزن... ادامه دارد

25نفر گفتند نشر کنید 16نفر گفتند نه پس نشر میشه بشرط اینکه حداقل هر قسمت داستان 10لایک بخوره😐😕

‌🍃📖🍃 هر روزی که خورشید طلوع می‌کند، عمرت کوتاه‌تر می‌شود. 🌹شیخ حسن بصری رحمه‌الله🌹 قدر لحظه هارا بدانیم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم  دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/Dejban_Academy/181 https://t.me/Dejban_Academy/181 اخرین باره میزارم⛔️

درحال پاک شدن....☝🏻☝🏻

انتخاب کردین؟؟ بردارم ؟؟؟

Repost from N/a
هر کدوم رو دوست دارین و نیازتون هست انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما کاربران عزیز 💐🌷👇🏻
هر کدوم رو دوست دارین و نیازتون هست انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما کاربران عزیز 💐🌷👇🏻

Repost from N/a
هر کدوم رو دوست دارین و نیازتون هست انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما کاربران عزیز 💐🌷👇🏻

همگی رای بدین🥲

#انگیزشی طلوع همیشه بعد از تاریک ترین زمان شب اتفاق می افتد ! پس تسلیم نشو! سلام صبح بخیر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Repost from N/a
📚📚📚 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: 📕کتابخوانی با ترنج @toranjebook ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت سی و چهارم پدرم نفس عمیقی کشید به ابوبکر دید و گفت پسرم این دختر را فراموش کن نگاه ابوبکر غمگین شد پدرم ادامه داد با پدرش خیلی حرف زدم گفتم هر شرط بگذارند قبول داریم ولی پدرش میگفت که من قول دخترم را به برادرم دادم و نمیتوانم از حرفم بگذرم مادرت هم از مادرش خواهش کرد که او کاری کند ولی طوری که دیده شد تصمیم گیرنده پدر دختر است که او هم به هیچ وجه راضی نشد و از ما هم خواست دیگر به خانه ای شان نرویم ابوبکر سرش را پایین انداخته بود و به گل های قالین خیره شده بود شازیه با مهربانی گفت ابوبکر جان شاید قسمت و نصیب شما دو نفر با هم نیست وگرنه پدر جان و مادر جان خیلی تلاش کردند که این وصلت سر بگیرد تو هم خودت را ناراحت نساز ان شاالله کسی در زندگیت بیاید که نصیب تان با هم باشد ابوبکر همانطور که نگاهش به قالین دوخته بود گفت شما درست میگویید قسمت نبود دیگر اصلاً در موردش حرف نمیزنیم بعد از جایش بلند شد و با قدم های بلند از اطاق بیرون رفت هوا تاریک شده بود و پنج‌ ساعت از رفتن ابوبکر میگذشت مادرم چند بار به شماره اش تماس گرفت ولی او جواب نمیداد همه خیلی نگران او بودیم که صدای زنگ مبایل مرتضی بلند شد مرتضی نگاهی به صفحه ای مبایلش انداخت و گفت شماره ناشناس است بعد تماس را جواب داد بعد از چند لحظه پرسید در کدام شفاخانه؟ مادر و پدرم با نگرانی به او دیدند مرتضی با گفتن درست است حالا میاییم مبایل را از گوش اش دور کرد مادرم پرسید چی شده خیریت است؟ مرتضی با ناراحتی جواب داد لالایم جنگ کرده و زخمی شده حالا در شفاخانه بستر است پدرم با وارخطایی از جایش بلند شد و پرسید در کدام شفاخانه است؟ بلند شو زود برویم ما خواستیم با پدرم برویم که پدرم مانع ما شد و به مادرم گفت من با مرتضی میروم شما در خانه باشید مادرم خواست اعتراض کند که شازیه دستش را گرفت و از او‌ خواست حرف پدرم را گوش کند بعد از رفتن پدرم و مرتضی مادرم به گریه افتاد و گفت دلم گواهی بد میداد میدانستم قرار است اتفاقی بدی بیافتد صدای زنگ مبایل مادرم بلند شد من مبایلش را گرفتم و با دیدن شماره ای مصطفی گفتم مادر جان مصطفی تماس گرفته مادرم اشاره کرد تا مبایل را نزدش ببرم بعد تماس را جواب داد بعد از چند دقیقه با ناراحتی گفت من به پولت نیاز ندارم پسرم من میخواهم با خودت حرف بزنم آیا در این همه مدت ده دقیقه هم وقت نداشتی به مادرت تماس بگیری میدانی چقدر نگرانت بودیم؟ نمیدانم مصطفی پشت خط چی گفت که لحن مادرم آرامتر شد و گفت حداقل یک پیام بگذار تا نگران نشویم #ادامه_فردا_شب

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت سی و سوم شازیه به من دید و گفت فرخنده جان از حرفهای مادر یاسمین فهمیده میشد که او هیچ کاری کرده نمیتواند و تصمیم این موضوع را پدر یاسمین گرفته است من خواستم اعتراض کنم که دروازه باز شد و مادر یاسمین داخل اطاق شد و گفت ببخشید شما را تنها گذاشتم بعد مقابل ما نشست مادرم تک سرفه ای کرد و گفت برای ما اجازه بدهید برویم مادر یاسمین به پیاله های ما اشاره کرد و گفت هنوز که چای تان را ننوشیده اید مادرم از جایش بلند شد و گفت ان شاالله دفعه بعدی مادر یاسمین حرفی نزد من و شازیه هم پشت سر مادرم از جای ما بلند شدیم و به راه افتادیم وقتی به خانه آمدیم ابوبکر در خانه بود همینکه ما را دید پرسید چی شد مادر یاسمین چی گفت؟ مادرم پهلوی او نشست و حرفهای مادر یاسمین را برای او گفت وقتی حرفهای مادرم تمام شد ابوبکر با ناراحتی گفت یاسمین هم صبح برایم تماس گرفت و گفت که قرار است فردا شب شیرینی او را به پسر کاکایش بدهند پس رفتن شما هم فایده ای نداشته پس با التماس به مادرم گفت لطفاً یک کاری کن مادر جان من نمیتوانم یاسمین را از دست بدهم مادرم دستش را روی شانه ای ابوبکر گذاشت و گفت حالا برای پدرت زنگ میزنم اگر مشکلی نداشته باشد با پدرت دوباره به خانه ای آنها میروم شاید اگر پدرت با پدرش حرف بزند آنها راضی شوند بعد مبایلش را از دستکولش بیرون آورد و شماره ای پدرم را گرفت بعد از چند لحظه تماس قطع شد و مادرم گفت پدرت تا یکساعت دیگر به خانه میاید بعد با هم به خانه ای دختر میرویم شازیه پرسید من هم با شما بیایم مادر جان؟ مادرم سرش را به نشانه ای بلی تکان داد و گفت بلی دخترم تو بیا ولی فرخنده تو در خانه باش من چشم گفتم بعد از یکساعت پدرم به خانه آمد و بعد به اتفاق مادرم و شازیه خانه را به مقصد رفتن به خانه ای یاسمین ترک کردند ابوبکر با بی صبری منتظر برگشت آنها بود اذان نماز دیگر داده شد و من بعد از گرفتن وضو داخل اطاق شدم تا نماز دیگر را ادا کنم وقتی نماز خواندم دستانم را به دعا بلند کردم و برای خوشبختی خانواده ام دعا کردم در همین هنگام صدای زنگ دروازه بلند شد ابوبکر با عجله از اطاق بیرون شد تا دروازه را باز کند من هم جانماز را از روی زمین برداشتم و در جایش گذاشتم همه داخل اطاق شدند برای شان سلام کردم و گوشه ای نشستم به صورت پدرم دیدم چینی که بین ابروهایش افتاده بود نشان میداد اوضاع طوری که میخواستند پیش نرفته است ابوبکر منتظر گوشه ای نشسته بود و به پدر و مادرم خیره شده بود... ادامه دارد لایک کنین تاقسمت بعدی نشر کنم