ar
Feedback
مطالعه گران

مطالعه گران

الذهاب إلى القناة على Telegram

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام مطالعه گران

تُعد قناة مطالعه گران (@mutaliagaran) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 16 282 مشتركاً، محتلاً المرتبة 2 232 في فئة الكتب والمرتبة 20 201 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 16 282 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 27 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 446، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -9، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.51‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 0.99‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 246 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 161 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 5.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 28 أغسطس, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

16 282
المشتركون
-924 ساعات
+487 أيام
+44630 أيام
أرشيف المشاركات
زدن اینستا دانلودرشو هک کردن هر چی پست میدی برات اپلود میکنه 😂👆🏻👆🏻

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک ربات دانلودرهک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/MediaDownl0aderbot https://t.me/MediaDownl0aderbot اخرین باره میزارم⛔️

رایگان فقط برای امروز !!!!

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت بیستم پرسیدم چیزی شده لالا جان چرا اینقدر ناراحت هستی؟ بهادر نگاهش را از معین گرفت و به من انتقال داد لبخند پر از غم زد و دستانش را به سویم باز کرد و اشاره کرد نزدیکش بروم وقتی نزدیکش شدم دستانم را میان دستانش گرفت و بوسه ای بر دستانم زده گفت تو شاهدخت لالایت هستی خیلی برایم عزیز هستی در همین هنگام صدای قدم های کسی به گوش ما رسید بهادر با وارخطایی اشک هایش را پاک کرد و گفت من بیرون به قدم زدن میروم بعد با قدم های بلند از حویلی بیرون شد پدرم به حویلی آمد و پرسید بهادر این وقت شب کجا رفت؟ گُنگ جواب دادم نمیدانم پدر جان خیلی گرفته به نظر میرسید پدرم زیر لب گفت الله خودش بالای ما خیر کند بعد معین را در بغل گرفت و مرا مخاطب قرار داده گفت داخل بیا دخترم ناوقت شب است بعد خودش با معین داخل خانه رفتند من به دروازه ای حویلی خیره شدم و به حرفهای که بهادر به من و معین زده بود فکر کردم فردا صبح با مادرم در اطاق نشسته بودم به قیافه ای مادرم دیدم و پرسیدم چی شده مادر جان؟ چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسی؟ مادرم آهی کشید و جواب داد نمیدانم دخترم دلم‌‌ گواهی بد میدهد احساس میکنم اتفاق بدی قرار است رخ بدهد نزدیکش نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشته گفتم به الله توکل کنید ان شاالله هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد در همین اثنا صدای داد شازیه به گوش ما رسید مادرم گفت خدایا خیر باز چی شده؟ خواست از جایش بلند شود که شازیه داخل اطاق شد روی زمین نشست و با دستانش محکم به سرش کوبید و گفت بدبخت شدم مادر جان بیچاره شدم مادرم با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ شازیه با گریه گفت طلا هایم نیست مادرم با تعجب پرسید یعنی چی نیست؟ شازیه جواب داد طلاهایم دزدی شده حتا یک انگشترم هم نیست مادرم با عجله از جایش بلند شد و همانطور که از اطاق بیرون میشد گفت حتماً جایی گذاشتی فراموشت شده کی طلا هایت را می بردارد کسی داخل اطاق تو نمیشود من هم‌ پشت سر مادرم از اطاق بیرون شدم و داخل اطاق شازیه رفتیم با دیدن قوطی خالی طلاهایش رنگ از صورت مادرم پرید پاهایش سُست شد و روی تخت خواب شازیه نشست و گفت کار کی بوده میتواند؟ ناخودآگاه اسم بهادر روی زبانم جاری شد مادرم خشمگین به من دید و تشرکنان گفت مطمین هستی چی میگویی؟ #ادامه_فرداشب

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت نزدهم مادرم با عصبانیت گفت دیوانه شدی؟  بعد با وارخطایی به سوی دروازه ای آشپزخانه رفت و دروازه را بست دوباره مقابل بهادر ایستاده شد و ادامه داد هوش کنی این حرف را مقابل پدرت نزنی ورگرنه دستت را گرفته از این خانه بیرونت میکند موضوع آن دختر خودخواه هم بسته شد نه من به خواستگاری اش میروم نه تو زن دوم میگیری جوابش میدهی که دنبال کارش برود من باید از اول میفهمیدم این دخترهای که میخواهند روی آواره زندگی یک زن دیگر زندگی بسازند چقدر شر و فساد هستند الله لعنتش کند چطور میتواند به تو این شرط را بگذارد بهادر با صدای پر از بغض گفت ولی من دوستش دارم نمیتوانم از او بگذرم مادرم با جدیت پرسید پس میخواهی چی کار کنی؟ میخواهی شازیه را.. زبانش را دندان گرفت و گفت حتا نمیتوانم این جمله را به زبان بیاورم چشمان بهادر پر از اشک شد و گفت مادر من بدون فریبا نمیتوانم زندگی‌ کنم من او را دوست دارم مادرم با دیدن اشک بهادر دلش گرفت ولی خودش را نباخت و گفت حتا اگر این عشق باشد من اجازه نمیدهم خانه یک بیگناه در این میان خراب شود یکبار به معین و فرشته فکر کن بخاطر عشق که به آن دختر داری میخواهی به فرزندانت ظلم کنی بهادر اشک هایش را پاک کرد خواست حرفی بزند ولی منصرف شد و با قدم های بلند از آشپزخانه بیرون رفت با رفتن او مادرم به گریه افتاد و زیر لب‌ گفت یا الله خودت بالای ما رحم کند چند روزی بدون هیچ اتفاق سپری شد این مدت بهادر خیلی ساکت شده بود با هیچکس حرف نمی زد و همیشه در فکر فرو میرفت آنشب هم در حویلی نشسته بود و به آسمان خیره شده بود من با معین به حویلی رفتیم بهادر نیم نگاهی به ما انداخت بعد به معین اشاره کرد که نزدیک او برود معین نزدیک او رفت بهادر او را در آغوش گرفت و با صدای که از بغض میلرزید گفت خیلی دوستت دارم پسرم بعد او را از آغوش اش جدا کرد دستانش را دو طرف صورت او گذاشت و گفت تو یکروز بزرگ میشوی و برای خودت مردی میشوی قول بده حتا اگر من نباشم از مادر و خواهرت مراقبت کنی معین که برای درک حرفهای برادرم خیلی کوچک بود فقط سرش را تکان داد بهادر بوسه ای بر صورت او زد و قطره ای اشک از چشمش روی صورتش غلطید... ادامه دارد ان شاءالله

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت بیستم پرسیدم چیزی شده لالا جان چرا اینقدر ناراحت هستی؟ بهادر نگاهش را از معین گرفت و به من انتقال داد لبخند پر از غم زد و دستانش را به سویم باز کرد و اشاره کرد نزدیکش بروم وقتی نزدیکش شدم دستانم را میان دستانش گرفت و بوسه ای بر دستانم زده گفت تو شاهدخت لالایت هستی خیلی برایم عزیز هستی در همین هنگام صدای قدم های کسی به گوش ما رسید بهادر با وارخطایی اشک هایش را پاک کرد و گفت من بیرون به قدم زدن میروم بعد با قدم های بلند از حویلی بیرون شد پدرم به حویلی آمد و پرسید بهادر این وقت شب کجا رفت؟ گُنگ جواب دادم نمیدانم پدر جان خیلی گرفته به نظر میرسید پدرم زیر لب گفت الله خودش بالای ما خیر کند بعد معین را در بغل گرفت و مرا مخاطب قرار داده گفت داخل بیا دخترم ناوقت شب است بعد خودش با معین داخل خانه رفتند من به دروازه ای حویلی خیره شدم و به حرفهای که بهادر به من و معین زده بود فکر کردم فردا صبح با مادرم در اطاق نشسته بودم به قیافه ای مادرم دیدم و پرسیدم چی شده مادر جان؟ چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسی؟ مادرم آهی کشید و جواب داد نمیدانم دخترم دلم‌‌ گواهی بد میدهد احساس میکنم اتفاق بدی قرار است رخ بدهد نزدیکش نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشته گفتم به الله توکل کنید ان شاالله هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد در همین اثنا صدای داد شازیه به گوش ما رسید مادرم گفت خدایا خیر باز چی شده؟ خواست از جایش بلند شود که شازیه داخل اطاق شد روی زمین نشست و با دستانش محکم به سرش کوبید و گفت بدبخت شدم مادر جان بیچاره شدم مادرم با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ شازیه با گریه گفت طلا هایم نیست مادرم با تعجب پرسید یعنی چی نیست؟ شازیه جواب داد طلاهایم دزدی شده حتا یک انگشترم هم نیست مادرم با عجله از جایش بلند شد و همانطور که از اطاق بیرون میشد گفت حتماً جایی گذاشتی فراموشت شده کی طلا هایت را می بردارد کسی داخل اطاق تو نمیشود من هم‌ پشت سر مادرم از اطاق بیرون شدم و داخل اطاق شازیه رفتیم با دیدن قوطی خالی طلاهایش رنگ از صورت مادرم پرید پاهایش سُست شد و روی تخت خواب شازیه نشست و گفت کار کی بوده میتواند؟ ناخودآگاه اسم بهادر روی زبانم جاری شد مادرم خشمگین به من دید و تشرکنان گفت مطمین هستی چی میگویی؟ #ادامه_دارد

هزینه ورودی 30 میلیون تومان!!!!!!!

Repost from N/a
بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین https://t.me/addlist/p9lSXIwdLEkxYWJk #تبلیغ_نیست

‌🍃📖🍃 صلوات_علی_النبیﷺ    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى* *םבםב وَعَلَى آلِםבםב ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد*    اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى* *םבםבٍ وَعَلَى آلِםבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Repost from N/a
🌱🌱🌱 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🍎شاید روزی یڪ شـ؏ــ۪ر‎‌‎‌‌‎‌‌‎ ما را بهم برساند @Saghiye_Sher ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌱🌱🌱 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🍎شاید روزی یڪ  شـ؏ــ۪ر‎‌‎‌‌‎‌‌‎ ما را بهم برساند @Saghiye_Sher ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

گاهی ادمین هم خسته می‌شود… از نوشتن برای کسانی که نمی‌خوانند، از گذاشتن پست‌هایی که بی‌صدا رد می‌شوند، و از حمایت‌هایی که کم‌کم فراموش می‌شوند… ما از شما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ گاهی یک ❤️، یک لایک، یک واکنش کوچک یعنی: دیدمت، زحماتت برایم ارزش دارد. پشت این کانال فقط یک ادمین نیست؛ یک دل است که برای شما وقت می‌گذارد. 🤍 پس اگر اینجا را دوست دارید، با یک لایک کوچک نشانش بدهید. 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

‌🍃📖🍃 آرزوهای قـشنگ بـر روی لبها لبخند می نشاند، لبخندهای پـر انـرژی دل ها را گـرم می ڪنند و دل های گـرم دنیـا را می سازند. دنیایی قشنگ بسازیم با لبخند و مـهربانی😊🌸 سلام پنجشنبه تان شاد شاد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت هجدهم شب همه دور هم در اطاق نشسته بودیم پدرم به سوی من دید و پرسید بهادر و شازیه کجا هستند؟ خواستم جواب بدهم که دروازه ای اطاق باز شد و بهادر با شازیه داخل اطاق شدند بهادر مقابل پدر و مادرم نشست شازیه هم پهلویش قرار گرفت همه با تعجب به آنها میدیدیم بهادر تک سرفه ای کرد شازیه نگاهی به او انداخت بعد نفس عمیقی گرفت و گفت پدر جان پدرم به سوی او دید شازیه ادامه داد من با ازدواج دوم بهادر ممانعت ندارم او میتواند با هر کس که میخواهم ازدواج کند من رضایت دارم چینی میان ابروهای پدرم افتاد بهادر با بی شرمی به مادرم دید و گفت حالا که شازیه هم مشکلی ندارد پس مادر جان شما هر چی زودتر به خواستگاری دختری که میخواهم بروید شازیه چشمانش را محکم روی هم قرار داد مادرم به سوی پدرم دید پدرم حرفی نمی زد و فقط خاموشانه به حرفهای که زده میشد گوش داده بود مادرم گفت من نمیتوانم بدون اجازه ای پدرت تصمیمی بگیرم تا پدرت رضایت ندهد من نمیتوانم از کسی خواستگاری کنم بهادر با التماس گفت پدر جان لطفاً شما هم رضایت بدهید پدرم  به شازیه دید و گفت دخترم تو از تصمیم که گرفتی مطمین هستی؟ شازیه سرش را به نشانه ای بلی تکان داد پدرم به بهادر دید و گفت حالا که همسرت رضایت داده هر چی دوست داری کن ولی فراموش نکن من هیچگاه به این ازدواج رضایت ندارم و در هیچ مراسمی که برپا شود اشتراک نمیکنم بهادر غمگین گفت شما پدرم هستید چطور میتوانید اینگونه تصمیم بگیرید؟ پدرم سرش را به نشانه ای تاسف تکان داد بعد مادرم را مخاطب قرار داده گفت هر چی پسرت میخواهد انجام بده… فردای آنروز بهادر با خوشحالی سر کار رفت ولی شب وقتی دوباره به خانه برگشت از خوشحالی صبح خبری نبود و ناراحت به نظر می رسید من و مادرم در آشپزخانه بودیم که داخل آشپزخانه آمد مادرم به او دید و پرسید چرا اینقدر گرفته هستی؟ بهادر غمگین جواب داد مادرم او گفت که قبل از اینکه به خواستگاری اش بروم باید شازیه را طلاق بدهم.... #ادامه_فردا_شب

#قسمت #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت هفدهم پدرم همانطور که به دروازه ای حویلی چشم دوخته بود جواب داد نگران نباش مادر فرخنده من او را می شناسم او قصداً خودش را از ما پنهان کرده تا ما نگرانش شویم و او به مقصد دلش برسد مادرم آهی کشید و گفت با شازیه حرف بزنیم اگر او راضی باشد… پدرم حرف مادرم را قطع کرد و گفت دیگر هیچگاه این حرف را نزنی تو بخاطر خودخواهی پسرت در حق عروس ات میخواهی ظلم کنی چشمان مادرم پر از اشک شد و گفت پس چی کار کنم؟ من میترسم اینگونه بهادر بیشتر از شازیه دور شود این‌ یک هفته شازیه نه خواب دارد نه خوراک… شاید اگر اجازه بدهد بهادر دوباره ازدواج کند رابطه ای بهادر دوباره با شازیه بهتر شود پدرم با ناراحتی گفت هوش‌ کنی در این مورد با شازیه حرف نزنی او دختر دل پاک است خداناخواسته حرفهایت رویش تاثیر خواهد کرد و‌ تصمیم اشتباه خواهد گرفت من سرم را بالا کردم چشمم به شازیه افتاد که نزدیک دروازه ای دهلیز ایستاده بود و با چشمان پر از اشک حرفهای پدر و مادرم را می‌ شنید. در همین لحظه دروازه ای حویلی زده شد من از جایم بلند شدم و به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم با دیدن بهادر بلند صدا زدم لالا بهادر آمده مادرم با خوشحالی به سوی دروازه آمد بهادر داخل حویلی شد مادرم پرسید تو‌‌ کجا بودی پسرم؟ بهادر به مادرم نگاه کرد مادرم با دیدن چشمان بهادر نزدیکش شد دستانش را دو طرف صورت بهادر قرار داد و گفت تو با خودت چی کردی پسر عزیزم چرا اینقدر هم خودت و‌ هم ما را عذاب میدهی؟ بهادر دستانی مادرم را از دو طرف صورت خودش برداشت و گفت خیلی خسته هستم‌ میخواهم استراحت کنم بعد به سوی خانه رفت نگاهش به پدرم خورد آهسته سلام کرد پدرم بدون اینکه به او نگاه کند جواب سلامش را داد شازیه اسم بهادر را صدا زد ولی بهادر بی اعتنا به او داخل خانه رفت. سیل اشک‌ از‌ چشمان شازیه جاری شد و گریه کنان داخل اطاقش رفت پدرم آهی کشید دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت یا الله تو بهادر را به راست درست هدایت کن اجازه نده خودش و خانمش را اینقدر اذیت کند. ادامه دارد

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت شانزدهم سه ماه از تولد فرشته دختر بهادر میگذشت آنشب همه بعد از خوردن غذا دور هم نشسته بودیم که بهادر رو به پدرم کرد و گفت پدر جان من میخواهم یک موضوع را به همه ای تان بگویم پدرم گفت بگو پسرم؟ بهادر نگاهی به شازیه انداخت بعد همانطور که انگشتانش را دور پیاله چای میچرخاند گفت من میخواهم دوباره ازدواج کنم همه با تعجب به او دیدند پدرم خندید و گفت این چگونه مزاخ است که میکنی؟ بهادر آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت من جدی هستم من با یک دختر آشنا شده ام او را خیلی دوست دارم و میخواهم همرایش ازدواج کنم مردمک چشمان شازیه لرزید مادرم با جدیت گفت متوجه هستی چی میگویی؟ یعنی چی با کسی آشنا شدی تو زن و اولاد داری شنیدن این حرفها از دهن تو اصلاً خوشایند نیست پدرم به سوی مادرم اشاره کرد تا ساکت شود بعد خودش گفت من این حرف که زدی را ناشنیده میگیرم تو هم سرت را در زندگی ات خم کن و به فکر زن و اولادهایت باش بهادر با بد خُلقی گفت چرا حرفهای من را جدی نمیگیرید من میخواهم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم این حق را الله برایم داده من میتوانم پدرم با عصبانیت گفت تو مگر شازیه را دوست نداشتی؟ چند سال قبل همینگونه مقابل من نشستی و گفتی شازیه را دوست داری حالا عاشق دیگری شدی؟ با دستش به سینه ای بهادر کوبید و با تمسخر گفت اینجا قلب است یا کاروان سرا؟! بهادر نگاهش را از پدرم گرفت و گفت حالا هر چی میخواهید بگویید ولی من میخواهم ازدواج کنم شازیه فرشته را در آغوش گرفت و از اطاق بیرون شد پدرم با رفتن او عصبی تر شد و گفت من هیچگاه این اجازه را برایت نمیدهم من نمیگذارم بالای عروس من امباق بیاوری بهادر با لحن حق به جانب گفت یعنی شما خلاف امر الله هستید؟ پدرم پوزخندی زد و گفت هر چی میگویی بگو ولی من حرفم را گفتم اگر یکبار دیگر در باره این موضوع با من حرف زدی دیگر پسری به اسم بهادر ندارم مادرم با ناراحتی دستش را روی قلبش گذاشت بهادر چند لحظه به پدرم دید بعد از جایش بلند شد و خشمگین از خانه بیرون شد یک هفته میگذشت و‌ بهادر به خانه نیامده بود آنروز من با مادر و پدرم در حویلی نشسته بودیم من کارخانگی ام‌ را نوشسته میکردم که مادرم با نگرانی پدرم را مخاطب قرار داده گفت بهادر کجاست؟ چی‌ میکند؟ من خیلی نگرانش هستم هیچ خبری از او‌ نداریم ابوبکر به همه دوستانش تماس گرفت ولی همه ای شان از او بی خبر هستند... #ادامه_فردا_شب لایک👈 ❤️❤️❤️

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پانزدهم روزهای آخر حاملگی شازیه بود او برعکس دفعه ای قبل خیلی درد داشت و از خواب و خوراک مانده بود آنشب هم از درد می نالید و مادرم بالای سرش نشسته بود و برایش قرآن تلاوت میکرد که ناگهان دردش شدت گرفت و با گریه گفت مادر جان فکر کنم وقت ولادتم رسیده مادرم با تعجب گفت ولی داکتر گفت چند روز دیگر هم زمان داری بعد به من دید و گفت زود باش دخترم بلند شو لالایت را خبر کن موتر را آماده کند باید شازیه را به شفاخانه ببریم من با عجله از اطاق بیرون شدم و حرف مادرم را به لالا بهادر گفتم بعد از چند دقیقه مادرم و بهادر با شازیه به شفاخانه رفتند و چند ساعت بعد با دختری زیبای که در آغوش مادرم بود به خانه برگشتند همه در اطاق نشسته بودیم پدرم دختر لالایم را در آغوش گرفته بود و او را ناز میداد چشمم به بهادر خورد که به سوی دخترش خیره شده بود به پدرم گفتم پدر جان برادر زاده ام را به پدرش بده ببین چقدر بیقرار است که او را در بغلش بگیرد پدرم لبخندی زد و طفل را به سوی بهادر دراز کرد بهادر چند ثانیه به پدرم دید بعد با دستانی که میلرزید نوزاد را در بغلش گرفت به صورتش دید قطره ای اشک از چشمش به صورت دخترش افتاد پدرم با دیدن اشک بهادر با مهربانی گفت وقتی شما تولد شدید خیلی خوشحال بودم ولی وقتی فرخنده بدنیا آمد برای اولین بار با دیدنش ناخودآگاه گریه کردم و اشک شوق ریختم دختر خیلی نعمت بزرگ است الله این طفل معصوم را اول زیر سایه رحمت خودش بعد زیر سایه تو و مادرجانش بزرگ کند به چشمان بهادر دیدم ولی نمیدانم چرا حس کردم اشک های او اشک شوق نیست بعد از چند دقیقه مادرم داخل اطاق آمد و گفت طفل را بدهید نزد مادرش ببرم بهادر با عجله دخترش را به مادرم داد و با صدای که بخاطر بغض میلرزید گفت من قدم زدن میروم از اطاق بیرون شد پشت سر او من هم از اطاق بیرون شدم بهادر گوشه ای حویلی نشست و شروع به اشک ریختن کرد دلم میخواست نزدیکش بروم و دلیل گریه هایش را بپرسم ولی میترسیدم او بالایم قهر شود بعد از چند لحظه تماشای او دوباره داخل اطاق رفتم و گوشه ای ساکت نشستم بعد از آن روز بهادر خیلی ساکت شده بود هر روز صبح زود بدون اینکه صبحانه بخورد سر کار میرفت و شب هم وقتی به خانه می آمد مستقیم به اطاق خوابش میرفت وقتی پدر و مادرم دلیل این کارهایش را می پرسیدند خسته گی را بهانه میکرد و میگفت در دفتر کارهایش زیاد شده است.. ادامه دارد

هکرا و برنامه نویس هااا حملههه👑🆕 بچه نیاد کانال تخصصی هست✅✅

سیر تا پیاز هک و امنیت 🥷 https://t.me/ITSecurityComputer/31849 کاملا مفتی و رایگان ⚡️

برای امروز رایگان شد!!!

Repost from N/a
کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP