es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 275 suscriptores, ocupando la posición 1 275 en la categoría Libros y el puesto 13 402 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 275 suscriptores.

Según los últimos datos del 24 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -635, y en las últimas 24 horas de -17, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.63%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.77% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 939 visualizaciones. En el primer día suele acumular 954 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 25 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 275
Suscriptores
-1724 horas
-1197 días
-63530 días
Archivo de publicaciones
آرزوی یه بار بوسیدن زندایی (۱) #زندایی سلام من اولین باره مینویسم ولی سعی میکنم تمام توانمو برای حس بهتر شما به کار بگیرم داستان کاملا واقعی و با جزیات و طولانیه امیدوارم خوشتون بیاد اسم من امیره و زنداییم مریم زندایی من قد کوتاهی داره 1/55 سینه های درشت و کون خوش فرم وقتی با داییم ازدواج کردن من خیلی کم سن بودم خالم و زنداییم باهم توی یه فروشگاه لوازم التحریر کار میکردن که داییم وقتی اونجا میره زنداییمو میبینه و مخشو میزنه و کارشون به ازدواج میرسه منم چون از بچگی با داییم خیلی رابطه خوبی داشتم اون جا چند باری رفته بودم و خیلی گنگ مریم رو یادم میاد که اونجا کار می‌کرد بعد از ازدواجشون من خیلی خونشون میرفتم مریمم از من خیلی خوشش میومد و باهام کلی بازی می‌کرد حدودا کلاس اول بودم که باهم ازدواج کرده بودن هر موقع میرفتم خونه بابا بزرگم اونجام میرفتم چون تو یه ساختمون بودن من با داییم زیاد پلی استیشن بازی می‌کردم با مریمو داییم سه تایی کارت بازی میکردیم یا هرزگاهی بازیای دیگه خلاصه خیلی خیلی خوش میگذشت روزای خوبی بود از همون بچگی چون سن کمی داشتم سر ظهرا یا شبا بغل مریم میخوابیدم میشه گفت خیلی زود چشم و گوشم باز شده بود و هرزگاهی که بغل مریم میخوابیدم خیلی خیلی آروم و ریز از روی پیرهن ممه هاشو می‌مالیدم نمیدونم می‌فهمید یا نه ولی خب من تو آسمونا بودم اون لحظه ها از لذت بخش بودنش تو اون سن هرچی بگم کم گفتم همین حس با من موند تا کم کم بزرگ شدم همچنان خونه دایی رفتن ادامه داشت رابطه خیلی صمیمی باهاشون داشتم و دارم هرچی سنم بالاتر میرفت احساسم بیشترو بیشتر می‌شد حتی یادمه وقتی یه روز تو خونشون تنها بودم و دوتایی داشتن با صابخونه توی راهرو حرف میزدن سر کشوی مریم میرفتم و تمام لباساشو بو میکردم میبوسیدم بدجوری عاشقش شده بودم و آرزوم بود حتی یه بارم که شده ببوسمش همینطور می‌گذشت و من روز به روز بیشتر این حسو داشتم و مجبور به سرکوب کردنش بودم چون هیچ راهو چاره ای برای ابرازش یا نزدیک شدن بهش نداشتم کم کم وضع داییم خراب شد خونه نشین شد و وضع زندگیشون خیلی خراب شد خیلی که میگم در حدی که مریم مدام در حال پول قرض گرفتن از اینو اون بود که امورات رو بگذرونه حتی از خود من من به سن سربازی رسیده بودم البته دوسال دیر تر رفتم و تا اون موقع هیچ سکسی نداشتم همچنان وضع زندگی داییم بدتر میشد و مریم روز به روز شاکی تر و حال بدتری پیدا می‌کرد از طرفی داییمم باهاش بدرفتاری می‌کرد ولی بازم مریم چیزی نمی‌گفت و طاقت میاورد البته اینو بگم که مریم با من خیلی دردو دل می‌کرد و این دردو دلا مثل یه راز بین خودمون میموند همیشه تغریبا اواخر خدمتم بود فکر کنم ماه هفدهم خدمتم بود من کلا 19 ماه خدمت کردم همون ماه ها که نزدک به عیدم ‌بود تقریبا متوجه شدم که مریم قهر کرده و گفته دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم و رفته بود تهران خونه پدرش داییم کرج تنها بود وقتی متوجه این قضیه شدم واقعا ناراحت شدم چون داییم در عین حالی که بد رفتاری می‌کرد به مریم خیلی خیلی وابسته بود اما در همین حال یه فکر شیطانی به ذهنم زد و یا خودم گفتم یه موقعیت عالیه که به مریم نزدیک تر شم حالا به هر دلیلی که میتونه یکیش دردو دل باشه چون مریم از خواهرزادش که هم سن من و هم بازی منم بود باهام صمیمی تر بود به مریم پیام دادم و ازش پرسیدم که چیشده چرا رفته کلی درد و دل کردم که بهم گفت دلم هنوز برای داییت میسوزه ولی بر نمیگردم تا زمانی که به خودش بیاد و اوضاع رو درست کنه گفتم اینطوری نمیشه اگر میخوای مرخصی بگیرم و بیام که همو ببینیم گفت باشه بیا پیشم مریم واقعا حالش بد بود وبه زور خودشو خوب نشون میداد چند روز بعدش تو یه کافه هم دیگه رو دیدیم و از سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کرد اونقدر حالش پیشم بد شد که حتی بغلش کردم هیچی نگفت و اونم منو بغل کرد توی همین ملاقات ها و حرف زدنا یا این که عذاب وجدان داشتم ولی میگفتم که برنگرده با دایی و داشتم به این فکر میکردم که بهش نزدیک بشم تلاشام اونقدر مسمر ثمر واقع نشد و تصمیم گرفت یه فرصت دیگه به دایی بده و بعد از یه هفته برگشت سر خونش خیلیم خوشحال بود خودشم کلی دلش تنگ شده بود اما هنوز پیام بازیاش با من ادامه داشت ولی متوجه شده بود که من حالم گرفتست و یکم باهاش بی محلی میکنم یه شب در عین ناباوری برام نوشت : چیه تو چرا حالت گرفتست نکنه میخواستی مخ منو بزنی ولی من برگشتم با داییت خورد تو پرت😉 خیلی شوک شدم از این پیامش ولی خیلی جدی براش نوشتم : آره میخواستم این کارو بکنم که نشد نوشت: چرت نگو بچه من زنداییتم مثلا نوشتم : میدونم ولی ازت خوشم میاد همیشه ام بهت گفتم چه قدر خوبی و دایی قدرتو نمیدونه و خیلی جاها اذیتت میکنه انقدر این نوشته ها دلسوزانه بود و حالت حمایت گرانه داشت که برام نوشت : این حرفارو نزن امیر من از طرف د

sticker.webp0.09 KB

و گفت کصم داره میسوزه منم بغلش کردم از پشت و سیر ماچش کردم میگفت تو عمرم بیشتر از 5 دقیقه سکس نداشتم و امشب خیلی منو اذیت کردی خلاصه ما هم با چار تا بوس و حرف خرش کردیم و یکم کنار هم خوابیدیم و بعد 10 دقیقه من گفتم باید برم لباسامو پوشیدم و ازش خدافظی کردم و گفتم حلالم کن دیدم داره گریه میکنه گفت چرا گفتم یسری مشکلات واسم پیش اومده باید فردا از مرز خارج شم و نمیتونیم باهم باشیم خلاصه همون شب خط بی سند انداختم دور و این رفاقت ما هم به پایان رسید بعد ازین شب و این سکس تا امروز همچین کصی رو نکردم و بعید میدونم دیگه دست ما به اینجور چیزی برسه امیدوارم لذت برده باشید نوشته: تونی سوپرانو 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

اوردیم به کصش دیدم داغ داغ لب گذاشتم رو لبش و خوردیم و بلندش کردم بردمش اتاق خواب پسر یه تختی داشت انگار حجله ناصرالدین شاه بود بزرگ دورش پرده های توری اتاق خواب یه نور بنفش نرم هم میزد از پشت تخت، دستمو گرفت منو برد جلو اینه گفت بیا کنارم میخوام ببینمت عشق میکرد منو میدید و منم دیونش شده بودم یعنی از 100 نمره 1000 بود بی حرف و حدیث تو خیابون و بازار و دانشگاه من کسی رو در حد این ندیده بودم از لحاظ استایل و ظاهر یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید دوستان ولی آس بود خلاصه من انداخت رو تخت گفت دراز بکش تا من دوش بگیرم بیام منم لباسامو کندم تو تخت یه شورت پام بود فقط بعد 5 دقیقه خانم از حموم اومد یه لباس شب سکسی حریر تنش بود که کل بدنش مشخص بود عطر بدنش میبردت بهشت اومد کنارم گفتم خیلی ماهی لب گذاشتم رو لباش بلندش کردم با کمر کوبیدمش رو تخت گفتم پری حالا از روی لباس سینه هات بخورم یا درش بیارم که خندید گفت درش بیار دیونه لباسشو کندم دستام گذاشتم رو سینه هاش سایزش 100 بود تو دستم جا نمیشد ولی پروتز نبود فشارش میدادم ای و اوی کردنش شروع شد لبامو گذاشتم رو لباش سیر خوردیم بعد لبش یه گاز گرفتم اخ گفت رفتم سراغ سینه هاش تند تند میخوردم فشار میدادم نوکشو با زبون لیس میزدم همزمان یه دستم به کصش بود و میمالیدم براش پسر برده بودمش رو ابرا عشق میکرد گردنش بوسیدمش لباشو میگرفتم سینه هاشو فشار میدادم بعد سرم اوردم پایین با دستام دستاش چسبونده بودم به تخت رفتم سراغ کسش به حضرت عباس قسم یه دونه انگشت داخلش نمیرفت اصلا گوشت اضافه نداشت صورتی و کوچیک و خیس شده بود زبونم گذاشتم رو کسش یکم باهاش بازی کردم یهو دیدم دهنم شور شد اقا دو تا ماچ از کسش کردم میگفت میخوام رفتم سراغ لباش باز لباش خوردم ک ای و اوی میکرد میگفت بکن فقط بکن کیرمو گرفتم خشک کردم داخل انقدر کسش خیس بود و حرارت داشت که کشید داخل کیرمو واقعا کسش تنگ بود عین کس بچه 14 ساله اقا کیرو کردم تو کسش باز درش اوردم تا اذیتش کنم کسکش منو میزاری سر کار یه لحظه گفتم تو اوج شهوت بزارش تو خماری و برو برین بهش ولی دوستان این کص چیزی نبود که یوسف هم ازش بگذره داشتیم شروع میکردیم که سگه اومد رو تخت پرید رو پری و من، این کسکش ماچ کردم انداختم پایین اقا کردیم توش تند تند در حد 30 ثانیه تلمبه زدم همزمان سینه هاش تو دستام بود و لباش مسخوردم که دیدم خانم لرزید ابش اومد پاهاش سفت دور کمرم حلقه کرد منم دیگه همون حالت موندم و سیر بوسیدمش تا ابش کامل بیاد قیافش سرخ شده بود راضی راضی انگار اون شب شب اول عروسیش بود کیر دراوردم رفتم سراغ لباش تو اوج شهوت بود که گفت بکن منم شروع کردم به کردن اقا دو دیقه میکردیم و میخوردیم و فشار میدادیم که باز اب پری اومد این دیوث نمیدونم جریانش چی بود خیلی حشری بود این سری فک کنم ب ارگاسم رسید ابش از کسش زد بیرون و میلرزید منم کفرم درومده بود که اب من هنوز نیومده چرا این داره تند تند ارضا میشه اقا باز تلمبه رو تعطیل کردیم سفت بغلم کرد و تو بغل هم بودیم یکم اروم شد خودم رفتم سراغش این سری با سرعت بالا تلمبه زدم یه 5 دقیقه کردیم که ابم داشت میومد بهش گفتم ابم اومد دستمال بده بریزم روش گفت نه بریز تو کصم منم شاخ درتوردم گفتم این خارکسه میخاد مارو بده لاکار اقا لحظه اخر کیرو دراوردم ابمو ریختم روسینش خانم بهش بر خورد ناراحت شد گفت چرا نریختی تو گفتم دوست ندارم قرص بخوری اذیت شی که گفت دوست داشتم ازت حامله شم حالا مارو میگی اصن هنگ کرده بودیم چی شد که این خواست از ما حامله شه اقا خلاصه یه جوری جمش کردم و دراز کشیدم کنارش لباسو خوردم و بلند شد گفت خودم بشورم رفت بعد چند دیقه اومد با یه لیوان اب طالبی گفت بخور جون بگیری اب طالبی خوردیم و اینم ی نخ سیگار کشید اومد کنارم دو تا لب گرفتیم کیر من باز راست شد گرفتش گفت دیگه بسه منو میگی هر سری میکردم دفعه دوم تازه موتورم روشن میشد گفتم یعنی چی بسه گفت من اذیت میشم عزیزم دوست داری همیشه کص منو بکنی یا فقط ی شب منم دیدم داره کس میگه تو دلم گفتم امشب به کصی ازت پاره کنم تا ی ماه نتونی بشینی اقا چسبوندمش ب تخت ب زور گفتم من چجور با یه بار ازت سیر میشم عشقم خرش کردیم خلاصه و راند دوم شروع شد 20 دقیقه ای بکوب تلمبه میزدم تو کسش که دیدم داره گریه میکنه خودمم یه کم عذاب وجدان گرفتم کیرمو دراوردم ولی خودش گفت یه پوزیشن دیگه بریم گفتم چجور گفت داگی دوست دارم داگی شد و منم از پشت یواش کیر کردم تو کسش پسر یه لحظه خواستم کونشو پاره کنم دیدم نه لین کیر ما تو این سوراخ کوچیک نمیره موهاشو گرفتم کیرو کردم تو کسش چند دقیقه ای وحشی میکردم دیدم باز پتو رو با دستش سفت گرفته و داره اذیت میشه منم دیگه یکم مردونگی رو‌کردم و ابمو زود اوردم ریختم رو دستمال دیدم دراز شد

ی خانم نوبت دکتر داشت گذاشتمش در مطب و خودم رفتم بنزین بزنم ولی نگم براتون یه جوری منو نگاه میکرد انگار 5 ساله عاشق منه تو کف منم بود حالا من زیاد خوشم نمیاد از خودم تعریف کنم ولی قدم بلنده هیکلم ورزشی دیگه دلشو برده بودیم ما هم بنزین زدیم یه مقدار تخمه و پفک و اینا گرفتم رفتم در مطب تا خانم بیاد منتظر شدیم تا 6 که اومد و گفت بریم نهار رفتیم رستوران من کباب سفارش دادم این کسخل میرزا قاسمی هر چی اصرار کردم بابا این چه کسشریه و کباب و ماهی و این داستانا سفارش بده قبول نکرد و منم چیزی نگفتم ولی با رفتارش خیلی حال میکردم تا میرفتیم جایی کارتشو در میاورد منم که تو عمرم نذاشتم کسی که با منه کارت بکشه اخم میکردم میگفتم بزار جیبت اینم عشق میکرد خلاصه نهار خوردیم و من دیگه دودوتا چار تا کردم که این دهن مارو گاییده با رانندگی الان میگه بریم خونه بگیریم و شق دردمون تمومه گفتم عشقم کجا بریم که پری گفت باید برگردیم تهران سگم تو خونه تنها گذاشتم الان شاش نکرده معدش میترکه و غذا نداره منو میگی کسخل شدم بد ولی ب رو خودم نیاوردم تو دلم گفتم خارکسه من از 6 صبح تا الان پشت فرمونم الان با این ترافیک و این نم نم بارون قراره کی برسیم تهران اخه مگه میشه خلاصه کیر بدی خوردیم و برگشتیم اقا از رشت زدیم بیرون سمت تهران یه پارک جنگلی بود نمیدونم اسمش چی بود که پری گفت وایسا بریم عکس بگیریم خوش میگذره موتور و اینا داره منو میگی اعصاب کیری دیگه مغزم کار نمیکرد تو رشت هم پارک کردم ماشین نشتی اب داشت گفتم نکنه واشر بزنه دهنمون سرویس شه فکرم هزار جا بود کیر هم که کلا تو مسیر شق بود دوستان دستم به جایی بند نبود فقط تو ماشین لب میگرفتیم خلاصه رفتیم تو جنگل ی ساعتی رفت حرکت کردیم سمت تهران اینکه تو مسیر برگشت چیکار کردیم خلاصش کنم هیچ فقط لب بازی و این داستانا با دهنی سرویس شده ساعت 4 شب رسیدیم تهران این اخراش دیگه تو جاده چرت میزدم دو سه باری میخواستم ماشین بکنم تو گارد ریل باز خدا کمک کرد اقا ما رسیدیم در خونه و خانم پیاده شد و من گفتم دیگه الان تعارف میزنه و میگه بیا بالا میریم یه دل سیر میکنیم تو همین فکرا بودم که گفت یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه عزیزم بگو گفت که بی ادبیه امیدوارم منو ببخشی ولی خیلی خستم و امشب نمیتونم دعوتت کنم خونم و این داستانا تو رو خدا منو ببخش ، منم دیگه سر انداختم پایین گفتم نه عزیزم این چه صحبتیه من صد سال تو این وضعیت نمیام خونت برو استراحت کن وقت زیاده ، پری ذوق مرگ شد انگار مرده هاش تازه از قبر اومدن بیرون اقا لب گذاشت رو لبام چشمارو بستیم یه دقیقه ای شد که لباس برداشت گفت دوست دارم و رفت خونه ، منو میگی دوستان خدا سر گرگ بیابون نیاره کیر و خایه داشت میترکید اعصاب تخمی چشا خابالود دیگه با هر بدبختی بود خودم رسوندم خونه و خابیدم فرداش خانم زنگ زد عشوه گری هاش شروع شد و فلانی منو شرمنده کردی مامانم گفته تو سرویسش کردی بنده خدا چطور 20 ساعت پشت فرمون بوده و این حرفا منم دیگه میخ کوبیده بودم گفتم اختیار داری وانجام وظیفه کردیم خلاصه قرار گذاشت که امشب 7 شب منتظرم ما هم خودمون گرفتیم گفتیم یکم کلاس بزاریم 7 شب شد منتظر زنگش موندیم دیدم نه شد 8 شد 9 دیدم زنگ نمیزنه 9 زنگ زدم بهش گفتم سلام کجایی گفت قرص خوردم دارم میخوابم گفتم خواب چرا بپوش شام بریم بیرون که خانم گفت قرص خواب اور خوردم خیلی منتظرت بودم نیومدی الانم شرایطش ندارم یه وقت دیگه همو میبینیم خدافظ منو میگی باز صد تا کفر کردم ای خدا چرا ساعت 7 نرفتم و زنگش نزدم اینم گذشت فرداش دیگه جواب پیامش ندادم تا چند روز اعصابم نمیکشید فک میکردم این کسکش سر کارم گذاشته دیوث منو تا لب چشمه میبرد ولی اخرش تشنه برمیگشتم خلاصه سرتون درد نیارم گفتم ازین چیزی درنمیاد زنگ زد گفتم والا مشکل دارم باید برم خارج کشور و این حرفا که خانم گفت بیا امشب کارت دارم و خرم کرد مارو میگی ساعت 9 قرارمون بود رفتیم یه دسته گل بزرگ خریدیم و یه مقدار وسیله 4-5 تومنی خرج کردم رفتم خونش پسر چنان سابقه داری واسش عاشقی رو کردم ک دختره ذوق مرگ شده بود ، در واحد که باز کرد یه لباس بلند مشکی پوشیده بود یه سمتش کامل باز بود از کمر به پایین خدایا چه کصی امشب بکنیم اقا لباش باز گذاشت رو لبام یه کوچولو خوردیم و گاز گرفتیم رفتیم داخل نشسته بودم جوراب درمیاوردم سگش اومد جورابامو برد رفت پشت مبل خانم هم گفت برو باهاش بازی کن منی که تا حالا سگ نداشتم بخاطر کلاس گذاشتن و بردن دل خانوم سگه رو بغل میکردم و ماچش میکردم اقا نشستیم یه مقدار پذیرایی کرد و اهنگ گذاشت شروع کرد به رقصیدن منو هم بزور بلند کرد این داستانا یکم رقصیدیم و دیگه خانم خسته شد نشستیم سر میل تعریف و این داستانا مثل دیونه ها نگام میکرد خیلی حشری شده بود اقا یه دست

سکس با شاه کص تهران #سکس_خشن #میلف سلام دوستان روزتون بخیر اسم خودم مستعاره ولی اسم اون لاشی رو میگم شاید ی روزی داستانمون خوند اول بگم که ما یه اسم و رسمی توی تلگرام داریم خلاصه یه روز یه خانم بهم پیام داد واسه انجام ی کاری ما هم چون فعالیتمون قانونی نبود نمیتونستیم به هر کسی اعتماد کنیم چون قبلا واسمون تله گذاشته بودن که مارو بگیرن و این داستانا حالا زیاد بازش نمیکنم ولی سخت میتونستیم اعتماد کنیم گذشت چند روز این خانم پیام داد و ویس داد ویدیو فرستاد دیگه صحبت در مورد اینکه فلانی من تو زندگی مردی ندارم و کسی پشتم نیست و این کسشرا ، منم که یه چند ماهی بودم از رفیقم جداشده بود و فشار شدید روم بود دل زدم ب دریا و دیدم شدید امار میده رفتم تو کارش از مشخصات طرف بگم واستون که یه کص ناب میلف قد 180 ب بالا وزن 100 کمر باریک خوشگل ماه کص دو انگشت صورتی کون حدود 30 کیلو یعنی هر چی از کونش بگم کم واستون گفتم این کسکش حدود 200 تومنی عمل کرده بود که این هیکلت ناب ساخته بود خلاصه ی روز گفت فلانی میخوام برم رشت تنهام بیا باهم بریم منم دیگه از بی کصی امپرم رفته بود بالا فقط میگفتم شده برم تو ماشین ترتیبش بدم برگردم اقا قرارمون ساعت 8 صبح بود من ساعت 6 رفتم تو محلشون سمت باغ فیض یه سر و گوشی زدم ببینم داستان چیه اینم بگم براتون که یکم ترس داشتم که نکنه این خانم پرستوی جمهوری اسلامی باشه و میخواد منو بگا بده خلاصه زنگ زد هفت و نیم گفت بربری بگیر واسم منم صبحونه گذاشتم دارم وسیله هارو جمع میکنم گرفتی بیا سر کوچه تا بریم، منم بربری گرفتم رفتم در خونش پارک کردم البته یه مقدار دور تر که امار بگیرم ببینم کسی هست یانه شد 8 خانم اومد پسر چه تیپ خفنی زده بود سینه هارو انداخته بود بیرون یه شلوار گشاد یعنی کونش دیدم کیرم واسش راست شد حالا ما رو بگو چند ماهه کص نکردیم تو کف ، اومد جلو با اخم گفت دیدی از طرف کسی نیستم منم خندیدم گفتم پری قبولت دارم دستاشو باز کرد یه بغل محکمی از ما کرد و وسیله هاشو گذاشتم تو ماشین رفتیم سمت رشت تو ماشین نشست یکم کسشر گفت و سیگار روشن کرد گفت میکشی گفتم نه والا من سیگاری نیستم خلاصه حرکت کردیم یه بنزینی زدیم و کرج رد کردیم سمت قزوین اقا ما خیلی گرم گرفتیم باهم و دیگه رفیق شده بودیم که من شوخی دستی شروع کرد چند تا جک گفت منم محکم میزدم رو رونش و این حرفا و نیشگون میگرفتم ازش ک یهو دیدم داره عاشقانه نگاه میکنه این کسکش چشاش سبز بود ده ثانیه نگات میکرد اب میشدی میرفتی تو زمین انقدر چشاش سگ داشت دیدم زل زده ب من منم چشم افتاد ب لباس گفتم میشه یه بوس از لبات کنم که دیدم عین عاشقای ده پونزده ساله چشاش بست لبش گذاشت رو لبام پسر منم پشت فرمون بودم یه چشم به جاده تخمی یه چشم به پری ، اقا ماچ گرفتیم و دیدم نه لباش کیرم راست کرد دیگه هی میرفتیم هی دقیقه یبار میگفتم لب بده جاده هم شلوغ بود دیدم نه فایده نداره الان یه اتفاقی واسمون پیش میاد اینجوری نمیشه دیگه گفتم پری گرسنته تا بزنیم بغل ی صبونه بخوریم پری هم گفت اشکال نداره زدیم بغل یه مقدر شونه راه افتادگی داشت حدود دو متر ولی باز ماشینایی که رد میشدن مارو میدیدن و نمیشد کاری کرد نشستیم و صبحونه خوردیم و تعریف و خانم میگفت این کار واسم انجام بده حالا این که کارش چی بود اشاره میکنم که این کار پسر واسه پدر و مادرش نمیکرد خلاصه صبجونه خوردیم و سیر لباشو خوردم اصلا یه چیزی بود نگم براتون من رفیق لب پروتزی نداشتم تا اون روز اینو دیدم لب پروتزی خداست دوستان ، اقا خوردیم و کیر بی صاحاب هم تو شلوار داشت میترکید خواستم ببرمش تو ماشین بکنمش باز گفتم بیخیال یکم خودتو بگیر الان میگه کس ندیده است دیگه گفتیم عزیزم دیره جمع کن بریم سمت رشت تو این مسیر فقط لبامو میخورد و ماساژم میداد و سرش رو شونه من بود بعد رودبار و منجیل یه ترافیک تخمی درست شد خدا شاهده چندین ساعت فقط ترافیک بودیم تا اینکه وسط راه منم نرم شده بودم و از دهنم درومد که عشقی مثل تو رو تجربه نکردم همین یک روز دیونت شدم و خیلی میخوامت فا … همین فا رو که گفتم دیدم چپ نگام کرد و یا خدا خانم فهمید که من رفیق قبلیم اسمش فاطی بوده و قهر کرد هر کاری کردم جمعش کنم نشد دوستان خیلی ترفندا به کار بردم ولی اصلا جواب نمیداد خلاصه یه جا اعصابش کیری شد گفت بزن بغل پیاده میرم زدیم بغل خانم پیاده شد رفت کنار جاده چند تا سگ بودن بهشون غذا بده حالا منو میگی این سوتی داده بودم کفرم درومده بود اخه کسمغز این فا چی بود گفتی دیگه یه جوری رفتم کنارش و یه داستان کسشر از خودم دراوردم که این فا 5 سال رفیقم بوده الان چند ماه جداشدیم مغز ادم گیر میکنه ولی به قران قسم دیگه نمیخوامش میخوام با تو باشم این کسشرا که خانم نرم شد لب داد سوار ماشین شدیم به سمت رشت … دوستان 4 عصر رسیدیم رشت با اون ترافیک تخم

sticker.webp0.09 KB

نه بیدار بودم و این واقعی بود. دیگه میدونستم عمه فاطی هم اینو میخواد. شروع کردم به ممه هاش از همون پشت دست زدم. با یه دستم اون ممه های نرم و خوشگل می‌مالدیم. عمه ام دیگه رسما داشت ناله می‌کرد و اگه کسی جز اون پسر کونیش و بابابزرگم تو خونه خوابیده بود راحت میفهمید. با یه دست دیگه ام داشتم کیرمو میمالیدم. حقیقتش اصلا درباره سایز سینه اطلاعات ندارم ولی با چیز هایی که شنیدم حتما ۸۵ به بالاست سایز سینه هاش. نزدیک ارضا شدنم بود. پس شروع کردم کیرمو مالیدن به سوراخ هاش. دیگه حس کردم وقتشه. سریع پاشدم و روی دستش که بالای رونشه و اون حلقه ازدواج تو دستش کل آبمو خالی کردم. یکم که گذشت و از شوک خارج شدم پاشدم عمه ام رو بوسیدم و گرفتم خوابیدم. قبل خواب، نگاهم به ساعت افتاد که ساعت دو و چهل و پنج دقیقه بود. صبح که بیدار شدم دیدم عمه فاطی لباسش رو عوض کرده بود و مثل هرروز داشت کارهای خونه پدربزرگم رو می‌کرد و انگار نه انگار هیچ اتفاقی دیشب بین ما افتاده. با خنده وقتی منو دید سلام کرد و گفت برو دست و صورتتو بشور تا برات چای بیارم. دیگه خیالم راحت شد که قطعا دیشب بیدار بوده. از اون شب به بعد کار من شد پشت عمه ام خوابیدن و حال کردن با اون کون خوشگلش‌ تا وقتی که سیزده بدر هم تموم شد مجبور شدیم برگردیم به شهر خودمون. ماجراهای عجیبی هم بعداً بین ما افتاد که دیگه الان یک‌ساله با عمه ام رابطه دارم و اگه حمایت بشه می‌نویسم. نوشته: Aunt lover 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

عمه، الهه زندگی من #عاشقی #خیانت #عمه عمه ها معمولا جزو اولین زن هایی هستن که یک بچه تو عمرش می‌بینه و می‌شناسه و خب از همون اول یه جای خاص و یه علاقه خاص تو دل اون بچه برای عمه اش شکل میگیره. البته این علاقه اگه خیلی زیاد بشه، بعد از چند وقت تبدیل میشه به عشق اول اون بچه. عشقی که تا آخر عمر یه گوشه تو دل اون پسر می‌مونه و تقریبا هیچکس نمی‌تونه بهش برسه. برای من هم همین بود. از وقتی یادمه عمه فاطی ام همیشه با من خوب رفتار می‌کرد. از همون وقتی که تقریبا به زن بیست و هشت ساله و تازه ازدواج کرده بود، تا وقتی که پسر دار شد و پسرش بزرگ شد و خودش شد یه میلف چهل و دو ساله. عمه ام یه زن مذهبی و چادری بود. یعنی کل خانواده پدریم همین بودن. نماز و روزه اش هیچ وقت جابه جا نمی‌شد و ازدواجش هم یه ازدواج سنتی بود. قیافه عمه ام شاید حتی برای شوهرش هم معمولی بود. شوهر بی عرضه ای که معلوم بود هیچوقت نتونسته از پس عمه ام بر بیاد و عمه ام یه زن تشنه مونده بود. به جاش من از قیافه اون برای خودم یه الهه ساخته بودم. اندامش هم که واقعا اگه یک‌ذره شکمش رو فاکتور بگیریم، بهترین سینه و ها و کون جهان رو داشت برای من. قدش هم که یک و پنجاه بیشتر نبود. تنها دختر خانواده پدریم همین عمه فاطیه. و عید ها خیلی زود میره شهرستان خونه پدربزرگم و کارهای خونه رو انجام میده. عید دو سال قبل هم من ۱۹ سالم بود و تصمیم گرفتم با عمه ام برم چون واقعا دلم تنگ شده بود برای پدربزرگم و چون شوهر عمه ام به خاطر مأموریت های که می‌خورد بهش نمی‌تونست هیچ وقت عید ها کنار عمه ام باشه، فاطی خیلی استقبال کرد شب اول موقع خواب، عمه ام با پسرش رفتن توی اتاق کوچیک خونه و خوابیدن. این بهترین فرصت برای من‌ بود. تصمیم خودمو گرفته بودم. باید این ده سال حسرت به دست آوردن عمه رو حداقل یه بخشیش رو جبران می‌کردم. منم رفتم تو همون اتاق و دقیقا زیر پاهاش جام رو انداختم تشکم رو پهن کردم و دراز کشیدم. می‌دونستم عمه ام اصلا مشکلی نداره اگه پیششون بخوابم و مشکلی از این لحاظ پیش نمیاد. به خودم گفته بودم تا حدود ساعت دو بیدار می‌مونم و از خواب عمه ام که مطمئن شدم، بعد میرم سراغش. کدوم ساعت یک و نیم بود که مطمئن شدم عمه ام با پسرش خواب خوابن. حقیقتش من عاشق پاهای عمه ام بودم. همیشه آرزو داشتم مثل یه برده الهه خودم رو بپرستم. برای همین یواش یواش به طرف پاهاش خیز برمی داشتم که یهو دیدم تو خواب جابه جا شد .همونجا خشکم زد و خودم رو زدم به خواب . قطعا اگه بیدار بود میفهمید که من خواب نیستم. اما انگار اون شب، شب من بود و همه با غلطی که خورد پاهاش درست افتاد جلوی صورت من. منم دیدم اوضاع کاملا به کام منه. شروع کردم با احتیاط همه جای کف پاشو بوسیدن و لیس زدن. انگشت شست شو اونقدر مکیدم که پیر شده بود. اما بعد یه مدت دیگه واقعا خوابم میومد و خسته شده بودم. وقتی می‌خواستم بگیرم بخوابم نگاهم افتاد به اون قمبل خوشگلش که به پهلو خوابیده بود و دستش که حلقه دستش بود رو گذاشته بود روی پاهاش. واقعا باید اون شب کار رو تموم می‌کردم. بنابراین خیلی یواش یه طرف کونش رفتم. دستمو آروم گذاشتم رو باسنش که یه شوک بهش وارد شد و یه تکون خورد ولی بیدار نشد. منم خیلی ترسیدم و سریع دستم رو برداشتم. دیگه شلوارم رو کشیدم پایین تا زانوم. یه چند دقیقه بعد آروم بدنم رو کشیدم سمتش و در پوزیشنش قرار دادم و شروع کردم خیلی آروم به لاپایی زدن. بین پاهاش واقعا داغ بود. آروم آروم جلو و عقب میکردم و دیگه اصلا به اینکه الان عمه ام بیدار شه کاری نداشتم. شهوت کورم کرده بود و دیگه رسما با دستم یه پاشو دادم بالا و راحت داشتم لاپایی می‌زدم بهش. بعد یه مدت بود که دیگه داشتم صدای آه خفیفی داشت از سمت عمه ام می‌شنیدم. با خودم فکر کردم با این کار هایی که من کردم باید تا الان بیدار شده باشه هرچقدرم خوابش سنگین باشه. و قطعا خودش نمی‌خواد من رو متوقف کنه. جنس شلوارش بد بود و طوری بود که راحت می‌شد با دست پاره اش کرد. به آرومی شلوارش رو با دستم انداختم و در حد نیاز پاره کردم.وقتی شرت سبزش رو دیدم پرام ریخت. خیس شده بود و تونستم به سختی بکشم پایین شرتشو. و هنوز هم عمه ام واکنش نشون نداده بود اما مطمئن بودم بیداره. الان رسما اون کس خیسش جلوی چشمم بود. اما اون کونش انگار که حتی یه انگشت هم توش نرفته بود من رو روانی کرد. اما نمی‌خواستم بفرستم بره تو کیرمو. سرمو بردم لای باسنش و شروع کردم سوراخش رو لیس زدن با انگشت اشاره ام هم داشتم با سوراخ کونش بازی می‌کردم و ور میرفتم. دیگه عمه ام واضح داشت تکون می‌خورد تو خواب و نه بلند ولی طوری که می‌شد شنید ناله میکرد. من ادامه دادم تا اینکه یه لرزه خفیف زد و ظاهرا ارضا شد. باورم نمیشد. انگار رو هوا بودم. یه لحظه شک کردم نکنه همون موقع که از پاهاش جدا شدم خوابم برده اما

sticker.webp0.09 KB

یه میکنه … گفتم عشقم چی شد چرا گریه میکنی زندگیم درد داشت … با سر اشاره کرد نه گفتم چی شده پس زندگیم… نفس داداش… گفت الان بلند شیم دعوام نمیکنی گفتم فدات شم خوشگلم اگه قرار به دعوا بود که اصلا به اینجا نمیرسید آروم برگشت نگام کرد بلند شد سرم و گرفت و یه لب محکم گرفت آروم سرشو گذاشت رو سینم شروع کرد یکم با صدا گریه کردن لا به لا گریش میگفت الان فکر کردم تموم شه دعوام میکنی خیلی میترسیدم… داداشی من خیلی دوست دارم … میدونم کارمون اشتباهه عاقبت خوشی نداره میخواستم اولین بارم تو باشی تورو خدا فقط امشب بیشتر از داداشم باش فقط امشب… منم بیشتر فشارش دادم گفتم چشم زندگیم … بوسش کردم و گفتم پاشو حالا پاشو یه دوش بگیریم بو گند میدم جفتمون …خلاصه یه سکس خفن دیگه زیر دوش داشتیم همه جوره کردمشو کیف کردیم … ساعت چهار گذشته بود که لخت رفتیم خوابیدم … صبح بعد از یه صبحونه توپ زدیم بیرون … وقتی از هتل اومدیم بیرون بردمش یه عالمه خوراکی و آلوچه و لواشک و هرچی که دوست داشت براش خریدم و همش دستمون تو دست هم بود الان ۱۵ سال گذشته و هیچ وقت اون اتفاق تکرار نشد هیچ وقت حرفی هم از اون شب به هم نزدیم … تو این مدت بعد از ازدواجش همیشه میاد پیشم بهم سر میزنه هفته ای دو بار حداقل منم با بچه هاش یکم بازی میکنم و میره رابطه مون هنوزم مثل قبل ه… نوشته: غریبه… 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بغلم و خودشو چسبوند بهم … منم سرباز کف چند ماهی بود هیچ حرکتی نزده بودم تو شوک بودم گفت بخواب داداشی دیگه دستتم بده من…دستمم گرفت کشید زیر سرش و باز یه کوچولو جابجا شد و قشنگ کیر نیم خیزم و داد وسط لمبراش … تو یه لحظه نفهمیدم کی راست کردم سیخ سیخ … اونم هی ریز تکون میخورد و بیشتر میداد لا کونش قشنگ جفتش میکرد اون وسط … منم طبق عادت که دوست دخترام و بغل میکردم اینجوری یه لحظه دستم رفت رو شکمش … کشیدمش سمت خودم همه چی رو فراموش کردم و تو اون لحظه فقط انقد دوسش داشتم که با این کارش فهمیدم منظورش چیه و باهاش همراه شدم یواش شکمشو فشار دادم دستمم کشیدم بالا دیدم سوتین نداره … اروم با یه صدای آه مانند نفس حبس شده شو داد بیرون که خیالش راحت شده بود انگار … دستم و بردم پایین و بالای کسش زیر کش شلوارکش یه دقیقه نگه داشتم دیدم یه ریز لرزید خوشو بیشتر داد عقب … دستم بردم پایینتر وسط پاشو دیدم یکم باز و بسته کرد و یکم آروم کلیتورسشو مالیدم دیدم یه جور لرزیدن نامنظم با تند شدن نفس کشیدنش بوسش کردم دستم آوردم بردم رو کمرش و شستم و دادم زیر کش شلوارکش … دیدم یه تکون داد کونشو منم یکم شلوارکش و دادم پایین از پشت که نصف بیشتر کونش بیرون بود کیرم در اوردم گذاشتم وسط پاهاش و دستم و بردم جلو رو کسش چقدر صاف شیو کرده بود تازه … آروم رو کسش وسط چاکش دست کشیدم دیدم دوباره یه لرزش خاص تو بدنش افتاد … هیچ کدوم از دخترای که کردم انقدر عمیق نبود حسشون خودمم تو یه عالم دیگه بودم… صورتم کرده بودم لای موهاش چشمامم بسته بودم و بوی موهاش مستم کرده بود… گفتم مبین اولش جواب نداد دوباره صداش کردم با لرزش صدا گفت هممم… گفتم سکس داشتی تا حالا ریز آروم سرشو و هل داد عقب به نشونه نه گفتن … شروع کردم گوش و گردن و صورتشو آروم آروم بوسه بارون کردن گردن و گوشته لباشو مک میزدم آروم … گفتم عشقم دوست داری چکار کنم باز هیچی نگفت … گفتم مبین خانوم … خوشگلم … خیلی آروم با لرزش صدا گفت بکن… گفتم کجارو نفسم … یکم سرشو برد پایین با یه مکث دو ثانیه ای گفت عقب … گفتم درد داره ها اذیت میشی … بازم با مکث آروم گفت میدونم یواش بکن… منم دستم و از لای پاش که خیس خیس و لیز شده بود در آوردم کردم تو دهنم اول مزشو چشیدم و یجور حس خوب تو رگام اومد و موهای تنم سیخ شد … شلوارشو با شورت آروم از پاش کشیدم و انداختم اونور … شلوار خودمم دادم پایین و با پا کلا درش آوردم و تیشرت یکم دادم بالا تر که بدنامون بیشتر بچسبه به هم… یه تف کردم رو انگشتام و بردم وسط لپای کونش کشیدم و یه تف دیگه باز مالیدم وسط کونش و انگشتم بردم رو سوراخش آروم نوازش کردم یه جور سوراخ کونش سرد بود فکرکنم قصدش همین بود قبلش رفته بود دستشویی خودشو خالی کرده بود آب زیاد گرفته بود سرد شده بود … انگشتم و دادم تو تنگ بود گفتم ریلکس باش نترس عشقم هیچ دردی حس نمیکنی فقط شل کن نترس … اونم خیالش با حرفم راحت شد شل کرد منم شروع کردم … سرتونو درد نیارم هی با انگشتم تف و کردم دادم وسط کونش و انگشت کردم دوتا انگشت و یه نیم ساعتی باهاش ور رفتم و سه تا انگشتم توش بود داشت کیف میکرد و تا صبح هم وقت داشتیم با خیال راحت … انگشتام و بیرون آوردم و یواش کیرم و گرفتم گذاشتم رو سوراخش یواش یواش عقب جلو کردم هر دفعه یکم بیشتر هل میدادم که یه لحظه مبینا کونشو داد عقب سر کیرم رفت تو یه اویی کش داری گفت و تکون نخورد منم حرکت نکردم تا عادت کنه دو دقیقه گذشت در آوردم یه تف دیگه رو سوراخش که دیدم یکم بازه انگشتم راحت رفت تو یه تف هم سر کیرم مالیدم و آروم گذاشتم تو سوراخ کونش باز خودشو هل داد عقب تقریبا یک سوم کیر ۲۰ سانتیم و داد تو … یکم وایسادم عادت کنه بعد آروم شروع کردم عقب جلو کردن هی بیشتر می فرستادم تو دوباره در می آوردم تف میزدم که قشنگ لیز شه اذیت نشه … کمرمم از اون اولش سفت بود زیر نیم ساعت تلمبه زدن تو کارم نبود … از این احساس غرور میکردم همیشه … هیچی دیگه بازم بیست دقیقه ای انقدر عقب جلو کردم و درآورد تف زدم که دیدم تا آخر کیرم و کردم تو سوراخ کونش شکمم چسبیده به کونش یه لحظه نگه داشتم دیدم خودش با یه حرکتهای نامنظم داره عقب جلو میکنه وقتی میاد عقب با ضرب میچسبه به شکمم کونش… دیگه منم نامردی نکردم و شروع کردم یواش یواش تندش کردم تا ته میکوبیدم توش روون شده بود و داشت کیف میکرد هی پشت سر هم ریز می لرزید و منم داشتم کیف میکردم و گفتم دارم میام که باز دوبار ریز کله رو به پایین تکون داد و منم تا ته چپوندم و نگه داشتم قبل اینکه آبم شروع به پاشیدن داخلش کنه نفسشو حبس کرد و یه رعشه عمیق افتاد به پاهاشو کونش خوشو جمع کرد و منم تا آخرین قطره شو ریختم توش … اخ انگار جونم داشت از کیرم میزد بیرون چند دقیقه همون جور موندم آروم بوسش میکردم و دیدم یواشی داره گر

سکس با خواهرم تو هتل #سربازی #تابو #خواهر سلام … اولین باره اینجا داستان ارسال میکنم … . داستان مال تابستون سال ۹۱ اسمم مازیاره اون موقع ۲۰ سالم بود یه خواهر دارم مبینا اونم ۱۹ سالش بود فوق العاده خوشگل خواستنی انقد که هر وقت میومدم خونه بغلش میکردم ده تا بوسش میکردم هیچ حسی نبود فقط عشق خواهر برادری عمیق هنوزم همون قدر بیشتر از چشمام دوسش دارم…البته الان پنج سالیه ازدواج کرده دوتا بچه هم داره بگذریم … سرباز بودم و یکم دیر اقدام کردم … افتادم عقیدتی سیاسی ارتش و همون روز اول یگان بعد از آموزشی با یکی دعوام شد منو بردن دفتر فرمانده یه نامه دادن بهم گفتن فردا ۶ صبح خودتو معرفی میکنی مشهد لشگر ۷۷ خونمون تهران بود و اعصابم خراب گفتم گور پدرش میرم باکی نیست … خلاصه رفتم خونه و دو روز دیرتر عازم مشهد شدم و رفتم خودمو معرفی کردم به لشگر ۷۷ و چون دو روز دیر اومده بودم داخل نامه هم دلیل انتقالم و نوشته بودن باهام برخورد کردن و منم دیگه خیلی به هم ریخته بودم در حال فوران … همون شب اول ارشد سربازی اومد تا خواستم بخوابم بیدارم کرد و گفت بیا بیرون پاشدم رفتم دیدم یه جارو با طی و مایع داد بهم گفت برو دستشویی رو بشور… منم بچه پررویی بودم نترس سرم درد میکرد واسه دعوا اون موقع هم سر شروشور بازی خانوادم فرستادنم خدمت … خلاصه دیگه خونم به جوش اومده بود پشت سر هم رو مخم میرفتن سیمام چسبید و زدم تخت سینش یه کله زدم تو صورتش گفتم جمع کن بابا و یهو چن نفر همزمان حمله کردن بهم که چند تا مشت و لقد بد خوردم ولی یکی یه بادمجون زیر چشم هر کدوم کاشتم و دماغ ارشد هم با همون ضرب اول شکسته بودم و چن نفر هم اومدن جدا کردن افسر نگهبان اومد دید و گفت کاریش نداشته باشید تا صبح … که بعد ها مجبور شدم دیه دماغ ارشد و بدم یکی هم وساطت کرد که از طرف ارتش برام پرونده نشد… صبح صبحگاه بود منم تا بیدارم کردن گفتم کسی به تختم دست بزنه میام پایین و فلان فلانش میکنم و هیچ کس جرات نکرد بیاد جلو ساعت هفت بود یکی صدام کرد دیدم لباس شخصیه سنش هم بالاست تقریبا ۵۰… گفتم بله گفت بیا پایین و یکم از اتفاق دیشب پرسید و جواب دادم و خلاصه گفت چه کاری بلدی شغلت چی بوده منم آچار فرانسه درس نخونده بودم ولی همه جور کار فنی بلد بودم تا فهمید منو برد با خودش با یه سرباز دیگه داخل یه هتل مال ارتش بود چهارراه لشگر گمونم سمت کوهسنگی … رفتیم اونجا و چون راه اندازی و تعمیرات سیستم سرمایشی گرمایشی فن کوئل و چیلر و اینا بلد بودم شدم تاسیساتی هتل … خلاصه که خدمت سربازی افتادیم هتل. خخخ… چن ماهی میگذشت که خانوادم اومدن مشهد و منم بردمشون هتل و دیدن ولی جا نداشت هتل اکثرا بیشتر نظامی ها میومدن با خانوادشون … همه اتاق ها جز چند تا سوئیت مخصوص پر بود … روز دوم که اومده بودن خانوادم رفتم پیششون یه هتل دیگه نزدیک حرم گرفته بودن و با خواهرم خیلی رفیقیم رفتیم بیرون زیارت و چرخیدیم یکم خرید کرد و یه شلوارک کوتاه از این نازکا که به کون میچسبه با یه لباس خواب نازک خرید گفت یادم رفته لباس راحت برا خواب نیاوردم . بعد رفتیم کوهسنگی و خلاصه شب شده بود بهم زنگ زدن گفتن یکی از فن کوئل های هتل ترکیده و آب برداشته هتل و منم سریع رفتم درستش کنم … رفتیم هتل و لباس عوض کردم و شروع کردم رادیات فن کویل و عوض کردم سیستم چک کردم و کارم و تموم شد دیروقت بود هر چی هم گفتم خواهر گلم مبینا جان یه ماشین بگیرم بری پیش بابا اینا که گفت نه کارت تموم شد با هم بریم … مدیر هتل هم که خودش نظامی بود خونشم همون مشهد بود مونده بود تا کارم تموم شه …خلاصه کارم تموم شد خواستم برم خواهرم و برسونم که دیدمساعت یک شبه همون مدیر هتل هم گفت کجا … الان تو بری دوباره خراب شه نشتی کنه تا صبح نمیشه منتظر تو بمونیم … همین جا بمون کلید سویت فلان و بریم پذیرش بدم بهت با خواهرتی بمون صبح برید پیش خونوادت که خیال منم راحت باشه و برم خونه امشب… اون سوئیتی که گفت برو مخصوص فرمانده های ارشد بود همیشه خالی بود تا یه کله گنده با درجه نظامی بالا اومد بدن به اون … منم گفتم باشه و رفتیم کلید و از پذیرش گرفت داد بهم و رفتیم مثلا استراحت کنیم … خواستم بخوابم دیدم مبینا گفت داداش من با این لباسا راحت نیستم گفتم چکار کنم عزیزم گفت اون لباسا خریدم بپوشم عیب نداره منم توجه نکردم وقتی خریده بود اصلا حواسم نبود گفتم بپوش عزیزم… رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم اومد گفت داداش پیشت بخوابم اینجا یجور حس غریبی دارم خوابم نمیبره تنهایی… سرم و اوردم بالا دیدم تو نور شب خواب یه فرم زیبا و بدن بدون نقص کمر باریک با یه حرارت خاصی جلوم وایساده تا اون لحظه هیچ وقت به این چشم ندیده بودم و یه لحظه سکوت کردم و فکنم خودش از طرز نگاهم فهمید و یه خنده ریز شیطون گردو بدون اینکه منتظر جوابم باشه اومد رو تخت خواب و زیر ملافه و چپید تو

sticker.webp0.09 KB

ره راحت کنن، بعضیای دیگه هم کمی امیدوارتر بودن و بی‌اعتنا به زخم‌هاشون، می‌خواستن در رو بشکنن، علی رو از خونه بیرون کنن و دوباره خونه‌ی ایراندخت رو بسازن… ۱۴۰۴/۱۰/۲۰ صوتی نوشته: سفید دندون 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

صدایی که می‌لرزید گفت: «خودت همه‌اش رو یا به مساجد اطراف بذل و بخشش کردی و یا صرف دشمن‌تراشی و جذب متحد کردی… به جای اینکه به فکر خونه و زندگی‌مون باشی، به فکر اینی که بینِ یه مشت گدا گشنه، آقا باشی! به جای اینکه یخچال خونه‌مون رو پر کنی، دستِ ارازل رو با خریدن چماق و چاقو پر می‌کنی که با خانواده‌های ثروتمند و پیشرفته بجنگن.» بعد از شنیدن این جمله، خون علی به جوش اومد، به سمت ایراندخت حمله‌ور شد و گفت: «الان هم به اسلام توهین کردی و هم به کارها و سیاست من؟» ایراندخت پوزخند زد و گفت: «توهین نه، اعتراض! به هر دو…» علی کمی آرام گرفت و گفت: «اعتراض عیبی نداره!» بعد ادامه داد: «همینیه که هست، بسوز و بساز! تو نمی‌فهمی و کورکورانه به قضیه نگاه می‌کنی. یا شاید هم گوش‌ات از فتنه‌ی زن‌های همسایه پره!» اینبار ایراندخت عصبی شد و از شدت عصبانیت، به سمت گلخونه رفت. گلدون‌های کاکتوسی که علی کاشته بود رو برداشت و کوبید زمین! علی دوباره عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «به اموال من آسیب می‌زنی؟ این دیگه اعتراض نیست! وحشی‌گریه، پرروییه، خشونته…! همچین وقاحتی تو خونه‌ی من بی‌جواب نمی‌مونه!» بعد بلافاصله از موهای ایراندخت گرفت و به سمت اتاق خواب کشید. تو همین حین، ایراندخت یادِ اون شقایق‌های وحشی افتاد که محمدرضا هرچی تلاش کرد نتونست توی گلدون بلور نگهشون داره و جلوی چشمش پرپر شدن… اما حالا که سقف گلخونه ریخته و همه‌جا رو کاکتوس‌ها و پیچک‌های سمیِ علی گرفته بود، بوی اون شقایق‌ها رو حس می‌کرد که از لای ترک‌های کفِ گلخونه بیرون زده بودن… علی، ایراندخت رو پرت کرد روی تخت و با وسایل‌های بی‌دی‌اس‌ام اون رو به تخت بست. بعد از اینکه مثل همیشه، وحشیانه بهش تجاوز کرد، دقیقاً رو به روی تخت، یه طناب رو از سقف آویزون کرد. بعد بلافاصله دوباره سراغ ایراندخت رفت. اول زبونش رو با چاقو برید و بعدش چشم‌هاش رو از حدقه درآورد! بعد آروم کنار گوشش گفت: «به گوش‌هات کاری ندارم، که حرفام رو بشنوی. ولی زبونت رو قطع کردم که دیگه نتونی مخالف من حرف بزنی و چشم‌هات رو هم کور کردم که حقایق رو نبینی!» بعد دست و پای ایراندخت رو باز کرد و تا کنار طناب آویزون شده راهنماییش کرد. طناب رو به دستش داد و گفت: «از اونجایی که کار نابخشودنی‌ای انجام دادی و اموال من رو شکستی و به من و خدا و اسلام توهین کردی، حقت اعدامه! این رو من نمیگما! این رو اسلام و قانون می‌گه. اما از اونجایی که من آدم بزرگ و بخشنده‌ای هستم، حق انتخاب رو به خودت می‌دم! من از اتاق بیرون می‌رم و در رو قفل می‌کنم. دیگه تصمیم با خودته که طناب دار رو انتخاب کنی، یا بمونی و زندگی کنی…» علی از اتاق خارج شد و در رو قفل کرد. ایراندخت رو تخت نشست و زانوهاش رو بغل کرد. در حالی که گریه می‌کرد و اشک و خون از چشم‌هاش جاری می‌شد و روی تنِ زخمیش می‌ریخت، به فکر فرو رفت. حالا که علی چشم‌هاش رو از حدقه درآورده بود، توی اون تاریکیِ مطلق، مدام به اون شب فکر می‌کرد. به همون شبی که فکر می‌کرد صورتِ نجات‌دهنده‌اش رو توی ماه دیده! حالا می‌فهمید که اون صورت، ماه نبود؛ فقط انعکاسِ ترس‌ها و آرزوهای خودش بود روی یه تیکه سنگِ سرد و بی‌روح که فرسنگ‌ها باهاش فاصله داشت! علی از ماه نیومده بود، علی از تاریکیِ دلِ خودِ ایراندخت بیرون زده بود… همچنان افکار زیادی ذهنش رو محاصره کرده بودن. انگار هشتاد میلیون ایراندخت تو ذهنش دور هم جمع شده بودن و میزگرد تشکیل داده بودن. میزگرد که نه، یه میز مثلثی. یه طرف میز روشنایی بود و یه طرف تاریکی. طرفی هم که وسط تاریکی و روشنایی بود، به رنگ خاکستری در اومده بود. اونایی که تو تاریکی بودن حامی علی بودن و مدام جمله‌هایی مثل: «علی آدم دین داریه. علی به مسجدهای اطراف و آدم‌های فقر زده کمک می‌کنه. علی مرد خونه‌ست و تحت هر شرایطی باید فرمان بردارش باشی. اون چیزی رو که علی می‌دونه، تو نمی‌دونی. بدونِ امنیت علی، کی از تو محافظت می‌کنه؟ آزادی و رفاه رو می‌خوای چیکار وقتی امنیت نداشته باشی؟» اونایی که تو نور خاکستری بودن مدام می‌گفتن: «درسته علی یه بدی‌های ریزی داره، ولی اگه علی بره چیکار می‌کنی؟ می‌خوای کی رو به جای علی بیاری؟ نکنه می‌خوای دوباره یکی مثل محمدرضا بیاد تو زندگیت و خونه‌ات رو به گند بکشه؟! حتی اگه علی رو هم نمی‌خوای صبر کن یه آدم بهتر پیدا بشه، بعد تصمیم بگیر. علی هرچی باشه، حداقل امنیت خونه براش مهمه، مگه نمی‌بینی کلی چاقو و تفنگ داره که نمیذاره کسی بهت آسیب برسونه؟» اونایی که تو روشنایی بودن، خیلی‌هاشون مرده بودن و خیلی‌هاشون هم خسته‌تر از این حرف‌ها بودن که حرف بزنن! فقط بعضی‌هاشون گاهی زیر لب می‌گفتن: «تو سزاوار آزادی هستی…» بعضیاشون هم به این فکر می‌کردن که طناب رو ببوسن و خودشون رو از زندگی‌ای که از مرگ تلخ‌ت

د مذهبی و با ایمان، که تمومِ دین رو از بَر بود! دقیقاً همون کسی که ایراندخت می‌خواست. همون کسی که می‌تونست ناجی ایراندخت بشه و اون رو از زندگی خسته کننده و بی بند و بار با محمدرضا رهایی ببخشه. ایراندخت، ندیده و نشناخته و فقط با شنیدن صدای علی از پشت تلفن، عاشق و شیدای اون شد. حس می‌کرد این همون شاهزاده‌ی رویایی با اسب سفیده که یه عمره منتظرشه. دل تو دلش نبود و برای جدایی از محمدرضا و رسیدن به علی هر کاری می‌کرد. علی هم که یه مرد منفعت طلب و سواستفاده‌گر بود، از شرایط نهایت استفاده رو کرد و برای رسیدن به ایراندخت دست به هر کاری زد. علی فرانسه بود و از همونجا تلفنی، به ایراندخت مشورت می‌داد که چطوری محمدرضا رو از زندگیش بیرون کنه. ایراندخت بدون سبک و سنگین کردن، هرکاری رو که علی ازش می‌خواست رو انجام می‌داد؛ بدون فکر کردن به عواقبش! چون دیگه مطمئن شده بود که محمدرضا رو نمی‌خواد و مرد رویاهاش علیه… محمدرضا تموم تلاشش رو کرد که ایراندخت رو نگه داره، ولی نتونست. از اونجایی که عاشق ایراندخت بود و اهل خشونت نبود، یه روز بی‌خبر وسایل‌هاش رو جمع کرد و خونه رو با دلِ خون ترک کرد؛ اون می‌تونست به ایراندخت بگه اگه دوست نداری می‌تونی جمع کنی و از این خونه بری! ولی اون ایراندخت رو می‌پرستید و نمی‌خواست اون رو از خونه‌ی خودش بیرون کنه! به همین دلیل با خودش گفت وقتی ایراندخت من رو نمی‌خواد، عاقلانه‌ترین کار همینه که خودم برم. به همین دلیل، ایراندخت رو تو خونه‌ی اعیانی، پر از گل و طلا و نوسازی شده‌‌ای که با همدیگه ساخته و پرداخته بودنش، رها کرد و فرسنگ‌ها دور شد… بعد از رفتن محمدرضا، علی اومد و با ایراندخت ازدواج کرد. بعد از کلی جشن و پایکوبی، تو همون خونه که محمدرضا و ایراندخت ساخته بودن، زندگی‌شون رو شروع کردن. چند روز اول همه‌چی خوب بود و ایراندخت خوشحال و دنیا به کامش بود. اما یه شب خونه‌ی اونا رو دزد زد! دزدی به همون شب ختم نشد،‌ شب دوم و سوم هم اتفاق افتاد. هشت شب پشت سر هم دزد به خونه حمله کرد و با اینکه ایراندخت هر شب بیشتر از شب قبل آسیب می‌دید، اما علی نمی‌تونست هیچ کاری کنه. فقط سرمایه‌هایی که تو خونه بود رو سپر بلای خودش می‌کرد که دزدها به خودش آسیب نزنن! بعد از شب نهم و تو روز دهم که دیگه دزدا بیخیال شدن، علی تو بوق و کُرنا کرد که من در مقابل دزدها مقاومت کردم و نذاشتم خودِ خونه رو بدزدن! اون دزدی هشت شبه برای علی تجربه شد و بعد از اون جریان، علی با پول‌ها و سرمایه‌هایی که ایراندخت و محمدرضا پس‌انداز کرده بودن، شروع کرد به ساختن و خریدنِ انواع و اقسام چاقوها و تفنگ‌ها، که بتونه در مقابل دشمن‌ها و دزدهایی که خودش می‌تراشه مقاومت کنه! اما فقط به همین ختم نمی‌شد، علی آدم بی‌عرضه و تنبلی بود‌. اون مثل محمدرضا کاری نبود و اصلاً اولویتش ایراندخت نبود. اون نه تنها کار نمی‌کرد، بلکه پول‌های ایراندخت رو می‌دزدید و خرج خودش و مساجد اطراف می‌کرد. اونقدر این کارها رو ادامه داد، که از یه جایی به بعد، ایراندخت از اون زن پولدار و خوشبخت، تبدیل شد به یه زنِ رعیت! اوضاعش اونقدر بد شد که حتی مجبور بود گوشت و روغن و مرغ و تخم مرغ رو قسطی بخره! اما کار به همینجا ختم نشد، وقتی ایراندخت دهن باز کرد و به شرایط زندگی‌شون اعتراض کرد، علی با همون چاقوهایی که با پول ایراندخت ساخته بود، به ایراندخت حمله می‌کرد و بعد از هر بار اعتراض، جایی از تنش رو زخمی می‌کرد… یه شب طبق معمول همیشه، علی بعد از نماز مغرب، بقیه‌ی برادرها رو به صرف شام، به رستوران دعوت کرد. برای همه‌شون چلو برگ سفارش داد ‌و به تعداد اعضای خانواده‌هاشون هم غذای بیرون‌بر سفارش داد. بعد شاد و شنگول با ذکر: «اسلام ناب محمدی همینه. انشالله خدا راضی باشه.» به سمت خونه برگشت. خونه بوی مرگ می‌داد. در و دیوار خونه ترک برداشته بود و جای جای فرش رد خونِ تازه و کهنه تو چشم می‌زد. ایراندخت لاغر و نحیف، با چشم‌های گود افتاده، گوشه‌ی خونه افتاده بود. ظرف‌های کثیف گوشه‌ی آشپزخونه افتاده بود و آشپزخونه خالی از لوازم بود. تنها چیزی که تو خونه مونده بود، یه یخچال خالی، یه ساعت دیواری قدیمی که هر یه ثانیه‌اش یکسال می‌گذشت و یه گاوصندوق باز! علی بدون اعتنا به ایراندخت به سمت گاوصندوق دوید. یه طرف گاوصندوق یه یک دلاری بود و طرف دیگه‌اش یک میلیون و پونصد هزار ریال! علی با عصبانیت پول خردها رو کنار زد، یک دلاری رو برداشت و با صدای بلند خطاب به ایراندخت گفت: «فقط همین مونده؟ چه غلطی کردی تو؟ چرا اینقدر ولخرج و بلند پروازی؟ چرا تموم پول‌ها رو به باد دادی؟ چرا اینقدر بی عرضه‌ای و کار نمی‌کنی که دوباره پول در بیاری؟ تموم پول‌ها رو خرج کردی، با اینحال یخچال خالیه؟» ایراندخت که دیگه جای سالمی توی تن و روانش نمونده بود، با

دست کشید و قربون صدقه رفت. دوباره از پایین به بالا شروع کرد به لیسیدن. انگار لذت خودش مهم نبود و فقط راضی نگه داشتن ایراندخت تو اولویتش بود. به حدی که حتی زیر بغل، ناف، انگشت‌های پا، سوراخ کون و کُس ایراندخت رو با عشق و ولع می‌بوسید، می‌مکید و لیس می‌زد. اما فارغ از تغییر… ایراندخت نه تنها آتیش وجودش گُر نگرفت، بلکه حس بیزاریش از محمدرضا بیشتر شد. محمدرضا که فهمید این کارا جواب نمی‌ده، از حرکت ایستاد و کنار ایراندخت دراز کشید. دست‌هاش رو تو موهای لَخت ایراندخت کشید و در حالی که نوازشش می‌کرد، گفت: «از چیزی ناراحتی؟ جریان چیه؟ اتفاقی افتاده؟» ایراندخت کلافه گفت: «خسته شدم دیگه…» محمدرضا گفت: «از چی خسته شدی؟» ایراندخت جواب داد: «خسته شدم محمدرضا! هم از تو، هم از این منی که برام ساختی. خودم رو لای این همه زرق‌وبرق گم کردم. نگاه به صورتم نکن که بزک‌ودوزک داره؛ روحم نماز لازم داره، حیا لازم داره. از این زندگی که توش همه‌چیز هست الا خدا، بیزارم. خسته‌ام از این ولنگاری که اسمش رو گذاشتی آزادی؛ خسته‌ام از اینکه می‌بینم چقدر بنده و گوش‌به‌فرمانِ حرف بقیه‌ای!» محمدرضا سریع گفت: «کدوم بی بند و باری؟ کدوم گوش به فرمانی؟ من دارم پیشرفت می‌کنم. ما داریم پیشرفت می‌کنیم! اکثر مردم آرزو دارن زندگی‌شون شبیه ما باشه! خونه‌ای که ما داریم رو داشته باشن! هرچی بخوایم می‌خریم، هرچی بخوایم می‌پوشیم، هرچی بخوایم می‌خوریم، هر جا بخوایم می‌ریم، هرکاری دلمون بخواد می‌کنیم! دیگه از زندگی چی می‌خوای؟» ایراندخت گفت: «فقط این نیست! خسته شدم از اینکه برای هر بار رفتن به خونه‌ی دایی‌ها و عموهام باید از تو اجازه بگیرم. چرا می‌خوای همه‌ی رفت‌وآمدهای من زیر نظرِ تو باشه؟ مگه من خودم عقل ندارم که خانواده‌ام رو اداره کنم؟» محمدرضا برافروخته شد و گفت: «من فقط نگرانتم! دایی‌های تو هنوز تو فکرِ عهد ناصرخان هستن. اونا با تفکرات تجزیه‌طلبشون می‌خوان تو رو از من جدا کنن. اگه حواسم بهت نباشه و شرایطت رو مدیریت نکنم، شیرازه‌ی این خونه از هم می‌پاشه. اینجا یه خونه‌ست، با یه قانون؛ قانونِ من که خوشبختیِ توئه!» ایراندخت با بی‌تفاوتی گفت: «مشکل اصلی من اینا نیست!» محمدرضا متعجب‌تر از قبل گفت: «پس مشکل اصلی تو چیه؟» ایراندخت گفت: «من از همخوابی باهات لذت نمی‌برم!» میون نگاه‌های متعجب محمدرضا ادامه داد: «ببخشید رک حرف می‌زنم، فقط می‌خوام باهات رو راست باشم! من از سکس وانیلی و کُسلیسی و ناز و نوازش خسته شدم. از شنیدن جمله‌هایی مثل “اینجوری خوبه؟” “دردت نمیاد؟” “اگه اذیت می‌شی ادامه ندم!” “تا تو ارضا نشی، من نمی‌خوام ارضا بشم!” “مهم تویی!” “نمی‌خواد بخوری اذیت می‌شی. از پشت نمی‌خوام دردت میاد” و… خسته شدم. من یه سکس مردونه و خشن می‌خوام. دوست دارم یکی دست‌هام رو ببنده، چشم‌هام رو ببنده، گوش‌هام رو ببنده، دهنم رو ببنده، که نه بتونم کاری کنم، نه بتونم ببینم، نه بتونم بشنوم و نه بتونم اعتراض کنم! مثل یه اسیر من رو تو اسارت بگیره و بهم تجاوز کنه. من این رو دوست دارم محمدرضا… می‌تونی؟» محمدرضا سکوت کرد و چیزی نگفت. اما چشم‌های غم‌زده و قلب شکسته‌اش، اندازه‌ی یه کتابخونه‌ی بزرگ حرف برای گفتن داشتن. ایراندخت سکوت محمدرضا رو شکست و دوباره گفت: «می‌تونی یه مرد مسلمون بشی و اینجوری رفتار کنی یا نه؟» محمدرضا به زور بغضش رو قورت داد و گفت: «نه… من نمی‌تونم مثل یه حیوون با کسی که دوسش دارم، رفتار کنم!» ایراندخت گفت: «پس من طلاق می‌خوام!» محمدرضا سریع گفت: «اصلاً حرفش رو نزن. حرف می‌زنیم و درستش می‌کنیم. مبادا بخاطر این چیزهایی که الان گفتی، آزادی و خوشبختی خودت رو نابود کنی! ما جای درستی از زندگی ایستادیم و روز به روز داریم پیشرفت می‌کنیم و خوشبخت‌تر می‌شیم!» ولی گوش‌ ایراندخت به این حرف‌ها بدهکار نبود… یه مدت گذشت و جنگ و دعوا های ایراندخت و محمدرضا روز به روز بیشتر می‌شد. ایراندخت با دخترعموی محمدرضا رابطه‌ی صمیمانه و خواهرانه‌ای داشت. اما از اونجایی که دخترعموی محمدرضا متاهل بود و تو فرانسه هم زندگی می‌کرد، این رابطه فقط به تماس‌های تلفنی محدود می‌شد. دخترعموی محمدرضا که اسمش “سایه” بود، به شدت به ایراندخت و جایگاهش و پیشرفت‌هاش کنار محمدرضا حسادت می‌کرد، اما ایراندخت ساده‌تر از این حرف‌ها بود که متوجه این حسادت بشه! سایه مدام پشت سر محمدرضا بد و بیراه می‌گفت و نقطه ضعف‌های اون رو پیش ایراندخت بزرگنمایی می‌کرد. اونقدر تو گوش ایراندخت خوند و خوند و دسیسه چید، که مزید بر علت شد و ایراندخت تصمیم نهایی خودش رو گرفت! جدایی از محمدرضا به هر قیمتی… ولی این جدایی به این راحتی‌ها نبود و ایراندخت به کسی نیاز داشت که کمکش کنه. سایه مدام لای به لای حرف‌هاش، به برادرشوهرش اشاره و ازش تعریف می‌کرد. یه مر

ایراندخت #سفید_دندون #خیانت #زن_شوهردار ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود و ایراندخت در حالیکه زانوهاش رو بغل کرده بود، از ترس می‌لرزید. نمی‌دونست کار درستی می‌کنه یا نه، ولی مطمئن بود که راه برگشتی نداره. مدام حرف‌های نرگس تو مغزش تکرار می‌شد و با یادآوری حرف‌هاش، به فرار امیدوارتر می‌شد. «نترس دختر… برای یه بار هم که شده تو زندگیت نترس. جوونیت داره می‌ره ها! چهار روز دیگه سنت بره بالا، بر و روت نمی‌مونه و سگ نگاهت نمی‌کنه، چه برسه چهار تا آدم حسابی مثل محمدرضا. محمدرضا هم آدم خوبیه، هم عاشقته و برات هر کاری می‌کنه. این رو از دست بدی و به بختت لگد بزنی، تهش باید با یکی مثل ناصر خان ازدواج کنی! بچگی و جوونیت رو ناصر خان به باد داد و مابقی هم یه شوهر مثل اون…» ناصر خان پدر ایراندخت بود. یه پدر مستبد و زورگو، در عین حال خوشگذران. بدرفتاری و بددهنی‌هاش برای زن و بچه‌هاش بود و شیرین زبونی و خنده‌هاش برای زن‌های ولنگار. در حالیکه زن و بچه‌‌اش توی کثافت و نداری و بیچارگی زندگی می‌کردن، اون دار و ندارش رو خرج زنبازی و سگ مستی و ولنگاری می‌کرد! محمدرضا خواستگار ایراندخت بود. یه پسر موجه، تحصیل کرده، ورزشکار و همه فن حریف. پسری که می‌شد روش حساب کرد و هر دختری رو دستش داد. صد البته که بحث ایراندخت جدا بود. محمدرضا عاشق و شیدای ایراندخت بود و اون رو مثل خدای خودش می‌پرستید. کار به جایی رسیده بود که محمدرضا تو خواستگاری آخرش، خطاب به بقیه گفت: «من ایراندخت رو خوشبخت می‌کنم و اون از همه چیز برای من مهمتره. حتی از خودم! دین و ایمون و خدای من ایراندخته!» از اونجایی که می‌دونست ایراندخت دختر معتقدیه، به ایراندخت نگاه کرد و ادامه داد: «دین من ایراندخته، ولی اون می‌تونه آزادانه هر دینی رو که می‌خواد داشته باشه و هرجوری که دلش می‌خواد زندگی کنه!» بعد از اینکه تو خواستگاری آخر هم جواب رد شنید، پیشنهاد فرار رو به ایراندخت داد. ایراندخت عاشق محمدرضا نبود، ولی یه حسی ته دلش می‌گفت محمدرضا می‌تونه اون رو خوشبخت کنه و از زندون ناصر خان نجاتش بده. این وسط هم نرگس مدام تو گوشش می‌خوند که فرار بهترین راهه… ایراندخت تصمیم خودش رو گرفته بود و قرار بود اون شب فرار کنن. اما با اینحال هنوز مطمئن نبود و از سرنوشتی که پیش روش بود می‌ترسید. مخصوصاً که محمدرضا آدم معتقدی نبود و ممکن بود سر همین با همدیگه به مشکل بخورن… به هر نحوی که بود، اون شب ایراندخت خودش رو به دست‌های سرنوشت سپرد و با محمدرضا فرار کرد و خودش رو از ماتم‌کده‌ی ناصر خان رهایی داد. ایراندخت و محمدرضا زندگی خودشون رو شروع کردن و برخلاف انتظار ایراندخت، همه‌چی خوب پیش می‌رفت. محمدرضا هر روز براش گل می‌خرید، بهش محبت می‌کرد، مدام لوازم آشپزخونه رو نو می‌کرد، ایراندخت رو سفر خارجه می‌برد و… حتی اجازه داد که ایراندخت درس بخونه، ورزش کنه و سر کار بره. محمدرضا نه تنها تو خونه، بلکه بیرون از خونه هم هوای ایراندخت رو داشت. ایراندخت بیرون از خونه وردِ زبون عام و خاص بود و تموم زن‌های شهر بهش حسودی می‌کردن و تموم مردها و بچه‌ها بهش احترام می‌ذاشتن. حتی افرادی هم که از ایراندخت خوششون نمیومد، جرئت توهین و آسیب زدن به ایراندخت رو نداشتن؛ چون محمدرضا این اجازه رو نمی‌داد! محمدرضا تو خونه مرد مهربونی بود، اما بیرون از خونه با کسی شوخی نداشت و تموم فکر و ذکر و هدف اول زندگیش، پیشرفت ایراندخت و مراقبت از اون بود. تو مدت کوتاهی، ایراندخت از اون دختر دگم و ترسو و بی‌سواد با ابروهای قجری و صورت زشت، تبدیل شد به یه دختر آزاد و تحصیل کرده و شجاع، با سیمایی اصیل، زیبا و مثال زدنی. اوایل همه‌چی خوب و ایراندخت خوشحال و راضی بود. ولی از یه جایی به بعد یهو همه چیز به هم ریخت… شب جمعه بود و طبق معمول همیشه، محمدرضا دسته گل به دست و کادو زیر بغل، برگشت خونه. قبل از رفتن سمت اتاق خواب، گل‌‌های شقایق رو سمت گلخونه‌ی خونه برد که توی گلدون بذاره، اما طبق معمول گل‌های روز قبل خشک شده بودن! محمدرضا بارها سعی کرد شقایق‌ها رو اهلی کنه و توی گلدون‌های شیکِ ایتالیایی گلخونه پرورش بده، ولی هر بار که شقایق‌ها رو از دشت می‌آورد و توی گلدون‌ها می‌کاشت، روز بعد خشک می‌شدن. محمدرضا با خودش گفت: «این گل وحشی و بی‌منطقه، فکر کنم باید به جاش گل‌‌های رز رو پرورش بدم که قدر این گلخونه رو می‌دونن!» موقتاً بیخیال گلخونه شد و به سمت اتاق خواب رفت. کل اتاق خواب رو با رزهای قرمز تزئین کرد و آماده‌ی یه شب رویایی دیگه شد. ولی اون شب ایراندخت مثل همیشه نبود و شبیه یه تیکه گوشت توی تخت افتاده بود. محمدرضا که متوجه بی‌حوصلگی ایراندخت شد، سعی کرد آتیش وجودش رو شعله‌ور کنه. آروم لباس‌های ایراندخت رو از تنش درآورد و از انگشت‌های پاش شروع کرد به بوسه زدن تا بالای سرش! جای جای بدن ایراندخت رو بوسه زد،

sticker.webp0.09 KB

شهر داستان | رمان - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @dastanromancity