شهر داستان | رمان
📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان
El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 24 929 suscriptores, ocupando la posición 1 301 en la categoría Libros y el puesto 13 554 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 24 929 suscriptores.
Según los últimos datos del 13 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -524, y en las últimas 24 horas de -9, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 12.92%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.39% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 224 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 096 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 Descripción y política de contenido
No se ha proporcionado la descripción del canal.
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 14 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 14 julio | +2 | |||
| 13 julio | 0 | |||
| 12 julio | 0 | |||
| 11 julio | 0 | |||
| 10 julio | +1 | |||
| 09 julio | 0 | |||
| 08 julio | 0 | |||
| 07 julio | 0 | |||
| 06 julio | 0 | |||
| 05 julio | 0 | |||
| 04 julio | 0 | |||
| 03 julio | 0 | |||
| 02 julio | +3 | |||
| 01 julio | 0 |
| 2 | رام.
وقتی این کارو کرد و برجستگی باسنشو دیدم برق از کلهم پرید که چقدر خوش فرمه.
باسنشو بالا داد و منم نشستم رو پاش و کیرمو لای کسش فشار دادم تا بره تو . واای چون پاهاش جفت بود داخل کسش خیلی تنگ تر شده بود. منم داشتم روی این کون خوش فرم و با تلمبه زدن دیوونه میشدم.
قبل اینکه ارضا شم ازش پرسیدم آبمو چیکار کنم گفت بریز توش. عمل کردم. بستمش.
منم تند تند تلمبه میزدم. از اونجایی که من دوست دارم وقتی ارضا میشم چهره طرفم رو ببینم… بهش گفتم ببینمت سارا.
اونم با اون چهره خوشگلش با لبای خوشفرم و قرمزش با اون چشمای درشت که الان خمار بود و موهای بلند مشکیش سرش رو چرخوند و نگام میکرد.
خیلی زیاد شهوتی شده بودم و بعد چند لحظه ارضا شدم و آبمو رو ریختم توش.
بعدش جفتمون بیحال و توی سکوت چند لحظه همو بغل کردیم.
بعدش کم کم آماده شد و خواست بره خونه دختر خالهش.
همو بغل کردیم. و ازم تشکر کرد بخاطر امروز.
بعد از اون روز هنوز نتونستم ببینمش. یعنی راستش خیلی ریسکیه و اگه مهدی بفهمه خیلی بد میشه. منم ریسک نکردم دیگه.
و فقط تو اینستا گاهی باهم حرف میزنیم. ولی اون به شدت وابسته شده! یعنی بعد اون سکس وابسته شده.
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 894 |
| 3 | خونه دختر خالم.
گفتم کدوم دختر خالهت؟ بیام برسونمت؟ گفت که همون که نزدیک خونه خودتونه. میخوام پیاده برم.
منم گفتم از اینجا رد شو که دم در خونه ببینمت.
گفت باشه.
کمی به خودم جرات دادم یه تیر تو تاریکی انداختم که حداقل بیا داخل یه چایی بخوریم بعد برو خونه دختر خالهت.
اونم قبول کرد و گفت که در حد یه چایی میتونم بمونم ولی باید زود برم.
من لای در رو باز گذاشته بودم تقریباً ساعتهای ۳ درو باز کرد و اومد داخل.
راهنماییش کردم و اونو به اتاقم بردم روی مبل نشست و منم روی مبل روبرو نشستم.
خاله سارا تقریبا ۴۰ سالشه و قدش تقریبا بلنده و بدنش خوش فرمه. مخصوصا باسنش.
کمی حرف زدیم و احوالپرسی های معمول.
رفتم براش چایی آوردم و کنار همدیگه چای خوردیم.
خیلی لباس پوشیدهای تنش بود و خیلی ریلکس نشسته بود ولی میتونستم حس کنم که اونم مثل من کمی داغ شده!!
به خاطر همین کم کم نزدیکش شدم. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم به خاطر همین اول لابلای حرف زدن دستمو تماس میدادم با رونش.
چند ثانیهای به همین شکل گذشت و من ضربان قلبم خیلی تند شده بود توی چشمای خاله سارا هم میدیدم که خیلی شهوتی شده به خاطر همین به خودم جرات دادم و دستم رو گذاشتم روی رونش. و سر انگشتامو میکشیدم روی رونش چند ثانیه گذشت و الان رون خاله سارا کامل توی دستم بود.کم کم خاله سارا داشت تحریک میشد چون دستم رو محکم گرفت و روی رونش فشار داد اون لحظه متوجه شدم که باید بیشتر پیش برم به خاطر همین فوراً نزدیکش شدم و صورتم رو نزدیک صورتش بردم لبامو بردم در گوشش و آروم گفتم خاله سارا من خیلی ساله که دوس دارم مال من باشی و خیلی از این سالا بهت فکر کردم. حین حرف زدن عمداً صدام رو میکشیدم تا نفسم به گوش خاله سارا و دور گردنش بخوره همزمان دستم رو روی رونش تکون میدادم و داشتم بیشتر تحریکش میکردم چون موهای گردنش سیخ شده بود و داشت بدنش رو پیچ و تاب میداد.
دستم رو بردم لای پاش و آروم لای پاش رو لمس میکردم.
لبام میکشیدم لای گردنش و روی صورتش ریز ریز بوسش میکردم تا به لبهاش رسیدم لب پایینش رو توی دهنم میک میزدم و همزمان لای پاش رو میمالیدم چند لحظه بعد خاله سارا توی بغلم ولو شده بود و شهوت توی چهرش موج میزد.
دستم رو بردم زیر شلوارش و از روی شورتش اونجاش رو میمالیدم. قشنگ میتونستم حس کنم که چقدر خیس شده و چقدر داغ شده. آروم انگشت وسطم رو روی چ و چ و لش میمالیدم. دقیقاً اون برجستگی چوچول رو زیر انگشتم خیلی آروم لیز میدادم. همزمان داشتم لبای خاله سارا رو میخوردم. برام قطعی شده بود که قراره امروز خاله سارا توی بغلم باشه و باهاش س** داشته باشم.
آروم آروم کمر شلوارش رو آوردم پایین و همزمان خودش شورتش رو درآورد منم دستمو دوره کمرش گرفتم و کشیدمش سمت وسط مبل که بتونم اونجاش رو بخورم. لبام رو گذاشتم روی کسش آب دهنم رو ریختم روی چوچولش خودشم خیلی خیس شده بود بخاطر همین خیلی خوب میتونستم زبونم رو روی چوچولش بلغزونم. داشتم خیلی شهوت برانگیز ک سش رو میخوردم چوچولش رو کامل میکردم توی دهنم میکش میزدم. اینقدر اونجاش رو خوردم که داشت دیوونه میشد دستام رو بردم سمت بالا سینههاش رو میمالیدم دیدم خودش پیراهنش رو بالا زد سوتینش رو بالا زد.
منم سینههاش رو توی دست فشار میدادم و نوک سینهشو لای انگشتام میمالیدم.
اینقدر این کارو انجام دادم تا اینکه خاله سارا پاهاشو جمع کرد و بدنش شروع به لرزیدن کرد و صدای نفسهاش خیلی شدید و تند شد. سرم رو از لای پاش جدا کرد و به خودش میپیچید.
ارضا شد. خیلی هم شدید ارضا شد.
و من خیلی لذت میبردم ازین موضوع.
رفتم کنارش بغلش کردم و میبوسیدمش. سرش رو پایین گرفته بود .یه جورایی خجالت میکشید. خواستم صورتشو نگاه کنم نذاشت. و سفت تر چسبید بهم.
دستش رو برد سمت اونجام و از روی شلوار آروم میمالید اونجامو.
منم شلوار و شرتم رو درآوردم اونم اونجامو توی دستش گرفت و آروم اونجامو میمالید. کم کم خودمو کشیدم روش و توی بغلش دراز کشیدم و لباشو میخوردم. آروم سر کیرمو تماس میدادم با کسش.
کمی که گذشت نشستم لای پاش و سر کیرمو میمالیدم به چوچولش میکشیدم وسط کسش. حسابی شهوتی شده بودیم. سر کیرمو آروم گذاشتم لای کسش و فشارش دادم. کم کم کیرم داشت میرفت داخل و داشتم یه لذت فوق العاده رو تجربه میکردم.
تنگی و داغی و خیسی داخل کسش بدجور دیوونهم میکرد.
چهره خاله سارا با اون همه خوشگلی الان داغ و سرخ شده بود و شهوت توش نمایان بود. و این بیشتر منو وحشی میکرد.
کیرمو آروم آروم تا ته بردمتو کسش. و آروم عقب کشیدم. کم کم این کارو سریع ترش کردم و داشتم خیلی خوب عقب جلو میکردم کیرمو.
چند لحظه ای به همین شکل گذشت و چون دوست داشتم جوره دیگه هم خاله سارا رو بکنم و ارضا شم بهش گفتم که برگرده و باسنش رو بالا بده ب | 770 |
| 4 | سارا، خاله ی دوستم
#دوست_دختر
من اسمم فرزاده. ۳۳سالمه. مجردم. قدم ۱۸۴ وزنمم ۸۶ کیلوه. من یه رفیق دارم به اسم مهدی. تقریبا ۱۵سال میشه که با همدیگه رفیق هستیم در این حد که تموم اهالی محل و فامیل های نزدیک میدونستن که من و مهدی خیلی با همدیگه رابطه نزدیکی داریم. مهدی یه خاله داشت به اسم سارا که خاله دوم مهدی محسوب میشد. تقریباً ۱۰ سال پیش شوهرش رو توی تصادف از دست داد. خیلی کم پیش میومد که من خاله سارا رو ببینم. چند سال پیش در خونه پدر مهدی منتظر مهدی بودم که خاله سارا رو اونجا دیدم. خیلی احوالپرسی گرمی با من کرد و از کارم پرسید بعدش پرسید که زن گرفتم یا نه؟
منم خیلی تحویلش گرفتم و گفتم بله همون شرکت قبلی کار میکنم و هنوز تصمیمی برا ازدواج ندارم.
اون روز به همین شکل گذشت و تموم شد ولی یه حسی و دلم میگفت که بازم میبینمش ولی به شکلی دیگه!!
تقریباً دو سال پیش صبح زود که داشتم میرفتم سر کارم توی خیابون اصلی دیدم خاله سارا داره میره سمت چهارراه منم تا متوجه شدم سریع رفتم سمتش و شیشه رو پایین دادم و گفتم سلام خاله سارا فرزادم سوار شین جایی میخوایم برسونمتون.
وقتی خودمو معرفی کردم خیلی خوشحال شد و خیلی زود داره عقب رو باز کرد و نشست.
دقیقاً وسط صندلی نشست طوری که کامل از توی آینه میتونستم ببینمش. اون روز خیلی به خودش رسیده بود و خیلی خوشگل به نظر میومد بوی عطر و آرایشش که با همدیگه قاطی شده بود یشتر مجابم میکرد که نگاش کنم اونم کامل داشت منو نگاه میکرد کم کم داشتم داغ میشدم و دوست داشتم میتونستم برم صندلی عقب تا میتونم ببوسمش و لمسش کنم.
ولی چون مسیر کوتاهی بود و خیلی با همدیگه تعارف داشتیم نمیتونستم کاری کنم وقتی به مقصد رسیدیم بهش گفتم میخواین منتظرتون باشم؟
گفت که نه ممکنه کارم طول بکشه شما برین. خیلی ازم تشکر کرد و رفت.
ولی من خیلی جذبش شده بودم و دوست داشتم مال من باشه ولی نتونستم کاری کنم.
بعد اون روز دیگه ندیدمش.
من پارسال پدرم را از دست دادم و این موضوع قطعاً به گوش خاله سارا رسیده بود ولی تو مراسم ختم با اینکه خیلی از فامیلای نزدیک مهدی به مراسم اومده بودند ولی خاله سارا نیومده بود.
منم تقریباً کلاً فراموشش کرده بودم و اصلاً توی ذهنم نبود تا اینکه تقریباً دو هفته پیش توی شیرینی سرای کنار خونمون دیدمش و کلی با همدیگه احوالپرسی کردیم و بهش گفتم اگه جایی میرین برسونمتون. با اینکه دخترش که کلاس دومه همراهش بود ولی فوراً قبول کرد و گفت زحمتتون میشه البته مسیرم زیاد دور نیست میخوام برم خونه دختر خالم. که تقریبا دو کوچه پایین تر از ما هستن.
از شیرینی سرا تا خونه دختر خالش مسیر زیادی نبود و خیلی زود رسیدیم به اونجا وقتی خواست پیاده بشه بهم گفت که بهت تسلیت میگم که پدرت را از دست دادی و معذرت خواهی کرد که نتونسته توی مراسم ختم شرکت کنه بعدش گفت شمارهم رو نداشته که بهم تسلیت بگه منم فوراً حس کردم منظورش اینه که شمارت رو بهم بده منم فوراً بهش گفتم شمارتون بدین که اگه کاری داشتین براتون انجام بدم.
گوشیمو دستم گرفتم و به عقب چرخیدم و صفحه گوشیو گرفتم سمتش گفتم که شمارت رو برام بزن اونم دستشو آورد گذاشت روی دستم و شمارش رو وارد کرد.
یه حس خیلی عجیبی توی دلم به وجود اومد و فوراً بدنم گر گرفت دوست داشتم همون لحظه و همونجا بغلش کنم ولی نمیشد.
خیلی حس جالبی داشتم و خیلی هیجان داشتم.
همون روز دم غروب دیدم که با دخترش داره به سمت خونه میره منم با ماشین پشت سرش بودم بهش زنگ زدم بهش گفتم که داری پیادهروی میکنی که شکمتو آب کنی؟ اونم با خنده جواب داد که فرزادی؟ گفتم آره خودمم گفت مگه کجایی؟ گفتم پشت سرتونم اونم گفت که باید برم چند تا خرید کنم و برم خونه منم گفتم باشه خوب مراقب خودت باش و خداحافظی کردیم.
شبش بهش پیام دادم احوالپرسی کردم و اونم خیلی تحویل گرفت آیدی اینستاگرامشو داد و گفت بیا اونجا پیام بده منم فوراً رفتم تو اینستاگرام و بهش پیام دادم.
اولای صحبتامون در مورد زندگی و سختیهاش و اینجور مسائل بود ولی من خیلی دوست داشتم زودتر بحث رو ببرم به سمتی که بتونم بغلش کنم لمسش کنم به خاطر همین تمام تلاشم رو میکردم که باهاش یه قرار بزارم وقتی بحث رو به این سمت بردم خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم شرایط پیشرفت رفت و قرار شد که دو روز بعد توی محل کارم ببینمش. پیشنهاد محل کار به خاطر حالت رسمی بودنش خیلی محترمانهتر به نظر میرسید. خوشبختانه محل کار من نه توی ساختمون و نه توی فضای شرکت دوربین نداره و خیلی وقتا پیش اومده که همین جا با خیلیا س** داشتم.
خاله سارا قبول کرد که دو روز دیگه ساعت ۵ همدیگرو ببینیم.
خیلی اتفاقی روز بعد مادرم رفت خونه خالم و من توی خونه تنها بودم. تو اینستاگرام به خاله سارا پیام دادم و گفتم که کجایی و چه میکنی؟
دیدم گفت که میخوام برم | 842 |
| 5 | sticker.webp | 1 215 |
| 6 | اینم دخترم گفت دوست داری دختر باشه؟ گفتم آره گفت خیلی دوست دارم محسن دوست دارم برای خوب بودنت امشب تا صبح بهت کوس بدم اما زر میزد بعد از دومین بار کردن کوسش دوتایی خوابمون برد دو سه ماهی گذشت که یه روز رفتم خونه دیدم خوشحاله گفت من حاملم گفتم از کجا میدونی؟ گفت میدونم دیگه گفتم باشه فردا میریم سونوگرافی رفتیم راست می گفت باردار بود چند وقت بعد فهمیدیم دختره دوران بارداری بشدت خوبی سپری کرد و دخترم آتوسا به دنیا اومد و مثله خالش چشماش سبز بود و هم اینکه صحیح و سالم بود.
واقعا خوشبختی الانمو مدیون برادر زنم موسی هستم برای اینکه باعث آشنایی من و شیدا شد.
واقعا دو تا زن داشتن سختی های خاص خودشو داره اما لذت هاش به سختی هاش می ارزید به خصوص اینکه شیدا زن دومم بود که لذت هر سکس باهاش بیشتر از سکس یه سالم با مهرنوش بود الان یه پسر از مهرنوش دارم یه دختر از شیدا تازه پسر موسی هم پیش من داره زندگی میکنه.
هیچ دو نفری تصادفی با هم آشنا نمیشن.
نوشته: محسن
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 229 |
| 7 | ود که گفتم بریم توی اتاق گفت نه یکم دیگه بخور بریم توی اتاق دیگه نمی خوری پستونشو گاز گرفتم گفتم بریم توی اتاق بریم توی اتاق گفت باشه باشه بعد میگه امشب حرف حرف تو گفتم من الان کوس می خوام باید بکنم توش گفت میدونم بزن بریم محسن جانم دوست داشتم داگی بشه که گفت دوست داره بخوابه پاهاشو باز کنه بکنم توی کوسش و منم همینکارو کردم داشتم تلمبه میزدم توی کوسش نگاش توی نگام بود گفت بکن بکن تمام عقده هاتو توی کوسم خالی کن عقده کوسایی که می خواستی بکنی اما زنت بهت نداد اون حرف میزد من شهوتم بیشتر میشد و تند تر تلمبه میزدم بهش گفتم آبمو میریزم توی کوست گفت بریز من تشنه آبتم تندتذ تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش نای بلند شدن نداشتم و خوابم رفت از اون روز در هفته یکی دو بار به شیدا و عرفان سر میزدم و با سکس با شیدا خودم شارژ می کردم و میرفتم کم کم بهش علاقمند شدم واقعا زن خوبی بود هر وقت هر چیزی می خواستم نه نمی گفت و به بهترین شکل انجامش میداد و هر دو راضی بودیم یه روز بهم زنگ زد گفت خواهرم اومده پیشم میشه نیای؟ گفتم آره باشه عزیزم نمیام دو سه روزی گذشت که زنگم زد گفت خواهرم بعد از فوت پدرم پیش مادر بزرگم زندگی می کرده می خواستن به زور شوهرش بدن فرار کرده اومده پیش من گفت می خوای بیای بیا اما جان شیدا شب نمون می خوام بهش بگم تو خیری هستی که اینجا بهمون داده و خودش کلی داستان ساخته بود در جهت موجه جلوه دادن رابطه منو خودش رفتم اونجا خواهرش دیدم دقیقا شبیه خودش بود اما با چشم سبز گفتم خب از نظر من مشکلی نداره اما این پیشت بمونه چطور ما؟ که گفت نگران اون نباش حله حالا چیکار کنم بنظرت؟ واقعا چیزی به ذهنم نمیرسید و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم شب بهم زنگ زد محسن جانم منو صیغه نمیکنی فدای سرت حاضری خواهرم سمانه عقد کنی؟ گفتم عقد؟ نه بابا جواب مهرنوش چی بدم؟ والا من زندگیم با تو و مهرنوش راضیم همه جوره اونو دیگه نمی تونم گفت واقعا ازم راضی؟ گفتم آره تو بهترینی گفت خیلی خوشحال شدم محسن جانم گفتم فدات بشم شیدا جانم گفتم برای سمانه می تونم یه کار کنم چی خونده؟ گفت انسانی گفتم ببین چه رشته ای دوست داره می تونم به یه بهانه هایی از مهرنوش پول بگیرم خرج دانشگاه آزادشو بدم درس بخونه گفت باشه بهش میگم جوابشو بهت میدم که فرداش دوباره زنگ زد گفت میگه نمی خواد درس بخونه گفتم شرمنده دیگه نمی تونم کمکی کنم اولش خواستم سمانه بگیرم و مهرنوش طلاق بدم چون روز به روز مشکلاتمون بیشتر میشد و میگفت من اینجا غریبم و می خواست بره پیش خالش ترکیه اما خب من شیدا میشناختم اما از سمانه شناختی نداشتم چون به ظاهرش و نوع حرف زدنش معلوم بود از اون پدرسوخته های درجه یکه و امکان داشت همه چیزو خراب کنه و حتی رابطم با شیدا لو بره و مهرنوش بفهمه واسه همین دور این فکر خط کشیدم
بعدش فهمیدن کجاست و فامیلاشون اومدن بردنش و ما یه نفس راحت کشیدیم روز تولد شیدا بردم صیغش کردم و گفتم بیا اینم صیغه خیالت راحت شد؟ گفت صیغه برام مهم نبود دوست داشتم بهم احساس مالکیت داشته باشی گردنم بگیری بگی ماله خودتم گفتم عه؟ اینجوریاست؟ پس حالا من یه بچه هم می خوام شوکه شد گفت شوخی میکنی؟ گفتم نه جدی گفتم پرید بغلم کرد و کلی گریه کرد گفتم چته دیووونه گفت بعد از عرفان خیلی به موسی گفتم بذار بازم بجه دار بشیم شاید اون یکی سالم بود قبول نمی کرد کفتم حالا میریم توی کار بچه سازی گفت من پایه ام رفتیم شام خوردیم و برای عرفان هم آوردیم عرفان خوابید شیدا گفت بیا قبلش بریم حموم بعد گفتم باشه پس من اول بعدش اون رفت و اومد بیرون و با همون حوله اومد توی اتاق با حوله خودشو خشک کرد و حوله انداخت و لخت ایستاد جلوم منم مات و مبهوت نگاش می کردم گفت دوست داری؟ گفتم خیلی گفت پس بهن رحم نکن کیرتو یه جوری بکن تا ته توی کوسم که 2 قلو بشه بچمون گفتم دو قلو؟ نه بابا چه خبره؟ خوابید روی تخت پاهاشو جفت کرد خوابیدم روش کیرمو گذاشتم لای کوسش گفتم امشب چه حسی داری؟ گفت حس خوشبختی گفتم آخ جووووون من امشب یه زن خوشبخت میکنم اومدم بالاتر و کیرمو گذاشتم توی دهنش گفتم زیاد سر کیرمو با زبونت تحریک نکن می خوام یه کاری کنم اول تو ارضا بشی گفت باشه یکم که خیسش کرد آروم کردم توی کوسش و آروم آروم تلمبه میزدم و حرف میزدیم گفت خیلی دوست دارم محسن جانم امشب بهترین شب زندگیمه هم ماله تو ام هم می خوام بجه دار بشم گفتم قبلا هم ماله من بودی گفت نه اون موقع زنی بودم که بخاطر رفاه خودش و پسرش با یه مرد غریبه می خوابید الان من واقعا زنتم تو ماله منی محسن و اینو خیلی دوست دارم گفت یه چیزی بگم؟ نکنه دوباره بچمون؟ گفتم نه بچه من سالمه گفت پس تندتر بزن دارم میام گفتم آخ جووووون و تند تند تلمبه زدم تا هم اون ارضا شد هم من آبم اومد و ریختم توی کوسش گفتم | 1 156 |
| 8 | فرشته خوشبختی من شیدا
#مرد_متاهل #صیغه #اقوام
بعد از فوت ناگهانی برادر زنم موسی همسرم مهرنوش که تنها کس و کارش بود در حال عزاداری و گریه بود که ازش یه وکالت گرفتم که کارهای کفن و دفن و غیره انجام بدم البته الکی بود می خواستم ببینم شکم بهش درست بود یا نه؟
موسی تا 40 سالگی که فوت کرد نه زنی داشت نه بچه ای و من تنها یه پسر 6 ساله داشتم بنام آرین اما خیلی وقت بود بهش شک داشتم که حتما زن داره اما نمیدونم چرا پنهانشون میکنه و نمی خواد کسی اونارو بشناسه حتی ما که تنها افراد زندگیش بودیم توی گاو صندوق خونش یه صیغه نامه پیدا کردم که هر 5 سال تمدید شده بود و هنوز 3ماهش مونده بود و بنام خودش و خانم شیدا فلانی که 35 سالش بود و از فامیلش معلوم بود دختره ماله یکی از روستاهای اطرافه و عکسش خیلی قشنگ نبود یه قولنامه اجاره یه خونه هم بنام موسی بود که حدس زدم باید خونه اون خانم باشه چون یه منطقه فقیر نشین شهر بود رفتم به اون آدرس گفتم منزل خانم شیدا فلانی؟ گفت بله گفتم من شوهر خواهر موسی هستم تعارف کرد رفتم داخل دیدم یه خانم زیباتر از عکس صیغه نامه و یه پسر سندروم داون هم هست که گفتند این پسرمه عرفان گفتم ایشون پسر موسی هستن؟ گفت بله وضعشون خیلی خوب نبود وسایل خونشون وسایل قدیمی خونه ما بود که موسی گفته بود مستحق سراغ داره میده به اونا.
نمیدونستم الان باید چیکار کنم برم بگم که موسی پسر داره؟ یا نگم؟ با این دو تا زن بخصوص زن موسی که مادر بچشه چیکار کنم؟ در گام اول بهش گفتم که موسی فوت کرده و همگی رفتیم سر خاکش بعد از اون شیدا خیلی گریه می کرد که من با این بچه چطور زندگیمو بگذرونم؟ چیکار کنم؟ و از این حرفا خلاصه روز اول به اشک و آه و گریه گذشت و رفتم خونه خواستم به مهرنوش درباره پسر موسی بگم که گفتم برای چی بگم؟ چرا برای خودم سر خر اضافه کنم میرم دوزار میندازم جلوشون و دکشون میکنم و تمام البته خود اونا هم بخاطر شرایط پسرش تمایلی نداشت که شناخته بشن فرداش یه سر دیگه رفتم خونشون دیدم کارشون با یه قرون دوزار راه نمیفته اما می تونم یه جوری کارشون راه بندازم که بساط عیش و نوشم فراهم باشه و چه کسی بهتر از شیدا بردمشون ویلای دوستم که یه تلویزیون بزرگ هم داشت گفت خدا خیرت بده پسرم تلویزیون خیلی دوست داره بخصوص دیدن برنامه کودک گفتم پس از اینجا خوشتون اومده؟ گفت آره خیلی خوبه گفتم پس خدا رو شکر برای عرفان برنامه کودک گذاشتم و صداشو بلند کردم و گفتم بشین نگاه کن و با شیدا رفتم توی اتاق لخت شدم گفت آقا من هنوز صیغه موسی م بعدشم چند ماه عده است الان نمی تونم گفتم شرط من همینه با من می خوابی این خونه زندگی ماله خودت بچتم از اون سگدونی نجات پیدا میکنه و میتونه هر روز کارتون ببینه قبول نمی کنی برتون می گردونم توی همون سگدونی خودتون یکم نگاه کرد چیزی نگفت کیرم کردم توی دهنش گفتم خوب بخورش و خیسش کن چون می خوام بکنمش توی کونت خوب نخوری کون خودت پاره میشه یه جوری خوردش از کیرم آب می چکید روی تخت خوابوندمش و کیرم فرو کردم توی کونش تنگ بود گفتم جووووون این یعنی کووووون شروع کردم تلمبه زدن تلویزیون داشت عمو پورنگ نشون میداد اردک تک تک و عرفان داشت میدید و باهاش میخوند منم داشتم توی کون خوشگل و تنگ شیدا تلمبه میزدم با اینکه فشار زیادی تحمل میکرد اما سعی می کرد صدایی ازش در نیاد فکر می کرد عرفان میشنوه که انقدر محکم زدم به کونش که جیغ بزن جیغ بزن نمیزد کیرمو تا ته توی کونش چندین بار محکم کوبیدم که جیغ زد بازم یکم تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کونش و خوابیده بودم روش بهش گفتم انقدر حال داد که دوست ندارم بلند بشم می خوام یه بار دیگه بکنم هیچی نمیگفت حس کردم داره گریه میکنه که از روش بلند شدم بغلش کردم و ازش لب گرفتم دست زدم به کوسش موهاش بلند بود گفتم برو حمام تمیزش کن خیلی بهم حال دادی الان امشب هر چی تو گفتی هر چی تو خواستی ازم پرسید آقا شما نمی خوای منو صیغه کنی؟ گفتم از الان آقا نداریم بهم میگی محسن جانم نه نمی خوام صیغت کنم شیدا جان من برات رفاه و آسایش فراهم میکنم تو هم باهام می خوابی همین روشنه نیاز به صیغه نداره قراره برام بچه بیاری که صیغت کنم؟ گفت نه گفتم آفرین پس قرار نیست اتفاقی بیفته که صیغه لازم باشه تو نیاز منو برطرف میکنی منم نیاز تو رو اینجوری بی حسابیم چیزی نگفت و عرفان هم برد حمام و عرفان بعد حمام خوابید بعدش شیدا اومد بیرون رفت توی وسایلش یکم آرایش کرد و اومد پیشم نشست گفتم اینجا پیشم نشین برو توی اتاق گفت خودت گفتی محسن جانم که امشب حرف حرف من و اومد روی پام نشست و پسوناشو می چسبوند به صورتم گفتم دوست داری برات بخورم گفت اوهوم یه نگاهش کردم گفتم درباره اون موضوع مشکلی نداری؟ گفت فعلا نه حرف شما درسته همه جوره روم حساب کنید پسوناشو گاز میدادم و می خوردم اونم کوسشو روی کیرم میمالید کیرمم راست شده ب | 1 221 |
| 9 | sticker.webp | 1 774 |
| 10 | ه بار بهم کون داد اونم آروم کردم دزدش اومد دیگه نداد اوایل سکس وحشی با ریحانه بهم حال میداد اما بعدش جلوی یاشار کردنش بیشتر بهم حال میداد یاشار توی هال روی مبل می خوابید منو ریحانه روی تخت و تا صبح سکس نمیدونم چرا با اینکه با الهه زودتر ازدواج کرده بودم اما ریحانه حامله شد گفت می خواد بچه نگه داره که یاشار مخالف بود اما بعدش ریحانه راضیش کرد گفتم بچه نگه ندار شر میشه گفت بچه ماست مامانش منم باباش تویی شر بشه که هیچ جنگم بشه نگهش میدارم حاصل سکس هاییه که زیرش کوسم جر خورد اما تحمل کردم تا تو ارضا بشی حالا چرا باید حاصلشو به این راحتی از دست بدم؟
راستم می گفت خداوکیلی بد جور می کردمش اگر فیلمش بود یه جنایت جنگی محسوب میشد اما واقعا دوستم داشت خیلی خوب دوام آورد منم عاشقش شدم یعنی عاشق هر دوشونم هم ریحانه هم الهه دوستم نداشتم هیچ کدومشون از دست بدم اما نمیدونم کار ریحانه بود یا واقعا یه اتفاق که الهه تصادف کرد و دچار مرگ مغزی شد و با رضایت خانوادش اعضاشو اهدا کردن. آخه جای مشکوکش اینجاست که یاشار دقیقا سه ماه قبل از این حادثه ریحانه طلاق داده بود و بعد از فوت الهه رفت آلمان منم ریحانه عقد کردم و بعدش هم برای پسرمون رادین به اسم خودم شناسنامه گرفتم الان از ریحانه دو تا پسر دارم و یه دختر.
گاهی با خودم فکر میکنم من که از اولش باید با ریحانه ازدواج میکردم چرا رفتم سراغ الهه؟ شاید اگر زن من نمیشد الان زنده بود و هزار جور فکر دیگه…
گاهی از ریحانه میترسم که مبادا اون کشته باشتش…
گاهی هم میگم نکنه کار… .
کاش از همون اول با ریحانه ازدواج می کردم… کاش کاش… و الهه الان زنده بود.
نوشته: کامی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 796 |
| 11 | ز توی کونم بریز توی کونم و صدای آه بلند عمو ولی اومد که انگار آبش اومد منم ترسیدم گوشی استپ زدم و اومدم از خونه بیرون. وااااای باورم نمیشد چی دیدم امروز. زنگ زدم به ریحانه گفتم تو از کجا میدونستی خونمون چه خبره؟ گفت بماند فیلم گرفتی؟ گفتم آره گفت من خونه تنهام بیارش برام یکم دیر رسیدم که زن عموم از خرید اومده بود گفت کامی چی شده؟ گفتم فلش ریحانه امانت دستم بود آوردم بهش بدم که رفتیم توی اتاق ریحانه فیلم از گوشی من کپی کرد و گفت برو به الهه بگو نهایت دو سه هفته دیگه میایم خواستگاری گفتم می خوای با فیلم چیکار کنی؟ مامان من توشه گفت نترس فقط به اونی نشون میدم که باید ببینه بعد پاکش میکنم گفتم حتما؟ گفت نه فیلم سکسی زن عمو و بابامو توی کل شهر پخش می کنم برو دیگه تو به فکر خواستگاری الهه باش کت شلوار داری؟ گفتم نه گفت باهات هماهنگ میکنم با هم میریم میخریم.
از خونشون که اومدم بیرون پشیمون شدم که چرا فیلم بهش دادم اما خب من الهه می خواستم حالا به هر قیمتی دو سه روز گذشت یه روز عصر بود که زن عموم و ریحانه اومدن خونمون منم خونه بودم زن عموم گفت کامی برو بیرون منو مامانت حرفایی داریم که تو نباشی بهتره داشتم میرفتم بیرون که ریحانه چشمک زد که برو حله وقتی برگشتم خونه زن عموم تا می خورد مامانمو زده بود و گفته بود سمت اونا بریم آبرو مامانمو همه جا میبره با فیلمش که چه جنده ایه آثار زدن مشخص بود اما اون حرفا ریحانه برام گفت ازش پرسیدم مامان چشمت چی شده؟ گفت سرم گیج رفت خورد به کابینت توی دلم گفتم به مادر یه دختر بدبخت تهمت جندگی زدی بعد الان خودت بخاطر جندگی کتک خوردی و دیگه هم حق نداریم به خانواده عمو و حتی خود عمو نزدیک بشیم. چند هفته بعد که چشم مامانم بهتر شد با هم رفتیم خواستگاری الهه و بعد از چند ماه با الهه ازدواج کردم برای عروسیم مامانم رفت به پای زن عموم افتاد که بیان عروسی اما اونا نیومدن از مامانم پرسیدم چی شده بین تو و زن عمو؟ گفت یه سو تفاهمه حل میشه توی دلم گفتم سوء تفاهم چی؟ توی فیلم رسما…
مهم این بود که الان الهه ماله من بود و این برام از همه چیز مهم تر بود ریحانه می گفت من دنبال یه پسر بی غیرتم سراغ نداری؟ گفتم چرا بی غیرت؟ خندید گفت خوشم میاد به تو چه؟ تو چیکاره منی؟ گفتم باشه بابا بی خیال یکی دو ماه بعد با داداش دوستش بنام یاشار ازدواج کرد یه شب بهم زنگ زد گفت امشب بیا خونمون تنها برای الهه یه بهونه بیار که یکی دو روز نیستی گفتم یکی دو روز؟ واسه چی؟ گفت بیا بهت میگم گفتم باشه الهه پیجوندم رفتم خونشون یه شورت و سوتین سبز تیره تنش بود اومد دم در بغلم کرد و رفتیم داخل دیدم یاشار روی مبل نشسته ترسیدم گفت نترس گشتم یه خوبشو پیدا کردم یاشار پاشو لخت شو یاشار لخت شد دیدم تخم نداره کیرشم خیلی کوچوعه و مچاله است گفت یاشار مرد نیست قراره یه مدت کنارم باشه بعدش بفرستمش بره آلمان الانم داره زبان آلمانی می خونه ریحانه گفت یاشار پاشو اونجوری که بهت گفتم از کامی جون شوالیه من پذیرایی کن که اومد بردم توی اتاق لختم کرد و ریحانه هم اومد خوابید روی تخت گفت امشب شب عروسی واقعی منه پرده منم مثله الهه تو باید بزنی گفتم نه! گفت جز تو به هیچ کس نمیدم شوهرمم که دیدی من ماله خود خودتم کامی من سرم لای پای ریحانه بود و یاشار داشت کیرمو می خورد گفتم میشه یاشار این کارو نکنه؟ دوست دارم فقط نگاهمون کنه ریحانه بهش گفت بشین پایین تخت نگاهمون کن و افتادم به جون کوسش انقدر خوردم و انگشت کردم تا حسابی خیس شد بعد فرو کردم توی کوسش ریحانه جیغ زد گفتم دوست داری؟ گفت آره خوبه با تو همه چیز خوبه حتی درد کشیدن گفتم یاشار خان چطوره؟ کیرم تا خایه توی کوسشه تازه میگه دوست داره این دختر عموی من واقعا عاشقه منه اما من قدرشو ندونستم الان جبران می کنم و شروه کردم تند تند تلمبه زدن اون جیغ میزد و التماس می کرد منم فقط تلمبه میزدم از یاشار کمک می خواست گفتم بیای جلو میام میکنم توی کونت بیا پتو بذار لای دندوناش که بتونه گاز بگیره کوسش تنگ بود و بشدت لیز کیرم بازی لذت بخش رفتن و اومدن خیلی خوب انجام میداد تا آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش گفت خیلی نامردی کامی مادر جنده گفتم من الهه هم همینجوری کردم باید تحمل کنی اما دروغ می گفتم مثله باباش که مامانمو می کرد کردمش که خیلی حال داد تا اسم الهه میاوردم که با اونم همون کارو کردم سعی می کرد بیشتر تحمل کنه اما نمی تونست اون شب دو بار از کوس کردمش اونم به وحشیانه ترین شکل ممکن که یاشار میگفت گناه داره آروم تر بهش گفتم من سکسم خشنه دوست نداری دیگه نمیام گفت دوست دارم دوست دارم کامی من از اون شب هفته ای یکی دو بار میرفتم خونشون و می کردمش خیلی حال میداد بخصوص اینکه وحشی بودنم خیلی خوب تحمل می کرد در صورتی که الهه همون موقع فقط ی | 1 669 |
| 12 | هنوز نفهمیدم ازدواج با الهه درست بود یا غلط!؟
#دختر_عمو
می خواستم با یکی از دخترای دانشگاه مونن الهه ازدواج کنم که مامانم قبول نمی کرد می گفت حتما باید با دختر عموم ریحانه ازدواج کنم اما من از ریحانه خوشم نمیومد به ریحانه هم گفته بودم اما مامانم می گفت عموت خیلی به گردن ما حق داره بهتره با ریحانه ازدواج کنی چون بعدا هر چی دارن به ریحانه میرسه و قدرت مالی خوبی داری از این حرفایی که تهش این بود که ریحانه پولداره اما الهه یه دختر پاپتیه
با هزار زور قبول کرد بیاد خواستگاری گفت قبلش باید دربارشون تحقیق کنیم بعد پا میشم میرم خونشون گفتم باشه الهه شهرستانی بود حالا نمیگم کجا که بحثی پیش نیاد تحقیق هم بابای ریحانه عمو ولی انجام داد اومدن گفتن مادرش جنده بوده مامان باباش طلاق گرفتن و صد جور داستان ضد و نقیض که مجبور شدم خودم برم تحقیق که فهمیدم مادرش چون شوهرش ده سال میفته زندان طلاق میگیره با پسر خالش ازدواج میکنه تا هزینه زندگی و بزرگ کردن الهه داشته باشه اما پسر خالشم یه میوه فروشی محلی کوچیک داشت که وضعشون خیلی هم زیاد خوب نبود و الهه با تلاش خودش تهران قبول شده بود با اینکه راستشو به مامانم گفتم بازم میگفت این مامانش جندست دخترشم جنده میشه بعد دیگه برامون آبرو نمی مونه خلاصه قضیه منتفی شد نمیدونستم چی به الهه بگم!
از اون روز ریحانه خیلی سعی میکرد بهم نزدیک بشه اما زیاد تحویلش نمی گرفتم یه روز توی انبار خونمون بهم گفت الهه چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی گفت چقدر؟ گفتم از همه دنیا بیشتر گفت حتی از مامانت؟ گفتم حتی از مامانم بغلم کرد گفت من می تونم کاری کنم که به راحتی به الهه برسی اما شرط داره گفتم چه شرطی؟ گفت کاری ندارم با کی ازدواج میکنی اما هر وقت خواستم باید ماله من باشی قبوله؟ بدون اینکه جوابی بدم ازم لب گرفت گفت توی این جهان جز من هیچ کس نمی تونه کاری کنه به الهه برسی پس منو از دست نده به کارت میام همه جا حتی بعد از رسیدن به الهه در آینده خواهی دید نمیخوای با من ازدواج کنی باشه اوکی برو با الهه ازدواج کن اما هر زمان بهت نیاز داشتم باید ماله من باشی و دوباره ازم لب گرفت گفت الان بهت نیاز دارم کامی سفت بغلم کن منم سفت بغلش کردم اومده بود روی پام ایستاده بود و کیرم به کوسش چسبیده بود گفت الان ماله توام دوست داری چیکار کنی باهام؟ دوست داری چیکار کنی کامی؟
گفتم دوست دارم لختت کنم نگات کنم همه لباساشو کند و لخت لخت جلوم ایستاده بود منم نگاهش می کردم می چرخید میگفت خوووب ببین کامی من خوووب ببین گفت میدونی من چی می خوام؟ می خوام تو هم لخت بشی بغلم کنی گفتم پس تو لختم کن لختم کرد منم بغلش کردم گفت این شیر آتش نشانی بذار لای پام بد جور آتیش گرفته کیرم لای کوسش بود و عقب جلو می کردم گفتم آبم اومد آبمو می خوری؟ گفت هم می خورم هم برات مکش میزنم تا قطره آخرشو می خورم کیرم گذاشتم توی دهنش و شروع کرد با زبون سرشو لیس زدن که آبم اومد و لباشو دور کیرم حلقه کرد و آبمو مک میزد گفت شوالیه من بهت حال داد؟ گفتم خیلی گفت با من باش در آینده بیشتر بهت حال میده گفتم باشه قبول من تا ابد ماله تو هم هستم کمکم کن به الهه برسم گفت دوشنبه دانشگاه نرو حدود ساعت ده و یازده یواشکی یه سر به خونه بزن فقط مراقب باش یواشکی فقط یادت باشه از هر چیزی که دیدی فیلم بگیر بده من، بعدشو بسپار به من کمتر از یه هفته شیر آتش نشانی لای پای الهه میذاری بغلش کردم بوسیدمش گفتم نگران نباش لای پای هر دوتون میذارمش گفت حالا شدی شوالیه مهربون من دوشنبه طبق گفته ریحانه حدود یازده آروم اومدم خونه دیدم کفش عموم دم دره آروم در باز کردم رفتم داخل در آروم بستم صدای مامانم که می گفت ولی تندتر مگه نون نخوردی؟ مثله همیشه نیستی ولی اینجوری من بهت نمیدم ولی خودمو رسوندم پشت در اتاقشون واااای چی میدیدم مامانم و عمو ولی ریحانه از کجا میدونست امروز و این ساعت اینجا چه خبره؟ یادم اومد فیلم بگیرم اما زاویه ام خوب نبود مامانمم ناراحت شد گفت پاشو برو امروز خبری نیست صد بار بهت گفتم مشکلاتت با زنت به من ربطی نداره الان پیش منی باید فقط روی من تمرکز کنی الان دیگه کامی میاد پاشو برو خونت که عمو ولی گفت می کنمت خوبم میکنمت فریبا من باشه مثله همیشه پاشو بخور برام
مامانم داشت کیر عمو ولی که پشتش به من بود می خورد البته فقط کون عمو ولی پیدا بود منم گوشیمو گذاشتم روی فیلم برداری کج گذاشتم روی زمین کنار در اون پایین و شروع کردم فیلمبرداری بعد از خوردن مامانم داگی شد و عمو ولی توی کوسش تلمبه میزد و مامانم بهش میگفت تندتر تندتر نمیدونم عمو ولی چی مصرف کرده بود این تلمبه ها تمام نمی شد تازه هر چی می گذشت تندتر میشد مامانم می گفت آخ جون شدی همون ولی خودم همینو ادامه بده بعدش دیگه حرفی نبود فقط آه و ناله هاشون بود تا اینکه عمو ولی گفت آبم داره میاد کجا بریزمش؟ مامانم گفت بری | 1 708 |
| 13 | sticker.webp | 2 020 |
| 14 | کشوندتم تو اتاق خوب و دوباره هولم داد و افتادم رو تخت و با لحن خیلی شیطانی گفت امروز قراره همینجوری فقط شل بمونی ، شلوارمو در آورد و شورتمو کشید پایین با دستش کیرمو گرفت بهم نگاه کرد و یه لبخند زد بعد آروم آروم سرشو برد نزدیکتر و شروع کرد به خوردنش چه ساکی میزد نگم براتون کیرم میخورد ته حلقش حال تو حال شده بودم که ساک زدنو تموم کرد بهم گفت دراز بکش رو تخت دراز کشیدم دیدم شلوارشو کشید پایین اون کص تپل بهشتیشو در آورد چهار دست و پا اومد رو تخت و نشست رو کیرم و بعد خودشو آروم بلند کرد و با دستش کیرمو جلو کصش تنظیم کرد روش بالا پایین شد ، من که دو سه دقیقه بود نگذشته بود میخواست آبم بیاد گفتم بلند شه بلند که شد اینبار من خوابوندمش و شروع کرد خوردن کصش و انگشتامو میکردم داخلش که همون دقیقه اول آبش اومد و بدنش به لرزه افتاد ، پاهاشو انداختم رو شونم و کیرمو تنظیم کردم شروع کردم تلمبه زدن که کم مونده بود آبم بیاد و بهش گفتم تشنت نیست گفت خیلی تشنمه با یه لحن نیازمندی گفت که دیوونم کرد سریع کشیدم بیرون سرشو آورد جلو آبمو ریختم رو صورتش و رفت خودشو تمیز کنه و اون شب هم موندم پیشش و تا صبح چهار بار سکس کردیم .
امیدوارم که خوشتون بیاد
نوشته: دانیال
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 2 037 |
| 15 | دیگه اینجا بود که من فهمیدم این خانوم داره قشنگ میخاره ، گفتم شیوا جون مگه با استاد جعفری کاری داشتین میکردین که میگین سر وقتش رسیدی ، خندید و هیچی نگفت و گفت میره بخوابه دیگه ، بعد منم خوابم برد و فکرم فقط درگیر شیوا بود و تو دانشگاه راجب اینم با کسی حرف نزدم کلا ، که دوباره شب روز بعدش رسید و ایندفعه خودم یه کلیپ عاشقونه به شیوا فرستادم که یه دقیقه نگذشته بود دیدم پیامی بهم ارسال کرد ، دیدم که نوشته دانیال انگار اشتباهی بجا دایرکت دوسدخترت اینو برا من فرستادی ، منم برگشتم خندیدم و بهش گفتم نه شیوا جون اینو برا خودتون فرستادم نگین پس بی کس موندین که اونم خندید ، بهش گفتم خوب جواب سوالمو دیروز ندادین، گفت کدوم ؟ و قضیه آقای جعفریو یادآوری کردم ، که خندید گفت منو آقای جعفری تا سه ماه قبل داخل رابطه بودیم و اونروز اومده بود تو کلاس و یاد و خاطره ی دوران رابطمونو میخواست زنده کنه که منم بهش گفتم اینبار آخره و یه کمکی بهش کردم ، من که از شنیدن این حرف جا خورده بودم گفتم عجب ، گفت آره دیگه ،بعد بهش نوشتم شیوا جون من خوابم میاد ولی قبل خوابیدن اینو بهت بگم که اگه فردا بعد از ظهر اوکی باشی بریم باهم کافه اینروزا هوا بارونی هست یه قهوی تلخ لب پنجره ی کافه میچسبه که گفت باشه ولی ساعتشو فردا هماهنگ میشیم گفتم چشم و بعدش شب بخیر و خوابیدم و فردا با استرس و هیجان رفتم دانشگاه که ساعت ۲ ظهر اونروز کلاسام تموم میشد که دیدم یه پیام از اینیستا برام اومد که دیدم شیوا جون نوشته امروز ساعت ۶ عصر فلان کافه خوبه؟ گفتم زمانش خوبه ولی چون من دعوتت کردم بریم فلان کافه که خندید و گفت باشه ۶ میبینمت ،ساعت ۱۰ دقیقه مونده ۶ بود رفتم کافه دیدم هنوز نیومده و رفتم نشستم دور یکی از میزا که مشخص بود میز دیته ، چون کلا دوتا صندل بود کنار میز که دیدم پنج دقیقه بعد رسید ، منم یه شاخه گل گرفته بودم که همونجا بهش دادم و گفت مرسی چرا زحمت کشیدی ، گفتم کاری نبود که چی میل دارین ، گفت شیک نوتلا ، گفتم باشه سفارش خودمو و شیوارو رفتم به بارتندر گفتم و برگشتم سر جام کلی گفتیم و خندیدیم ، کم م داشت میشد ساعت ۷ که گفت میخواد بره ، بهش گفتم اگه امکانش باشه بار آخری نباشه که همو میایم بیرون از دانشگاه میبینیم ، گفت تازه امروز سه شنبس و این هفته یبار دیگه هم همو میبینیم به شرطی که اینبار مکانشو خودش بگه و منم قبول کردم ، شب شد و یخورده تو اینیستا حرف زدیم و کلیپ عاشقانه فرستادیم ، فردای اونروز چهارشنبه شب دیدم گفت که فردا وقتت خالیه گفتم اره شیوا جون گفت خونه ی من مجردیه اگه مشکلی برام نباشه برم خونشون و از بالکن خونش عکس فرستاد و گفت بارونم بگیره اینجا بیشتر از کافه میچسبه ، من که تو کونم عروسی شده بود گفتم چشم ، برگشت خندید و گفت یه ذره مقاومت میکردی حداقل که منم ایموجی خندرو فرستادم خلاصه لوکشینشو فرستاد بعد شماره هم دیگرو هم گرفتیم که فردا وقتی رسیدم محلشون زنگ بزنم در آپارتمانشو باز بذاره برم داخل ، خلاصه زمان موعود رسید و رفتم داخل آپارتمانش دیدم یه لباس خیلی شیک ولی به شدت باز پوشیده و موهای سیاه خوشرنگشو از پشت بسته و بهم گفت بیزحمت درم ببند گفتم چشم رفتم نشستم رو مبل ، گفت نمیای بالکن بریم ، گفتم نه همینجا خوبه ، یه چایی و یخورده میوه آورد گذاشت رو میز و یخورده هم تخمه ، گفتم تخمه برا چیه ، گفت دیدم نشستی اینجا روبرمون هم تلویزیونه نظرت چیه بشینیم فیلم ببینیم ؟ گفتم باشه که رفت فلششو آورد و به تی وی وصل کرد و گفت اگه فیلمیم خودت مد نظرت داری بگو دانلود کنما گفتم نه هرچی خودت دوس داری باز کن که گفت باشه دیدم رفت روی فایل ۳۶۵ روز که تو دلم گفتم امشب انگار قراره واقعا پنجشنبه شب بشه ، زد رو فیلم و فیلم شروع شد که کلا فیلمه شروع عجیبی هم ، همینطوری داشتیم نگاه میکردیم که دیدم رو مبل پاهاشو جمع کرد و سرشو آورد گذاشت رو شونم و پرسید اذیت که نمیشی منم دستمو انداختم دور گردنش و با یه لبخند گفتم نه عزیزم راحت باش ، پنج دقیقه بود که گذشته ببود کم کم شروع کردم بازشو ماساژ دادن که یهو یه صحنه ی لب تو فیلمه رسید که برگشتم طرفش دیدم خودشم به من زل زده ، اون یکی دستمو بردم زیر چونش یخورده بالا آوردمش آروم آروم رفتم رو لباش و شروع کردیم به مکیدنای لباس هم انگار رو ابرا بودم ، اینکه استاد دانشگام الان لباش تو لبامه و خط سینش جلو چشمام و خط کص تپلش از اون شلوار تنگش معلوم بود برام مثل یه رویا بود ، همینجور که داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم سینشو مالیدم که یهو بلند شد هولم داد عقب جورس که کامل بچسبم به مبل و اومد نشست روم و پیراهنشو در آورد و اون ممه های ۷۵ خوشگلشو گذاشت جلو صورتم و شروع کردم به خوردنش و اونم تو اون حین با کونش کیرمو از رو شلوار میمالید بعدش بلند شد و دستمو گرفت و | 1 948 |
| 16 | استادی که یهو رنگ عوض کرد
#شوگر_ددی #عاشقی #میلف
سلام این داستان ماله ترم قبله (اسامی فیکه)
دانیالم ۲۴ ساله و دانشجو
دانشگاه ما یه دانشگاه پسرانه ، کلا دختر نداره ولی چند تا استاد خانوم داره ، منم تجربه ی خوبی از استاد خانوم نداشتم چون یبار سر نمره یکیشون مشروط شده بودمو هرچقدر زنگ زدم نمرمو بالا نبرد ، انتخاب واحد ترم قبل بود دو تا درس تو چارتام بودن برا روز شنبه که فقط یه استاد برا هر دو درس معرفی کرده بودن و پشت سر هم بود از ساعت ۸ صب تا ۱۲ کلا طول میکشید از شانس منم استادش خانوم بود به اجبار انتخابش کردم ، دو هفته گذشته بود از ترم تازه رفتم سر کلاس ، اواخر کلاس اول که ساعت ۹:۳۰ تموم میکرد تا ساعت ۱۰ میرفتیم سلف یه صبونه ای بخوریم حضور غیاب کرد وقتی به اسمم رسید گفت دو جلسه غیبت داریو یه جلسه هم نیای حذفت میکنم ، با خودم گفتم کارم زاره گفتم باشه استاد ، از استادمون براتون بگم که یه زن مجرد ۳۸ ساله بود و اخلاق خیلی گندی تو کلاس داشت ، تا یه جینگی میشنید از کسی شروع میکرد ده دقیقه چسناله گفتن و هار میشد ، خلاصه ۵ ۶ جلسه گذشته بودم استاد ساعت ۸:۴۰ رسید ولی تو گروه تلگرامی اعلام کرده بود داره میاد پس کسی نره ، من دو جلسه قبلش یه ربع دیر کرده بودم سر کلاس نذاشت وارد شم ولی حضورمو بخاطر اینکه تو کلاس بعدی شرکت کرده بودم زده بود ، وقتی استاد ساعت ۸:۴۰ رسید و نشست سر صندلی من بهش گفتم استاد الان ما بودیم سر کلاس نمیذاشتین و اجازه ی ورود نداشتیم باز این هار شد و ۳ نمره منفی برام ثبت کرد ، زنگ که خورد رفتم صبونه اونروز هوا بارونی بود منم جزو ادماییم که زود سرمایی میشم صبونمو سریع رفتم خوردم هنو ده دقیقه به ساعت ۱۰ مونده بود رفتم سر کلاس دیدم در قفله با اینکه میدونستم استاد سر کلاس میشینه و جایی نمیره ، در رو زدم دیدم کسی جواب نمیده چند ثانیه گذشته بود میخواستم برگردم دیدم صدا قفل در اومد و باز شد و یکی از استادای مردمون که که دو ترم قبل ترش استاد خودمم بود با خوش و بش با استاد از کلاس ما بیرون اومد منم تعجب کردم چون وقتی در زدم کلا صدایی از کلاس نمیومد وارد که شدم استاد گفت در و نبندش و عصبانی به نظر میرسید و برگشت بهم گفت آرامشمو بهم زدی ، چند دقیقه وقت استراحت داریم اونم تو امروز ازم گرفتی، ازش معذرت خواهی کردم نشستم سر صندلی که دیدم رفت در رو بست و بعدش دوباره باز کرد گفت همین باز بمونه بهتره یموقع فکر دیگه میکنن و وقتی این حرفو زد با لبخند عجیبی که رو صورتش بود و با لحن خاصی گفت ،من که از شنیدن و دیدن این حرف و رفتار استاد تعجب کردم، گفتم هر جور صلاح میدونین ، همینجوری داشتم با گوشیم میچرخیدم گفت با دوست دخترت کم چت کن سر کلاسم میبینم که زیاد با گوشی ور میری ، گفتم استاد دوس دختر کجا بود و خندید گفت باشه تو راس میگی ، بعد گفت اینیستاگرام داری گفتم بله ایدیشو با ماژیک رو وایت بورد نوشت گفت فالو کن و منم فالو کردمش بعد ایدیشو پاک ، یکی دو دقیقه نگذشته بود که تایم کلاسش شروع شد و اون جلسه تموم شد ، شب تو اینیستا داشتم میپلکیدم که دیدم نوتیف پیام از طرف استاد اومد رفتم دیدم یه پست اینیستاگرامی برام فرستاده و منم پست رو لایک کردم حوصلم نکشید کلا نگا کنم چون تو ذهنم طبیعتا این بود که یه کسشر آموزشیه ، که بعد لایکم دیدم پیامی از طرفش اومد ، گفت بخواب کم با دوس دخترت چت کن ، گفتم با سلام استاد ، بخدا دوس دختر ندارم ، اونم خندید و گفت پست رو نگاه کردی ؟ که دیدم قراره ضایع بشم رفتم داخل پست که دیدم یه کلیپ عاشقونس ، گفتم بله استاد نگاه کردم ، گفت اینو فرستادم بفرستی برا دوس دخترت منم دیگه کفری شده بودم رابطه دو سالم با رلم تازه تموم شده بود کلا حال و حوصله ی رابطه نداشتم ، برگشتم گفتم استاد نکنه اینو یکی برا خود شما فرستاده ، خندید و برگشت گفت نه بابا منم عین خودت بی کس موندم ، من بازم جا خوردم چون قصدم از اون پیام این بود که هارش کنم نصف شبی ولمون کنه که دیدم خیر انگار استاد رفته تو فاز معنوی ، گفتم استاد چرا بی کس ، گفت جلسه ی اول بهتون گفتم که مجردم ، گفتم بله استاد یادمه ، که برگشت گفت از اول مجرد نبودم ، پرسیدم یعنی چی؟ گفت الان ۴ ساله طلاق گرفتم با همسرم ، منم یه ایموجی سر پایین فرستادم و گفتم متاسفم استاد ولی اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم چرا ؟ برگشت گفت اینجا مجازیه کم استاد استاد بگو راحت باش با اسم کوچیکم صدا کن ، اسمش شیوا بود ، که منم گفتم چشم شیوا و دوباره رو سوالی که فرستاده بودم خودم ریپلای زدم و علامت سوال گذاشتم ، برگشت گفت بین خودمون بمونه ، گفت من و همسرم مشکل داشتیم و بچه دار نمیشدیم و مجبور به طلاق شدیم منم دوباره یه ابراز تاسف کردم ، بعد حرفو کشوندم سر کلاس که تایم استراحت مزاحمش شده بودم به قول خودش و ازش بابت اون معذرت خواستم ، خندید گفت عیبی نداره سر وقتش رسیدی ، | 1 971 |
| 17 | sticker.webp | 2 297 |
| 18 | براش و اونم تا حالا کیرمو با دست نگرفته و یا ساک نزده. البته با پاهاش برام جق زده. دو سال پیش بود شب چراغا خاموش بود داشتیم سریال ترکی میدیدیم که من شروع کردم ماساژ دادن کمر و پاهاش. آخرش دلمو زدم به دریا و رفتم پایین پاش کیرمو از شلوارم درآوردم دو تا پاهاشو گذاشتم دور کیرم شروع کردم به جق زدن. شوکه شد توی تاریکی اما حرفی نزد. انگشت های پاش رو دور کیرم میذاشتم تند و تند میمالیدم تا اینکه زود گذاشتم توی شورتم تا آبم نپاشه ، هیچ حرفی نزد و ادامه سریال رو دیدیم. بعد از اون چند بار دیگه هم با پاهاش کیر و خایه هامو مالیدم. اینقدر عادی شد که یه بار داشت یه متن مینوشت همونجوری برام با پاهاش جق هم زد البته اصلا نگاه به کیرم نمیکنه. جلوش جق هم زده ام یعنی یه روز ظهر داشت تلفن صحبت میکرد هی توی هال و اتاق راه میرفت من توی هال نشسته بودم که دست کردم از توی شلوار مالیدن کیرم. درش نیاوردم اما تند و تند میزدم. اینو که دید مدام هی از جلوم رد میشد و با چشمهای گرد شده به جق زدنم نگاه میکرد اینقدر محو تماشا بود که رسما داشت به اونور خط پرت و پلا جواب میداد. روم نشد جلوش کیرمو درارم بزنم. همونجا پاشید توی شورتم رفتم حمام. دراومدم گفت خسته نباشی و خندید. من هم خنده ام گرفت. هیچی مثل آبجی نمیشه. عاشقشم هم خودش هم اون بدن ناز و سکسیش. شاید بعدا از کارهای دیگه ای که کردیم هم بنویسم.
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 2 349 |
| 19 | نشه. شروع کردم کف مالیدن به رون ها و کل پاهاش افتادم به شیو کردن. جالبه که خودش وسط هاش پاهاشو کمی بازتر هم کرد. ساق و رون ها رو زدم بعد عمدا گیر دادم به کشاله و وسط پاهاش. دستمو میذاشتم لای پاهاش و شیار بین کون و رون رو آروم شیو میکردم. عمدا دستمو گاهی از روی شورت میذاشتم روی کسش. باورتون نمیشه به 2 دقیقه نکشید شورتش خیس خیس شده بود. همینجور که لای پاشو دستمالی میکردم عمدا زیر لب میگفتم “جون”. می شنید اما ساکت ساکت بود. بعد رفتم پایین پاهاش نشستم شروع کردم بو کردن و مالیدن پا و ساق هاش. اینجا بهترین اتفاق بینمون بالاخره افتاد همونجوری که پای راستش از زانو خم بود داشتم بو میکردم انگشتاشو میلیسیدم، دیدم فتانه با پای چپش رفته لای پای من که نشستم داره با انگشتاش کیر منو که داشت شلوارکمو جر میداد میماله!! خودم باورم نمیشد انگشتای پاشو جمع میکرد سفت میگرفت ولش میکرد مثل ماساژ. یه اشتباهی کردم اینجا یه آهی کشیدم گفتم " فتانه خوشگلم یه لحظه، یه لحظه وایستا درش بیارم" اینو که گفتم پاشو ول کرد با عصبانیت گفت “اه ه ه ه” . اینجا بود که فهمیدم دوست نداره ارتباط کلامی داشته باشه میخواد در سکوت لذت ببره. با این حال کیرمو درآوردم گذاشتم روی ساق پاش مالیدم. اینبار در اومد گفت چه نرمه با حاله عین پاک کن نرمه.
فهمیدم نباید هیچ پاسخی بدم چون از اون زنهاست که دوست داره کنترل شهوترانی و سکس دست خودش باشه. من فورا بدون حرف شلوارکمو در آوردم چون اون صورتش رو به زمین بود و نمیدید پای چپشو گرفتم انگشتا و کف پاشو شروع کردم مالیدن به کیر و خایه هام.
یهو ساکت شد خودش میدونست پاش داره کجا رو میماله. دیگه با انگشتاش کیرمو نمیگرفت ولی پاهاشم عقب نکشید. دیدم شاید شهوتش داره میخوابه خم شدم جلو دوباره لای پاهاشو رون هاشو مالیدم و ساق پای راستشو که هوا بود نوازش کردم و بوسیدم. دیدم پای چپش یه کوچولو کیرمو با انگشتاش گرفت و ول کرد. دوباره لای پاهاشو مالیدم اما دیگه کیرمو نگرفت. خودم پاشو گرفتم مالیدم به تخم هام و کیر و پشمهای بلند زیر و روی کیر و خایه هام. کف پاشو میذاشتم زیر تخمام فشار میدادم میذاشتم روی کیرم که انگشتای پاش بره لای انبوه پشمای کیرم.
داشت آبم میومد کیرم رو گذاشتم توی شلوارکم که آبم پاشید. اون نمیدونست آبم اومده. یه خورده دیگه لای پاشو مالیدم و ساقه هاشو نوازش کردم و گفتم پاشو لباستو تنت کن. روش نمیشد بلند شه چون لخت بود فقط شورت داشت. خودم همونجوری لخت بدون شورت و شلوارک پا شدم توی خونه جلوی ابجیم رفتم دستشویی. اینکه لخت با کیر آویزون تو خونه جلوی چشم خواهرم راه رفتم دیوونه ام میکرد. برگشتم دیدم اونم رفته حموم. از حموم که در اومد خیلی عادی با هم حرف میزدیم. اینجا بگم اگه با خواهرتون رابطه دارید سعی کنید هر دوتون بعد این کار خیلی عادی رفتار کنید اینجوری میتونید بدون اینکه رابطه تون بهم بخوره سالها از هم لذت ببرید. در واقع زندگی و رابطه شما به دو بخش تقسیم میشه موقع شهوت هر دو فقط زن و مرد هستید مواقع دیگه خواهر و برادر. الان ما چندین ساله با هم رابطه داریم (البته بجز سکس و دخول) اما در حالت عادی هر دو به هم به چشم خواهر برادر نگاه میکنیم. از بیرون میام میپره ماچم میکنه یا من باهاش شوخی میکنم بغلش میکنم میچرخونمش که سرش گیج میره. اما موقعی که هر دومون میدونیم اون ساعت وقت لذت و شهوته فقط به چشم یه کس و کون و پاهای سفید و خوشگل میبینمش. هر وقت حشرمون میزنه بالا با علامت های غیر مستقیم به هم میفهمونیم. من معمولا رد میشم کیرمو توی شلوارم جابجا میکنم اون اما شلوارک خیلی کوتاه میپوشه میاد میشینه روبروم پاهاشو هی میندازه روی هم و یه نگاه به من میکنه و یه دستش هم رون ها و ساقشو نوازش میکنه. از پارسال با هم پورن نگاه میکنیم. دیروز به بهانه ماساژ حسابی اونم وقتی داشت با دوستش تلفنی حرف میزد مالیدمش. داشت با دوستش حرف میزد من همزمان لای پاهاشو داشتم میمالوندم و میبوسیدم. چشماش خمار شده بود یه نگاه به من میکرد که لای پاهاشم و با نفس نفس و لرزان جواب دوستشو میداد. وسطهاش یه جا ساق پاشو گاز زدم یه جیغ کشید گفت چیکار میکنی دیوونه! دوستش با تعجب پرسیده بود چت شد با کی حرف میزنی چرا صدات اینجوریه؟ یه جوری پیچونده بود که دختره نفهمه. خودش میگه این رابطه رو دوست داره اما نمیخواد کسی بفهمه با داداشش دیگه تا این حد صمیمیه. گفتم از کجا میدونی فرناز و داداشش هم مثل ما نیستند. اسم دوستش فرنازه و اهل چیزی نیست. دیروز هم داشت درباره موضوع کاری باهاش حرف میزد. ازش پرسیدم اینکه موقع حرف زدن با دوستت داشتم میخوردمت بیشتر هیجان نداشت؟ خندید گفت دیوونه! گفتم اینو به معنای “بله” در نظر میگیرم خوشگل خانوم.
هنوز دو تا کارو باهم نکردیم یکی اینکه مستقیم کس لختشو نمالیدم و نخوردم | 2 170 |
| 20 | . بعد شام اومد پیشم گفت حالا که دوست داری بذار بگم فیلمه چی بود. شروع کرد از کردن دو تا زنه توسط چند تا مرد تعریف کردن. موقع تعریف کردن تو چشمام نگاه نمیکرد و روش هم نمیشد کیر و کس بگه من سریع بجاش میگفتم یعنی منظورت کس زنه بود یا کونش و اینا… انقدر گفتم که خودشم دیگه میگفت کیر و کس. حشرم زده بود بالا گفتم حالا شیطون خانوم ما خوششون اومد؟ یهو اروم زد توی گوشم اما دستشو گذاشت روی گونه هام. دستشو گرفتم بوسیدم گفتم آخه خوب آدم این فیلما رو میبینه که لذت ببره ایرادی داره؟ سکوت کرد گفتم سکوت نشانه رضاست. بعد سریع رفتم تا مجبور نشه جواب بده.
اینم بگم مدتی بود اون میدونست من پورن میبینم و راحت براش میگفتم که دانلود میکنم و نگاه میکنم. اوایل با ناز و ادا میگفت نگو این چیزا زشته. اما بعد مدتی دیگه گوش میکرد و حتی سوال میکرد. مثلا میگفتم میدونستی ژاپنی ها توی فیلمها جدی جدی آب کیرشونو میریزن توی کس زنه؟ اولش میگفت آی آی زشته این حرفا … یا میگفت چه کارهای بی ناموسی ای میکنن این خارجیا و … اما بعد مدتی راحت گوش میکرد.
یه بار یه فیلم نیمه سوپر ژاپنی دادم بهش که یه خانواده بودند عروس خانواده همه رو شهوتی کرد و آورد توی راه تا جایی که آخر فیلم عروسه زیر پدرشوهره و برادر شوهره داشت میداد بعد شوهره وارد خونه شد این صحنه رو که دید خواهرش که اون وسط داشت خودارضایی میکرد پرید شلوار داداششو داد پایین کشوندش وسط سکس گروهی. فیلمه رو دیده بود فردا صبح اومد توی اتاقم با صورت گر گرفته گفت از این فیلمها بازم داشتی بده ببینیم. قشنگ معلوم بود شهوتی شده. در جوابش گفتم باشه خوشگلم. یه بار پرسیدم دیگه با مونا فیلم نمیبینید؟ گفتم آخه من فیلم خوب دارم میخوای بدم ببینید. گفت زشته آبروم میره بگم داداشم اینو داده ببینیم؟ گفتم نه نمیخواد بگی. بگو خودم دانلود کرده ام. گفت دیگه بدتر، اونوقت میگن دختر خرابی ام. گفتم بیخود کرده هرکی گفته . این چرت و پرت ها چیه. این نیاز زیباییه که همه آدمها دارند. بعدا دیگه رام شده بود و دیگه بدش نمی اومد یا عصبانی نمیشد. تا اینکه یه روز گفت میخوام برم پیش مونا از اون فیلمها داری؟ گفتم آره چرا ندارم. رفتم یه فلش پر کردم از گروپ سکس و لزبین و تریسام.
با خجالت ازم گرفت و اون روز رفت خونه مونا و شب هم خونه شون خوابید. مونا فقط 2 تا خواهر داشت و اون روز هم باباش خونه نبود کارش شهرستان بود. فردا عصری که اومد گفتم چی شد دیدین؟ گفت آره. گفتم کدومشو؟ گفت دیگه پررو نشو، حالا بماند. من هم با پررویی گفتم اونکه زنها به صف قمبل کرده بودند سیاهپوسته از پشت میکردشون از همه باحال تر بود کاش اونو دیده باشید. سکوت کرد اما برگشت گفت این مونا هم یه چیزیش میشه گفتم چطور؟ گفت من با پیژامه توی جام دراز کشیدم لپ تاپ رو روشن کرد که فیلم ببینیم دختره پررو وسطها بهم گفت پیژامه رو درآر. من هم بهش گفتم زشته دختر من خجالت میکشم. که خودش پیژامه شو درآورد کنارم دراز کشید گفت چه خجالتی هر دو دختریم دیوونه.
من هم سکوت کردم با شیطونی پرسیدم اونوقت خانوم خانوم ها شلوارشونو درآوردند با شورت دراز کشیدند؟ یهو توی چشام خیره شد گفت آره. مگه زنها با هم تعارف دارند؟ گفتم نه، چه بهتر. کیرمو جلوش یه مالشی دادم و خندیدم. دو سه بار دیگه ازم فیلم خواست دادم رفت خونه مونا. دیگه روش باز شده بود میومد میگفت فلان صحنه فلان فیلم چقدر جالب بوده و حتی یه بار گفت دست مونا وسط فیلم روی پاهام رو میمالید. گفتم خوب بود حال داد که یهو چشم غره رفت بهم و رفت توی اتاقش.
مدتها بعد بهترین رابطه مون رخ داد. اومدم ماساژش بدم دمر خوابید هم پیراهن هم سوتینشو در آوردم خوب که مالیدم دیدم راهش بازه، آروم دست انداختم پیژامه اش را هم در بیارم که نذاشت هی می گفت خجالت میکشم نمیذاشت. یه ذره دیگه کنار ممه هاشو و زیر بغلشو دستمالی کردم بعد انگشتامو مک زدم بلند گفتم چه خوشمزه است! همونجوری که سرش پایین چسبیده به بالش بود خندید گفت دیوونه! گفتم خیلی خوشمزه است واقعا! گفت نکن عرق کثیفه. گفتم زیر بغل عرقی آبجیم هیچم کثیف نیست. زیر بغلشو تازه زده بود زبری ملایم شهوت انگیزی داشت بوی عرق زن اونم در حالت برانگیخته بهترین عطر جهانه دیگه خجالتم ریخت دست میکشیدم بو میکردم و انگشتامو بلند بلند مک میزدم. دیگه ساکت شده بود. دستامو از زیر بردم به نوک ممه هاش زدم هیچی نگفت. زیر بغلش رو نوازش میکردم بلند بلند میگفتم چقدر اینا نازن از خجالت گردنش سرخ شده بود. اینجا بود که دیدم وقتشه، رفتم پایین شلوارشو دادم پایین اومد مخالفت کنه گفتم فقط شلوارو در میارم. شورتت که هست.
با کلی غرغر و ناله اما عملا خودش همکاری می کرد تا بتونم شلوارشو درآرم. شلوارو که در آوردم یه لحظه داشت آبم میومد دیدم خواهرم دمر لخت خوابیده فقط یه شورت نازک مشکی ت | 2 221 |
