شهر داستان | رمان
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان
کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 24 229 مشترک است و جایگاه 1 352 را در دسته کتب و رتبه 13 975 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 24 229 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 29 اوت, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -432 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -11 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.40% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.25% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 764 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 031 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 30 اوت, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
24 229
مشترکین
-1124 ساعت
-837 روز
-43230 روز
آرشیو پست ها
24 229
بیاختیار دستم رو دور کمرش حلقه کردم. سپیده بدون هیچ مقاومتی خودش رو توی آغوشم رها کرد. لبامونو به هم چسبوندیم و بوسهی اول رو داغ و طولانی گرفتیم. لبامون هنوز از هم جدا نشده، سپیده دکمه برق رو که درست پشت سر من بود رو زد و خونه در یک تاریکی خفیف فرو رفت. دستاش، یکیشون رفت پشت کمرم و اون یکی صورتم رو نوازش کرد.
آهسته با خودم کشیدمش و دوتایی رو کاناپه ولو شدیم. بوسهها عمیقتر و دستها جسورتر شده بود.
لبم رو که به گردنش رسوندم، پوست داغش زیر لبام لرزید و نفسهای تندش تو گوشم پیچید.
دکمه های مانتوش رو باز کردم و دستم به زیر تیشرتش سر خورد، پوست لطیف شکمش رو نوازش کردم. سپیده سرشو کمی عقب کشید و نالهی کوتاهی از لذت کرد.
دیگه هیچ حرفی بینمون نبود. فقط لمس، نفس، بوسه. بدون عجله و با عطشی عمیق شروع کردیم بدن همدیگ رو کشف کرد. خیلی طول نکشید که پیرهن وزیر پوشامون یکییکی افتاد روی زمین و نگاهم روی بدن عریان و بی نقص سپیده قفل شد. مثل یک گرگ گرسنه به سمتش یورش بردم و تنهای برهنهمون در آغوش هم قفل شد. سپیده کارش رو بلد بود و عطشش هم کمتر از من نبود. هر حرکتش، هر صدای نفسش، انگار شهوتم رو بیشتر میکرد. دستام رو به آرامی پشت کمرش کشیدم و اونم خودش رو بیشتر به من چسبوند.
هرجای بدنش رو که لمس میکردم پوست نرم و لطیفش زیر انگشتام میلرزید.با بوسههایی داغ و پیدرپی اما با طمانینه از گردنش شروع کردم و پایین رفتم. سینههایش را که گرفتم، آرام توی دستام فشردم و نوک زبانم را روی هاله سینه هاش چرخوندم.
سپیده هم چشماش بسته، اما دستاش فعال بود و با نفسهای بریدهبریده بیشتر تحریکم میکرد.
دستم به آرامی از پهلوهایش پایین آمد، روی شکم صافش سر خورد و به دکمه شلوارش رسید. نگاهی به چشماش که خیره به دستای من مونده بود، انداختم و دکمهش را باز کردم. شلوار جین تنگش را با زحمت از روی رونهای خوشفرمش پایین کشیدم. حالا فقط یک شورت نازک تنش بود، تکهای پارچهی ظریف که چیزی از زیبایی تنش پنهان نکرده بود.
با یک بوسه طولانی به رو محل شرمگاهیش، روی سپیده خیمه زدم و لبم را روی پوست برهنهاش کشاندم، از گردن تا سینه، از شکم تا لبهی شورت و باز هم تکرار!
بعد از لحظاتی راز و نیاز با تن سپیده، سپیده آروم دستم را گرفت. همراه با دستش خودش، زیر شورتش برد و با فشار دادن انگشتاش به داخل شکاف خیسش، با لحنی پر از خواهش زمزمه کرد: آتیشش بزن!
آروم و به نرمی دوتا انگشتم رو داخل اون کوره داغ و لغزنده فرو کردم. یک جوری داغ بود که انگار تمام گرمای تنش از اونجا میخواست خارج بشه
سپیده با نالهی بلند، باسنش رو از روی مبل جدا کرد و تنش را به دستم فشار داد. با هر ورود و خروج انگشتام باسن سپیده چندسانتی از مبل جدا میشد و با صدای ناله بلدش همراه میشد. بعد از چندبار تکرار این روش از مبل پایین رفتم و شورت خیس از ترشحاتش رو از تنش درآوردم. پاهاش رو باز کردم و سرم رو بردم بین روناش و این بار لبام پوست داغ و خیس شکافش رو لمس کردند. خیره به چشماش زبونم را نرم داخلش فرو کردم. همین که لبم به چوچولهاش رسید، سپیده با نفسهای برید بریده، یک وااای کشیده از گلوش خارج شد. همزمان با گرفتن و نوازش سینههاش، زبونم رو داخل شکاف پر از آب لزجش جلو عقب میکردم و با ریتمی که آه و نالههای سپیده راهنمایش بودند پیش میرفتم.
بعد از لحظاتی اندامش به رعشه افتاده بود. در حالیکه با دستهایش موهامو گرفته و سرم رو به زیر شکمش فشار میداد، پاهایش از شدت لذت داشت میلرزید.نمیدونم چقدر زمان برد که یهو سرم بین پاهاش قفل شد و یک جیغ بلند و ممتد توی خونه پیچید! بعد از چند ثانیه که انگار نفسش قطع و وصل شد، با هر دو دستش دو طرف صورتم رو گرفت و منو کشید روی خودش و به لبام حمله کرد، یک جوری میخورد و لیس میزد که انگار فقط میخواست لبای آغشته به اون آب کشدار خودش رو تمیز کنه!
بعد از یک دقیقه که سرگرم خوردن لبام بود، یک گاز کوچولو به لبام زد و در حالی که چشمهای خمار و گونههای گل انداختهاش بد جوری دیوانه کننده به نظر میرسید، زل زد توی چشمام. با یک لحن پر از شهوت و شیطنت: آقای شاعر پاشو که امشب خیلی کار داریم!
خنده کنان بلند شدم سرپا و سپیده، با چشمانی خمار و لبخندی که هنوز از لذت میلرزید، و با دستانی لرزان کمربند و دکمه های شلوارم رو را باز کرد. انگشتان ظریفش رو از بالا زیر کش شورتم برد و همراه باشلوار تا نزدیک زانوهام پایین کشید. کیرم که انگار از یک زندان چند ساله نجات پیدا کرده باشه، همین که از توی شورت بیرون افتاد، عین فنر حالت گرفت و تا دوسه سانتیمتری لبهای سپیده قد کشید!م و توی دستای نرم وظریف سپیده جا خوش کرد. کمی روی پوست کیرم دست کشید و به شکلی ماهرانه قسمت تیزی رو بین لباش گذاشت. نوک زبونش که به
24 229
و گفتم من رانندگی میکنم. راه که افتادیم زنگ زدم به منشی که ببینم چکار کرده،ولی گفت اولین پروازی که جا میده ظهر فرداست!
خب چارهای نبود شوخی کنان چندتا فحش بهش دادم و گفتم خب همونو اکی کن تا اونم نپریده! قطع که کردم خانم صراف هم خندهاش گرفته بود و در حال خندیدن: حالا چکار به اون طفلی داری خب بلیط گیر نمیاد دیگه؟ و با یک مکث: شیراز شباش هم قشنگه و مطمئنم از موندن پشیمون نمیشی!
لبخند به لب نگاهی به نیمرخش انداختم و گفتم: قطعا که پشیمون نمیشم، کی از بودن توی شیراز و همنشینی با دخترای خوشگلش پشیمون شده که من بشم!
در حال خندیدن: ولی شیراز چیزای خیلی خوشگلتر از دختراش هم داره!
با خنده گفتم: با عرض پوزش با حرفتون مخالفم. وقتی جناب حافظ هم میفرمایند؛
اگر آن دخت شیرازی، بدست آرد دل ما را___ به چشم کافرش، بخشم همه شهرای ایران را!
دیگه من کی باشم که بخوام بر خلاف نظر ایشون حرف بزنم؟!
همزمان با گفتن: مطمئنی شعر رو درست خوندی؟ صدای قهقههش توی ماشین پیچید و چند ثانیهای با صدای بلند خندید.
خندهش که تموم شد چند ثانیهای به سکوت گذشت و من دوباره با یک فحش به منشی گفتم: خدا لعنتت کنه دختر، از صبح که میاد سرکار، ور و ور با دوست پسرش صحبت میکنه، من الان خسته و کوفته باید تو شهر غریب، آواره بشم!
بازم با خنده: بیخود شایعه درست نکن، تو شیراز هیچ کس غریب نیست!
ترکیب خستگی و شوخی کار خودش رو کرد، آهی کشیدم و گفتم: شهری که یک نفر توش پیدا نشه یک کلم پلو بهم بده و نذاره من امشب رو تنها بخوابم، دیگه چیش آشناست؟
در حالیکه کنج لبش رو گاز گرفته و لبخندی روی لبش بود، چند ثانیه بهم خیره موند. با لحنی که دیگه شوخی به نظر نمیرسید: عجـــب! و با یک مکث: اگه قول بدی بازم شعری بخونی، امشب یک کلم پلویی بهت میدم که مزهش رو هیچ وقت از یاد نبری!
یک لحظه فکر کردم منظورش اینه که خودش میخواد درست و اینجوری غیر مستقیم داره دعوتم میکنه! خب کدوم خری همچین چیزی رو رد میکنه که من بخوام این کار رو بکنم؟ با ترکیبی از ذوق زدگی و شوخی اون آهنگ مارتیک رو لت و پار کردم و گفتم:
آخ اگر یک بار فقط یک بار بخورم شامِتو-------من اگر یک بار فقط یک بار بخوابم…
کاملش نکردم، اما نگاه پر از تعجبش فقط یک لحظه دوام آورد و یکباره پاشید. بازم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن! صبر کردم تا خندهاش تموم شد و اینبار کاملا جدی گفتم:سپیده عزیز، این که سرتا پا مشتاق چشیدن طعم دستپخت شما باشم، کاملا آشکاره. ولی نه، اشما هم خستهاید و از انصاف بدوره که به زحمت بیفتید. امشب اگر شما فقط به بنده افتخار بدید و موقع شام روبروی من بشینید تا لذت شامم چند برابر بشه، برای من کفایت میکنه.
یهو شروع کرد به خندیدن و همانطور در حال خنده: منم منظورم این نبود که خودم درست کنم، میخواستم ببرمت یک رستوران که بهترین کلم پلوی شیراز رو سرو میکنه!
ماشین رو کشیدم کنار خیابون و کامل ایستادم. پر از حرص زل زدم بهش و گفتم: واقعا متاسفم برای خودم، واقعا تو خجالت نمیکشی که با احساسات یک مسافر بازی میکنی؟! در حالیکه خنده هاش پیوسته شده و بند نمیومد، سری تکون دادم و بصورت غرولند ادامه دادم: منِ ساده رو بگو که داشتم حساب کتاب میکردم که اگه تختش دو نفره نباشه، چطور باید بخوابیم! بازم صدای خندهاش تا بیرون از ماشین رفت.
با راهنماییش رفتیم یک رستوران نه چندان مدرن، ولی انصافا یکی از خوشمزه ترین کلم پلوهای عمرم رو خوردم.همون بگو بخند و شوخی تا یکساعت بعد که از رستوران بیرون اومدیم، ادامه داشت. ولی دیگه حد و مرزی رو رعایت نمیکردم و سپیده هم انگار اون سد وقارش شکسته بود و دیگه تلاشی برای جلوگیری از خندیدن نمیکرد.
جلوی رستوران وقتی که گفت ؛ وااای. خدا بگم چکارت کنه. فکم درد گرفت از بس خندیدم!
با پرویی دستی به گودی کمرش کشیدم و بدون توجه به نگاهش، گفتم: به نظرت حیف نیست این شبو اینجا تموم کنیم؟
هرچی عشوه داشت رو ریخت توی چشماش و فقط نگاه کرد. بدون حرف نشستیم توی ماشین و راه افتادیم. سکوت عجیبی بینمون برقرار شده بود. سپیده بدون اینکه چیزی بگه رانندگی میکرد. منتظر بودم که سکوت رو بشکنه یا بپرسه کدوم هتل برم، ولی یهو وارد یک مجتمع مسکونی شد!
انقدر هیجانی و پر از ذوق بودم که نفهمیدم أصلا چطور وارد آسانسور شدیم. کدوم طبقه رو زد و داخل کدوم واحد رفتیم. وارد خونه که شدیم سپیده کیفشو روی مبل انداخت و در حالی که روسریش رو شلتر میکرد، بدون اینکه نگاه کنه یا لبخندی بزنه، گفت: راحت باش، اینجا مثل خونهی خودته…
نمیدونم کجا خواست بره اما، اجازه ندادم. دستش رو گرفتم کشیدم به طرف خودم. چشم تو چشم که شدیم، اونم نفسش سنگینتر شده و لبش کمی باز مونده بود. انگار دیگه نمیشد مقاومت کرد و همه چیز خودش جلو میرفت. روسری رو از سرش برداشتم و
24 229
جبران اون سوتی وحشتناکم نمیشه ولی شاید بتونه کمی اثرش رو پاک کنه!
با لبخندی زیبا و تشکر، گلها رو از دستم گرفت. کمی بو کرد و در حالیکه داشت میگذاشت روی داشبورد؛ نه بابا، تقصیر خودم بود که اولش معرفی نکردم یا قبلش یک تماس باهاتون نگرفتم!
پی حرفش رو گرفتم و شوخی طور گفتم: تقصیر اصلی شما اینه که توی این چند ساله، یک بار افتخار ندادید سری به ما بزنید، یا لااقل یک تصویری از خودتون توی پروفایل بذارید که آدم بی ادبی مثل من، بهتون جسارت نکنه!
خنده کنان شروع کرد به تعارف کردن و این صحبتها رو چند کیلومتری ادامه دادیم.
نزدیکی شهر، از برنامه و ساعت پرواز من پرسید. گفتم: ساعت ده بلیط دارم و برنامه خاصی ندارم احتمالا دوری توی شهر میزنم، که گفت،پس در خدمتتون هستم و با من همراه شد! چندبار اصرار و خواهش کردم که اگه کاری داره، من مزاحمش نشم ولی قبول نکرد و تاساعت نه که من رو به فرودگاه رسوند، همراهم موند.اون روز به چند جای دیدنی و توریستی سر زدیم و شام رو هم با وجود اصرارش، مهمون من بود. هرچند بیشتر حرفامون کاری و رسمی بود، ولی هرزگاهی من شوخی میکردم یا حرف رو به مسائلی دیگه میکشیدم و میخندیدیم. خوش گذشت و بالاخره با رسیدن به فرودگاه خداحافظی کردم و برگشتم.
صبح روز بعد توی شرکت وقتی رفتم اتاق مدیر عامل که گزارش کارم رو بدم، گفتم که واسطه این کار خانم صراف بوده و پیشنهاد کردم که یک پاداش براش در نظر بگیرند. خوشبختانه استقبال کرد و علاوه بر اون، گفت باهاش صحبت کن و پیشنهاد همکاری(بازاریابی) بیشتر بده! قبل از بیرون اومدن از اتاقش هم با مدیر مالی صحبت کرد و گفت که همین امروز یک پاداش خوب برای خانم صراف واریز کنید.
نزدیک ظهر به بهانه تشکر بهش پیام دادم و اونم بابت شام تشکر کرد و آخرش نوشت؛ فکر نمیکردم توی اون چندساعت اینقدر بهم خوش بگذره!
با ترکیبی از تعارف و شوخی گفتم: نفرمایید خانم! اگر به شما، از بودن در کنار یکی مثل من خوش گذشته، پس من چی بگم که افتخار همنشینی با یک خانم زیبا و بی نظیر نصیبم شده؟
همراه با دوسهتا گل نوشت: شما لطفا دارید جناب مهندس!
دیگه ادامه ندادم ولی ساعت نزدیک شش بود که انگار فهمیده بود پول واریز کردیم و تماس گرفته بود که ببینه بابت چیه! همراه با شوخی و خنده گفتم: لابد عوارض زیباییه!
خندهش گرفت و بعد از کمی خندیدن، خارج از شوخی میشه بفرمایید بابت چیه؟
علت واریز و پیشنهاد مدیر عامل رو بهش گفتم و اونم خوشحال از قدرشناسی شرکت، کلی تشکر و البته از پیشنهادمون هم استقبال کرد. از اون روز تماسها و همکاری ها بیشتر شد و بعنوان یک بازاریاب دامنه کارش رو حتی به استانهای همجوار گسترش داد.
در کنار مسائل کاری کم کم حرفها به مسائل غیر کاری هم کشیده شد و از لابلای همین حرفها فهمیدم که اسمش سپیده و چند سالی هست که از همسرش جدا شده و تنها زندگی میکنه. هرچند که گاهی باهاش شوخی میکردم و سربه سرش میگذاشتم، ولی همه تلاشم رو میکردم تا از حد و حدود خارج نشوم و احترامش رو حفظ کنم.
خانم خوبی بود و دروغ چرا، زرنگی و مستقلش بودنش رو تحسین میکردم و سعی میکردم با حرفام بهش دلگرمی بدم و تشویقش کنم.
چند تا مشتری جدید برامون پیدا کرد و یکی دوبار دیگه هم دوتایی برای بازدید رفتیم، ولی اکثر کار ها رو فقط معرفی یا سفارش میکرد که خودمون پیگیری کنیم.
شش ماهی از اولین دیدار گذشته و تقریبا اواسط پاییز بود که یک روز تماس گرفت و گفت: یک کارخونه توی یکی از شهر اطراف شیراز هست که مواد مورد نظرشون رو قبلا از یک شرکت دیگه تهیه میکردهاند. اما انگار مواد نامرغوب بوده و حالا سیستمشون به مشکل خورده. من با اجازه تون صحبت کردم و برای رفع مشکل و همچنین جایگزینی مواد، شما رو بهشون پیشنهاد کردم. حجم خریدشون بالاست و به نظرم ارزش وقت گذاشتن داره. اگه موافقید یک روزی رو برای بازدید و جلسه با مدیراشون هماهنگ کنم.
بعد از هماهنگی با مدیرعامل که طبیعتا اونم از درآمد و اعتبار بیشتر بدش نمیومد، خانم صراف هم برای روز چهار شنبه یعنی سه روز بعد هماهنگ کرد.
ساعت نه روز چهارشنبه رسیدم شیراز و اینبار خودش اومده بود که با هم بریم. بعد از سلام و احوالپرسی، راه افتادیم و بیشتر طول مسیر در مورد همین کار و مشکلاتش حرف زدیم. و ارد کارخونه که شدیم بعد از یک صحبت کوتاه با مسئول مربوطه و دیدن گزارش روزانه یک ماه آخر، شروع به کار کردیم. هنوز بلیط برگشت نداشتم و قرار بود اون روز برام بگیرند ولی تا ساعت شش غروب که کارم تموم شد، متاسفانه بلیط گیر نیومد! یک برنامه ده روزه بهشون دادیم و قرار شد نتیجه اون رو به ما اعلام کنند تا تصمیم نهایی رو بگیریم.
راستش از این که من بشینم و اون نقش راننده رو بازی کنه، حس خوبی نداشتم به همین خاطر قبل از سوار شدن ازش اجازه گرفتم
24 229
کلمپلوی شیرازی!
#سفر #زن_مطلقه #دوست_دختر
از وقتی که تحریمها شدت گرفته بود، برخلاف خیلی از کسب و کارها که زمینگیر شده بودند، کار ما رونق گرفته بود. مشتریهامون در حال افزایش بودند و هر روز یک درخواست جدید از راه میرسید. درسته، محصولاتمون قابل مقایسه با مشابههای اروپایی نبود ولی در برابر محصولات ایرانی و چینی که توی بازار ریخته بودند، حرف واسه گفتن زیاد داشت و ما هم خوشحال از این وضع، تلاش میکردیم که خودمون رو اثبات کنیم و مشتریها رو راضی نگهداریم.
چند ماهی بعد از شروع تحریمها و کم شدن محصولات خارجی توی بازار، یک کارخونه بزرگ درخواست همکاری داد و مقدار محصول مورد نیازش بیشتر از اونی بود که فکر میکردیم. اما برای شروع شرط گذاشته بودند که یک کارشناس از شرکت به کارخونه مراجعه کنه، تا اوضاع رو بررسی کنه و به اونا تضمین بده که این محصول میتونه مشکلشون رو برطرف کنه!
به انداز مصرف ده روز مواد شیمیایی براشون ارسال کردیم و خودم هم دو روز بعد راهی شدم. ساعت هفت و نیم صبح رسیدم فرودگاه شیراز و از اونجا هم یک ساعتی طول کشید تا برسم به کارخونه. مستقیم رفتم به دفتر مدیر تولید و بعد از یک پذیرایی و جلسه کوتاه، همراه با مسئول خرید، سرپرست تولید و یک خانمی که از وقتی رسیده بودم اونجا نشسته بود، رفتیم سالن تولید. تقریبا نیمساعتی صحبت، بحث و توضیح مسائل فنی ، طول کشید. اون دو نفر رفتند تا من کارم رو شروع کنم، ولی خانمه قصد رفتن نداشت. تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت ولی یک جوری بود . شاید سی و هفتهشت ساله با استایلی خاص که ترکیب عجیبی از جذابیت و زیبایی زنانه، اما در عین حال سرکش و وحشیطور توی نگاه و رفتارش داشت. از اونا که توجه آدم رو ناخواسته جذب میکنه!
محلول سازی کردم و با تنظیم دوز، کار رو شروع کردم. همینطور که نگاهم به گیجها و صفحه مونیتور بود، خانمه نزدیکتر شد و آروم گفت: خرید قطعیه و اینم که اصرار بود حضوری تشریف بیارید میخواستم که از بابت خدمات پس از فروش خیالشون راحت باشه و از کیفیت محصول اطمینان پیدا کنند!
نگاهی بهش انداختم. خیال کردم از پرسنل بازرگانی کارخونه است که دنبال پورسانته و اینجوری میخواد کار رو به نام خودش تموم کنه! پوزخندی زدم و گفتم: بله، ممنون. اشکالی نداره ما بابت تضمین محصولاتمون نگرانی نداریم و هر مشکلی هم که پیش بیاد در خدمتتون هستم.
بعد از چند دقیقه و در حالی که من مشغول کم و زیاد کردن دوز تزریق بودم، دوباره جلو اومد و گفت: راستی کارتون که تموم شد یک نسخه از دستوالعمل به منم بدید؟
نمیدونستم سمتش چیه و دستور العمل تزریق مواد شیمیایی به چه دردش میخوره. اما متعجب نگاش کردم و گفتم: ببخشید من فامیلیتون رو نمیدونم!
لبخندی زد: صراف هستم!
میخواستم بگم دستورالعمل رو صوتجلسه میکنم، ولی یهو انگار یک چیزی به ذهنم اومد… گفت کی؟ دوباره نگاش کردم و اینبار بدون اینکه سوالی کنم، خودش با یک نیشخند گفت: جناب مهندس من صرافم!
مطمئن نبودم که منظورش همون خانم صراف، مشتری باسابقه و خوش حساب خودمونه! مردد و با یک لبخندی ناخواسته گفتم: همون خانم صراف… ؟!
در حالی که داشت میخندید: آره، خودم هستم!
البته تقصیری نداشتم. چون توی مکاتبات و ارتباط با کارخونه هیچ اسمی از ایشون به میان نیومده بود و از طرفی هم توی این چند سالی که مشتری ما بود، فقط یک شماره موبایل کاری ازش داشتیم که حتی توی پروفایلهای فضای مجازیش هم تصویری از خودش نداشت که بدونیم کی هست و قیافهاش چه شکلیه! همیشه از همون شماره تماس میگرفت، پول واریز میکرد و ما هم محصول مورد نیازش رو ارسال میکردیم. و حالا بعد از چند سال برای اولین بار روبروم ایستاده بود و داشتم میدیدمش.
نمیدونم چطور بگم. به اون تصویری که توی ذهنم ازش ساخته بودم اصلا شباهتی نداشت و انگار رودست خورده بودم. دستپاچه شروع کردم به عذرخواهی و احوالپرسی کردن و اونم خنده کنان گفت که از همون اول فهمیده که نشناختهام!
تا ساعت سه طول کشید و بعد از تست نهایی و صورتجلسه کردن، کارم تموم شد. میخواستم مثل اومدنم، بگم یک ماشین برام بگیرند، ولی خانم صراف گفت که نیازی نیست و خودم میرسونمت.
چند کیلومتری که از کارخونه فاصله گرفتیم، گوشیش زنگ خورد، رفت کنار جاده و گفت: با عرض معذرت من باید اینو جواب بدم و از ماشین پیاده شد.
جایی که ایستاده بودیم دو طرف جاده مزارع کلزا بود و ترکیب فضای بهاری و گلهای طلایی کلزا، نمای فوق العادهای به جاده و منطقه داده بود. در حالی که خانم صراف از ماشین فاصله گرفته و گرم صحبت با تلفنش بود، منم پیاده شدم و چندتا عکس گرفتم. تماسش خیلی طولانی نشد و قطع کرد، ولی من قبل از سوار شدن بی دلیل چندتا شاخه گل چیدم و بعد از سوار شدن گرفتم به طرفش! تعجب کرد ولی برای اینکه سوتفاهمی براش پیش نیاد، گفتم: هر چند که
24 229
م مثله اون دفعه می خواد که عصبانی شده بودی از اینکه اول به سپهر داده بودم بغلش کردم گفتم الان دیگه عقد کردی به عشقت رسیدی سعی کن فقط با اون باشی گفت توی زندگیم دو تا مرد خیلی دوست دارم یکی تو یکی آرش خیلی دوست دارم سینا خیلی گفتم تو هم عشق منی منم خیلی دوست دارم گفت بذار برای آخرین دفعه توی بغلت بخوابم بغلش کرده بودم در گوشم گفت دیشب به آرش دادم تو رو خدا الان بدجوری می خوام بکن هیچ کاری نمی خوام بکنی دستمالی هم نمی خوام بکنی فقط بکن توش سینا دستش گذاشته بود روی کیرم گفتم نه گفتم نگو نه می خوای وگرنه راست نمی کردی فقط بکن توش سینا عشقم سینای من قول میدم این کارت جبران کنم گفتم می خواستی اینکارو کنی چرا به سپهر زنگ نزدی؟
گفت من تو رو دوست دارم دوست دارم به تو بدم فقط تو اول آرش الانم به تو خرابش نکن بزار آخرین بار لذت وجودت یادم بمونه کیرم از روی شلوار میمالید کمربندم باز کرد شلوارم کشید پایین کیرم بوسید گفت کیرتو از کیر آرش بیشتر دوست دارم رگ زیر کیرم لیس میزد هر چی آب دهن و توف داشت روی کیرم ریخته بود داگی شد گفت سینا خودم دارم بهت میگم تند تند و وحشیانه بکن توی کوسم گفتم صداشو چیکار میکنی ؟اینجا هتله گفت تو بکن قول میدم صدام درنیاد گفتم باشه کیرم تا ته کردم توی کوسش و فشار میدادم که تا ته بره داخل گفت این کارت خیلی دوست دارم سینا خیلی بهم حال میده گفتم آماده ای بریم ؟
گفت بریم شروع کردم تند تند تلمبه زدن سرشو گذاشته بود توی بالشت تا صداش در نیاد منم تا میتونستم تند تند تلمبه میزدم سرش توی بالشت بود و با دستاش روتختی چنگ میزد تا اینکه ارضا شد تکون خورد کیرم از کوسش اومد بیرون گفت صبر کن یکم بعدش خوابید روی تخت پاشو باز کرد گفت بیا تا ته بکن توش تا ته کردم توی کوسش گفت نگهدار سینا گفتم نمی تونم گفت باشه یکم توی کسش تلمبه زدم آبم اومد ریختم روی شکمش که با دستمال کاغذی پاکش کرد گفت سینا مهربون من اینها برات جبران میکنم قول میدم بعدش فقط از هم لب گرفتیم با هر لب می گفت سینا عاشقتم دوست دارم بعدش بلند شدم لباس پوشیدم اون لخت ایستاد گفت دوست دارم این تصویر ازم توی ذهنت باشه به یادم جق بزنی بوسیدمش خداحافطی کردیم و رفتم خونه فرداش ساعت 4 صبح پرواز داشتن به ترکیه تا از اونجا برن تورنتو .
تا یکسال خبری ازش نبود گاهی زنگ میزد در حد احوالپرسی تا اینکه یه روز بهم گفت میخوام یه پولی بهت بدم یه مغازه بخری اما به کسی نگی من بهت پول دادم هر کس گفت بگو وام گرفتم گفتم باشه آدرس داد رفتم از صرافی پول گرفتم مغازه خریدم برای خودم بعدش ازدواج کردم برای عروسیمم پول فرستاد یه خونه رهن کردم الانم برای تولد دخترم پول فرستاد .
هیچ کس هم نمیدونه من با پولای نازی صاحب همه چیز شدم .
نوشته: سینا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 229
اما چجوری می خوای بیاریش توی بازی؟گفت تو نگران اون نباش ازش خیلی آتو دارم گفتم چی ؟گفت دارم دیگه گفتم نه بگو دیگه گفت هیچی جق زدناش دیدم بلدم چطور تحریکش کنم زودم تحریک میشه راحت میکشمش روی خودم بعد تو بیا یعنی مچ ما رو گرفتی بعدش سه تایی حال می کنیم گفتم باشه دو سه روزی گذشت مامانم از شب برامون سالاد الویه درست کرد گفت من صبح میرم کمک زن داییات قالی بافی غذا هم هست صبح مامان که رفت منم به یه بهانه الکی زدم بیرون رفتم یک ساعت بعد اومدم کلید برده بودم رفتم دم اتاق نازی دیدم سپهر داره کوس نازی می خوره رفتم داخل مثله سگ ترسیده بود گفت داداش خودش گفت کوسمو بخور گفتم کوسکش داد نزن مگه غریبه است کوس خواهرته براش بخور مات و مبهوت مونده بود سرشو فشار دادم به کوس نازی گفتم دماقت بمال بالای کوسش دوست داره که نازی خندید سپهر گفت شما دو تا قبلا اینکارو کردید ؟گفتم آره از الان دوتایی با نازی حال میکنیم گفت پس من اول میکنم توی کوسش نازی یه چشمک بهم زد گفت باشه اول تو بکن بعدش کیرش لای کوس نازی گذاشته بود لاپایی میزد براش نازی پاشو باز کرد گفت حالا بکن توش کیرش کرد توی کوس نازی یه جوری تند تند تلمبه میزد انگار قبلش ده تا زن کرده یه لحظه شک کردم نازی اول به من داده یا به اون؟
منم کیرم دستم بود و نگاشون می کردم تازه وقتی هم آبش اومد بدون اینکه کسی بهش بگه کشید بیرون آبش ریخت روی شکم نازی گفت جون به این کوس نازی داگی شد گفت دوست دارم تو اینجوری بکنی کیرم کردم توی کوسش گفت تا ته بکن نگهدار سینا جانم آخ جوووون بکش بیرون محکم بکوب توش هر بار این کار می کردم می گفت آخ جوووون آخ جوووون گفتم یه سوال گفت جانم بپرس عزیزم گفتم قبلا به سپهر داده بودی ؟گفت آره حتی اون زمان سکس با آرش تنهایی بهم حال نمیداد میومدم خونه به سپهر میدادم گفتم کلا باید دو تا مرد باشن که سیر بشی ؟خندید گفت آره سینا بکن حرف نزن بعدا میگم همشو برات بکن منم عصبانی شدم تند تند توی کوسش تلمبه میزدم نازی جیغ میزد سپهر اومد تپی اتاق گفت آرومتر تا توی حیاط صداتون میاد گفتم خفه شو دیوث خفه شو کسکش نازی گفت سپهر سپهر بیا سپهر لخت شد کیرش گذاشت توی دهن نازی گفت بخور بخور باید تحمل کنی تا آبش بیاد سپهر کیرش می کرد توی دهنش که صداش کمتر بشه به سپهر گفتم آبم اومد تا کشیدم بیرون میای میکنی توش گفت باشه داداش وقتی آبم اومد نازی هم ارضا شد کشیدم بیرون گفتم سپهر بیا بکن توش نازی گفت نه سپهر نه که سپهر اومد کرد توی کوسش و شروع کرد تلمبه زدن اونم مثله من تند تند میزد نازی جیغ میزد جر خوردم جر خوردم بسه بسه پارم کردین پارم کردین کیرم می خواستم بکنم توی دهنش که نمی خورد یه سیلی بهش زدم فرو کردم توی دهنش گریه می کرد گفتم بخور بخور جنده سپهر از من وحشی تر بود یه جور توی کوسش می کوبید تخت می لرزید توی بیرحمی و وحشی بودن از سپهر بدتر نبود دختره ارضا شد اون داشت تلمبه میزد می گفت باید آبم بیاد باید آبم بیاد نازی گریه می کرد اما سپهر داشت تلمبه میزد تا اینکه کشید بیرون و آبش ریخت روی کمرش رفت بیرون رفتم کنار نازی خوابیدم گفتم قربونت برم اذیت شدی؟ بغلش کردم گریه کرد گفت ناراحت شدی اول به سپهر دادم ؟گفتم آره خب گفت ببخشید گفتم اشکال نداره گفت منو بکش گفتم نه عزیزم چرا اینکارو کنم گفت پس از الان دو تایی می کنید ؟گفتم آره نگران نباش گفت راست شده بیا بکن گفتم نه برام بخورش گفت باشه عزیزم گفت بذار یه حال اساسی بهت بدم رگ زیر کیرم لیس میزد بعدش فقط سر کیرم لیس زد که آبم پاشید توی صورتش گفت بریم حموم ؟ گفتم باشه سپهر خواست بیاد که نذاشتم و دوتایی رفتیم از اون به بعد دوتایی باهاش سکس می کردیم البته سپهر بیشتر باهاش سکس میکرد چون به پریود بودنش هم رحم نمی کرد توی پریودی هم می کردش من اینکار نمی کردم سه سال گذشته بود و من و سپهر باهاش سکس می کردیم تا اینکه سرو کله آرش پیدا شد و نازی بهم گفت که آرش بهش پیام داده که اشتباه کردم ببخشید از این حرفها گفتم نظر خودت چیه ؟می خوای با چنین آدمی زندگی کنی ؟ گفت نمیدونم اما دوستش دارم دوستش دارم گفتم نمیدونم خودت میدونی اومدم بیرون از اتاقش پیش خودم گفتم این دخترا به معنای واقعی خرن کم کم آرش مخش زد و قرار گذاشتن چند بار هم توی اینجا همدیگه دیدن نازی اومد گفت آرش می خواد عقدم کنه بریم کانادا می خوام به مامان بگم میدونم قبول نمیکنه کمکم میکنی ؟گفتم باشه نگران نباش درستش می کنم برات آرش اومد خونمون دعوا شد مامانم زد توی گوشش خلاصه یه جنگ بزرگی شد به زور تونستم مامانم راضی کنم که قبول کنه عقد کنن یعنی جر خوووردم تا قبول کرد وقتی عقد کردن آرش بردش هتل یه روز صبح زود زنگم زد گفت بیا هتل کارت دارم رفتم اتاقش با شورت سوتین بود گفت آرش تا ظهر کار داره دوست دارم برای آخرین بار بهت بدم دل
24 229
م بدتر میکنه هر چی مامانم گفت من حرفا و تیکه های زن دایی بهانه کردم تا قبول کرد نیاد گفتم من خودم هم دوست ندارم بیام شما برید گفت ما هم نمیریم که داییم زنگ زد باهاش حرف زد آخرش قبول کرد که خودش و سپهر برن قرار بود 8 صبح برن شبش نازی رفت حمام منم آخر شب رفتم صبح که شد تا داییم اومد دنبال مامانم و سپهر دیگه 10 صبح بود تا دم در بدرقشون کردم تا رفتن برگشتم داخل رفتم توی اتاق نازی دیدم روتختی کشیده روش گفت رفتن ؟گفتم آره گفت چه بهتر بیا جلوتر بیا جلوتر کنار تختش ایستاده بودم گفت روتختی بزن کنار زدم کنار دیدم لخته لخته مات و مبهوت نگاهش می کردم آروم رفتم روی تخت اون خودش کشید بالا پاشو باز کرد منم افتادم به جون کوسش می بوسیدمش می خوردمش لیسش میزدم کل صورتم توی کوسش بود اونم پاشو دور سرم حلقه کرده بود گفت سینا ببینمت وااای کل صورتت خیسه دوست دارم خوردنتو دماغت بمال بالای کوسم خیلی حال میده سرمو به کوسش فشار میداد می گفت دمت گرم خیلی خووووبه سینا خیلی گفت حالا منم یه حال اساسی بهت میدم تا برات خاطره بشه لخت شو کیرت لای پام بذار پاهاشو جف کرد کیرم لای کوسش میمالیدم می گفت واااااااای واااای سینا بکن کیرتو توی کوسم بکن توش تو رو خدا بکن توش پاشو باز کرد گفت بکن توش بکن توش منم کیرم کردم توی کوسش یه جیغ زد گفت جوووون بکن کوسمو سینا بکن کوسمو خودش تکون میداد تا کیرم توی کسش عقب جلو بشه خیلی حال میداد تا اون اینکار نکرد من کیرمو عقب جلو می کردم میگفت تندتر تلمبه بزن تندتر کوسش خیلی تنگ نبود اما خوب بود حال میداد گفت آبتو نریز داخل بریزش روی سینه هام می خواست آبم بیاد که تا اومدم بکشم بیرون ریخت گفت اشکال نداره اشکالی نداره خوابیدم روش گفتم پس پسره دیوث پردتو زده ؟گفت خیلی وقته هنوز دبیرستانی بودم که پردمو زد گفتم آخه چرا ؟بغض کرد گفتم ولش فذای سرت پاهاشو دور بدنم حلقه کرد بوسیدم گفتم بازم می خوای ؟ گفت بذارش لای سینه هام خیلی دوست دارم گذاشتم لای سینه هاش خیلی حال میداد گفت برو دوباره بکوبش توی کوسم این بار کیرم تا ته کردم توی کوسش اووووف اووووف می کرد گفت بکوب بکوب سینا بکوب توش تندتند تلمبه میزدم توی کوسش تا اینکه ارضا شد گفت بیا بذار لای سینه هام تا آبت بیاد لای سینه هاش گذاشتم تا آبم اومد ریخت توی صورتش گفت اشکال نداره هر اتفاقی میفتاد میگفت اشکال نداره اشکال نداره دوتایی رفتیم حموم که خیلی حال داد تا حالا با یه زن نرفته بودم حموم گفتم برام بخور گفت نه امشب خیلی کارت دارم نمی خوام با خوردن آبت بیاد با صدای آرومتر گفت باید با کردن آبت بیاد بعد حموم شورت و سوتین تنش کرد گفت می خواستم خودکشی کنم اما نمیدونم چرا ؟چرا اینکارو نکردم بوسیدمش گفتم واسه اینکه پسره دیوث پردتو زده ؟چرا خودکشی ؟تا ابد ماله خودمی خودم هر چی خواستی بهت میدم بوسیدمش گفت هرچقدر دوست داری دستمالیم کن هر جا دوست داری دست بمال دست زدم به کوسش گفت اینو بذار آخر دست زدم به کونش گفت پاشو بریم توی اتاق خوابید سوتینش باز کرد گفت منظورم ایناست گفتم اها قشنگ خودش سینه هاش دهنم میذاشت و می گفت چیکار کنم گاز گرفتن نوک سینه هاش خیلی دوست داشت میگفت خیلی دوست دارم خوب باهام ور بری خوب دستمالیم کنی بعد لاپام بذاری بعد بکنی توی کوسم گفتم باشه عزیزم هر کاری بخوای برات انجام میدم میگفت دوست دارم سینا دوست دارم فکر نمی کردم انقدر خوب باشی داداش قشنگم مرسی که هستی سینا مرررسی سینه هاشو خوردم بعدش کوسشو خوردم پاهاشو جفت کرد لای کوسش گذاشتم بعدش کردم توی کوسش اما اینبار داگی شد خیلی بیشتر حال میداد چشام کون خوشکلش میدید کیرم توی کوسش بود پاهاشم جفت کرده بود کوسش تنگ تر شده بود انقدر تلمبه زدم تا دوتایی با هم ارضا شدیم خوابیدم روش گفتم دیگه بسه دیگه بسه گفت باشه عزیزم باشه .
بعدش یکم توی بغل هم خوابیدیم دیگه عصر بود رفتم یه دوش گرفتم داشتم از گشنگی میمردم دو تا جوجه سفارش دادم با نازی خوردیم و رفتیم بیرون دور دور تا آخر شب موقع خواب هم گفت دوست داره توی بغلم بخوابه توی بغل هم خوابیدیم گفت خیلی دوست دارم سینا تا همیشه ماله من باش ماله من ماله من گفتم باشه باشه عزیزم صبح که بیدار شدیم بهم گفت از فردا که مامان و سپهر میان کجا بهت بدم ؟گفتم مامان که اکثرا میره خونه بابابزرگ قالیبافی گفت سپهر که هست گفتم خب اونم من میفرستمش دنبال یه کاری گفت اینجوری که تا یکم دستمالیم کنی اومده گفتم پس این تنها باری بود که سکس کردیم گفت نه تو قول دادی گفتم خب راهی نیست مامانم زنگ زد گفت تا شب میان راستش هیچ کدوممون حوصله سکس نداشتیم نازی هم ناراحت بود گفت سینا یه چیزی بگم ؟آروم باش فقط گفتم باشه گفت سپهرم بیاریم توی بازی گفتم کثافت می خواستی به این برسی گفت نه اما خب اونم توی بازی باشه بیشتر حال میده گفتم باشه
24 229
میخواست خودکشی کنه اما عاشقم شد
#عاشقی #خواهر
سلام به دوستان شهوانی و حشری خودم میدونم که برای جق زدن داستان میخونید پس چون داستانم حشری کننده و جذاب باشه مجبورم حاشیه هاش کم کنم حاشیه ها کم بشه میاید میگید دروغه و فحش میدید اگرم حاشیه ها بگم 4 قسمت میشه که فقط قسمت آخرش جذابه بقیش به درد نخوره پس حاشیه ها به اندازه میگم :
خاطره برمیگرده به زمانی که نازنین تنها خواهرم 17 سالش بود داداش کوچیکم سپهر 14 سالش بود و من 19 سالم بود از زمانی که نازنین 15سالش بود خاله نرگسم که آرش تنها پسرش بود بهش می گفت عروس قشنگم واسه همین آرش و نازنین همیشه با هم بودن چند بار هم میرفتن توی انبار که فکر می کردم آرش میبرتش تا براش بخوره میگم که چون میدونستیم ماله هم هستن سخت نمی گرفتیم اما یه بار که رفتم پشت در انبار شنیدم نازی میگفت کیرت بمال به کوسم جوووون آری بمال جووووووون بمال لنتی دخترا بیشتر از پسرا عشق و حال میکنن با یه عروس قشنگم برای پسره لخت شد به آرش هم حسودیم میشد البته اون ازم بزرگتر بود ولی من هنوز کوس ندیده بودم اون کیرش به کوس میمالید گفتم اینها ماله همن بذار عشق و حال کنن نوش جون جفتشون نازی دیپلم گرفت به بهانه کلاس کنکور بعضی روزا میرفت خونه خاله چون خاله نرگس میومد خونه ما آرش تنها بود میرفت اونجا از همه چیزش اطلاع داشتم اما میگم که میگفتم حالا هر کاریم بکنن نازی ماله آرشه پس بذار با هم عشق و حال کنن واسه همین دو سال پشت کنکور موند آخرشم به زور مامایی قبول شد دو سال اول دانشگاه هم خوند که خاله نرگس به بهانه سر زدن به مادرشوهر پیرش توی یکی از روستاهای شیراز یه ماهی نبودن بعدش فهمیدیم هر چی داشتن و نداشتن فروختن و رفتن کانادا هیچ کس هم ازشون خبر نداره واقعا دیدم که نازی نابود شد میگفت خیلی آرش پست و نامرده فقط ازم سو استفاده کرد دانشگاه ول کرد فقط خونه مونده بود گریه می کرد حدس میزدم چی شده اما خب کاری از دستم برنمیومد تا مدتها افسرده گوشه خونه افتاده بود ارشد که قبول شدم گفتم بذار یه جشنی بگیریم تا حال و هوای همه عوض بشه مامان خرید بود سپهر تلویزیون میدید رفتم توی اتاقش گفتم بیا می خوایم جشن بگیریم فراموش کن گفت اتفاقی برام افتاده نمی تونم فراموش کنم کنارش دراز کشیدم بوسیدمش گفتم هر اتفاقی افتاده فدای سرت گور پدرشون همین جور که حرف میزدم با دستم صورتش نوازش می کردم گفتم ببین انقدر گریه کردی همه لپ هات آب شده کلا آب رفتی نگاه کن پوست استخون شدی شکمش نوازش می کردم روناش تا زانو گفتم نگاه کن نگاه کن همش شده پوست و استخون و می بوسیدمش دستم روی نافش میذاشتم و میرفتم تا نزدیک کوسش و دوباره میومدم سمت نافش بهم گفت سینا خیلی عوضی هستی خیلیا گفتم چرا؟گفت خودت خوب میدونی ببین داری می خندی ؟ گفتم باشه من عوضی پاشو بیا جشن بگیریم گفت برو الان میام جشن گرفتیم اما خب حالش خوب نبود دیگه از اون روز نوازش و بوسیدن شده بود سلاح من برای راضی کردنش هر جا نمیومد من با نوازش و بوس راضیش می کردم بیاد و میومد تا اینکه جشن تولد بابا بزرگم بود و کل فامیل اومده بودن من و سپهر و مامانم از صبح زود رفتیم برای کمک که ساعت 10 بود مامانم گفت بذار برم این دختر سلیته بیارم همه سراغش می گیرن گفتم من میرم میارمش تا ظهر نشده آوردمش اومدم خونه دیدم روی تختشه گفت سینا من نمیام روتختی از روش کشیدم دراز کشیدم کنارش گریه کرد گفت سینا نمی خوام بیام بوسیدمش اشکاشو پاک کردم گفتم به خدا زشته همه سراغت می گیرن دستم گذاشتم روی شکمش و نوازش شروع کردم شکمش رونهاش گفت به خدا حوصله ندارم سینا نمی خوام بیام از نافش تا بالای کوسش نوازش میکردم گفتم میای میای نازی جون آروم دستم گذاشتم روی کوسش گفت نه نه سینا نه نه تو رو خدا نه گفتم میای ؟میای ؟گفت نه نه دستم گرفته بود گفت نه سینا نه دستش کنار زدم کوسش میمالیدم گفتم بگو میام بگو میام میگفت نه نمیام نمیام منم کوسش میمالیدم دیگه چیزی نمی گفت فقط گاهی آروم میگفت سینا سینا کم کم دیدم من دستم برمیدارم اون کوسش میاره بالا دستم برمیداشتم کوسش میاورد بالا تا براش بمالم شلوارش کشیدم پایین شورت نپوشیده بود گفتم وای چه کوس قشنگیه کوس شبیه جهان کوچیک میمونه که تقسیم بر دو شده آسیا و امریکا بوسیدمش که یهو زنگ خونه زدن گفتم فکر کنم مامان باشه اومده دنبال ما تو رو خدا بیا دفعه بعد برات می خورمش قول میدم گفت باشه درستم حدس زده بودم مامانم بود گفت چی شد؟گفتم داره لباس می پوشه بیاد و با هم سه تایی رفتیم خونه بابا بزرگم بعدش دیگه موردی نبود که بخوام به قولم عمل کنم تا اینکه دایی هام می خواستن برن کوهرنگ که نازی گفت نمیام مامانم گفت باهاش حرف بزن تا بیاد زشته رفتم توی اتاقش گفت هیچی نگو سینا تو بهم یه قولی دادی یادته ؟ فهمیدم چی میگه به مامان گفتم خب حق داره نیاد زن دایی کلی تیکه بهش میندازه تازه حالش
24 229
گرفتن
زبونمون رو زبون هم داشت میچرخید.گردن منو با دستش گرفته بود و آب دهن جفتمون داشت میریخت بس که وحشیانه و محکم داشتیم میخوردیم
تو همون حالت دستمو بردم سمت کوصش و پاهاشو باز کرد از رو شلوار دست کشیدم چقدر گرم بود !! معلوم بود اونم خیلی حشری شده
اصلا مغزم تعطیل شده بود . یعنی شوهرشم اونجا بود جلوش میکردم زنشو . نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا تو یه دنیای دگ بودم
دستمو خواستم از زیر کمرش ببرم تو گفت وایسا خودش دکمشو باز کرد شلوارشو یکم داد پایین یه شرت قرمز و مشکی پوشیده بود که جلوش کمی خیس شده بود . آخ آخ دستمو بردم اولین لمسی که کردم انگار کل دنیارو اون لحظه زدن به اسمم . بهترین حس دنیا بود . همزمان تو ذهنم به هزار تا چیز فکر میکردم که وای این کوص رویاس
داشتم میمالیدم دستمو بردم زیرش انگشتمو کردم دیدم راحت رفت توش اینم سرشو تکون داده به صندلی یه آه کشید دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم صندلیشو خوابوندم و شلوارشو کلا از پاش کشیدیم دراومد فقط یه پیراهن زمستونی تنش بود و وسلام . موهای باز و پخش و پلا
انگار داشتیم وسط خونه سوپر بازی میکردم
صندلی رو کشیدم عقب و خوابونم عقب و خودمم رفتم اونور خوابیدم روش پای سمت چپشو بلند کرد یکمی آورد سمت صندلی راننده تا جا باز بشه و منم جا بشم
کیرم از داغی داشت میترکید . رگای کیرم زده بود بیرون و سرش خیس بود کلا . گذاشتم لب چوچولش و فرو کردم توش . یه آهی کشید که همون صداش باعث شد ۸۰ درصد راه ارضا رو رفته باشم . اسممو بلند میگفت و ناله میکرد
منم تا ته میکردم درمیاوردم
راحت میرفت و درمیومد
اینم با ناله می گفت چه کلفته وای پاره شدم !
این حرف زدنش واقعا دیوونم کرده بود
حس کردم آبم داره میاد با اینکه قرص خورده بودم
کشیدم بیرون یه دیقه کوصشو با دستم مالیدم تا آبم برگرده . همین که دیدم برگشت کیرمو خودش گرفت دستش با تف دهنش سرشو خیس کرد گفت آروم بکن توش . همین کارو کردم تا ته کیرم سر خورد توش . قشنگ معلوم بود شوهرشم بکن خبره ای بوده . پیرهنشو داده بودم بالا ممه های نسبتا سفتش با هر تلمبه ی که میزدم بالا پایین میشد . شکمش صاف بود و هیچ ترک خوردگی اینا نداشت . بدنش خیلی خوب بود
تو همون حالت که سرعتمو زیاد کرده بودم لبام رو لباش بود و داشت زبونمو وحشیانه میک میزد . یه لحظه آه کشید فهمیدم ارضا شده پاهاش میلرزید . منم باز یکمی صبر کردم گفتم میشه برگردی گفت سختمه . خلاصه با خواهش برگردوندم و خوابید کمی قنبل کرد وای لعنتی چه سوراخ کونی داشت . گفتم میشه از پشت بکنم . گفت واقعا میکنی با تعجب گفتم چرا که نه . نگو این عاشق کون دادنه ولی فک میکنه من خوشم نمیاد . گفتم لعنتی اینو چرا زود نگفتی . از اونایی بود که خیلی از پشت داده بود و کیر میرفت توش داد و هوار نمیکرد . کیرمو خیس کردم فشار دادم دیدم سرش راحت رفت تعجب کردم چون هیچ آه و ناله ی نکرد . تا حالا همچین کونی نکرده بودم . کیرم توش بود یکم بیشتر فرو کردم دیدم داره درد میکشه . تا نصفه توش بود و بیشتر میخواستم بکنم جیغ میکشید . منم همون نصفشو عقب و جلو میکردم که یهو حس کردم آبم میخواد بیاد . یکم سرعتو بیشتر کردم چند تا محکم زدم مثل خر نعره میزد میگفت یواش تو همون حالت که میتونم بگم همه کیرم توش بود یه آه بلند کشیدم هرچی بود ریختم تو کونش وقتی آه می کشیدم یه جوری قربون صدقم میرفت که خودم هاج و واج مونده بودم
کیرمو درآوردم قرمز شده بود و از کون اینم قطره های آبم داشت میریخت بیرون پیاده شدم و همه چی رو مرتب کردیم و با خستگی برگشتیم
وسط راه سیگار روشن کردم . این اصلا سیگار نمیدونست چیه ولی ازم گرفت و کشید
همین کاراش باعث میشد بیشتر ازش خوشم بیاد
خیلی وقته از اون ماجرا میگذره ولی دگ الان رابطمون با هم خوب نیست و حرف نمیزنیم
تو جمع خانوادگی هم معمولی رفتار میکنیم و اینم دلایلی داره . بعد این همه مدت هنوز به این ماجرا فکر میکنم باورم نمیشه چطور اتفاق افتاد
چطور به شوهرش خیانت کرد . چطور اون روز قبول کرد و کشید پایین
نمیدونم شاید خواست خدا بود !!
این بود کل ماجرای من . اگه خوشتون اومد لطفا لایک و کامنت بزارید
نوشته: رضا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 229
مو دیدیم یه نگاهی و لبخندی به هم بزنیم
قصد من کلا همین بود . اون شب خیلی حرف زدیم و بالاخره بعد کلی اصرار راضیش کردم یه روز بریم بیرون و با هم از نزدیک حرف بزنیم . اصلا نمیتونستم باور کنم قبول کرده . با خودم میگفتم مگه میشه با دختر عمه رویا که این همه سال میشناسمش یهو قرار دونفره بزارم !! این فکرا باعث شده بود استرسم بیشتر بشه
خلاصه با ماشین رفتم از یه جایی برداشتمش اومد نشست عقب خیلی سنگین سلام و احوالپرسی کردیم و راه افتادم
بعد من با شوخی میخواستم فضا رو گرم کنم میگفتم چرا اینجوری سنگین رفتار میکنیم
اونم میخندید میگفت نمیدونم چرا ازت خجالت میکشم . بعد میپرسید چرا آخه من ؟ واقعا حرفات راسته ؟ یعنی اینقدر دوسم داری ؟
اینارو گفت منم شروع کردم به قسم خوردن و …
یجا گفتم بزار برم چای بخرم تو ماشین بخوریم . گفت برو بخر . رفتم و برگشتنی دیدم اومده نشسته جلو !! از تعجب شاخ در آوردم ولی به روم نیاوردم که مثلا خیلی با جنبه ام
وای لامصب چقدر خوشگل بود
تا حالا از این فاصله ندیده بودمش
یه کاپشن چرم قهوه ی تنش بود با یه کلاه و شال
که موهاش از جلو بیرون ریخته بود
با یه شلوار چسب لی و چکمه بلند
کلا رونش دیده میشد و بدجور رفته بود رو مخم
بوی عطرش داشت دیوونم میکرد
اصلا تو کمتر از یه دقیقه یه جوری حشری شدم که نمیتونید تصور کنید . آروم زیر چشمی نگاه میکردم به پاش اینم میفهمید . خیلی زن زرنگ و باهوشی بود . قشنگ قبل اینکه یه چیزی بگم میفهمید میخوام در مورد چی حرف بزنم . خلاصه اون روز خدافظی کردیم رفتیم خونه
از اون شب تو تلگرام باهم حرف میزدیم و یکم گرم شده بودیم باهم
تا اینکه گفتم میشه یه خواهشی ازت بکنم
گفت چی . گفتم یبار دیگه بریم بیرون . گفت چرا . گفتم من استرس داشتم داخل شهر . اگه میشه بریم بیرون شهر یکم راحت حرف بزنیم . اینو که گفتم عصبی شد و گفت خجالت بکش . این چه حرفیه . تو در مورد من چی فکر کردی . چقدر پررو هستی . منم افتادم به خواهش و تمنا و معذرت خواهی . گفتم بخدا منظوری نداشتم
ولی خب دیگه جوابمو نداد
نزدیک یه هفته پیامامو سین نمیزد
چقدر بهش التماس میکردم
تا اینکه بعد یه هفته یه پیام اومد که ازت خیلی ناراحتم تو چی فکر کردی در مورد من
پیامشو دیدم هم خوشحال شدم هم از حرفش ناراحت شدم
یکم حرف زدیم گفت نمیخوام ناراحتت کنم و دلتو بشکونم . باشه بخوای میریم بیرون شهر
اونم یه ساعت فقط تو ماشین حرف میزنیم و پیاده هم نمیشیم . انگار قند تو دلم آب شد
چه حالی میکردم
دروغ نگم اینبار به کردنش فکر میکردم
میگفتم شاید شرایط یجوری شد کردمش
همونطور که گفتم هوا سرد بود بود
من قبلش رفته بودم حموم و قشنگ شیو کرده بودم و حتی قرص هم خورده بودم میگفتم شاید اصلا یه ساک تو ماشین برام زد
خلاصه رفتم بازم دنبالش دیدم واااااای
بخدا یه تیپ و آرایشی کرده بود شبیه جنده های پورن شده بود
اومد نشست و یه آدامس هم دهنش
راه افتادیم اصلا یجور دگشده بود . خیلی شوخ و راحت . گفتم میشه آدامستو بدی بهم . گفت نه بابا . گفتم بده دیگه . آدامسشو داد وای من کیرم بدجوری شق شده بود داشت میترکید . میگفتم خدایا چیکار کنم. تو همون حال رفتم بیرون شهر و جایی که نه اونجا پلیس میره نه اصلا کسی میشه . البته اون مخالفت میکرد .یه جایی بود که جلومون پرتگاه بود . وایسادم کنار همون دره و دستی رو کشیدم تا باهم حرف بزنیم . فلاسک چای هم برده بودم . چای ریختم و خوردیم و یهو چشامون افتاد به هم . یه سکوتی تو فضا حاکم شد . همونطور نگاه میکردیم و یه نگاه شهوت آلودی بینمون بود
تو همون حالت دستم روی دنده بود آروم بردم گذاشتم روی پاش . وای چقدر نرم بود . دیدم دستشو گذاشت روی دستم . بعد یهو برگشتیم جلو رو نگاه کردیم تو سکوت . دستمو همونطور میکشیدم رو رونش . اونم کاپشن گشاد تنش بود و بازش کرده بود . یعنی دستم چند سانت مونده بود به کوصش بخوره . دستمو آروم سانت به سانت بردم طرف کوصش هیچی نمیگفت . تا اینکه انگشت کوچیکه دستم خورد به کوصش
هیچی هنوز حس نمیکردم
شلوارش جین بود
یه لحظه جا خورد خودشو کشید عقب منم سرفه کردم و دستمو کشیدم
برگشت گفت دوست داشتنت همین بود
منم گفتم دست خودم نبود ببخشید
نمیدونم دارم چیکار میکنم
باز برگشتیم همو نگاه کردیم
نگاه کرد تو چشام گفت جواب وحید رو چی بدم !! وحید شوهرش بود . گفتم نمیدونم . دوباره نگاه کرد جلو . دستشو گرفت جلو دهنم با خنده گفت آدامستو بده . آدامس رو دادم بهش از پنجره انداخت بیرون . گفت بیا جلو سرمو بردم جلو یهو لبای همو گرفتیم . وااااای . الان به اون صحنه فکر میکنم انگار یه خواب بود . چقدر وارد بود . لبامو جوری میک میزد خودم مونده بودم کل بدنم میلرزید از استرس
باورم نمیشد دارم لبای دختر عمه متاهلم رو میخورم .کسی که حتی یه درصدم فکر نمیکردم باهام دوست بشه . چ برسه به لب
24 229
من و دختر عمه ی متاهلم
#زن_شوهردار #دختر_عمه
من اسمم رضاست و ۳۰ سالمه و مجرد
۱۸۰ سانت قدمه و ۹۰ کیلو وزنم
این داستانی هم که میگم نه دروغه نه کپی و نه توهم
عین واقعیت رو میگم ، من تو یه خانواده ی بزرگشدم که نه زیاد مذهبی هستیم نه به ظاهر روشن فکر . خانواده ی کاملا معمولی تو یکی از شهرستانای اطراف تهران
همه دوست و فامیل هامونم مثل خودمون هستن . مثلا تو فامیل از این رسم ها نداریم که دختر دایی پیش پسر عمه راحت لباس بپوشه یا مثلا بلوز و شلوار بپوشن و … نه اصلا از این رابطه ها نداریم ، همه دخترا و خانوما مانتویی و چادری هستن و مردا هم سر به زیر و خیلیم رعایت میکنن ، اینارو گفتم تا بگم اصلا آزاد و راحت نیستیم کنار هم . با اینکه میگیم و میخندیم و شوخی میکنیم اما تو لباس پوشیدن و رفتار و حجب حیا باهم تعارف نداریم و خیلی رعایت میکنیم . اینجوری هم نیست که بگم فلان دختر خالم به فلانی پا میده و من با زن داییم رابطه داشتم و … نه اصلا از این چیزا نداریم
حالا بخوام داستان اصلی رو بگم سال ۹۷ اینا بود که ما یه گروه تلگرامی خانوادگی زدیم و همه دختر عمه ها و دختر عموها و پسر دایی ها توش جمع شدیم . شاید ۲۰ نفر اینا بودیم . تو گروه بحث میکردیم و میگفتیم میخندیدم . من ۳ تا دختر عمه دارم که هر ۳ ازدواج کردن . و اونام تو گروه بودن . یکیشون هم سن خودم بود یکیشون ۲۵ سال داشت یکیشون ۳۵ سال و ۵ سال ازم بزرگتر
اونی که ازم بزرگتر بود اسمش رویا بود و سال ۸۷ ازدواج کرده بود و الانم دوتا دختر داره
یکیش ۱۲ یا ۱۳ سالش میشه
یکیشم ۸ یا ۹
من و رویا هر شب بیدار میموندیم و تو گروه آنلاین بودیم و حرف میزدیم
صبح که میشد بقیه میومدن میگفتن چقدر چت کردین و …
خلاصه چند وقت گذشت این رویا کم کم رفت رو مخ من . اصلا اینجوری بگم واقعا بهش علاقمند شدم ! رویا یه زن تقریبا قد کوتاه بود و شاید ۱۶۵ اینا قدش میشد و اندام معمولی . موهاش همیشه طلایی میشد و خیلیم آرایش میکرد . یعنی دقیقا از همون خانمایی بود که من عاشقشون بودم . اگه بخوام تشبیه به یکی کنم میگم اندام و استایل و شمایل دقیقا مثل شکیرا خواننده خارجیه . همونطور موهای طلایی و قد تقریبا کوتاه . البته قیافش از شکیرا قشنگ تره
این رویا همونطور که گفتم بدجور رفته بود رو مخ من تا اینکه کار اشتباه رو کردم و شبا وقتی بقیه آف میشدن رو پروفایلم یه چیزایی میذاشتم و اینم میدید ولی خب هیچی نمیگفت
اینقدر از این کارا کرده بودم دگ مطمئن بود دوسش دارم و بهش حسی دارم
بخاطر اون خیلی کم باهام حرف میزد و شبا اصلا دگ چت نمیکرد
هردو از هم دورتر شده بودیم ، ولی خب اونم یکی دوبار کاری کرد که فهمیدم ازم خوشش میاد و بهم علاقه داره . از شانس تخمیمن یه شوهر خوش هیکل و جوون هم داره که چیزی کم نداره
با این شرایط من میدونستم اصلا راهی نداره باهام رابطه داشته باشه
از اون زنایی بود که بدجور زندگی و خانوادشونو دوست دارن و به هیچ قیمتی به شوهرشون خیانت نمیکنن . ولی خب همون کارش باعث شد بیشتر بره تو ذهنم ( همون یه هفته که برام پروفایل میذاشت و مثلا مینوشت منم دوست دارم ولی نمیتونم نزدیکت بشم ) البته به این قاطعیت نمینوشت و تو قالب شعر میگفت
ای کاش از اول باهام بد رفتاری میکرد تا من ادامه نمیدادم . ۲ یا ۳ روز گذشت تا اینکه دیدم ۱۸۰ درجه اخلاقش عوض شد !!! دگ آدم حسابم نمی کرد !! از گروه رفته بود و بلاکم کرده بود
نمیدونم چیکارش کرده بودم ولی مطمئنم یه اتفاقی افتاده بود
شاید باور نکنید از سال ۹۷ تا ۱۴۰۲ همینطور گذشت . ۵ سال من فقط پروفایلش رو چک میکردم و همدگ رو تو مهمونیا میدیدم حرف نمیزدیم ، حتی الانم که اینارو مینویسم باز از ذهن و قلبم نرفته و واقعا دوسش دارم
سن منم یجوریه که اطرافیان همه توقع ازدواج ازم دارن ولی خب من تن به ازدواج نمیدم
اگه دروغ نگم این زن منو یه جورایی گیر خودش کرده بود و نمیتونستم به هیچکس جز این فکر کنم
سرتون رو درد نیارم
سال ۱۴۰۳ بود که من دوتا قرص ترا خوردم و خیلی نعشه کرده بودم . اومدم خونه شب احساساتی شده بودم تو دایرکت اینستا بهش پیام دادم ، مطمئن بودم که جواب نمیده
نیم ساعت گذشت یهو دیدم اسمش افتاد انگار دنیارو بهم دادن ، یه جوری دستام میلرزید از استرس که نمیتونید تصورشو کنید . من ۵ سال تو فکر این آدم بودم و شب و روز بهش فکر میکردم . حالا خودتون ببینید آدم چه حالی میشه دیگه . جواب داد گفت کاری داری . یکم حرف زدیم و گفت من اگه میخواستم جوابتو بدم تو چند سال اخیر میدادم . چرا دست از سرم برنمیداری . منم احساسی شده بودم و هی زبون میریختم . میگفتم بخدا عاشقت شدم و نمیتونم ازت دست بکشم و … اونم میگفت من متاهلم اگه مجرد بودم قضیه فرق میکرد و … اینم اضافه کنم که به هیچ عنوان به سکس و این چیزا فکر نمیکردم . چون خیلی دوسش داشتم فقط میگفتم باهاش رابطه داشته باشم تو مجازی . وقتی هم جایی ه
24 229
و زیبایی داشت تقریبا۴۰سالش میشد.من و زری و زن داوود پسر خاله زری رفتیم جای دکتره…ای بابا یارو مرد بود.پرونده پزشکی رو دادیم بهش…گفت باید معاینه بشه.بدبختی رو ببین حالا.گفت امیر میگه باید معاینه ام کنه.گفتم نمیدونم چی بگم.زن داوود ترکی حرف زد.گفتم فامیلت چی میگه؟
گفت میگه مگه شما ایرانیها نمیگید دکتر محرمه،گفتم زری نمیدونم بقیه اش با خودت…دکتره شاید۵۰بیشتر سن داشت.اما خوش تیپ و قد بلند بود.زری رفت اتاق معاینه…دکتر مرد خوبی بود گفت خانم شما بیرون باشید…آقا میتونند برای معاینه کنار من باشند…اینجوری بهتر شد…میدونستم فقط معاینه اش میکنه…منشیش،لباس تن زری کرد.درازش کرد.روی تخت پاهاش بالای دو تا تکیه گاه بود لای پاهاش باز.کوس تمیز سفید و ناز…دکتر نمیدونم اون چیه مث پرگار میمونه…رو ژل زد کرد توی کوس آروم آروم باز شد.یک دوربین لیزر داخل کوسش کرد.و ده دقیقه ای معاینه کرد.و بعدش.گفت بلند شو.زری لباس پوشید و دکتر نسخه ای نوشت.گفت داروها باید کامل مصرف بشن.و زمان و تایم نزدیکی کردن رو برامون نوشت.و گفت که اگه براتون راحت تره،نسخه بعدی ترکیه هستم…آدرس داد و وقت هم داد…خلاصه برگشتیم ایران و طبق نظر دکتر.عمل کردیم…البته تموم داروهاش رو از همونجا خریدیم…و بالاخره بعد ۳سال بیشتر خانوم باردار شد.و اون هم به خاطر داروهایی که خورد.و تخمدانهاش فعال شدن.۳قلو با هم آورد…لامصب بچه نباشه هزار تا غمه.بودنش چند هزار تا دردسر…ولی انشالله بچه هرکی هست توی این دنیا…همه سالم باشند و هیچ پدر مادری غم از دست دادن فرزندانشون رو نخورند…
نوشته: امیر مهدی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 229
بودیم۱۱شب بود.خودش لخت شد.گفت بیا چند روز فقط داری نگاهم میکنی،لب تخت خودش داگی کرد.چقدر سفیده این دختره…چه کون تپلی داره.گفت کجا دوست داری بزلزی عقب یا جلو.گفتم عقب میدی،گفت خدا رحمتی پسرت هم عاشق پشت بود.زیاد هم میکرد…گفتم خدا رحمتش کنه.انشالله جاش بهشت باشه…کیرم مث سنگ سفت بود و کلفت…آب دهنیش کردم گذاشتم دم سوراخ کونش.خودش کونش رو فشار داد عقب.سر کیرم رفت داخلش.گفت اوف.لامصصب نمیزاره نفس بکشی اینقدر که کلفته…اوف وای.چند بار آروم عقب جلو کرد…بعدش من کمرش رو گرفتم و گاییدن رو شروع کردم.هر چی خودشو از دستام میخواست بکشه بیرون نتونست…خوب تلمبه زدم.فهمیدم دوست داره کون بده.دستشو برده بود از زیر از جلو میمالید خودشو.ناله میکرد… گفتم خوشت میاد گفت خیلی کونم کیر میخواست…گفت ابتو بریز توش که آرومم میکنه.گفتم پس بزار تا تهش بدم توش.اونجا بریزمش،دمر شد گفت حالا تا ته بده توش روی من دراز بکش میخام گرمای کیرت و بدنت رو باهم حس کنم.خیلی خوب حس آدم رو درک میکرد.روی پشتش بودم چندتا تلمبه خوب زدم و کونشو خوب جر دادم.آخ و اوخش خیلی بلند بود.گفتم عشقم توی هتل هستیم ها.صدا بیرون میره،گفت امیر کلفته خب.گفتم باید عادت کنی بهش…بالش رو گاز گرفته بود و من میکردمش…ابمو ریختم ته کونش،،هر دوتامون رو تمیز کردم، گفتم مرسی عزیزم.سفر قشنگی شد.گفت امیر منو کیش هم میبری،گفتم اره چرا نبرم…گفتم ولی شاید بردمت یک جای خوب،،گفت کجا؟؟گفتم سورپرایزه،،گفت تو رو خدا بگو دیگه،گفتم دوست دارم ببرمت دبی،میایی،گفت تو رو خدا بریم ترکیه…آخه من توی این سریالهای ترکی استانبول رو دیدم خیلی قشنگه…در ضمن دیگه مترجم هم نمیخای خودم هستم…گفتم برای من فرقی نداره.تو عشق منی،هر جا بخای میبرمت…ولی اونجا دیگه چادر مانتو تعطیله ها…گفت باشه مرد من کنارمه خیالم راحته،گفتم دمتگرم…چند روز بعد برگشتیم و کارهامون رو کردیم و خانومم جهیزیه اش رو گرفت آورد خونه جدید چید…دخترم اومد ما رو با هم دید هم یک خورده ترش کرد هم خوشحال شد.گفتم عزیزم…اون خونه پر خاطرات بود نتونستم اونجا بمونم…انشالله تو که ازدواج کردی اونجا مال خودته…گفت بابا میزاری من هم برم پیش داداش.گفتم ای بابا.پس من چی،شما ها رو بزرگ کردم که تنهام بزارید…گفت خب تو هم با خانومت بیا…داداش کارش خوبه درسش رو هم میخونه…گفتم نه نمیشه…ازدواج کن بعد برو.گفت بابا کو شوهر حالا…گفتم عجله نکن…دخترم با زهرا خوب با هم جور شده بودن.هم سن بودن…چند روز بعد گفت بابا جون میخای با خانومت بری ترکیه پس من چی تنها بمونم.گفتم حسود خانوم باشه تو رو هم میبرمت… زری خندید…تابستون یک سفر زیبای۳نفره رفتیم ترکیه…برگشتنی برای دخترم خواستگار اومد.پسر خوبی بود.رفیق پسر بزرگم بود.ازدواج کردن.موقعی که سالگرد پسر کوچیکم بود.بعدش سالگرد خانومم…دوتا رو با هم گرفتم…بعدش عروسی دخترم بود.نصف خونه قبلی رو بهش دادم…چند روز بعد اومد ازم اجازه گرفت.پسر بزرگم هم تصویری چت بودیم.گفت بابا آبجی گفته اون خونه رو دادیش به من و آبجی.گفتم آره… گفت آبجی هم با شوهرش میخوان بیان این طرف…پس بزار بفروشندش،سهم من رو هم برام بفرست، خلاصه اونها هم بعد مدتی رفتن…من موندم و خانوم کوچیکم.بقران افسردگی گرفته بودم…سر دو سال و اندی تمام خانواده قبلیم رو از دست دادم…این یکی هم تا الان حامله نشده بود،نفهمیدم چی شد.دیگه دل و دماغ هیچچی و هیچکی رو نداشتم…روز ۵شنبه غروب بود.سر خاک پسرم و همسرم بودم.تا به عکسشون روی سنگ قبرشون نگاه کردم از غصه قلبم گرفت.و دیگه نفهمیدم چی شد.وقتی به هوش اومدم اطرافم شلوغ بود.ولی خبری از بچه هام نبود.نمیدونم چی شد.دکتر همه رو انداخت بیرون.دوباره مشغول من شدن…خوابم گرفت غش کردم نمیدونم چی شد.که وقتی به حال اومدم.فقط زری روی سرم بود.تند تند بوسم میکرد… امیر جان تو رو خدا بلند شو غصه نخور…من هستم بقران پس من چی ام کی ام…اگه طوریت بشه پس زری چکار کنه،دکتر اومد گفت خانم خواهش میکنم بهش استرس وارد نکنید.اون همینجوری بهم ریخته هست…خلاصه چند روزی بیمارستان بودم تا بهتر شدم.اوردنم خونه،…البته پسر و دخترم بهم زنگ میزدن ولی دلم میخواست بودن تا بغلشون میکردم…۶ماه دیگه گذشت حالم خوب شده بود.و ولی زری باردار نمیشد.رابطه زیاد داشتیم…من که شکی نبود مشکل ندارم.ولی برای دلخوشی زری بخاطرش آزمایش دادم…درست بود ایراد از زری بود…حالا اون هم غمگین بود…گفتم زری اگه تو هم افسرده بشی.پس من چکار کنم.گفت امیر من دوست داشتم برات بچه بیارم تا دلت شاد بشه…گفتم میبرمت پیش دکترهای خوب…گفت امیر پسر خاله من توی کشور آذربایجان زندگی میکنه به خاله ام گفت یک دکتر خوب اینجا هست…بگو زهرا بیاد اینجا…بره پیشش…برای دلخوشیش و هم اینکه سفری رفته باشیم.رفتیم.آذربایجان.اونجا خونه پسر خاله اش بود.هم سن من بود زن ترک
24 229
سر سینه ها قهوه ای کم رنگ.چشمای آبی زیبا مژه های خوشگل.کوس قشنگش سفیده سفید بدون مو بود.معلوم بود تازه تراشیده.پاهاش صاف و قشنگ.گفت نگاهم نکن من مال توام
بیا جلو بغلم کن.شک نکن.بیا جلو.زیر دوش هم رو بغل کردیم.لب تو لب شدیم.گفتم تو که نوشته بودی نوار بهداشتی بخر.گفت عزیز دلم عجله نکن.میفهمی فدات شم. گفتم خدا نکنه. دستام روی باسن قشنگش بازی میکرد.انگشتمو رسوندم سوراخ تنگ کونش.اروم فشار دادم داخلش.گفت آخ امیر نکن دردم اومد.گفتم جان…قربون صدات بشم.دوباره فشار دادم توی کونش محکم بغلم کرد.گفت دوستش داری،گفتم خیلی.آخه خیلی نازی،چقدر نرمه بدنت.میزاری بکنمش.عاشق لب دادن بود گفت آره هر جامو دوست داری بکن،کیرم شق و گنده شده بود.اروم دستشو گذاشت روی کیرم.گفت اوف عجب سالاریه،نشست پایین.شورتمو کشید پایین.گفت اوف چقدر کلفته،این جر میده.گفتم مال من کلفته یا مال پسر خدا رحمتی کلفت بود.گفت هم قد هستن ولی این دو برابر بیشتر کلفته،امیر میدونستی من و محسن اقلا۳سال بود رفیق بودیم.گفتم نه بابا،گفت بخدا…خدا رحمتش کنه.عین خودت مهربون بود.گفتم پس خیلی وقته باکره نیستی،؟گفت نه بخدا الانم باکره ام…پدرم سخت گرفت.دکتر گفت پرده بکارتت فقط خراشیده شده.آخه این آخرین بار.طفلکی چند روز بود سکس نداشت.هول شد خیس کرد از پشت بکنه چیزش لیز خورد کمی رفت جلو.من هم ترسیدم.کمی خون هم اومد ولی کم…من میدونم امشب دمار از روزگارم در میاری برای همین بهت گفتم برام نوار بهداشتی بخری،بعدشم گریه کرد.امیر من که مادر ندارم.پدرم هم که یک ظالمه،بخدا اگه عقدم نمیکردی منو میکشت…یا عمدا میداد به پیرمردی آخوندی چیزی،گفتم دیوانه است…گفتم پس فک میکنی هنوز باکره ای.گفت آره.گفتم بلدی بخوری گفت آره برات میخورمش،گفتم نه نخور آبم میاد.بیا بریم بیرون عشقم عمرم.میخام الان بکنمت دیگه طاقت ندارم خندید.گفت باشه…خودمون رو شستیم…واقعا دل تو دلم نبود.بردمش بیرون روی تخت خودمون…دراز بود.بخدا کوسش عین کوس دختر بچه۵ساله بود بدون پشم و مو.صافه صاف.یکدست.چرب و نرم.هول برداشته بودم.نمیدونستم باهاش چکار کنم.نوک سینه هاشو گرفتم توی دهنم آه قشنگی کشید.نمیدونستم لبهاشو بخورم سینه هاشو بخورم کوسشو بلیسم آخه خدایا چکار کنم…خندید.گفت امیر جون عزیزم.من مال توام.سکس رو هم دوست دارم عجله نکن آقای من.یکبار بکن دلت آروم بشه،،بعد هر چقدر دوست داری باهام بازی کن.میدونم خیلی وقته کاری نکردی دلت آتیشه،بوسیدمش.کم مونده بود با بوسیدنش آبم بریزه…کیر کلفتمو خیس کردم.پاهاش بالا بود.گفت جدی بهت گفتم ها.من میدونم هنوز باکره ام…آروم بکن.گفتم چشم.سر کیرمو فشار دادم داخلش پاهاشو سفت کرد.خودشو خشک گرفت.گفتم شل کن عزیزم…شل کن…آخ.امیر نمیتونم مال تو بزرگه.گفتم آروم میکنم.خواهش میکنم عشقم تحمل کن…گفت باشه.پاهاشو بازتر کرد و شل گرفت.من هم مجالش ندادم.یکضرب فشار دادم داخلش.جیغ محکمی کشید.ای جانم به قربونش.باکره بود خون زیادی هم اومد.گفتم اوف اوف نازشو نگاه کن…داشت گریه میکرد.تا اومدم دوباره بکنمش گفت نکن امیر دردم میاد.پاکش کن روی میز دستمال هست…پاکش کردم تمیزش کردم.گفتم نترس خب دیگه درد نمیگیره… گفت مگه قبلا باکره بودی دادی که میدونی درد داره یا نه،؟خندیدم.گفتم عزیزم قبلا زن داشتم دیگه، گریه و خنده اش قاطی شده بود.دوباره کردم داخلش و آروم تلمبه میزدم.با دستش شیکمم رو فشار میداد که بیشتر داخلش فشار ندم.ولی من گوش نکردم و تقریبا روی بدنش خوابیدم.و بیشتر کردمش در گوشم جیغ جیغ میکرد.کیرم خیس و گرم میشد.میفهمیدم هنوز خونریزی میکنه،آبم اومد تا تهش کردم و ریختم ته کوس قشنگش.گفت چکارم کردی،ریختی داخل،؟گفتم آره عشقم.مگه مامان از تو هم خوشگلتر پیدا میشه؟گفت زود نیست.گفتم دیر هم هست.گفت پس درس و دانشگاهم چی،؟گفتم من و بچه امون میشیم درس و دانشگاهت…لبشون بوسیدم.کشیدم بیرون.کیرم خیلی خونی بود.اشک چشمش رو برداشتم.گفت امیر منو میبری تا حموم.گفتم خودم میشورمت قربونت بشم…توی حموم اولش خودشو خالی کرد.کمی سوزش و درد داشت گریه کرد.بعدش کمی خودشو ناز و لوس کرد.بردمش توی وان توی بغلم نشوندمش، گفت امیر ازت چیزی بخوام انجامش میدی،گفتم تو جون بخواه…گفت اولا که برام یک خونه بخر از اینجا بریم.داخلش پر خاطره است.دوما بخدا خیلی ازین لوازم قدیمی شدن.جدیدشون کن.گفتم چشم ۱آپارتمان خوشگل برات میخرم برو اونجا با تموم جهیزیه.گفت امیر بابام به عمه ام گفته بگو بیاد جهیزیه اش رو با خودش ببره…میری برام بیاریشون.گفتم نه…بابات رد دوست ندارم.گفت امیر بخاطر من…پیره لج بازه گناه داره…منو خیلی دوست داره…این یعنی برم دست بوسش منو بخشیده،گفتم اون هم چشم…بریم مشهد برگردیم بعد…برو اول هر جا دوست داری آپارتمانت رو انتخاب کن بعد اون چیزها،…چند روز بعد مشهد توی هتل بودیم از حرم برگشته
24 229
ردم رو چی بدم.کسی نمیدونست دختره چرا با ماست اینکه عقد پسرم نبوده که،دخترم پرسید تمام جریان رو گفتم.گفت اشکال نداره باباجون.مجبور بودی،گفتم بخدا مث دخترمه ازش بپرس دستم هنوز بهش نخورده…حتی به پسرم هم گفتم…فقط کاری که کردم زهرا رو دوباره فرستادمش دانشگاه…روزها اصلا هم رو نمیدیدیم.شبها شام درست میکرد و میخوردیم کمی حرف میزدیم.و هر کی اتاق خودش میخوابید.کم حرف بود.یک شب بعد ۴۰خانومم گفتم زهرا جون نگران نباش.چندوقت دیگه طلاقت میدم ولی خودم ازت نگهداری میکنم.بعد با هرکی خواستی ازدواج کن.گفت چرا آقاجون مگه من چیکار کردم.که شما اصلا دوستم نداری،گفتم هیچ کاری نکردی ولی همین که میگی آقاجون عین دخترمی نمیتونم بگم همسرمی،گفت خودت نمیخای اگه نه من که حرفی ندارم.گفتم عزیزم من دارم۴۵سالم میشه ومیانسال میشم.تو جوونی حیفی.گفت نه شما هم جوونی،اگه طلاقم بدی توی فامیلمون هزار تا حرف برام در میارند.همین الان شنیدم بهم میگن بدکاره بد قدم…اگه طلاقم بدی.میگن حتما کثافتکاری کرده که شوهرش ولش کرده،گفتم گوه میخورندبه کسی چی مربوطه،گفت تو رو روح محسن طلاقم نده گناه دارم.میشم خانومت همسرت.کلفتت کنیزت.هرچی،گریه کرد چشماش رو بست.رفت اتاقش…رفتم سراغش.هر دو مون هنوز مشکی تنمون بود.روی تختش بود نشستم کنارش.به خدا روم نمیشد بهش دست بزنم.ولی با خودم گفتم زن شرعی قانونی منه.،و خودش هم که راضیه.کنارش نشستم دستمو انداختم کمرش و بغلش گرفتم.گفتم عزیزم بعدا پشیمون میشی ها…سرش رو گذاشت روی شونه من گفت نه بخدا نمیشم.ای جان با صورت خیس و چشمای دریاییش بوسم کرد.چقدر خوشگله این دختر.خوش اندام ناز کمی سینه بزرگ.کمر باریک سفید عین برف.کون گنده و ناز.روسری سرش بود.گفتم زری جون.گریه نکن خب بگیر الان بخواب تا صبح فکری برای خودمون بکنیم،تنهاش گذاشتم و رفتم اتاقم،باور کنید تموم اون شب رو بیدار بودم و فکر میکردم.دم سحر صبح خوابم برد…صبحی خودش بیدارم کرد گفت پاشو ناشتا بخور،اولین بار بود پیش من بدون روسری بود این برای من خودش چراغ سبزی بود.موهای بلند قهوه ای روشن زیبایی داشت.گفتم چشمام کف پات،خوب خوشگلی ها،گفت چشات خوشگل میبینه،بعد صبحونه،بهش گفتم حاضر شو بیا برویم کمی خرید کنیم.مردم و فامیل لباس خوشگل برای من زیاد آوردن ولی میخوام دوتاییمون باهم بریم خرید.چی دوست داری اول واسه عشقم بخرم…لبخند نازی زد.گفت اگه بگم ناراحت نمیشی،گفتم نه فدات بشم هرچی میخوای بگو.گفت اول دوتا حلقه خوشگل بخر که نشون بده ازدواج کردم،،همه بدونند سایه آقایی رو بالای سر دارم.گفتم چشم عزیزم.از خانومم کلی طلا مونده بود ولی چند قطعه یادگاری برای پسر و دخترم کنار گذاشته بودم.کهنه ها رو برداشتم.این رو بردمش اول لباس ناز براش خریدم همونجا پوشیدو بردمش زرگری حلقه که براش خریدم.وطلا کهنه ها رو دادم بهترین سرویس طلا براش خریدم…توی خیابون عین پریزاد کنارم راه میرفت کاملا محجبه بود…خیلی ساکت بود.وقتی توی ماشین کنارم نشسته بودوحرفی نمیزد.گفتم زری جون عزیزم خجالت کشیدی کنارم بعنوان همسرم راه اومدی،خجالت کشیدی حلقه رو کردم دستت.اره یانه،گفت بخدا خجالت که نکشیدم هیچچی خیلی هم لذت بردم و بهت افتخار هم میکنم…گفتم ممنونم.عزیزم…گفتم زری جان من چند ماهی میشه تحت فشارم و خیلی خسته ام.دلم میخاد اگه دوست داری،چند روزی باهم بریم کیش یا مشهد یا.هر جا که دوست داری گفت تو رو خدا راست میگی؟گفتم من هیچوقت به اون همسرم دروغ نگفتم به تو هم نمیگم…در ضمن از این به بعد فقط امیر یا امیر جون صدام بزن دوست دارم…فقط چشم گفت…پرسیدم نگفتی دوست داری کجا ببرمت…گفت کیش رو تا حالا ندیدم.اما دلم میخاد برم حرم و توی حرم استخونی سبک کنم.اون روز حسابی گردش کردیم و دوتا بلیط رفت و برگشت هواپیما با۳روز هتل توی مشهد رزرو کردم.تا شب گشتیم و سری به کارگاه زدم و کارهام رو راست و ریست کردم چون چند روزی نبودم…همه جا با من بود.غروب گذاشتمش خونه.گفت امیر جان گفتم جانم عزیزم.گفت یک لیست خرید دارم برام میگیری،گفتم چشم بنویس بده…گفتم باشه…برام اس بده…گفت باشه.رفتم هایپر اس رسید.کلی خرید بود.داخلش نوار بهداشتی هم بود…گفتم شانس منو ببین این هم که پریود.من دلم رو برای امشب صابون زده بودم…رفتم خونه ساکت بود.نبود فقط صدای فیس فیس کتری میومد.دیدم توی اتاقش هم نبود.متوجه شدم رفته دوش بگیره.در زدم گفتم عشقم اون تویی،گفت آره… الان کارم تموم میشه،گفت تو نمیخوای دوش بگیری امروز زیاد کار کردیم و راه رفتیم.گفتم چرا میخام دوست دارم.گفت پس بدو بیا…به قران انگار دنیا رو بهم دادن…بیرون لباسهام رو در آوردم فقط با شورت رفتم دم در.هنوز در نزده بودم.خودش در رو باز کرد.رفتم پیشش.عین پری دریایی لخت خیس زیبا نگاهم میکرد.هر دوتامون اول خجالت کشیدیم.چه سینه های داشت سفت نوک تیز و زیبا
24 229
یادگاری از پسرم
#خاطرات
سلام رفقا.امیر مهدی هستم.نزدیک۵۰سالمه،میخوام ماجرای چند سال گذشته خودمو تعریف کنم.فقط بگم که تمام اسمها مستعار هستن.مهندس توی شهرداری بودم ولی خودم الان کارگاه بزرگ تولیدی تیرچه بلوک.و بلوکه سیمانی و…دارم.دو تا پسر داشتم ولی الان۱پسرم مونده😔و خودم و دخترم موندیم.پسر دیگه من همون زمان مهاجرت کرده از ایران رفت.با رفتن پسر بزرگه خانومم عین اینکه خودش رو باخته باشه.افسردگی شدید گرفت و گوشه گیر شد.اجبارا پسره خیلی زنگ میزد و مادرش رو دلداری میداد.پسر کوچیکه کم سن بود ولی خود مادرش گیر داد برای اینکه این هم میل سفر به سرش نزنه.زود زنش بدیم…پسره هم یک دختر ترک زبان زیبا به اسم زهرا رو دوستش داشت.همکلاسیش بود.اورد خونه و به ما معرفیش کرد.ما هم رفتیم خواستگاری.موافقت شد.جواب مثبت دادن، ولی نه عقد شدن نه صیغه ای چیزی.البته اردبیلی بودن ولی توی شهر خودمون زندگی میکردن…پسرم دائما با دختره بود.دختره مادر نداشت ولی پدر بدجور متعصبی داشت.و زبون نفهم بود.۲سه باری به پسرم گیر داده بود.من رفتم پیشش باهاش صحبت کردم که انشالله تا ده روز دیگه که دخترم از دانشگاه خودش بیاد برسه برای عقد کنون برادرش من اینها رو عقد میکنم.نترس این عروس خودمونه،پدره گفت دست بده قول بده زیر حرفت نزنی.اینها جوون هستن…ممکنه خطایی بکنند.خلاصه که از من قول گرفت و مسئولیت نگهداری دختره رو انداخت روی دوش من.ما منتظر خواهر دوقلوی همین پسرم بودیم که شهر بندری جنوب درس میخوند برگرده توی مراسم برادر هم قلوی خودش باشه…همه خوشحال بودیم…که چی بگم دو روز مونده بود به عقدشون و دخترم توی راه بود…سر کار توی کارگاه حادثه بدو تلخی اتفاق افتادو.بچه نازنین به بیمارستان نرسید.مادرش وقتی شنید زودتر از پسرش سکته رو زد و رفت کما.من موندم و یک دختره تنها…پسر دیگه ام اونطرف پشت گوشی خون گریه میکرد.بعد مراسم روز۷مهمونها که برگشتن خونه.من موندم تنهای تنها توی بیمارستان.دخترم مجبور بود منو تنها گذاشت و رفت.۲۲روز همسرم بیمارستان بود.وقتی که آوردمش خونه.فقط یک تیکه گوشت خالی بدون تحرک بود.یکماه بود که سکته زده بود.و اصلا علائم بهبودی نداشت بیمارستان هم ازش قطع امید کرده بودن.اخه آدم خیلی احساسی بود…هفته بعدش دخترم برگشت و مراسم۴۰رو انجام دادیم.بعد مراسم چهلم باز هم تنها بودیم.کمتر سر کار میرفتم.بعدچهلم چون کارگرهام طفلکیها مدتی بیکار بودن اومدن خواهش کردن خودشون راه بندازند دستگاها رو،،صبح فرداش دخترم ازم عذرخواهی کرد و برگشت.دانشگاهش…ساعت۱۰بود بعد از رسیدگی به همسرم تازه داشت به سرم میزد که باید ۱پرستار۲۴ساعته براش بگیرم…پرستار بود ولی گاه گداری میومد.خواهراش مادرش و فامیل سر میزدن ولی انتظار زیادی ازشون نمیرفت.اخه خودشون هم زندگی داشتن دیگه،.آره ساعت۱۰رد بود تازه میخواستم چرت بزنم خوب نخوابیده بودم.زنگ رو زدن.از مانیتور در باز کن نگاه کردم…دختره زهرا که میخواست عروسم بشه با پدرش بود…در رو زدم و گفتم بفرمایید بالا…اومدن بالا…پدره عین گراز بود.گفت مگه تو مرد نیستی مگه قول ندادی،گفتم چی رو قول دادم.مگه نمیبینی مریض دارم سر و صدا نکن.بگو چی شده؟من خودم بدبختی کم ندارم.۱نامه داد.مال پزشک قانونی بود.دختره باکره نبود.گفت خب که چی،؟پسر من ۴۰روزه فوت شده.گفت این یکی نامه قبل آشنایی شون هستش که باکره بوده.تاریخ داره،گفتم این درسته.ولی این نامه جدیده.مال امروز صبحه.اعتباری نداره،۴۰روز از فوت پسرم رد شده،باید تو همون روز فوت پسرم میگرفتی میاوردش…نه الان من چه میدونم کار پسر منه،و شما راست میگین،تازه فهمید حق با منه،دختره زد زیر گریه گفت وای نه آقاجون بخدا کار خود محسن خدا رحمتی بود.وای خدا منو بکش، پدر نامردش جلوی من گفت چرا خدا بکشدت…مگه من مردم…خودم سرت رو میبرم میزارم لبه حوض…من اولش برام مهم نبود.ولی زهرا جیغ زد تو رو خدا…آقا جون کمکم کن این دین و ایمان نداره منو میکشه، از روی چادر و مقنعه موهای این رو محکم کشید.میخواست ببردش خونه واقعا سر به نیستش کنه.گفتم صبر کن دیوانه.حتی برگشت ۱سیلی هم به من زد.گفتم احترام خودت رو نگه دار۷۰سالته توی خونه ام میزنم جرت میدم ها…گفت یا خودت دختره رو عقد کن.به هرکی میخای باشه فرقی نداره.چون قول دادی…اگه نه به امام حسین قسم.امشب سرش رو میبرم…دختره التماس میکرد… خدا میدونه اجبار…منو برد…زنم خونه تنها.بدون هیچچی،،هر جور بود با مهریه۵سکه دختره رو عقد خودم کرد…ساک و لباساش رو پرت کرد بیرون و گفت دختری به نام زهرا دیگه ندارم…طفلکی با من اومد خونه ما،توی خونه زنم با چشماش بهم اشاره میکرد و زبونش باز نبود.تموم جریان رو براش گفتم میفهمید چی میگم.من خر رو بگو آخه چرا تعریف میکنی،،حالش بدتر شد و بردمش بیمارستان و ۳روز اونجا بودیم ولی تموم کرد.البته راحت شد.حالا نمیدونستم جواب م
