شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 24 182 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 363,并在 伊朗 地区排名第 14 118 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 24 182 名订阅者。
根据 02 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -419,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.42%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.26% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 762 次浏览,首日通常累积 1 031 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 03 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
24 182
订阅者
-1224 小时
-967 天
-41930 天
帖子存档
24 182
اش تکونش نده بزار داخلش باشه بدنم خودشو بهش وفق بده…به بهونه لب دادن و گرفتن فشارو بیشتر کردم رفت داخل ترش،گفت وای زرنگی نکن عجله نکن…درد میگیره…گفتم هیس خوشگله…چقدر غر میزنی،،گفت علی آقا عزیز دلم تنه درخت و میمونه…معمولی که نیست ساکت باشم.کشیدم بیرون…خندید.گفت انگار زایمان کردم دردش تموم شد.چقدره؟خسته نمیشی کمرت درد نمیکنه اینو هر روز با خودت اینطرف و اونطرف میکشونی؟؟نگاهش کن مث خرطوم فیله…به حرفش گوش ندادم.توی عمرم کوس به این تپلی و نرمی تا حالا نکرده بودم…تپلی و نرمی و قشنگی کوسش به کنار چقدر چشاش خوشگل بودن…وقتی هم چشاش خمار میشدن…ناز قشنگی توی چشما و صورتش پیدا میشد نمیتونستی ازش چشم برداری…دوباره کردم داخلش و چشماشو نگاه کردم.فهمید حالم خرابه پاهاشو قلاب کمرم کرد.گفت بکن پسر بد تو که حرف گوش نمیدی…بکن بزار دلت آروم بشه…چشاشو ببین انگار پلنگی که آهو شکار کرده چه ترسناک شده…خیمه زدم روی بدنش سینه بزرگ و کله گنده اش رو به دهن گرفتم و مکیدم توی دهنم…از پایین با کیرم آروم آروم حرکت رفت و برگشت توی کوسشو ادامه دادم…ولی آروم آروم… گفت آفرین پسر خوبم آفرین قربون پسر خوبم بشم…آی مامان چی خوبه…سینه هاشو میخوردم.…گفت ععععللللیییی،ادامه بده آبم اومد…آههههه آه…گفتم جانم بانوی خوشگل من…پاهاشو از دور کمرم شل کرد.گفت عشقم میشه درش بیاری…خیلی خوب بود…خدا تو رو ساخته برای کردن…دمتگرم توی تموم عمرم هیچوقت این حس رو پیدا نکرده بودم…کشیدم بیرون دور کیرم انگار بستنی آب شده بود…رفتم زیر آب یخ گرفتم شستمش…کیرمم از تب و تاب افتاد…برگشتم روی تخت یکوری خوابیده بود.بغلش کردم.پرسیدم چطوری چشم ابی،گفت عالی عالی،،ممنونتم…دیگه این چیزا رو یادم رفته بود…علی خوابم میاد.گفتم بگیر بخواب گفت نه نمیشه الانه که بیان دنبالم…علی گفتم جان علی…گفت یک چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی…گفتم نه اصلا…گفت دخترم میدونه زنت شدم.گفتم نه دروغ میگی؟گفت نه بخدا خوشحال هم شد…علی من چندساله مرد به خودم ندیدم…یکبار منو دید توی حموم داشتم خودمو میمالیدم…گفت مامان گلم میدونم حق داری…ولی چرا دوست پسر نمیگیری،؟گفتم نه عزیزم پدرت مرد خوبیه…ولی من هم دل دارم…الان هم خونه رو به اون سپردم…میدونه پیش تو هستم…گفتم قربون خانوم خوشگل خودم بشم…خوبکاری کردی بهش گفتی…گفت پسر بامن خوبتره ولی بزار سال پدرش رد شه بعد بهش میگم…گناه داره…علی نکنه قالم بزاری ها…باید عقدم کنی…دیدی صیغه شدم چیز زیادی ازت نخواستم که فقط عقدم کنی…گفتم میترا عزیزم من بهت دروغ نگفتم…خیالت راحت باشه زنده بمونم که انشالله عقدت میکنم…انشاله میشی مامان بچه ام…گفت واقعا میخای برات بچه بیارم…گفتم میترا حسرت توی دلم مونده…گفت فدات شم باشه…به امید خدا…گفتم حواست به من نیست ها.گفت چرا…گفتم تو آروم شدی پس من چی، گفت وای ببخشید…چطوری دوست داری.گفتم از پشت.گفت نه تو رو خدا الان نه.اذیت میشم جلوی پسرم و دخترم نمیتونم راه برم.میدونم پاره ام میکنه.گفتم عزیزم ازپشت کوس تنگتو بکنم…کونت مال وقتیه تنها بودیم میخام جیغ و دادت رو در بیارم.گفت نگو که اصلا نمیدم بهت ها…گفتم نترس دیدی من چقدر پسر خوبی بودم…گفت بیا بکن داگی کرد.کوسش از پشت مث یک تکه شیرینی رولت خامه ای بود یک تیکه بزرگ و لایه لایه…خواستنی و خوردنی…چند بار بوسیدمش،گفت بکنش عزیزم بکنش…خیسم…نخورش…گفتم باشه دوستش دارم…گذاشتم توی کوسش…کمرشو گرفتم…با ریتم مناسب و کم کم عمیق میگاییدمش.اروم انگشت شست دستمو دادم توی کون ناز و تنگش…خیلی خوشگل قمبل کرده بود…انگشتمو دراوردم.دودسته محکم کمرشو گرفتم… رگباری کردمش…آه و ناله زیادی میکرد.گفت عشقم نریزی داخلش خب…اگه دوسم داری…فکر آبروی من باش حامله میشم دلم نمیاد بچه رو بندازم اونوقت همه میفهمند ازدواج کردم میگن هنوز چیزی نشده شوهر کرده…منتظر بود شوهرش بمیره…گفتم چشم من که یک عمر حسرت به دل موندم۹ماه دیگه هم روش تا عقدت کنم…چند باری تا ته کیر رو دادم داخلش جیغ های کوچک میزد.تا آبم اومد کشیدم بیرون روی گودی کمرش و تپلی کونش ریختم…گفت آفرین آقای
خوب وحرف گوش کن…همديگه رو تر و تمیز کردیم…چندتا بوسش کردم و رفت…من هم رفتم حموم…برگشتم اس داده بود…پسر و دخترم با هم رفتن خونه عمو شون…من موندم خونه…که یکساعت دیگه برم…میایی دنبالم بریم دور بزنیم…رفتم در خونه اش…خودمم شیک و پیک کردم…نگاهم کرد گفت انگار تازه دامادی،گفتم شک نکن…چون ازدواج اولم به دل خودم نبود…ولی این تمام خواسته خودمه…نشستیم توی ماشین…اولش بردمش مغازه خودم…ست زیبای کیف و کفش بهش دادم…هم خودش هم پسر دخترش…گفتم بهشون بگو خودت خریدی…گفت مرسی عزیزم…گفت پسرم خیلی دلش شکسته…گفتم انشالله درست میشه.جوونه.گفت برگرده از خدمت مغازه باباشو میدم خودش بچرخونه…درست زمانی تموم میکنه که من عقدتم…علی اونوقت خودت ب
24 182
یامک اومد.در رو باز بزار به بهونه برداشتن چیزی از انبار فقط۵دقیقه میام پیشت چون بهت قول دادم…ای وای این شماره منو از کجا داره…در رو نیم کش باز گذاشتم.ده دقیقه نشد اومد داخل.گفت باورت نمیشه نه…گفتم نه قربونت بشم…بغلش کردم. لب تو لب شدیم.گفتم خیلی ناز و خوشگلی…عشقی…گفت الان مستی…گفتم مستی و راستی…لبخند قشنگی زد.دستام روی کون نرم و گنده اش بود…گفت علی نکن تحریک میشم.بزار برای بعد که عقدت شدم…هر کار خواستی بکن.گفتم دمت گرم.خب الان چکار کنم.گفت ببین خدا میدونه دوستت دارم.دستشو گذاشت روی کیرم گفت اوه اوه چقدرم هست…سارا حق داره.شبها جیغ بزنه…گفت درش بیار ارضات میکنم تا مهمونام بر گردن پسر و دخترم هم که رفتن…بریم محضر زنت میشم.گفتم اینکه وعده سر خرمنه…بزار صیغه ات کنم…چندوقت بیا پیشم تا آخر عید که همه رفتن.گفت اگه بعدا دلتو زدم منو نخواستی چی،گفتم فدات بشم چرا نخوامت… بخدا ببین دخترت که الان ۲۰سالشه مجانی بدی بهم نمیخامش،ولی تو هرچی مهریه خواستی بهت میدم.خندید گفت باشه…بهت میگم بریم پیش حاجی امام جماعت مسجد.گفتم مرسی عزیزم.گفت حالا اون دستای مردونه خوشگلتو از روی باسنم بردار تا بتونم راحت کارمو انجام بدم…آخ خدا بدون اینکه بهش بگم نشست زیر پام اینقدر قشنگ برام این کیر گنده امو ساک زد که نگو و نپرس.بقران اشکم اومد…آبم اومد ریختم توی دستمال…نگاهم کرد گفت همیشه وقتی ارضا میشی اشکات میاد بیضه هات درد میگیره…گفتم نه قربونت بشم.ده سال زن دارم یک بار هم این کارو برام انجام نداده…گفت مگه میشه.گفتم حالا که شده.گفت خاک تو سر سارا حیف این آلت مردونه و خوشگل نیست…گفتم ای بابا اینم شانس منه…رفت دستهاشو شست.گفت خوب بود.گفتم نپرس ازم.فقط بهت میگم مثل و مانند نداری،بوسش کردم و چند تا سیبزمینی پیاز برداشت.گفت مثلا رفتم انباری سیبزمینی پیاز بیارم.گفتم اشکال نداره عزیزم…کاری داشتی فقط پیام بده.گفت بدو برو حموم دوش بگیر.پسر خوب باش توبه کن نجسی نخور.ماه رمضونه روزه بگیر خب.گفتم چشم عشقم…رفت من هم پریدم حموم همش فک میکردم توی خوابم…دوش گرفتم برگشتم لباس پوشیدم کمی فیلم دیدم اومدم بخوابم…ساعت۲رد بود.در زدن…پسر میترا بود اسمش مهدی هستش…سینی غذا دستش بود.داد بهم ازش تشکر کردم.گفت عمو علی مامانم میگه مردها زیادن میشه بعضیها شون بعد سحری بیان خونه شما…بخوابن صبح میرن.گفتم قدمشون سر چشم…خوشحال شد.داشتم سحری میخوردم.دیدم پیام اومد.ممنونم که اجازه دادی،گفتم فدات شم عجب غذایی ساختی…نوشت رفتی حموم.گفتم آره غسل توبه کردم.میخام روزه بگیرم.نوشت آفرین آقایی…مهمونهاش اومدن و خوابیدن و رفتن…من موندم و تمیز کردن خونه.دم اذون پیام داد بیا مسجد محله…رفتم اونجا حاجی امام جماعت مسجد.بعد نماز صیغه ما رو خوند…برگشتیم خونه.قول گرفت کسی نفهمه خودش میاد پیش من…بعد افطار به بهانه تمیز کردن خونه من اومد پیشم.ارایش کمی کرده بود.خوشگل بود خوشگلتر هم شده بود.رسید نرسید بغلم کرد لب تو لب شدیم.گفت تا سالگرد همسرم صیغه تو هستم بعدش عقدم کن.گفتم چشم هر چی خودت بگی و بخوای، بلندش کردم سر دستم و بردمش اتاق خواب.گفتم لباساتو در بیار که توی کف دیدنت موندم.خندید آروم لخت شد.تازه برای اولین بار سینه هاشو دیدم چقدر بزرگ سفت و قشنگ بودن…سر بزرگ نوکشون قهوه ای پررنگ و گنده و گرد.ذره ای سینه هاش آویزون بودن…خیلی زیبا و کم…گفت تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن…خجالت میکشم.گفتم هیچچی نگو ساکت باش…چقدر تو نازی…چقدر سفید و قشنگی…چرا اینقدر چشمات خوشگله…گفت تو چرا اینقدر زبون بازی…وایستادی اونجا فقط منو نگاه کنی…زود باش زیاد فرصت نداریم…من هم لخت شدم.گفت عاشق اینم که مرد سینه اش پر مو باشه.گفتم خدا را شکر.از یک امتحان سربلند بیرون اومدم…چون میترسیدم از پشمام بدت بیاد.شورتشو کشید پایین…اوخ چه کوسی…صاف بدون مو…گفتم دراز بکش روی تخت…پاهاتو بده بالا…چه کوسی داشت هر چی میخوردم سیر نمیشد.گفت تو کوس سارا رو هم اینجوری میخوری…گفتم هیچوقت نخوردم…مگه اون کیر منو خورد که من کوس اونو بخورم…اون از من چندشش
میشه من چندشم نشه.؟گفت اوه پس مشکلتون زیاده…گفتم شک نکن…سینههای قشنگشو محکم میخوردم و میمکیدم میمالیدم…نمیدونستم چکارش کنم…اینقدری که بدنش زیبا بود…من بخاطر رفتار همسرم کوس زیاد میکردم.ولی میترا چیز دیگه ای بود و هست…کیر گنده ام راست بود.پاهاشو دادم بالا خودش با دستش آب دهن زد بهش.گفت علی جون من خیلی وقته رابطه ای نداشتم آروم بکن خب…دردمو نیاری که از اولین رابطه خاطره بد پیدا کنم…فک نکنی چون دوتا بچه آوردم دیگه بازه بازم.نه عزیزم.شوهرم مریض بود نمیتونست کاری بکنه…آروم گوشه لب قشنگشو بوسیدم.و آروم سر کیرمو آب زدم خیس بشه اونم کوسشو خیس کرد تنه کیرو با دستش گرفت و من هل دادم داخلش گفت اوف چقدر بزرگه…آخ آخ علی آروم ب
24 182
ه من خودتو میخواستم…افطاری خورد بلند شد.رفت…برگشت گفت علی گفتم جانم…گفت فردا هم بیام کمکت خیلی امروز خوب بود دلم باز شد.نفهمیدم کی وقت افطار شد،توی خونه پوسیدم…مدرسه ها تعطیله حوصله ام سر رفته…گفتم از خدامه دست تنها هم هستم تازه قدمت خیر بود فروشم عالی بود…اومد بره بیرون گفتم صبر کن نرو کمکم کن،تا ۱۱شب موند کمک کرد…شب برگشتنی از دم مغازه میترا رد شدیم…داشت میبست پسرش باهاش بود.گفت علی نگه دار سوار بشن خسته اند…گفتم باشه…نگه داشتم سوارشون کردم…خیلی زرنگ بود پیش پسرش و سارا سر سنگین بود.دو روز به عید مونده بود.داییم یعنی پدر زنم اومد.گفت علی حال مادرم خوب نیست شاید آخرین عیدش باشه امسال همه ۵روز اول خونه مادرم هستیم.گفتم خوش باشید.ننه ی شماست ننه من که نیست.من از باباو ننه ی خودم بیزارم بابا ننه ی شما رو میخام چکار کنم.؟گفت مشنگ مادر بزرگترها.گفتم میخام که نباشه.دایی خسته ام حوصله جر و بحث هم ندارم…گفت پس من سارا رو باخودم میبرم.گفتم چی بهتر؟برگشت نگاهم کرد. گفت دیوانه شدی،گفتم دایی چی میگی.دخترت روانیم کرده.اجاقشم که کوره.بقران شانسی گفتم خدا شاهده شانسی از دهنم پرید…گفت پس بالاخره فهمیدی…گفتم میدونستم ولی نمیخواستم به روتون بیارم که ببینم تاکی شما که اهل دین و خدا هستین این دروغ رو ادامه میدین…تازه فهمیدم چرا رضایت به ازدواج داده بهم…پس اون دکتر زیاد رفته بهم نگفته اونم ده سال…مگه شوخیه،،مادرم هم چون بچه برادرشه پشت اینو گرفته…وقتی رسیدم خونه رفته بود.نامه نوشته بود.علی پیشاپیش عيدت مبارک انشالله امسال برات سال خوبی باشه.باز هم حلالم کن…خوشحالم که دوستم داشتی عیبم رو به روم نیاوردی…بازم بهت میگم ازدواج کن حقته پدر بشی…داییم بهش گفته بوده این میدونه تو ازت بچه نمیشه،،خلاصه که رفت اولین عیدی بود که تنها بودم…حتی با پدر مادرم هم قهر بودم…فقط پیامک تبریک فرستادم و تبریک گفتم…ماه رمضون بود بی اعتقاد نبوده و نیستم…ولی رفتم کمی مشروب توی انبار داشتم آوردم و از غم دنیا درست قبل افطار خوردم…چون مغازه که نمیرفتم… آخه قبل عید خوب کاسبی کرده بودم داشتم استراحت میکردم…حتی نونوایی هم نمیرفتم… خیلی دمغ بودم…بالاخره زنم بود.به هم عادت کرده بودیم…نبود دمق بودم.دو روز بود جایی نرفته بودم…ماشینم تکون نخورده بود…توی چرت بودم سرم هم داغ بود.نزدیک افطار زنگ خونه خورد.از چشمی دیدم میتراست.در رو باز کردم.۱کاسه اش دستش بود.عید و تبریک گفت…گفتم ببخشید اولین عید درگذشت همسرتون بود نتونستم بیام خونه شما سر سلامتی…ببخشید.گفت علی آقا توی ماه رمضون چیزی نوشیدی.گفتم نه چی،گفت دروغ نگو ماه رمضونه…اش رو داد بهم.گفت علی آقا میشه قابلمه بزرگه سارا رو بهم بدی امشب مهمون دارم قابلمه خودم کوچیکه…گفتم من نمیدونم کجاست خودت برو بردار…اومد داخل من در رو بستم…اش و گذاشتم روی میز عسلی رفتم که قاشق بیارم.واقعا گشنه بودم…دیدم خم شده توی کابینت قابلمه رو بیرون بکشه…عجب اندامی داشت…خیلی زیبا بود زیر چادر سفید قشنگش هیکلش محشر بود.از پشت بغلش کردم.سر بلند کرد.جیغ کوچیکی زد.گفتم هیس آهوی کوچولوی من…بالاخره شکارت کردم.گفت علی آقا بخدا الان مستی نمیفهمی چیکار میکنی، ولم کن.گفتم داد بزنی مهمون هم داری پسرو دخترت هم هستن.برات بد میشه.اشکش اومد.گفتم هوی چته نمیخوام بخورمت که…برگشته بود از روبرو توی بغلم بود.چشمای قشنگ آبیش خیس بود.لبهاشو آروم بوسیدم.گفت روزه ام.نکن.گناهه.گفتم چی گناهه.صیغه ات میکنم.گفت نه مگه من زن هر جایی هستم که صیغه ام کنی،گفتم عقدت میکنم.گفت نه نمیشه سارا دوستمه.گفتم سارا اجاقش کوره بهم رضایت داده نامه کتبی داده ازم خواهش کرده ازدواج کنم.تازه ازم حلالیت هم خواسته که ۱۰سال بهم دروغ گفته.گفت پس بلاخره بهت گفت.گفتم یعنی تو هم میدونستی،؟گفت آره چندبار میخواست بهت بگه نمیتونست.گفتم الان هم نگفت خودم شانسی فهمیدم.توی همین حین بغلش کردم.دوباره بوسیدمش.گفت علی آقا ولم کن برم.بخدا ابرو دارم روزه ام.گفتم تا بوسم نکنی نمیزارم،بری،گفت نه من و تو حلال هم نیستیم.گفتم عزیزم خوشگل خانوم وقتی دوتا مون راضی باشیم یعنی حلال هم هستیم.گفت باشه پس بزار برای بعد.گفتم نه بری دیگه نمیایی…گفت علی جون بخدا میام.قسم میخورم بیام پیشت.گفتم کی میایی.گفت آخر شب خوبه.گفتم قسم بخور.میترا…دروغ نگی ها.گفت بخدا اگه الان بزاری برم.اخر شب به بهونه چیز دیگه میام واسه ات شام هم میارم.تو رو خدا بزار برم…ابرو دارم دیرم شد…مگه نمیگی منو دوستم داری.گفتم خیلی زیاد.گفت پس بزار برم.من هم دوستت دارم بخدا راست میگم…گفتم باشه برو عزیزم…قابلمه رو برداشت تا اومد بره شترق کوبیدم روی کپلش برگشت خندید.گفتم قربون خنده های قشنگت…رفت…دم در گفتم میدونم بر نمیگردی ولی برو…اش رو خوردم کمی فیلم دیدم…ساعت۱۱شب بود برام پ
24 182
ه شوهر خوبم علی جون پسر عمه جونم…چکارت شده…چیزی نگفتم کیرم و کوسش خیس بود…محکم کوبیدم داخلش جیغ جیغش بلند شد.علی بخدا رحمم پاره شد.وای مامان دیوونه شده…کوس کوچیکش دیگه جا نداشت.اولین بار بود بخدا اولین بار…باورتون نمیشه خودش لب داد بهم خودش لب داد…گفتم جانم آهان لبهای خشک شده بدون رژ لبش رو مکیدم…زبونمو دادم دهنش و تلمبه زدم.اینو بگم چون کیرمو نمیخورد من هم اصلا کوسشو نمیخوردم…سینه هاش هم سفت بودن ولی ریز هستن…دلچسب من نیستن…ولی لبهاشو ول کردم سینه هاشو مکیدم نوکشو گاز گرفتم…محکم سرمو فشار داد به سینه اش…این نیم وجبی سیاه سکس خشن دوست داشت…داد زد بکش بیرون بکش بیرون منفجر شدم.تا در آوردم چنان ابی با فشار از کوسش زد بیرون که انگار لوله اصلی آب شهری ترکیده.۴متر می پاشید اونطرف…گفتم کجا بودی تو تا حالا…خنده هیستریکی کرد و گفت همینجا.تو خبر نداشتی…گفتم دمت گرم…چند بار پاشش انجام داد.بعد یک عمر تازه فهمیدم این احمق چه گرایشی داره وچه فانتزی دوست داره…فقط چون مذهبی هستش این حس رو توی خودش کشته…به خودش و من ظلم کرده…آبش تموم شد دوباره چپوندم توش و تند تر تلمبه زدم…تا کشیدم بیرون دوباره ازش آب پاشید بیرون…لبهاشو بوسیدم…گفتم بدترکیب خانوم من…مگه لال بودی تا الان بگی خشن دوست داری.باز هم لبخند تلخی زد…دوباره و چندباره بوسیدمش…دمر خوابوندمش فهمید کون میخام.گفت بخدا گناهه اگه اونجا بکنی اصلا نمیبخشمت…گذاشتم کوسش اینقدر کردم که توی دو دقیقه بگم صدتا بیشتر تلمبه زدم تا ارضا شدم…کشیدم بیرون نریختم داخلش…روی کمرش تا موهاش پر آب کیر بود.گفت وای مامان همه خونه ام نجس شد…دویید توی حموم…بعد چند دقیقه رفتم پیشش…مشغول شستشو بود…گفتم دختر تو به این کوچیکی این همه آب کجای کمرت بود.گفت ببین بار اول و آخرت بود.الان باید تموم خونه رو از سر نو بشورم بسابم. گفتم خنگه از زندگی لذت ببر…دیدی چه حالی شدی.گفت علی برو زن بگیر چرا به من گیر میدی.گفتم سارا میرم ها.فردا نگی چرا رفتی.؟گفت بقران به این شب ماه رمضون قسم برو بگیر راضیم.من مال این کارها نیستم…مامانم منو اینجوری تربیت کرده…گفتم ریدم به تربیت خانوادگیت…جرات نداشت جوابمو بده…فقط باهام قهر میکرد.گفتم قهر نکن حرف زدی ها…گفت برو بگیر ازت بیزارم.گفتم باشه پس حسمون دو طرفه است…برگشت نگاهم کرد رفت پی کارش…فرداش دیگه باهام قهر کامل بود.گفتم ببین من که میرم مغازه روزه هم نمیگیرم ولی برو از هر مجتهدی که میخوای بپرسی بپرس روزه نمازت درست نیست…اصلا آدم قهر که روزه نمازش درست نیست.گفت تو نمیخواد شرعیات یادم بدی…گفتم زنگ بزن پشت گوشی بپرس…بهت قول میدم هیچ کدومش درست نیست چون من هیچوقت ازت راضی نبوده و نیستم.زدم بیرون.ظهر بعد اذون موقعی که سرم خیلی شلوغ بود اومد پیشم.مغازه ام شلوغ بود شاگرد هم نداشتم همه هم خانوم بودن.و برای اینکه تخفیف بگیرن خودشیرینی میکردن…چندتایی هم که مشتری و رفیق خودم بودن به اسم کوچیک صدام میکردن.تموم مشتریام آرایش کرده سانتی مانتال مانتویی زیبا.بودن…تنها کسی که چادری بود و بدون آرایش همین خانوم من بود که اومد داخل.گفت کارت دارم.گفتم برو پشت میز دخل بشین سرم شلوغه چندتایی کارت بکش…گفت باشه…اومده بود کارم داشت درگیر مشتری ها شدیم…چادرش رو گذاشته بود کنار کنار بخاری نشسته بود.فقط کارت میکشید و پول میگرفت.اصلا حواسش نبود نزدیک افطاره خودمم ناهار نخورده بودم.گرسنه بودم…رستوران کنار پاساژ دم اذون باز بود. براش اش و فطیر سفارش دادم با چایی شیرین آوردن… دم افطار بازار کمی خلوت شد…گفت تو که ناهار هم نخوردی چرا روزه نمیگیری…گفتم سارا کاری به کار من نداشته باش…بهشت مال تو بزار ما توی جهنم خودمون بمونیم…من که دنیام جهنمه…بزار عاقبتم هم جهنمی بشه دیگه…گفت خدا نکنه…چرا دنیات جهنم باشه…گفتم سارا تنها دلخوشی من مثلا تویی…این هم زن من…خانومهای دیگه التماس کیف و کفش منو میکنند تو زن منی اینجوری لباس پوشیدی…نه ارایشی،نه تیپی نه دلخوشی…الان چکارم داری.گفت علی منو حلال کن…من همینطوری هستم…نمیتونم خودمو جوری که تو میخوای درست کنم…علی زن بگیر راضیم…امروز با حاجی امام جماعت مسجد حرف زدم اونم حرفهای تو رو زد…زن بگیر خوش باش ولی به کسی نگو…الکی منت گذاشتم سارا ما میتونیم باهم خوش باشیم ولی تو نمیخوای…گفت نمیتونم نمیتونم…میفهمی…از دیشب تا امروز ظهر تموم اتاق خواب رو دوبار آب کشیدم هنوزم دلم صاف نشده…گفتم پس بنویس امضا کن انگشت بزن.که راضی هستی شوهرت که من هستم دوباره ازدواج کنم.من حوصله بابا ننه تو رو و دادگاه و اینطرف اونطرف رو ندارم.گفت من بهت میگم کسی نباید بفهمه،گفتم باشه الان میگی فردا شر میشه.گفت باشه هرچی تو بگی،کاغذ دادم با تمام جزئیات نوشت و انگشت زد امضا کرد.گفتم مطمئنی؟گفت تو هم همینو میخواستی دیگه.گفتم ن
24 182
تم از طریق هوا لقاح مصنوعی باردار بشه.مث گیاهان گرده افشانی کنیم…یا زنبورها بیان بارورش کنند اون گل میمون منو…انقدر خندید…گل ها از دستش افتادن.گفتم برای تو جوک و خنده است.ولی برای من یک عمر جوونیه فنا شده است…خدا لعنت کنه پدرمو.چرا اصلا نمیرم خونه پدرم باعث اون بی پدر شد…خرم کرد مجبورم کرد.این سوسک فاضلاب رو گرفتم…آخه کمبودهای جسمیش رو با محبت پر نمیکنه…روانیه…کودن میره توی سجده مث خر مرده سرش پایینه گریه میکنه…آخه احمق مگه تو چه گناهی کردی که اینقدر توبه میکنی…تازه گناه تو همینه که به شوهرت نمیرسی…همون روزه نمازت همه بیخودن…ظهر میخوای بیای خونه کنار هم چایی بخوری،میگه من روزه ام تو بخور…ای ریدم به قبر پدر بزرگ دوتاییمون که اون ننه من و پدر تو رو عمل اورد.خیلی براش درد و دل کردم…چقدر خندید.کارش تموم شد.رفت لباس کارش رو در بیاره…گفتم آب هست دستهامو بشورم گلی شدن.گفت آره اون کنار.رفتم آب رو باز کردم.دوباره چیزی که نباید میدیدم رو دیدم…آبدار خونه با یک پلاستیک نازک از اتاق رختکن جدا بود که لای پلاستیک کمی پاره بود.اول دستکش هاشو در اورد بعد بادگیر تنش رو در آورد… زیرش ساپورت تنگ پاش بود با تاب هوا سرد بود زودی لباس پوشید.چقدر کون داشت چقدر سفید بود.چه موهایی داشت.اومد پیش من دستهاشو بشوره گفت توی دستکش عرق کردن.از صبح بار اومده مغازه ام…پسره هم بلیط گیرش نیومده مرخصی گرفته اما بلیط نیست بیاد…اگه بیاد خوب میشه…گفتم انشالله برمیگرده…گفتم بهت نمیخوره بچه بزرگ داشته باشی.گفت برعکس تو شوهرم عاشق من بود.گفتم خب مگه خر بوده بره عاشق یکی دیگه بشه…الان با دوتا بچه جوون این شکلی هستی…ببین نوجوونی و جوونی هات چه شکلی بودی…گفت مگه الان پیرم.گفتم میترا جون…نگاهم کرد گفت همون میترا خانوم.گفتم حالا هرچی…باور کن الان به صدتا دختر می ارزی،گفت داری مخ منو میزنی.گفتم تو هر جور دوست داری فک کن.گفت تو زن داری خجالت بکش.گفتم داشته باشم.تا چندتا عقدی و چند تا صیغه حلاله…گفت اوه چی کم اشتها…گفتم میترا جون اگه من پر اشتها بودم الان باید بجای این زن یکی مث تو کنارم بود مادر بچه من بود.اتفاقا من خیلی هم آدم قانعی هستم…گفت ساده تو فک کردی خانومت نمیدونه زیرآبی میری…اون گریه هاش برای سر به راه شدن توست…گفتم گوه خورده برای سر به راه شدن من دعا کنه…هر کی رو توی قبر خودش میزارند.و هیچکس رو برای دیگری بازخواست نمیکنند… اون باید بدونه داره در حق من کم و کسر میکنه…پس اگه جهنمی هم باشه جای اونه که دنیای منو تبدیل به جهنم کرده…گفت بیا بریم اینقدر جفنگ نگو.گفتم میترا خانوم تو رو به اون خدا این درد و دلهای من جفنگ بودن…گفت نه ولی خب.برای اینکه مخ منو بزنی.چقولی زنت رو نکن…تو مرد خوشگل و خوشتیپی هستی…ولی در زمینه من موفق نمیشی.گفتم برعکس همین که الان کنار هم هستیم و با هم حرف میزنیم یعنی موفق شدم…گفت نه اشتباه فک نکن…تو اگه بدونی زن جماعت به این چیزها فک نمیکنه…چیزهای دیگه رو میبینه…گفتم مثلا چی.پول خب اندازه خودم دارم.قد و هیکل که بهترینه…بی معرفت هم نیستم…پس چی…؟؟گفت تو بی حیایی چی معلوم فردا پشت سر من هم همین حرفها رو پیش کس دیگه نزنی…گفتم یعنی تو منو اینجوری دیدی،در ضمن تو چی بی حیا گیری ازم دیدی؟گفت چشم چرونی،.نشستیم توی ماشین.گفتم توی مانتو فروشی یهو دیدمت…خیلی زیبا بودی و هستی.گفت امشب چی.گفتم متوجه شدی،گفت آره آقا زرنگه…گفتم ببخشید…بخدا خیلی خیلی خوشگلی.لبخند قشنگی زد.بی رو در بایستی گفتم میترا زن من میشی.گفت استغفرالله چی میگی…تو زن داری.گفتم آخه کی میفهمه؟صبح تا شب با توام.شب تا صبح با سارا…گفت نه نمیشه من اقلا از تو ۷سال بزرگترم.گفتم باشی.به کسی چی مربوطه…تو رو خدا بهش فک کن…گفت نه اصلا.رسوندمش خونه…توی پارکینگ خونه اومد بره پایین دستشو گرفتم گفت ولم کن علی آقا.گناهه.گفتم میترا جون تو رو خدا بهم فک کن…زود پرید پایین رفت توی آسانسور رفت بالا…رفتم خونه اتفاقا اینو بگم که ماه رمضون هم بود.خانومم مشغول قرآن خواندن بود.سحری هم درست کرده بود.ساعت۱۲رد بود.توی مغازه میترا زیاد موندیم.دیدم اونم عجله داشت نگو میخواست سحری بسازه…گفتم سارا بیا.کیرم وحشتناک دلش کوس میخواست…تا رسید گفتم لخت شو.گفت وضو دارم نمیبینی قرآن میخونم.عصبی شدید شدم.گفتم سگ پدر ریدن به عقایدت.حیوون مگه نمیدونی تا شوهرتو راضی نکنی روزه نمازت به گوز خر هم نمیارزه.گفت باشه باشه عصبی نشو.لخت شد سرپا داگیش کردم…فقط با یک تف کوچیک تا ته کیر کلفتمو فرو کردم داخلش…جیغ بدی کشید…علی لامصب کشتی منو ولم کن…لاغری وکم زوره،،ولش نکردم چنان گاییدمش که عقده عصبانیتم رو هم در آوردم خالی کردم…جالب بود اولین بار بود کوسش آب انداخت…فهمیدم این زبون خوش نمیفهمه… خوابوندمش زیرم…پاهاشو دادم بالا.ترسیده بود…گفت چکارت شد
24 182
انتخاب خودم، رضایت همسرم
#همسر
سلام دوستان علی هستم قد بلند سایز بالا هات ۳۵ساله کاسبم…کیف و کفش کمربند شغلمه،خانومم سارا معلمه ریزه میزه سبزه به تیره میخوره…پدرم کسخلم کرد.زن زنه این دختر داییته.دایی پولداره همین دخترو داره بگیرش خر نشو این ثروت حقته.لاشی حق مادرتو خورد اینجوری تلافی میشه…خودشم معلمه کمک خرجت میشه…خلاصه که یکجور گفت منو کوسخول کرد با۱۹۰قد خوشگل خوشتیپ دختر دایی سبزه سیاهم رو که قد و قواره ای هم نداره.گرفتمش…البته الان۱۰سال بیشتره مشکلی هم نداریم.فقط باردار نشده.من هم پیگیر نشدم.اخه نمیذاره خوب بکنمش.همش میگه وحشی نشو با این کیر هیولات میخوای منو بکشی،فقط هدفش اینه زود سکسمون تموم بشه اینم زود بره غسل کنه…احمقه احمق،،ولی به لطف خانومم و داییم خونه دارم ماشین دارم مغازه دارم…اما دل خوش ندارم.توی سکس ضعیفه سرده،.کون نمیده دردش میاد…ساک چندشش میشه.به زور ساک میزنه…فقط بلده نماز بخونه روزه بگیره…کلا مخش گوزیده..من زیرآبی زیاد میرم ولی تا الان عاشقانه لذت نبردم…اما ماجرای من،،این پاییز نه پاییز۴۰۲ واحد روبرویی ما.یک آقای مهربونی اومد که گل فروشی دارند.پسرش سرباز و دخترش دانشجو هستن…یک خانوم ناز و سفید و تپل چشم آبی داشت انگار خدا این زن و نقاشی کرده…مرده سرطانی بود…بنده خدا دوماه نبود توی این خونه بودن نزدیک عید نشده فوت شد…البته میگفتن بدنش زیر شیمی درمانی کم اورده،به هر حال خیلی بد شد…واحد روبرویی ما بودن…زنه مذهبی محجبه بود با خانوم من هم خیلی رفیق شده بود…سنش ۴۳سالش بود…شوهرش۴۹سالش بود فوت شد.خدا رحمتش کنه…از شهرستان براشون مهمون میومد.شلوغ میشد…تااینکه مهمونهاشون رفتن…من کاری به کار خانومم نداشتم.گاه گداری مهمونهای اینها رو میآورد خونه ما…حتی دو سه شبی خونه ما پر زنهای فامیل اینها بود که من میرفتم خونه بابام میخوابیدم…نزدیک عید خیلی سرم شلوغ بود…توی مغازه بودم که زنم اومد گفت منو با میترا خانوم ببر مغازه سیاوش مانتو بخریم.در ضمن دو روز قبلش مراسم چهلم مرحوم بودخانومم میخواست لباس سیاه اینو ازش بگیره ازاین رسمهای مسخره.خلاصه رفتم ببینم چی میخان بخرند.دوتا اتاق پرو کنار هم یکی خانومم رفت یکی میترا…بخدا لای در قشنگ باز بودگیره پشت در رو زده بود باز نشه اما فابریکی در۵سانتی لاش باز بود.از توی آینه دیده میشد بدنش…اول و آخر زن بود…چقدر ناز بود…بقران سفید…تازه با تاب بود…سینه گنده،کوس قلمبه.کلوچه نگو بگو کیک تولد.شلوار که عوض میکرد نمیدونستم چیکار کنم کیرم مث مال خر شده بود…شلوار جین پام بود میخواست کیرم خفه بشه.خدایا چی آفریدی؟اگه اینو آفریدی پس زن منو ریدی.یک آن دید دارم کیرمو درست میکنم…از توی آینه همون لای در چشم تو چشم شدیم.اخم شدیدی کرد ولی من اصلا بهش توجه نکردم.دوتا تست کرد.و منم نگاهش کردم…سعی میکرد خودشو بپوشونه نمیشد.داد زد سارا اگه کارت تموم شد بیا ببین کدومش قشنگه…عمدا بلند گفت که گوشی دستم باشه…ولی منم کوتاه نیومدم…چشم ازش بر نداشتم.مجبور شد لخت شد لباسای خودشو پوشید اومد بیرون گفت بی حیا گناهش گردن خودت.گفتم اگه این گناهه فدای هرچی گناه خوشگله مث تو…بعدش هم یک نظر حلاله.گفت این یک نظر بود.چشمای باباقوری شده ات رو دوخته بودی به من…بر نمیداشتی…گفتم مگه میشه ازت چشم برداشت…گفت دوست داشتی یکی هم همینجوری بیاد زن خودتو ببینه.چشم چرونی کنه؟گفتم سگ به این سیاه بدترکیب نگاه میکنه؟گفت پس تو چی هستی؟گفتم من که خرم سگ نیستم که.بعد چندوقت خندید بلند هم خندید.گفتم والله،اگه خر نبودم که این میمون کله سنجابی عقب مونده رو نمیگرفتم…با این قد و هیکلم…خندید گفت خاک تو سرت کنند…گفتم میترا خانوم مانتو یشمی خیلی بهت میاد.گفت فضول خودم فهمیدم…این شد آغاز عشق منو میترا…دم عید شب دیر وقت میومدم مغازه اش گل فروشیش مال شوهرش بود اما این هم اونجا کمکش بود…یادگرفته بود.بعدشم باید یکجوری خرجشون رو در میآورد یانه؟ساعت ۱۱شب رد بود ولی نزدیک عید کاسبها خیلی سرشون شلوغ میشه…با ماشین بر میگشتم دیدم کلی گل و گلدون و سبد گل بنفشه بیرون مغازه اش گذاشتن اونوقت شب تنها داشت میکشید داخل مغازه…نگه داشتم.کمکش کردم.گفت نه نمیخاد خودت خسته ای برو خونه…گفتم به جای حرف زدن بجنب تمومشون کنیم.خندید.گفت فهمیدم از خونه فراری هستی ها…گفتم باید توی خونه عشق باشه.که خونه ما نیست…اون بدبخت الان بجای اینکه بوی عطر و ادکلن بده جا نماز پهن کرده نماز شب بخونه…مخش گوزیده…چنان زد زیر خنده که نگو…چقدر خوشگل میخندید.گفت علی آقا بخدا دیوونه ای…گفتم میترا خانوم تو چی از زندگی من میدونی…بیزار شدم…دلم نمیاد طلاقش بدم.هم دختر داییمه هم نامردیه،گفت خب بچه دار شید.گفتم ساده ای ها.خودش چیه که بچه اش چی بشه.مخ اونم تیلیت میکنه اونم روانی میکنه…بعدشم ولش کن.گفت نه بگو تو که تا اینجا رو گفتی،گف
24 182
کاندوم من خیلی تحریک میکرد خار هاش درشت بود کیرشم کلفت دراز دلم میخواد داد بزنم هم از درد هم از اینکه چرا این کار گیر من نیومد خلاصه به هر روشی که فکر کنید منو گایید پاهامو جمع میکرد و دمر خوابیدم اومدم تو بغلش از پایین کرد تو کوسم و منو رو هوا نگه داشته بود و میکرو و منو برعکس کرد و یه تف انداخت دره باسنم بهش گفتم درد داره مراقب باش من تا حالا ندادم گفت از رفیق های قبل ازدواجت معلومه گفتم وای این از همه چي خبر داره یه تف کرد و آروم کیرشو کرد تو کونم تا تا برد تخم هاش میخورد به کوسم وقتی تلمبه میزند منم از کوس مالید تا ارضا شدم خیس عرق بودم یهو کاندوم و درآورد و کیرشو بدون کاندوم کرد تو کونم یه ۵ دقیقه مثل سگ تلمبه زد و همه آبشو خالی کرد تو کونم کونم داغ شده بود دیدم دره کونم و گرفته نمیزاره بریزه بیرون گفت میخوام تمام آبم گوشت بشه به کونت خلاصه کارش تمام شد دیدم رفت س اغ گوشیش کثافت همه رو با تصویر من فیلم گرفته بود همه رو یکم نشون داد گفتم چرا این کار و کردی گفت گفت میخوام مطیع من باشی هر چي گفتم بپوشی هر جا گفتم بیای گفتم باشه ولی تو گوشی نزار هک نشه آنم گفت سریع منتقل میکنه به سیستم سیف بعدا برام فرستاد خودم نگاه میکردم ارضا میشدم با او لباس ها نیم بوت خودمم شکل پورن استار ها شده بودم خوشم اومده بود هر هفته میرفتیم باغ با یه لباس جدید من و میکرد یه چند بارم رفتیم شرکتش اونجام منو میکرد ظاهرا اومم عاشق چرم شده بود هم دیگه شلوار و ساپورت و بیشتر لباس هام چرم شده بود شوهرم شک کرد ولی به روی خودم نیاوردم هردفعه میرفتم با یه تم جدید دیگه واقعا زن دومش شده بودم اونم خیلی هوامو داشت هر چي میخواستم میخرید منم واقعا دوسش داشتم و میخواستم تنها بکنم اون باشه
نوشته: فریبا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 182
کون و کس بدم ولی نمیشد از اون ماجرا گذشت و دیگه احسان هر چند وقت برام یه چیزی میخرید و همش یا چرم بود یا براق پالتو چرم زیپی و بوت بلند و حتی ست شورت و سوتین چرم خرید برام منم از ترس شوهر میگفتم اینها رو خواهرم داده یکم غرغر میکرد ول میکرد تا اینکه شوهرم یکم آروم تر شده بود میزاشت ِآرایش کنم برم بیرون اومدم پنجشنبه برم باغ بابام اینها که شوهرم گفت من کار دارم نمیام و تو با ماشین و بچها برو منم از خدا خواسته سریع لباس ها مو عوض کردم و شلوار چرم پوشیدم و تاپ ترکیب چرم و پارچه که اونم احسان خریدبود پوشیدم با پالتو چرم زیپی یکم آرایش کردم جلو آینه بخودم نگاه کردم دیدم وای تمام لباس های تنم و حتی خیلی ها ی دیگه مثل لگ چرم و لگ سیلیکونی و ست شویشرت و شلوار چرم و تاپ پولکی و خیلی چیزها خیلی کفش سه چهار تا برام خریده بود احسان واقعا دلم میخواست بهش یه حال اساسی بدم ولی بهخطر خواهرم نمیشد خلاصه تیپ زدم و با بچههلم رفتیم باغ بابام اونها دو تا خونه داشتن یکی براس مهمون بود ااول باغ بود یکی ته باغ بود برای خود مامان و بابام ما همیشه میرفتیم اول باغ و خواهر مو احسانم میومدن اونجا احسان اومد در و برامون باز کنه که من و دید خشکش زد منم قشنگ باسنم و میچرخوندم داشتم بهش نگاه میکرد دیدم زیر شلوارش بالا اومده اوف مشخص بود برای من راست کرده رفتم داخل و اول بچه ها رفتم بعدش من که باز موقع رفتن تو خونه من و انگشت کرد البته دیگه برام طبیعی شده بود در ضمن از تمام لباس هایی که میخرید میگفت بپوش برام عکس بگیر بفرست میگفت همیشه دوست دارم خواهر زنم خوشتیپ و سکسی باشه البته زن خودشم دست کمی از من نداشت خلاصه رفتم داخل و همه درگیر کار بود لباس هام درآوردم و منم مشغول کمک کردن شدن که بابام گفت فریبا برو از خونه ته باغ برام یه وسیله بیار چون احسانم تازه اومده بود و خسته بود منم گفتم چشم میخواستم برم احسان اوم نزدیک و گفت اونجا تو اتاق خواب برام به لباس داره برم بردارم بپوشم و عکس بگیرم من راه اوفتادم تا ته باغ ۵ تا ده دقیقه راه بود چون سر بالایی هم داشت رفتم اول کار بابامو انجام دادم بعد رفتم سراِغ پلاستیک وای چي دیدم یه اورال مخمل خیلی ناز با یه اورال چرم سورمه ای زیپ داشت جلوش واقعا نمیدونستم اینها رو از کجا میخره و یه نیم بوت سورمه ای هم بود وای چقدر دلبربودن اینها اول مخمل و پوشیدم سایز بود عکس گرفتم بعد اومد و اورال چرم سورمه ای روشن رو بپوشم تنم نمیشد باید لباس ها مو در میآوردم فقط با شورت و سوتین پوشیدم زیپ دادم بالا نیم بوت ها رو هم پوشیدم وای چقدر سکسی شده بود با این تیپ چرم میتونستم هر مردی رو بدست بیارم باسنم زده بود بیرون موها مد ریختم بیرون وای رفتم سراغ گوشی عکس گرفتم که بفرستم برای احسان یهو در اتاق باز شد دیدم احسانه اومد تو در و بست گفتم چیکار میکنی هیچی نگفت فقطنگاه میکرد بهم گفت خودم میخوام عکس بگیرم بهش گفتم کسی نیاد گفت نه همه درگیر کارن هیچکی متوجه نشد من نیستم گوشیشو برداشت اومد یکم منو بماله رفتم عقب گفت دیونه نشو کاریت ندارم خلاصه یه ژست هایی به من میگفت و عکس میگرفت که کم مونده بود کوس و کونم خودشون بگن بیا بکن من پورن هد شست های پورن ها بود عکس گرفت تمام شد گوشیش و گذاشت یه جایی من نفهمیدم گفت فریبا جون خودت میدونی که من خیلی کونت و میخوام پس من و اذیت نکن اولش قبول نکردم میخواستم فرار کنم که من و گرفت منم با اون لباس هها نمیتونستم برم خوابوندم رو تخت و گردن و گوش ها مو میخورد آنقدر خورد تا منم حشری شدم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم زیپ و کشید پایین سینه هام افتاد بیرون سوتین کنار داد شروع کرد مثل گرگ ها سینه ها مو خوردن وای دلم میخواست از شهوت داد بزنم ولی اون میخورد سینه ها مو میکشید و قرمز کرده بود منم دیگه آهم بلند شده بود که گفت تو خیلی وقته به من حال نمیدی ولی من یه کاری میکنم که هر دفعه بیای بگی احسان منو ببر یه جا بکن زیپ و داد پایین تا کسم وای شروع کرد به خوردن کسم من تو عمرم اونجوری حال نکرده بود با اورال چرم و نیم بود داشت کوس مو میخورد و انگشتش تو کونم بود بهش گفت بزار یه سر و گوشی آب بدم کسی نیاد رفت سریع همه جارو نگاه کرد و اومد بازم خورد دیگه واقعا کوسم سرخ شده بود بهش گفتم بسه دیگه بکن اینو گفتم و گفت چشم الان کار شو درآورد وای از شوهرم بلند تر بود و کمی کلفتر کامل کردم تو دهنم منم یه جودی داشتم میخوردم و نگاهش میکرد قرمز شده بود به حدی که هر لحظه امکان داشت ارضا بشه آروم کارشو درآور گفت به پشت بخواب و پا ها تو بده بالا باز کن تا بیاد بین پاهام یه کاندوم درآورد وای خار درشت با رو کش طلا گفت اینو فقط برای کردن تو خریدم کاندوم گذاشتم دهنم و کشیدم رو کیرش اومد بین دو تا پام و آروم داد تو کوسم وای
24 182
خاطرات فریبا
#دوست_پسر #خاطرات
سلام من فریبا هستم خیلی وقته دنبال میکنم این سایت من میخوام اولین داستان رو براتون بزارم کاملا واقعی هستش امیدوارم خوشتون بیاد
خوب من فریبا هستم ۳۸ سن دارم دو تا بچه دارم و اهل یکی از استان های غربی هستم وزنم ۶۰ کیلو هستش و قدم ۱۶۰ تقریبا قد بلند نیستم من تو دبیرستان تپل بودم لاغر کردم بدنم همه لاغر شد ولی باسنم گنده موند و همیشه تو دید بود همیشه از خونه میرفتم بیرون غیر ممکن بود انگشت نشم یا موتوری ها من و انگشت نکنن اینم از شانس ما دختر هاست یه خواهر داشتم به نام فائزه از من کوچیکتر بود ولی اهل هیچ کاری نبود دنبال کار بودیم که یکی از اقوام پیشنهاد مارکت جلوی دانشگاه و داد و من و فائزه قبول کردیم رفتیم شروع به کار کردیم فائزه زیاد اهل دوست و رفیق بازی نبود ولی من زیاد بود خلاصه ما جلوی دانشگاه مارکت زدیم نگم براتون چه پسرهای خوشگلی دلت میخواست با همه شون باشی بهشون بدی ولی خوب محل کاربرد و نمیشد منم خیلی به خودم میرسیدم برعکس خواهرم با چند تا پسر دوست شده بود هر روز تو مارکت یه کادو بود البته با دو سه تا شون هم سکس کردم ولی بیشتر از باسن بود بعضی روزها روزی دوبار کون میدادم پسر هام همه آبشو نو میریختن تو کونم واقعا کونم بزرگ شده بود و خوش فرم آنقدر کونم داده بودم که دسشویی راحت بودم دیگه درد نداشتم دیگه تابلو شده بودم فائزه هم گیر میداد که نکن بد میشه تو این گیر و دار یه پسره از فائزه خوشش اومد اسمش احسان بود پیگیر فائزه بود و بلاخره فائزه پا داد و باهم دوست شدن پسر خیلی خوبی بود و هست خیلی وقتها به ما کمک میکرد و میرفت تا اینکه برای خودم یه خواستگار اومد پسره اهل شهرهای جنوبی بود و خلاصه منم با اون سابقه درخشان در کون دادن شدم زنش و هفته های اول پرده مو زد و روزی دو بار میکرد منو وقتی هم پریود بودم باید میخوردم براش آنقدر فیلم پورن دیده بود که من دیگه حرفه ای شده بود تا اینکه سرکار با یه دختر رو هم ریخته بود و حتی یه بار دختره رو کرده بود منم فهمیدم و حال دختره رو گرفتم علی خیلی عصبی بود منم بخاطر انتقامش با یکی از دوستاش سکس کردم و عکس سینه ها مو میفرستادم برا دوستش که احسان فهمید و اون دوستشو به قصد کشت زده و منم زد دو تا بچه داشتیم و مجبور به زندگی اونم حی به من گیر میداد یه مدت اصلا نمیزاشت آرایش کنم و لباسم برام نمیخرید تا چیزی میگفتم میگفت طلاقت میدم چون از من آتو داشت منم مجبور تحمل میکردم هر از گاهی میرفتم خونه مادرم فائزه و شوهرش اونجا بودن احسان خیلی با هم خوب بودن منم خیلی حسودی میکردم احسان و هم خیلی دوست داشتم ولی خوب نمی شد کاری بکنی تا اینکه یه روز خونه مادرم بودم احسان و خواهرم اومدن احسان خسته بود رفت تو اتاق استراحت کنه منم درگیر کارهام بودم و بعد رفتم تو اتاق دیدم سرش تو گوشی هستش و بازی میکنه رفتم یه آهی کشیدم گفت چي شده فریبا جون خلاصه از شوهرم گفتم و از کارهاش و خرید نکردن برام و بقیه چیزها که حواسم نبود نزدیك تخت شده بودم و احسان موقع حرف زدن دستش و گذاشته بود رو باسنم منم متوجه نشدم موقع حرف زدن اون میمالید یهو متوجه شدم خودم کشیدم عقب و احسان گفت چي شده با خنده گفتم خیلی بیشعوری اونم گفتم تا حالا همچین کونم رو لمس نکرده آخه خواهر لاغر بود و ظاهرا کون هم نمیداد به این بد بخت بدجوری تو کف بود خلاصه هر وقت من و میدید یه جوری خودشو نزدیک میکرد و من و میمالید و انگشت میکرد منم از ترس خواهر فرار میکرد من بغل میکرد و بوس میکرد تا اینکه دیگه زمستون شده بود من واقعا لباس نداشتم تو خونه مادرم گفتم بهشون اون ها گفتن چرا شوهرت نمیخوره و از این حرف ها منم گفتم لج کرده و داستان های دیگه چند روز بعدش خواهرم اینها اومدن خونه ما برای دیدن بچه ها دم در احسان بهم گفت برو بالا زود بیا پایین برات چیزی دارم منم فکر کردم میخواد باز من بماله و خلاصه رفتیم بالا اومد نزدیکم گفت برو از زیر ماشین همسایه یه پلاستیکی بردار منم چند دقیقه بعد رفتم برداشتمش و آوردمش بالا رفتم تو اتاق در و نیمه بسته بودم در پلاستیک و باز کردم دیدم یه تاپ پولکی خیلی خوشگل با یه شلوار چرم خیلی ناز برام خریده نمیدونم از کجا میدونست من از چرم خوشم میخواد رفتم بیرون از کنار رد شده گفت برو عکس بگیر من ببینم مهمون ها رو پذیرایی کردم رفتم تو اتاق لباس ها رو پوشیدم وای بقدری زیبا شده بودم که اگه میرفتم بیرون همه میخواستن من و بکنن شلوار چرم تو پام نشسته بود عالی بود که یهو دیدم در باز شد احسان به بهانه استراحت اومد داخل تا من و دید در و بست گفتم چیکار میکنی ضایع است گفت نگران نباش وای من و تو اون لباس ها دید مخصوصا شلوار چرم از خود بیخود شده بود اوم کنارم و باسن مو میمالید که گفتم نکن زشته کسی میاد اونم رفت البته واقعا دلم میخواست همون جا بهش یه
24 182
و با کشیدن خودش رو به بالا، باسنش رو روی دستای من گذاشت و پاهاش رو دور باسنم قلاب کرد! حالا دیگه من محکم ایستاده بودم و این سپیده بود که با تکان دادن باسنش، کار رو پیش میبرد.
فرو کردنهای عمیق، نالههای سپیده و قطرات جاری آب روی پوستش، ترکیبی دیوانهکننده ساخته بود.
بعد از لحظاتی گذاشتمش رو زمین و ازش خواستم رو چهار دست پا بایسته و از پشت کردم توش. پهلوهاش رو گرفتم و خیلی نرم شروع کردم.
صدای پوست خیسمون که به هم میخورد، همراه با نالههای نرم سپیده در فضای بخارآلود حموم پخش میشد.
هر چی جلوتر میرفتیم، ریتم من تندتر و ضربههام محکمتر و نالههای سپیده عمیقتر میشد.
سپیده سر و سینهش رو چسبونده بود کف حموم و با لحنی لوس هی اسمم رو تکرار میکرد.
حرکتمان بازم تندتر شد، امواج شهوت هردویمان را به سمت مرزی بیبازگشت برد و با چند حرکت دیگر، و ناگهان، سپیده با یک نالهی بلندتر و پیوسته، خودش رو جلو کشید و بدن لرزانش کف حموم ولو شد و زیر قطرات آب دوش و به دنبالش آب من، مچاله شد…
آخرین قطره آبم که بیرون جهید، منم کنارش ولو شدم و تنمان را به نوازش قطرات آب سپردیم.
بدنامون که از تب و تاب افتاد، سپیده سرش را به سینهام چسباند و من روی موهای خیسش بوسهای آرام زدم. آب اونقدر گرم نبود اما در دلم، گرمایی بسیار عمیقتر جریان داشت.
دقایقی بعد از حموم بیرون اومدیم و روی تخت سپیده، در آغوش هم به خواب رفتیم.
عصر روز بعد وقتی از هواپیما پیاده شدم و موبایلم رو روشن کردم، یک پیام از سپیده داشتم:
لعنت بهت شاعر عوضی که دلم برای خودت و شعرات تنگ شده، حتی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم.
ببین، برگردی یا نه… شیراز، همیشه یه تیکهش مال تو میمونه!
آرزو میکنم خیلی زود هوس کلم پلو کنی!
لبخندی زیبا روی لب و قلبم نشت، اما حس دلتنگی بهم دست داد! نوشتم:
دختر شیرازی، جونم، دختر شیرازی.
تو باید بیای پیشم تا بشم راضی!
نوشته: شاهرخ.ک
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 182
نوک کیرم رسید، بی اختیار چشمام رو بستم و باسنم رو به جلو کشیدم که باعث شد تا پشت کلاهک، توی دهنش پیشروی کنم. زبونش رو دور کلاهک کشید و از دهنش درآورد. بوسید، آرام، طولانی، عمیق و این چرخه رو تکرار کرد.
شلوارم افتادم بود و حالا دیگه منم کاملا لخت بودم. سپیده هم حرکاتش با اشتیاق همراه بود. مهارتش نفسهام رو سنگین کرده بود. با کشیدن باسنم به جلو و بلعیدن نیمی از کیرم، این اجازه رو صادر کرده بود که توی دهنش جلو عقب کنم و خودش هم در حالی که با ظرافت لباش رو روی کیرم میکشید، مشغول بازی با تخمام بود.
تند شدن ریتم حرکاتم به سپیده فهماند که نباید ادامه بده. بی درنگ بلند شد سرپا و در حالیکه کیرم رو محکم توی دستش گرفته بود، به سمت اتاق خواب حرکت کرد و من رو هم دنبال خودش کشید. خودش رو به پشت روی تخت انداخت و با باز کردن پاهاش از هم من رو به بهشت دعوت کرد!
یک حرارت شدید بینمون شعله میکشید. کمی از آب دهنم رو توی دستم خالی کردم و چندبا کشیدم روی کیرم. خیره به چشمای سپیده، روش خیمه زدم و با تنظیم کیرم با سوراخ کُسش خیلی نرم هل دادم تو. لغزنده تر از اون بود که جلوی پیشروی رو بگیره و خیلی زود بدنامون بهم چسبید. دستای داغ سپیده به دو طرف صورتم چسبیده و کم مونده بود لبام رو یکجا بکنه! با یک ریتم ثابت اما عمیق و پرفشار، کمرم بالا و پایین میشد و نالههای خفهی سپیده و نفسهای شهوت زده من فضا را پر کرده بود. هر ضربهای که میزدم موجی از لذت به تنم میفرستاد.
سپیده هم با رسیدن به لحظات پر از هیجان، دوطرف پهلوهام رو چنگ زده و توی تلنبه زدن کمکم میکرد. بالاخره وقتش رسیده و سرعتم به آخرین حد رسید. گمونم هرچی به آخر نزدیک میشدم ناخونای سپیده بیشتر توی پوستم فرو میرفت! تا جایی که دیگه دردش داشت کلافهمیکرد. ولی آمیخته شدنش با لحظه انفجارم باعث شده بود که اونم لذت بخش باشه. ضربات آخر رو چنان محکم میزدم که صدای جیغ سپیده به گمونم تا خونه آخرین همسایه هم میرسید.
هر دو اوج گرفتیم. سپیده رعشه گرفته و مثل مار پیچ و تاب میخورد، منم انگار راه خروج آبم تنگ بود و چنان با فشار میپاشید که بالای تخت پر از قطرات آب چسبناک من بود.
بی حال و بی رمق افتادم روی سپیده و …
یک دقیقه بعد هنوز نفسنفس میزدیم، خیس آب اما همچنان با اشتیاق همدیگر رو بغل کرده و مشغول لب گرفتن بودیم!
سپیده همراه با من غلتی زد و این بار اون روی من قرار گرفت. هنوزم ضربان قلبش را زیر دستم حس میکردم. بوسهی آرامی به پیشونیش زدم و محکمتر از قبل بغلش کردم. سکوتی دلنشین بینمان بود.
نیم ساعت بعد صدای نفسهامون آرام، اما بوی شهوت، هنوز توی هوا معلق بود که سپیده سرش را بلند کرد. موهای آشفتهاش رو که روی صورتش ریخته بود، کنار زد. توی یک غافلگیری دندوناش رو به نوک سینه هام رسوند و یک گاز محکم گرفت.
برق از سرم پرید و با حرص بهش خیره شدم اما سپیده با یک لبخند و لحن شیطنت آمیز: چیه، انتظار نداری که بذارم بخوابی؟!
همزمان با بلند شدن از روی من: پاشو که بدنم به یک آب داغ نیاز داره! و بدون انتظار برای جوابم، دستم را گرفت و کشید.
نور کم سرویس حمام و بخار نیمهگرمی که از شیر آب بیرون میزد، فضای وهمانگیز و داغی ساخته بود.
سپیده وارد حمام شد و دوش را باز کرد. آب گرم با صدایی دلنشین روی کف میریخت و بخار آرام آرام فضای کوچک را پر میکرد.
اون قبل از من زیر آب ایستاد. قطرات آب روی پوست برنزش فرود میاومد. از روی شانههای ظریفش، روی سینههای گرد و برجستهاش سر میخوردند و پایینتر، از شکم صافش عبور میکردند، تا به رانهای کشیده و خوشفرمش برسند.
چند لحظه فقط نگاهش کردم. این صحنه، ترکیب بخار و بدن عریان و آب، چیزی شبیه رویا بود.
سپیده با نگاهی تحریککننده دست دراز کرد و من رو هم به زیر دوش کشید. زیر آب گرم، بدنهای خیسمان به هم چسبید و بازهم لبامون بهم گره خورد. لبهایش نرمتر از همیشه، بوسههایش طعم شهوت داشت.
دستام پشتش رو نوازش میکردند و از شانهها تا کمرش پایین میآمد. به برجستگی باسنش که میرسیدم محکم به طرف خودم میکشیدم و کمی نوک انگشتم رو به سوراخ پشتش فشار میدادم.
اونم بیقرار شده بود. دستهاش روی بدنم سر میخورد و گاهی هم چنگ میزد و با نوک انگشت رد میکشید.بدون قطع کردن بوسههای، آروم به دیوار حمام چسبوندمش و با گرفتن پشت زانوش یک پاش رو از زمین جدا کردم. سپیده که بازم تحریک شده بود اینبار خودش کیرم رو توی دست گرفت و به داخل کُسش هدایت کرد!
سینهام رو به سینه های داغ و لغزندهاش فشار میدادم و همزمان کیرم رو تا انتها فرو میکردم.
بعد از یکی دو دقیقه که توی اون حالت داشتم نرم تلنبه میزدم، سپیده دستاش رو محکم دور گردنم قلاب کرد و با یک حرکت آرام، اون یکی پاش رو هم از زمین جدا کرد
24 182
بیاختیار دستم رو دور کمرش حلقه کردم. سپیده بدون هیچ مقاومتی خودش رو توی آغوشم رها کرد. لبامونو به هم چسبوندیم و بوسهی اول رو داغ و طولانی گرفتیم. لبامون هنوز از هم جدا نشده، سپیده دکمه برق رو که درست پشت سر من بود رو زد و خونه در یک تاریکی خفیف فرو رفت. دستاش، یکیشون رفت پشت کمرم و اون یکی صورتم رو نوازش کرد.
آهسته با خودم کشیدمش و دوتایی رو کاناپه ولو شدیم. بوسهها عمیقتر و دستها جسورتر شده بود.
لبم رو که به گردنش رسوندم، پوست داغش زیر لبام لرزید و نفسهای تندش تو گوشم پیچید.
دکمه های مانتوش رو باز کردم و دستم به زیر تیشرتش سر خورد، پوست لطیف شکمش رو نوازش کردم. سپیده سرشو کمی عقب کشید و نالهی کوتاهی از لذت کرد.
دیگه هیچ حرفی بینمون نبود. فقط لمس، نفس، بوسه. بدون عجله و با عطشی عمیق شروع کردیم بدن همدیگ رو کشف کرد. خیلی طول نکشید که پیرهن وزیر پوشامون یکییکی افتاد روی زمین و نگاهم روی بدن عریان و بی نقص سپیده قفل شد. مثل یک گرگ گرسنه به سمتش یورش بردم و تنهای برهنهمون در آغوش هم قفل شد. سپیده کارش رو بلد بود و عطشش هم کمتر از من نبود. هر حرکتش، هر صدای نفسش، انگار شهوتم رو بیشتر میکرد. دستام رو به آرامی پشت کمرش کشیدم و اونم خودش رو بیشتر به من چسبوند.
هرجای بدنش رو که لمس میکردم پوست نرم و لطیفش زیر انگشتام میلرزید.با بوسههایی داغ و پیدرپی اما با طمانینه از گردنش شروع کردم و پایین رفتم. سینههایش را که گرفتم، آرام توی دستام فشردم و نوک زبانم را روی هاله سینه هاش چرخوندم.
سپیده هم چشماش بسته، اما دستاش فعال بود و با نفسهای بریدهبریده بیشتر تحریکم میکرد.
دستم به آرامی از پهلوهایش پایین آمد، روی شکم صافش سر خورد و به دکمه شلوارش رسید. نگاهی به چشماش که خیره به دستای من مونده بود، انداختم و دکمهش را باز کردم. شلوار جین تنگش را با زحمت از روی رونهای خوشفرمش پایین کشیدم. حالا فقط یک شورت نازک تنش بود، تکهای پارچهی ظریف که چیزی از زیبایی تنش پنهان نکرده بود.
با یک بوسه طولانی به رو محل شرمگاهیش، روی سپیده خیمه زدم و لبم را روی پوست برهنهاش کشاندم، از گردن تا سینه، از شکم تا لبهی شورت و باز هم تکرار!
بعد از لحظاتی راز و نیاز با تن سپیده، سپیده آروم دستم را گرفت. همراه با دستش خودش، زیر شورتش برد و با فشار دادن انگشتاش به داخل شکاف خیسش، با لحنی پر از خواهش زمزمه کرد: آتیشش بزن!
آروم و به نرمی دوتا انگشتم رو داخل اون کوره داغ و لغزنده فرو کردم. یک جوری داغ بود که انگار تمام گرمای تنش از اونجا میخواست خارج بشه
سپیده با نالهی بلند، باسنش رو از روی مبل جدا کرد و تنش را به دستم فشار داد. با هر ورود و خروج انگشتام باسن سپیده چندسانتی از مبل جدا میشد و با صدای ناله بلدش همراه میشد. بعد از چندبار تکرار این روش از مبل پایین رفتم و شورت خیس از ترشحاتش رو از تنش درآوردم. پاهاش رو باز کردم و سرم رو بردم بین روناش و این بار لبام پوست داغ و خیس شکافش رو لمس کردند. خیره به چشماش زبونم را نرم داخلش فرو کردم. همین که لبم به چوچولهاش رسید، سپیده با نفسهای برید بریده، یک وااای کشیده از گلوش خارج شد. همزمان با گرفتن و نوازش سینههاش، زبونم رو داخل شکاف پر از آب لزجش جلو عقب میکردم و با ریتمی که آه و نالههای سپیده راهنمایش بودند پیش میرفتم.
بعد از لحظاتی اندامش به رعشه افتاده بود. در حالیکه با دستهایش موهامو گرفته و سرم رو به زیر شکمش فشار میداد، پاهایش از شدت لذت داشت میلرزید.نمیدونم چقدر زمان برد که یهو سرم بین پاهاش قفل شد و یک جیغ بلند و ممتد توی خونه پیچید! بعد از چند ثانیه که انگار نفسش قطع و وصل شد، با هر دو دستش دو طرف صورتم رو گرفت و منو کشید روی خودش و به لبام حمله کرد، یک جوری میخورد و لیس میزد که انگار فقط میخواست لبای آغشته به اون آب کشدار خودش رو تمیز کنه!
بعد از یک دقیقه که سرگرم خوردن لبام بود، یک گاز کوچولو به لبام زد و در حالی که چشمهای خمار و گونههای گل انداختهاش بد جوری دیوانه کننده به نظر میرسید، زل زد توی چشمام. با یک لحن پر از شهوت و شیطنت: آقای شاعر پاشو که امشب خیلی کار داریم!
خنده کنان بلند شدم سرپا و سپیده، با چشمانی خمار و لبخندی که هنوز از لذت میلرزید، و با دستانی لرزان کمربند و دکمه های شلوارم رو را باز کرد. انگشتان ظریفش رو از بالا زیر کش شورتم برد و همراه باشلوار تا نزدیک زانوهام پایین کشید. کیرم که انگار از یک زندان چند ساله نجات پیدا کرده باشه، همین که از توی شورت بیرون افتاد، عین فنر حالت گرفت و تا دوسه سانتیمتری لبهای سپیده قد کشید!م و توی دستای نرم وظریف سپیده جا خوش کرد. کمی روی پوست کیرم دست کشید و به شکلی ماهرانه قسمت تیزی رو بین لباش گذاشت. نوک زبونش که به
24 182
و گفتم من رانندگی میکنم. راه که افتادیم زنگ زدم به منشی که ببینم چکار کرده،ولی گفت اولین پروازی که جا میده ظهر فرداست!
خب چارهای نبود شوخی کنان چندتا فحش بهش دادم و گفتم خب همونو اکی کن تا اونم نپریده! قطع که کردم خانم صراف هم خندهاش گرفته بود و در حال خندیدن: حالا چکار به اون طفلی داری خب بلیط گیر نمیاد دیگه؟ و با یک مکث: شیراز شباش هم قشنگه و مطمئنم از موندن پشیمون نمیشی!
لبخند به لب نگاهی به نیمرخش انداختم و گفتم: قطعا که پشیمون نمیشم، کی از بودن توی شیراز و همنشینی با دخترای خوشگلش پشیمون شده که من بشم!
در حال خندیدن: ولی شیراز چیزای خیلی خوشگلتر از دختراش هم داره!
با خنده گفتم: با عرض پوزش با حرفتون مخالفم. وقتی جناب حافظ هم میفرمایند؛
اگر آن دخت شیرازی، بدست آرد دل ما را___ به چشم کافرش، بخشم همه شهرای ایران را!
دیگه من کی باشم که بخوام بر خلاف نظر ایشون حرف بزنم؟!
همزمان با گفتن: مطمئنی شعر رو درست خوندی؟ صدای قهقههش توی ماشین پیچید و چند ثانیهای با صدای بلند خندید.
خندهش که تموم شد چند ثانیهای به سکوت گذشت و من دوباره با یک فحش به منشی گفتم: خدا لعنتت کنه دختر، از صبح که میاد سرکار، ور و ور با دوست پسرش صحبت میکنه، من الان خسته و کوفته باید تو شهر غریب، آواره بشم!
بازم با خنده: بیخود شایعه درست نکن، تو شیراز هیچ کس غریب نیست!
ترکیب خستگی و شوخی کار خودش رو کرد، آهی کشیدم و گفتم: شهری که یک نفر توش پیدا نشه یک کلم پلو بهم بده و نذاره من امشب رو تنها بخوابم، دیگه چیش آشناست؟
در حالیکه کنج لبش رو گاز گرفته و لبخندی روی لبش بود، چند ثانیه بهم خیره موند. با لحنی که دیگه شوخی به نظر نمیرسید: عجـــب! و با یک مکث: اگه قول بدی بازم شعری بخونی، امشب یک کلم پلویی بهت میدم که مزهش رو هیچ وقت از یاد نبری!
یک لحظه فکر کردم منظورش اینه که خودش میخواد درست و اینجوری غیر مستقیم داره دعوتم میکنه! خب کدوم خری همچین چیزی رو رد میکنه که من بخوام این کار رو بکنم؟ با ترکیبی از ذوق زدگی و شوخی اون آهنگ مارتیک رو لت و پار کردم و گفتم:
آخ اگر یک بار فقط یک بار بخورم شامِتو-------من اگر یک بار فقط یک بار بخوابم…
کاملش نکردم، اما نگاه پر از تعجبش فقط یک لحظه دوام آورد و یکباره پاشید. بازم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن! صبر کردم تا خندهاش تموم شد و اینبار کاملا جدی گفتم:سپیده عزیز، این که سرتا پا مشتاق چشیدن طعم دستپخت شما باشم، کاملا آشکاره. ولی نه، اشما هم خستهاید و از انصاف بدوره که به زحمت بیفتید. امشب اگر شما فقط به بنده افتخار بدید و موقع شام روبروی من بشینید تا لذت شامم چند برابر بشه، برای من کفایت میکنه.
یهو شروع کرد به خندیدن و همانطور در حال خنده: منم منظورم این نبود که خودم درست کنم، میخواستم ببرمت یک رستوران که بهترین کلم پلوی شیراز رو سرو میکنه!
ماشین رو کشیدم کنار خیابون و کامل ایستادم. پر از حرص زل زدم بهش و گفتم: واقعا متاسفم برای خودم، واقعا تو خجالت نمیکشی که با احساسات یک مسافر بازی میکنی؟! در حالیکه خنده هاش پیوسته شده و بند نمیومد، سری تکون دادم و بصورت غرولند ادامه دادم: منِ ساده رو بگو که داشتم حساب کتاب میکردم که اگه تختش دو نفره نباشه، چطور باید بخوابیم! بازم صدای خندهاش تا بیرون از ماشین رفت.
با راهنماییش رفتیم یک رستوران نه چندان مدرن، ولی انصافا یکی از خوشمزه ترین کلم پلوهای عمرم رو خوردم.همون بگو بخند و شوخی تا یکساعت بعد که از رستوران بیرون اومدیم، ادامه داشت. ولی دیگه حد و مرزی رو رعایت نمیکردم و سپیده هم انگار اون سد وقارش شکسته بود و دیگه تلاشی برای جلوگیری از خندیدن نمیکرد.
جلوی رستوران وقتی که گفت ؛ وااای. خدا بگم چکارت کنه. فکم درد گرفت از بس خندیدم!
با پرویی دستی به گودی کمرش کشیدم و بدون توجه به نگاهش، گفتم: به نظرت حیف نیست این شبو اینجا تموم کنیم؟
هرچی عشوه داشت رو ریخت توی چشماش و فقط نگاه کرد. بدون حرف نشستیم توی ماشین و راه افتادیم. سکوت عجیبی بینمون برقرار شده بود. سپیده بدون اینکه چیزی بگه رانندگی میکرد. منتظر بودم که سکوت رو بشکنه یا بپرسه کدوم هتل برم، ولی یهو وارد یک مجتمع مسکونی شد!
انقدر هیجانی و پر از ذوق بودم که نفهمیدم أصلا چطور وارد آسانسور شدیم. کدوم طبقه رو زد و داخل کدوم واحد رفتیم. وارد خونه که شدیم سپیده کیفشو روی مبل انداخت و در حالی که روسریش رو شلتر میکرد، بدون اینکه نگاه کنه یا لبخندی بزنه، گفت: راحت باش، اینجا مثل خونهی خودته…
نمیدونم کجا خواست بره اما، اجازه ندادم. دستش رو گرفتم کشیدم به طرف خودم. چشم تو چشم که شدیم، اونم نفسش سنگینتر شده و لبش کمی باز مونده بود. انگار دیگه نمیشد مقاومت کرد و همه چیز خودش جلو میرفت. روسری رو از سرش برداشتم و
24 182
جبران اون سوتی وحشتناکم نمیشه ولی شاید بتونه کمی اثرش رو پاک کنه!
با لبخندی زیبا و تشکر، گلها رو از دستم گرفت. کمی بو کرد و در حالیکه داشت میگذاشت روی داشبورد؛ نه بابا، تقصیر خودم بود که اولش معرفی نکردم یا قبلش یک تماس باهاتون نگرفتم!
پی حرفش رو گرفتم و شوخی طور گفتم: تقصیر اصلی شما اینه که توی این چند ساله، یک بار افتخار ندادید سری به ما بزنید، یا لااقل یک تصویری از خودتون توی پروفایل بذارید که آدم بی ادبی مثل من، بهتون جسارت نکنه!
خنده کنان شروع کرد به تعارف کردن و این صحبتها رو چند کیلومتری ادامه دادیم.
نزدیکی شهر، از برنامه و ساعت پرواز من پرسید. گفتم: ساعت ده بلیط دارم و برنامه خاصی ندارم احتمالا دوری توی شهر میزنم، که گفت،پس در خدمتتون هستم و با من همراه شد! چندبار اصرار و خواهش کردم که اگه کاری داره، من مزاحمش نشم ولی قبول نکرد و تاساعت نه که من رو به فرودگاه رسوند، همراهم موند.اون روز به چند جای دیدنی و توریستی سر زدیم و شام رو هم با وجود اصرارش، مهمون من بود. هرچند بیشتر حرفامون کاری و رسمی بود، ولی هرزگاهی من شوخی میکردم یا حرف رو به مسائلی دیگه میکشیدم و میخندیدیم. خوش گذشت و بالاخره با رسیدن به فرودگاه خداحافظی کردم و برگشتم.
صبح روز بعد توی شرکت وقتی رفتم اتاق مدیر عامل که گزارش کارم رو بدم، گفتم که واسطه این کار خانم صراف بوده و پیشنهاد کردم که یک پاداش براش در نظر بگیرند. خوشبختانه استقبال کرد و علاوه بر اون، گفت باهاش صحبت کن و پیشنهاد همکاری(بازاریابی) بیشتر بده! قبل از بیرون اومدن از اتاقش هم با مدیر مالی صحبت کرد و گفت که همین امروز یک پاداش خوب برای خانم صراف واریز کنید.
نزدیک ظهر به بهانه تشکر بهش پیام دادم و اونم بابت شام تشکر کرد و آخرش نوشت؛ فکر نمیکردم توی اون چندساعت اینقدر بهم خوش بگذره!
با ترکیبی از تعارف و شوخی گفتم: نفرمایید خانم! اگر به شما، از بودن در کنار یکی مثل من خوش گذشته، پس من چی بگم که افتخار همنشینی با یک خانم زیبا و بی نظیر نصیبم شده؟
همراه با دوسهتا گل نوشت: شما لطفا دارید جناب مهندس!
دیگه ادامه ندادم ولی ساعت نزدیک شش بود که انگار فهمیده بود پول واریز کردیم و تماس گرفته بود که ببینه بابت چیه! همراه با شوخی و خنده گفتم: لابد عوارض زیباییه!
خندهش گرفت و بعد از کمی خندیدن، خارج از شوخی میشه بفرمایید بابت چیه؟
علت واریز و پیشنهاد مدیر عامل رو بهش گفتم و اونم خوشحال از قدرشناسی شرکت، کلی تشکر و البته از پیشنهادمون هم استقبال کرد. از اون روز تماسها و همکاری ها بیشتر شد و بعنوان یک بازاریاب دامنه کارش رو حتی به استانهای همجوار گسترش داد.
در کنار مسائل کاری کم کم حرفها به مسائل غیر کاری هم کشیده شد و از لابلای همین حرفها فهمیدم که اسمش سپیده و چند سالی هست که از همسرش جدا شده و تنها زندگی میکنه. هرچند که گاهی باهاش شوخی میکردم و سربه سرش میگذاشتم، ولی همه تلاشم رو میکردم تا از حد و حدود خارج نشوم و احترامش رو حفظ کنم.
خانم خوبی بود و دروغ چرا، زرنگی و مستقلش بودنش رو تحسین میکردم و سعی میکردم با حرفام بهش دلگرمی بدم و تشویقش کنم.
چند تا مشتری جدید برامون پیدا کرد و یکی دوبار دیگه هم دوتایی برای بازدید رفتیم، ولی اکثر کار ها رو فقط معرفی یا سفارش میکرد که خودمون پیگیری کنیم.
شش ماهی از اولین دیدار گذشته و تقریبا اواسط پاییز بود که یک روز تماس گرفت و گفت: یک کارخونه توی یکی از شهر اطراف شیراز هست که مواد مورد نظرشون رو قبلا از یک شرکت دیگه تهیه میکردهاند. اما انگار مواد نامرغوب بوده و حالا سیستمشون به مشکل خورده. من با اجازه تون صحبت کردم و برای رفع مشکل و همچنین جایگزینی مواد، شما رو بهشون پیشنهاد کردم. حجم خریدشون بالاست و به نظرم ارزش وقت گذاشتن داره. اگه موافقید یک روزی رو برای بازدید و جلسه با مدیراشون هماهنگ کنم.
بعد از هماهنگی با مدیرعامل که طبیعتا اونم از درآمد و اعتبار بیشتر بدش نمیومد، خانم صراف هم برای روز چهار شنبه یعنی سه روز بعد هماهنگ کرد.
ساعت نه روز چهارشنبه رسیدم شیراز و اینبار خودش اومده بود که با هم بریم. بعد از سلام و احوالپرسی، راه افتادیم و بیشتر طول مسیر در مورد همین کار و مشکلاتش حرف زدیم. و ارد کارخونه که شدیم بعد از یک صحبت کوتاه با مسئول مربوطه و دیدن گزارش روزانه یک ماه آخر، شروع به کار کردیم. هنوز بلیط برگشت نداشتم و قرار بود اون روز برام بگیرند ولی تا ساعت شش غروب که کارم تموم شد، متاسفانه بلیط گیر نیومد! یک برنامه ده روزه بهشون دادیم و قرار شد نتیجه اون رو به ما اعلام کنند تا تصمیم نهایی رو بگیریم.
راستش از این که من بشینم و اون نقش راننده رو بازی کنه، حس خوبی نداشتم به همین خاطر قبل از سوار شدن ازش اجازه گرفتم
24 182
کلمپلوی شیرازی!
#سفر #زن_مطلقه #دوست_دختر
از وقتی که تحریمها شدت گرفته بود، برخلاف خیلی از کسب و کارها که زمینگیر شده بودند، کار ما رونق گرفته بود. مشتریهامون در حال افزایش بودند و هر روز یک درخواست جدید از راه میرسید. درسته، محصولاتمون قابل مقایسه با مشابههای اروپایی نبود ولی در برابر محصولات ایرانی و چینی که توی بازار ریخته بودند، حرف واسه گفتن زیاد داشت و ما هم خوشحال از این وضع، تلاش میکردیم که خودمون رو اثبات کنیم و مشتریها رو راضی نگهداریم.
چند ماهی بعد از شروع تحریمها و کم شدن محصولات خارجی توی بازار، یک کارخونه بزرگ درخواست همکاری داد و مقدار محصول مورد نیازش بیشتر از اونی بود که فکر میکردیم. اما برای شروع شرط گذاشته بودند که یک کارشناس از شرکت به کارخونه مراجعه کنه، تا اوضاع رو بررسی کنه و به اونا تضمین بده که این محصول میتونه مشکلشون رو برطرف کنه!
به انداز مصرف ده روز مواد شیمیایی براشون ارسال کردیم و خودم هم دو روز بعد راهی شدم. ساعت هفت و نیم صبح رسیدم فرودگاه شیراز و از اونجا هم یک ساعتی طول کشید تا برسم به کارخونه. مستقیم رفتم به دفتر مدیر تولید و بعد از یک پذیرایی و جلسه کوتاه، همراه با مسئول خرید، سرپرست تولید و یک خانمی که از وقتی رسیده بودم اونجا نشسته بود، رفتیم سالن تولید. تقریبا نیمساعتی صحبت، بحث و توضیح مسائل فنی ، طول کشید. اون دو نفر رفتند تا من کارم رو شروع کنم، ولی خانمه قصد رفتن نداشت. تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت ولی یک جوری بود . شاید سی و هفتهشت ساله با استایلی خاص که ترکیب عجیبی از جذابیت و زیبایی زنانه، اما در عین حال سرکش و وحشیطور توی نگاه و رفتارش داشت. از اونا که توجه آدم رو ناخواسته جذب میکنه!
محلول سازی کردم و با تنظیم دوز، کار رو شروع کردم. همینطور که نگاهم به گیجها و صفحه مونیتور بود، خانمه نزدیکتر شد و آروم گفت: خرید قطعیه و اینم که اصرار بود حضوری تشریف بیارید میخواستم که از بابت خدمات پس از فروش خیالشون راحت باشه و از کیفیت محصول اطمینان پیدا کنند!
نگاهی بهش انداختم. خیال کردم از پرسنل بازرگانی کارخونه است که دنبال پورسانته و اینجوری میخواد کار رو به نام خودش تموم کنه! پوزخندی زدم و گفتم: بله، ممنون. اشکالی نداره ما بابت تضمین محصولاتمون نگرانی نداریم و هر مشکلی هم که پیش بیاد در خدمتتون هستم.
بعد از چند دقیقه و در حالی که من مشغول کم و زیاد کردن دوز تزریق بودم، دوباره جلو اومد و گفت: راستی کارتون که تموم شد یک نسخه از دستوالعمل به منم بدید؟
نمیدونستم سمتش چیه و دستور العمل تزریق مواد شیمیایی به چه دردش میخوره. اما متعجب نگاش کردم و گفتم: ببخشید من فامیلیتون رو نمیدونم!
لبخندی زد: صراف هستم!
میخواستم بگم دستورالعمل رو صوتجلسه میکنم، ولی یهو انگار یک چیزی به ذهنم اومد… گفت کی؟ دوباره نگاش کردم و اینبار بدون اینکه سوالی کنم، خودش با یک نیشخند گفت: جناب مهندس من صرافم!
مطمئن نبودم که منظورش همون خانم صراف، مشتری باسابقه و خوش حساب خودمونه! مردد و با یک لبخندی ناخواسته گفتم: همون خانم صراف… ؟!
در حالی که داشت میخندید: آره، خودم هستم!
البته تقصیری نداشتم. چون توی مکاتبات و ارتباط با کارخونه هیچ اسمی از ایشون به میان نیومده بود و از طرفی هم توی این چند سالی که مشتری ما بود، فقط یک شماره موبایل کاری ازش داشتیم که حتی توی پروفایلهای فضای مجازیش هم تصویری از خودش نداشت که بدونیم کی هست و قیافهاش چه شکلیه! همیشه از همون شماره تماس میگرفت، پول واریز میکرد و ما هم محصول مورد نیازش رو ارسال میکردیم. و حالا بعد از چند سال برای اولین بار روبروم ایستاده بود و داشتم میدیدمش.
نمیدونم چطور بگم. به اون تصویری که توی ذهنم ازش ساخته بودم اصلا شباهتی نداشت و انگار رودست خورده بودم. دستپاچه شروع کردم به عذرخواهی و احوالپرسی کردن و اونم خنده کنان گفت که از همون اول فهمیده که نشناختهام!
تا ساعت سه طول کشید و بعد از تست نهایی و صورتجلسه کردن، کارم تموم شد. میخواستم مثل اومدنم، بگم یک ماشین برام بگیرند، ولی خانم صراف گفت که نیازی نیست و خودم میرسونمت.
چند کیلومتری که از کارخونه فاصله گرفتیم، گوشیش زنگ خورد، رفت کنار جاده و گفت: با عرض معذرت من باید اینو جواب بدم و از ماشین پیاده شد.
جایی که ایستاده بودیم دو طرف جاده مزارع کلزا بود و ترکیب فضای بهاری و گلهای طلایی کلزا، نمای فوق العادهای به جاده و منطقه داده بود. در حالی که خانم صراف از ماشین فاصله گرفته و گرم صحبت با تلفنش بود، منم پیاده شدم و چندتا عکس گرفتم. تماسش خیلی طولانی نشد و قطع کرد، ولی من قبل از سوار شدن بی دلیل چندتا شاخه گل چیدم و بعد از سوار شدن گرفتم به طرفش! تعجب کرد ولی برای اینکه سوتفاهمی براش پیش نیاد، گفتم: هر چند که
24 182
م مثله اون دفعه می خواد که عصبانی شده بودی از اینکه اول به سپهر داده بودم بغلش کردم گفتم الان دیگه عقد کردی به عشقت رسیدی سعی کن فقط با اون باشی گفت توی زندگیم دو تا مرد خیلی دوست دارم یکی تو یکی آرش خیلی دوست دارم سینا خیلی گفتم تو هم عشق منی منم خیلی دوست دارم گفت بذار برای آخرین دفعه توی بغلت بخوابم بغلش کرده بودم در گوشم گفت دیشب به آرش دادم تو رو خدا الان بدجوری می خوام بکن هیچ کاری نمی خوام بکنی دستمالی هم نمی خوام بکنی فقط بکن توش سینا دستش گذاشته بود روی کیرم گفتم نه گفتم نگو نه می خوای وگرنه راست نمی کردی فقط بکن توش سینا عشقم سینای من قول میدم این کارت جبران کنم گفتم می خواستی اینکارو کنی چرا به سپهر زنگ نزدی؟
گفت من تو رو دوست دارم دوست دارم به تو بدم فقط تو اول آرش الانم به تو خرابش نکن بزار آخرین بار لذت وجودت یادم بمونه کیرم از روی شلوار میمالید کمربندم باز کرد شلوارم کشید پایین کیرم بوسید گفت کیرتو از کیر آرش بیشتر دوست دارم رگ زیر کیرم لیس میزد هر چی آب دهن و توف داشت روی کیرم ریخته بود داگی شد گفت سینا خودم دارم بهت میگم تند تند و وحشیانه بکن توی کوسم گفتم صداشو چیکار میکنی ؟اینجا هتله گفت تو بکن قول میدم صدام درنیاد گفتم باشه کیرم تا ته کردم توی کوسش و فشار میدادم که تا ته بره داخل گفت این کارت خیلی دوست دارم سینا خیلی بهم حال میده گفتم آماده ای بریم ؟
گفت بریم شروع کردم تند تند تلمبه زدن سرشو گذاشته بود توی بالشت تا صداش در نیاد منم تا میتونستم تند تند تلمبه میزدم سرش توی بالشت بود و با دستاش روتختی چنگ میزد تا اینکه ارضا شد تکون خورد کیرم از کوسش اومد بیرون گفت صبر کن یکم بعدش خوابید روی تخت پاشو باز کرد گفت بیا تا ته بکن توش تا ته کردم توی کوسش گفت نگهدار سینا گفتم نمی تونم گفت باشه یکم توی کسش تلمبه زدم آبم اومد ریختم روی شکمش که با دستمال کاغذی پاکش کرد گفت سینا مهربون من اینها برات جبران میکنم قول میدم بعدش فقط از هم لب گرفتیم با هر لب می گفت سینا عاشقتم دوست دارم بعدش بلند شدم لباس پوشیدم اون لخت ایستاد گفت دوست دارم این تصویر ازم توی ذهنت باشه به یادم جق بزنی بوسیدمش خداحافطی کردیم و رفتم خونه فرداش ساعت 4 صبح پرواز داشتن به ترکیه تا از اونجا برن تورنتو .
تا یکسال خبری ازش نبود گاهی زنگ میزد در حد احوالپرسی تا اینکه یه روز بهم گفت میخوام یه پولی بهت بدم یه مغازه بخری اما به کسی نگی من بهت پول دادم هر کس گفت بگو وام گرفتم گفتم باشه آدرس داد رفتم از صرافی پول گرفتم مغازه خریدم برای خودم بعدش ازدواج کردم برای عروسیمم پول فرستاد یه خونه رهن کردم الانم برای تولد دخترم پول فرستاد .
هیچ کس هم نمیدونه من با پولای نازی صاحب همه چیز شدم .
نوشته: سینا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 182
اما چجوری می خوای بیاریش توی بازی؟گفت تو نگران اون نباش ازش خیلی آتو دارم گفتم چی ؟گفت دارم دیگه گفتم نه بگو دیگه گفت هیچی جق زدناش دیدم بلدم چطور تحریکش کنم زودم تحریک میشه راحت میکشمش روی خودم بعد تو بیا یعنی مچ ما رو گرفتی بعدش سه تایی حال می کنیم گفتم باشه دو سه روزی گذشت مامانم از شب برامون سالاد الویه درست کرد گفت من صبح میرم کمک زن داییات قالی بافی غذا هم هست صبح مامان که رفت منم به یه بهانه الکی زدم بیرون رفتم یک ساعت بعد اومدم کلید برده بودم رفتم دم اتاق نازی دیدم سپهر داره کوس نازی می خوره رفتم داخل مثله سگ ترسیده بود گفت داداش خودش گفت کوسمو بخور گفتم کوسکش داد نزن مگه غریبه است کوس خواهرته براش بخور مات و مبهوت مونده بود سرشو فشار دادم به کوس نازی گفتم دماقت بمال بالای کوسش دوست داره که نازی خندید سپهر گفت شما دو تا قبلا اینکارو کردید ؟گفتم آره از الان دوتایی با نازی حال میکنیم گفت پس من اول میکنم توی کوسش نازی یه چشمک بهم زد گفت باشه اول تو بکن بعدش کیرش لای کوس نازی گذاشته بود لاپایی میزد براش نازی پاشو باز کرد گفت حالا بکن توش کیرش کرد توی کوس نازی یه جوری تند تند تلمبه میزد انگار قبلش ده تا زن کرده یه لحظه شک کردم نازی اول به من داده یا به اون؟
منم کیرم دستم بود و نگاشون می کردم تازه وقتی هم آبش اومد بدون اینکه کسی بهش بگه کشید بیرون آبش ریخت روی شکم نازی گفت جون به این کوس نازی داگی شد گفت دوست دارم تو اینجوری بکنی کیرم کردم توی کوسش گفت تا ته بکن نگهدار سینا جانم آخ جوووون بکش بیرون محکم بکوب توش هر بار این کار می کردم می گفت آخ جوووون آخ جوووون گفتم یه سوال گفت جانم بپرس عزیزم گفتم قبلا به سپهر داده بودی ؟گفت آره حتی اون زمان سکس با آرش تنهایی بهم حال نمیداد میومدم خونه به سپهر میدادم گفتم کلا باید دو تا مرد باشن که سیر بشی ؟خندید گفت آره سینا بکن حرف نزن بعدا میگم همشو برات بکن منم عصبانی شدم تند تند توی کوسش تلمبه میزدم نازی جیغ میزد سپهر اومد تپی اتاق گفت آرومتر تا توی حیاط صداتون میاد گفتم خفه شو دیوث خفه شو کسکش نازی گفت سپهر سپهر بیا سپهر لخت شد کیرش گذاشت توی دهن نازی گفت بخور بخور باید تحمل کنی تا آبش بیاد سپهر کیرش می کرد توی دهنش که صداش کمتر بشه به سپهر گفتم آبم اومد تا کشیدم بیرون میای میکنی توش گفت باشه داداش وقتی آبم اومد نازی هم ارضا شد کشیدم بیرون گفتم سپهر بیا بکن توش نازی گفت نه سپهر نه که سپهر اومد کرد توی کوسش و شروع کرد تلمبه زدن اونم مثله من تند تند میزد نازی جیغ میزد جر خوردم جر خوردم بسه بسه پارم کردین پارم کردین کیرم می خواستم بکنم توی دهنش که نمی خورد یه سیلی بهش زدم فرو کردم توی دهنش گریه می کرد گفتم بخور بخور جنده سپهر از من وحشی تر بود یه جور توی کوسش می کوبید تخت می لرزید توی بیرحمی و وحشی بودن از سپهر بدتر نبود دختره ارضا شد اون داشت تلمبه میزد می گفت باید آبم بیاد باید آبم بیاد نازی گریه می کرد اما سپهر داشت تلمبه میزد تا اینکه کشید بیرون و آبش ریخت روی کمرش رفت بیرون رفتم کنار نازی خوابیدم گفتم قربونت برم اذیت شدی؟ بغلش کردم گریه کرد گفت ناراحت شدی اول به سپهر دادم ؟گفتم آره خب گفت ببخشید گفتم اشکال نداره گفت منو بکش گفتم نه عزیزم چرا اینکارو کنم گفت پس از الان دو تایی می کنید ؟گفتم آره نگران نباش گفت راست شده بیا بکن گفتم نه برام بخورش گفت باشه عزیزم گفت بذار یه حال اساسی بهت بدم رگ زیر کیرم لیس میزد بعدش فقط سر کیرم لیس زد که آبم پاشید توی صورتش گفت بریم حموم ؟ گفتم باشه سپهر خواست بیاد که نذاشتم و دوتایی رفتیم از اون به بعد دوتایی باهاش سکس می کردیم البته سپهر بیشتر باهاش سکس میکرد چون به پریود بودنش هم رحم نمی کرد توی پریودی هم می کردش من اینکار نمی کردم سه سال گذشته بود و من و سپهر باهاش سکس می کردیم تا اینکه سرو کله آرش پیدا شد و نازی بهم گفت که آرش بهش پیام داده که اشتباه کردم ببخشید از این حرفها گفتم نظر خودت چیه ؟می خوای با چنین آدمی زندگی کنی ؟ گفت نمیدونم اما دوستش دارم دوستش دارم گفتم نمیدونم خودت میدونی اومدم بیرون از اتاقش پیش خودم گفتم این دخترا به معنای واقعی خرن کم کم آرش مخش زد و قرار گذاشتن چند بار هم توی اینجا همدیگه دیدن نازی اومد گفت آرش می خواد عقدم کنه بریم کانادا می خوام به مامان بگم میدونم قبول نمیکنه کمکم میکنی ؟گفتم باشه نگران نباش درستش می کنم برات آرش اومد خونمون دعوا شد مامانم زد توی گوشش خلاصه یه جنگ بزرگی شد به زور تونستم مامانم راضی کنم که قبول کنه عقد کنن یعنی جر خوووردم تا قبول کرد وقتی عقد کردن آرش بردش هتل یه روز صبح زود زنگم زد گفت بیا هتل کارت دارم رفتم اتاقش با شورت سوتین بود گفت آرش تا ظهر کار داره دوست دارم برای آخرین بار بهت بدم دل
