es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کانال کافه رمان خونه📖

کانال کافه رمان خونه📖

Ir al canal en Telegram

📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید. @mhmd_exe درخواست رمان فقط از گروه گروه درخواست رمان: https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh تاریخ تاسیس تیم: 1397/5/10

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram کانال کافه رمان خونه📖

El canal کانال کافه رمان خونه📖 (@roman_khone_ch) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 29 745 suscriptores, ocupando la posición 1 080 en la categoría Libros y el puesto 11 897 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 29 745 suscriptores.

Según los últimos datos del 17 octubre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 500, y en las últimas 24 horas de -2, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 17.11%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.92% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 5 089 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 166 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 5.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como رمان, #رمان, آذین, دختره, سایه.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید. @mhmd_exe درخواست رمان فقط از گروه گروه درخواست رمان: https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh تاریخ تاسیس تیم: 1397...”

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 18 octubre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

29 745
Suscriptores
-224 horas
+387 días
+50030 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.58 KB

#ازدواج_اجباری_من🥀 _ اون پسره کی بود؟ کیفم رو روی مبل انداختم و بی‌حوصله جواب دادم: • کدوم پسره؟ _ همونی که جلوی دانشگاه منتظرت بود. • هم‌دانشگاهیمه. مشکلی وجود داره؟ _ از این به بعد لازم نیست باهاش جایی بری. با ناباوری خندیدم. • ببخشید؟! شما دقیقاً چه‌کاره‌ی زندگی منین که برام تعیین تکلیف می‌کنین؟ _ شوهرت. • عجب! چه جالب! من فکر می‌کردم شما فقط روی کاغذ شوهر منین؛ همون مردی که حتی نمی‌پرسه همسرش زنده‌ست یا مرده! فکش منقبض شد. _ داری زیاده‌روی می‌کنی. • نه، آریا خان! من تازه دارم از حقم استفاده می‌کنم. خودتون گفتین هرکسی زندگی خودشو داشته باشه؛ حالا که دارم همین کار رو می‌کنم، چرا ناراحتین؟ چند قدم به سمتم برداشت. _ چون خوشم نمیاد یه مرد دیگه دور و بر زنم بچرخه. قلبم برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد؛ اما اجازه ندادم چیزی از صورتم بخونه. • پس بهتره اول یاد بگیرین چطور شوهرم باشین، بعد از حق شوهریتون حرف بزنین! https://t.me/+sAvzs-49n3wyZjg0

sticker.webp0.58 KB

آخرین پیام.pdf8.70 KB

sticker.webp0.58 KB

- شورت سفید داری؟ باورم نمی‌شد اونی که جلوی روم وایساده توحیده، پسرعمه‌ای که بهش علاقه داشتم اما اون تابه‌حال حتی به من نیم نگاهم نمی‌انداخت‌. - س... سفید؟ من مردونه ندارم اینجا فقط زنونه‌ست! جون کندم تا بگم، حتی عینک آفتابیشم برنداشته بود وقتی پاشو گذاشته بود توی مغازه لباس زیر من. - می‌دونم، توری بیار از اونایی که جلوش... سرخ شدم و فوری دوتا شورت جلوش گذاشتم که فقط بخره و بره، حتما برای دوست دخترش می‌خواست. - این دو مدل هست. - این که جلوش سوراخ نداره! با دوتا انگشت شورت رو برداشت و نگاهش کرد و بعد بی‌تفاوت انداختش روی ویترین جلوی من. - از اون توریا بیار که جلوش سوراخ داره، از اون بندی‌ها هم بیار! اخم کردم هر لحظه ممکن بود یه مشتری زن بیاد و به خاطر حضور اون برگرده، اصلا چرا اومده بود پیش من؟ - نداریم! اون دوتای روی ویترین رو برداشتم و با ترش‌رویی برگشتم که آویزونشون کنم سر جاش. - شیری هم باشه مهم نیست یه نگاه بنداز! داشتم اما دلم نمی‌خواست بهش بدم حسودیم شده بود به دختری که این‌قدر برای توحید مهمه. - گفتم نداریم، بفرمایید جای دیگه شاید گیرتون بیاد. - روم نمیشه برم تو آشنایی! حالا عینکشو زده بود روی موهاش دلم ریخت از جذابیش حتی با اون‌ نگاه سرد و بی‌رحمش. - تو که روت نمیشه چه اجباریه کراچ‌لس بخری؟ - کراپ چی‌چی؟ آرام خندیدم و بلاخره یخ او هم شکست اما خنده‌اش را خورد. - من از این چرت و پرتا بلد نیستم از الان گفته باشم الی من همون شب خواستگاری می‌خوام! چهره‌اش دوباره جدی شده بود، چه چیزی از من می‌خواست؟ خواستگاری کی؟ - چی؟ سفید بهت خیلی میاد، روزت خوش! عینکش را به چشم زد و لبخندی پیروز، منظورش شال سفید من بود و... - وایسا منظورت منم؟ اما او رفته بود و صدای مامان مدام توی گوشم اکو می‌شد: " فرداشب‌ خواستگار داری" https://t.me/+C7_Xx5F6Ggc2YmE0 https://t.me/+C7_Xx5F6Ggc2YmE0 https://t.me/+C7_Xx5F6Ggc2YmE0

sticker.webp0.20 KB

sticker.webp0.58 KB

sticker.webp0.30 KB

_لختین؟ ببخشید امـ..ـا میشه بیام تو؟ از طرف نمایندگی برای درست کردن جکوزی اومدم صدای لرزان و ظریفی از پشت در شیشه‌ای حمام پلک های شاهرخ.. آهسته از هم فاصله گرفت صدای پرشرم دخترک _اگر لخت باشین هم واضح نمی‌تونم ببینم به خدا. چند روز دیگه کامل کور می‌شم دخترک با سر پایین در را کامل باز و داخل آمد صورت ظریفش جمع شد بویِ... خون نمی‌آمد؟ _خفه نمی‌شین اینجا؟ دودِ چیـ.. با دیدن چشمان تیره‌ی مردی که با شلوار اما با بالاتنه‌ی برهنه، در جکوزی لم داده بود حرف در دهانش ماسید مردی نزدیک به ۴۰ سال با دیدن هیکل عریض و بلند مرد، دستپاچه سر چرخاند و خندید _ببـ..ـخشید. نگاه نمی‌کنم نگاه تیره‌ی شاهرخ قفل شد چشمان یشمی دخترک شبیهِ.. آن عروسک ریز ۱۱ سال پیش بود آن عروسک ریزش با موهای قرمز _برو بیرون از خونه‌م سرد لب تکان داد سیزدهمین فیلتر سیگار را هم روی زمین حمام پرت کرد دخترک کیف بزرگ روی دوشش را زمین گذاشت که تن خودش هم کج شد نمکی خندید _زود تموم می‌کنم می‌رم به خدا شاهرخ پک محکمی به سیگار تازه روشن شده‌اش زد دخترک زیپ کیف را باز کرد با شرم لب گزید _شکایت نکنینا. از.. از دیوار خونه‌تون اومدم بالا. آخه در و باز نکردین و راه ویلاتونم خیلی از شهر دوره. نصفش و سوار وانت شدم تا رسیدم اینجا شاهرخ سر روی لبه‌ی جکوزی گذاشت نگاه تیره‌اش میخ پاپیون نارنجی رنگ شد بر روی پایین موهای دخترک بود پوست برفی و موهای فر سیاهی که شلخته از مقنعه کج روی سرش بیرون زده بود بچه سال بود شاید دبیرستانی دخترک پیچ‌گوشتی صورتی رنگی را از کیف بیرون آورد چشمان یشمی‌اش با ذوق خندید _خوشگله؟ تازه خریدمش کیفش را تا جکوزی کشید _چند نفر دیگه هم می‌خواستن بیان تو ویلاتون. انگار می‌خواستن کل ویلاهای اطراف و بگردن. داشتن می‌گفتن که از تیمارستانن. پلیسم بود. داشتن می‌گفتن خونه‌ی کسی که چند تا پرستار مرد بخش داخلی و کشته این اطرافه. با اینکه معلوم بود چرت می‌گن... اما یکم ترسیدم که دیگه بیشتر واینستادم تا در و باز کنین شاهرخ چشم بست مزاحم وراج! دخترک با یک تصمیم آنی روی زانو ایستاد و.. با شرم سیگار روشن را از میان انگشتان پهن شاهرخ بیرون کشید نگاه شاهرخ تیز شد دخترک دستپاچه سیگار را روی زمین خیس انداخت و انگشتان ظریفش چیزی را از میان لب‌های شاهرخ به داخل هول داد _ببخـ..ـشید. قبل از اینکه ناراحت بشین اول مزه‌ش کنین شاید خوشتون اومد مزه‌ی لیمو.. روی زبان شاهرخ پخش شد آبنبات لیمویی بود نگاه خنثی‌اش را چرخاند. آهسته روی موهای سیاه دخترک دخترک شبیه فنچ موحنایی‌اش بود که.. در آن خانه سوخت اما موهایش.. دخترک با دیدن سکوتش با پیروزی ابرو بالا انداخت _دیدین خوشمزه بود؟ با سیگار زود می‌میرین. خیلی جذابین. حیفه دخترک دوباره سمت پنل جکوزی رفت _ویلاتون خیلی شیکه. تا حالا اینهمه گیاه بزرگ توی دیوارای یه ویلا ندیده بودم. انگار وارد جنگل میشی دخترک پیچ گوشتی را بلند و نگاه شاهرخ زیر آستین دخترک را شکار کرد سه رد سوختگی روی مچش رد سوختگی میله‌ی داغ بود دستش را سوزانده بودند تن پر از سوختگی و چشمانی که داشت کور می‌شد تعمیرکار شدن در این سن و لب‌هایی که همش می‌خندید مزاحمِ زیادی خوش! لبخند دخترک اینبار تلخ بود _ببخشید انقد حرف میزنم. شما خیلی شبیه کسی هستین که زیاد دوسش داشتم لبخندش دوباره شاد شد _دیدم ته اتاقتون بشقاب غذاهای دست نخورده‌س که سرد شدن. میـ..ـشه.. یعنی‌.. دخترک با شرم دست به هم پیچاند _بینشون باقالی پلو با ماهیچه بود. میشه به جای دستمزدم اونو‌.. بهم بدین؟ چشمان شاهرخ تیز شد. آرام کور نبود پس.. دخترک واضح می‌دید کنار پایه‌ی آن میز پر از غذا.. روپوش های خونیِ.. آن چهار پرستار تیمارستان.. افتاده بود دخترک همه چیز را دیده بود! دخترک خم شد تا پنل را ببیند _بهتون شیرینی خونگی هم می‌دم زمزمه‌ی سنگین شاهرخ _سرتو بیار بالا، دخترجون دخترک که مطیع کمر صاف کرد.. گوشه‌ی چشم شاهرخ چین خورد کمرنگ _غذارو می‌دین؟ فقط به شرکتمون بگین پول دادین که آبروم نره شاهرخ آهسته لب تکان داد _تخلیه‌ی جکوزی هم مشکل داره. درستش کن، غذا رو ببر دخترک با ذوق سمت آب خم شد _چشم. فقط باید یکم آبش و خالـ حرفش تمام نشده دست پهن شاهرخ پشت گردن ظریفش نشست و سرش را به زور داخل آب فرو برد دخترک خشکش زد و لحظه‌ای بعد.. با شدت تقلا کرد شاهرخ بدون کم کردن فشار دستش، بی‌توجه چشم بست با آرامش آبنبات لیمویی را در دهانش چرخاند دخترک نباید فضولی می‌کرد یکباره خاموش شدنِ.. تقلاهای دخترک زیر دستش اما همینکه لای پلک‌هایش باز شد نفس.. میان سینه‌ی پهنش گره خورد رنگ سیاهی که.. در آب جکوزی پخش شده بود دسته‌ی موی فر دخترک روی آب شناور و رنگ سیاهش رفته بود رنگ موهای دخترک از سیاه.. قرمز شده بود ادامه⬇️ https://t.me/+_kmhAFHTAiMwZjVk

sticker.webp0.20 KB

شبیخون بلا #شبیخون_بلا https://t.me/+tGoTUZsv0MNjNDZk

sticker.webp0.20 KB

#شکار_برهنه شکار برهنه https://t.me/vfddy455

sticker.webp0.30 KB

🫦صدرا، وکیلی که بلده دهن همه رو بدوزه... گیر پرونده ی شخصی میوفته که توش باید یکیو اعدام کنه تا این که یک رو دختر لخت و لوندی وسط خونش میبینه.‌‌.. دختری که وقتی صدرا داشت واژن کوچولوشو جر میداد برای نجات داداشش التماس میکرد👅 https://t.me/+dbMiq-bR0rsyNDg0

sticker.webp0.30 KB

شیاد عاشق #شیاد_عاشق{داخل اینستاگرام} https://www.instagram.com/darcy_novelu

sticker.webp0.30 KB

«ازت متنفرم.» اردوان خندید، دستش را دور گردنش حلقه کرد و کنار گوشش گفت: «می‌دونم. ولی این بدن خیلی وقته که طرف منو گرفته.» عروس پاشا داستان کامل در کانالhttps://t.me/+-YyvlSTOgZkyNTlk