شعر وادب و سخن بزرگان
Ir al canal en Telegram
بهترین اشعار ناب اسلامی ،عارفانه،ادبی،اخلاقی؛و عاشقانه را دراین کانال ببیننده باشید ارتباط با ما 👇👇 @Sharamherati https://t.me/joinchat/AAAAAEOgNO4KfOheHdVrBQ
Mostrar más1 854
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-1530 días
Archivo de publicaciones
جانم از باده ی لعل تو خراب افتادست
دلم از آتش هجر تو کباب افتادست
گرچه خواب آیدت ای فتنه ی مستان در چشم
هر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست
باز مرغ دل من در گره زلف کژت
همچو کبکیست که در چنگ عقاب افتادست
ایکه بالای بلند تو بلای دل ماست
دلم از چشم تو در عین عذاب افتادست
خبر من بسر کوی خرابات برید
که خرابی من از باده ی ناب افتادست
خواجوی_کرمانی
#زلف_تو
دیدی که سرِ زلف تو من را به کجا برد؟
یک جامِ بلا داد، ولی قلب مرا برد
آن موی پریشانِ تو و صورت زیبا
از خَلق جدا کرده مرا ، سوی بلا برد
وصف سر زلفت همه ی خلق شنیدند
آنقدر که یک تار از آن، بادِصبا برد
پیری که همه شهر مریدند به راهش
با زلفِ تو یک شهر، پیِ راه خطا برد
آن چشمِ سیاه تو ندانی که چها کرد
قلبم به جدا و، دل و ایمان به جدا برد
آن صوت صدای تو شنیدیم که جان را
تا عشق ، مرا لرزش آن صوت و صدا برد
#مهران_بدیعی
شبی قــلبم سـراسیمه دچـارت شد، نفهمیدی..
برایت مُرد و از جان دوستدارت شد، نفهمیدی..
تو از شبهای سرد و بیچراغت شعر میگفتی..
دلــم تا صبـح،، شـمعِ رازدارت شد، نفهمیدی..
خـزان بودی، به زیر گـامهای عـابری خسته..
هــوایـم عـلتِ حـالِ بهـارت شد، نفهمیدی..
تـنت،، بیتاب میلـرزید، در بیبرگی پاییز..
تــنم،، پیراهنِ گـرمِ قـرارت شد، نفهمیدی..
شـبیه نـغمهی بلبل،، تـپشهای پر از شوقم..
صدایی در سکوتِ شاخسارت شد، نفهمیدی..
به یاد آور که قـعرِ چـاه میتـابیدی و قـلبم..
شـکوهِ برکـهای در روزگـارت شد، نفهمیدی..
و اشـکم مثل نابینایی یـعقوب در کــنعان..
نگاهِ خـیرهی چشم انتظارت شد، نفهمیدی..
اگر حـتّی نباشی،، بـهترینم،، دوسـتت دارم..
ولی بـد شد، دلم یار و نـگارت شد، نفهمیدی..
نگار_حسینی
عشق
قابیل است؛ قابیلی که سرگردان
هنوز کشته ی
خود را نمیداند کجا پنهان کند
#نجمه_زارع
📚؏ـشــ♡ــق #قابیـل اسـت
🍃🌸
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت
ز جامِ غم، می لعلی که میخورم خون است
ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو
اگر طلوع کند، طالعم همایون است
حکایتِ لبِ شیرین، کلام فرهاد است
شِکَنجِ طُرِّهٔ لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز بیخودی طلبِ یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است
#حافظ_شیرازی
تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد
تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد
برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد
اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد
بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد
#عبدالحسین_انصاری
موج اگر موج است، باید ترک آرامش کند
هرچه ساحل سنگدلتر بیشتر کوشش کند
ساقیا جام مرا پیش از طلب لبریز کن
شاه را عیب است گر درویش از او خواهش کند
این سخن بر تارک تاج سلیمان حک شده است
محترمتر میشود سلطان اگر بخشش کند
زینت ظاهر کجا، حسن خدادادی کجا
زشترو زیبا نگردد هرچه آرایش کند
عشق رهوار است اما بر زمین هم میزند
رخش اهلی را، سوار نابلد سرکش کند
آنکه در صلح است با خود، با جهان در جنگ نیست
کاش میآموخت انسان با خودش سازش کند
عشق زنجیر قوافی را ز دستم باز کرد
میبرم فرمان دل را تا چه فرمایش کند
#فاضل_نظری
دم زد از مهـر و وفـا آنکـه وفـادار نبود
دلبـری کـرد ولـی دلبــر و دلـدار نبود
دشمن دوست نما زخم فراوان زد ورفت
سهمم از بـودن او جـز غــم و آزار نبود
دردم این است دلم سوخته درپای کسی
کـه بــه دلسوزی من نیـز ، سـزاوار نبــود
شاهـد بیـکسی من همه جـا بوده قلم
زود میـمـردم اگــر همدمم اشعار نبود
خسته ازدردم و ازسوختن و ساختنم
غیـر من هیچکسی بـر من عـزادار نبود
دست من بود اگر جان به اجل میدادم
زندگی کردنم ای کاش به اجبار نبود
بنــویسم غـم بی حد تو را سنگ صبور
پرم از حرف ولـی محــرم اسـرار نبـود
جواد_الماسی
.
گله دارد دلم از بازی این چرخ و فلک
هرکه آمد به ،دلم زخم زده جای کمک
گله از دوست کنم یا گله از دشمن خویش
پشت هرچهره ،نقابیست پُر از دوز وکلک
درد بالاتر از این نیست که زخمت بزند
آنکه خورده است سرسفره ی تو نان ونمک
دفتـر مشق شبم پـر شده از دلهره ها
میکشم بار غـم عشق تو هرجا به یدک
پرم از حرف ، پـراز غربتم و دربه دری
که به اجبار به صورت زده ام خنده بزک
خسته ام ، خسته تـر از آنچه تصور بکنی
چه کنم شیشه ی احساس دلم خورده تَرَک
گفته بودم کـه بمان سنگِ صبـور ِدل من
گفتم و گوش نکردی ، بـرو اصلا به درک
❤️❤️❤️❤️❤️
جواد الماسی (سنگ صبور)
امشب دوباره بغض خیالت مرا گرفت
حال و هوای چشم خمارت مرا گرفت
امشب به یادت نقشی زدم به طاق دل
ولی کابوس وحشت انتظارت مرا گرفت
رضا رضایی
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت
صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
~ عبید زاکانی
باور نمے ڪنم به ڪسے دل سپرده ای
وقتے مرا به سادگے از یاد برده ای
در حیرتم ڪه با همه ے سردمهرے ات
دست مرا چگونه به گرمے فشرده ای
در عشق با غرور به جایے نمے رسی
شادم ڪه پیش خویش مرا ڪم شمرده ای
با اینڪه دفن شد همه ے خاطراتمان
اما هنوز در دلِ تنگم نمرده ای
اے دل! به جاے شڪوه، جواب مرا بده
تو از ڪسے به غیر خودت زخم خورده ای؟
بلبلِ داغم، گلستانِ سحر گم ڪردهام
تا قفس دیدم، ز شادے بال و پر گم ڪردهام
پاے تا سر، چشمم از شوقِ تماشایت ولی
بس ڪہ در حُسنِ تو حیرانم، بصر گم ڪردهام
غرقہ در خون دل، آن صیدم ڪہ از بیحاصلی
آشیان در جستوجوے بال و پر گم ڪردهام
❤️
🌺🌺🌺
می کنی با این همه زیبایی ات جادو مرا
می کُشَد تیرِ نگاهت ای کمانابرو مرا
پلکِ روی چشمهایت شد گسل روی گسل
غمزه ی چشمِ خمارت کرده زیر و رو مرا
تور میبافد همیشه شانه لای موی تو...
بار ها انداختی در دامِ این گیسو مرا
سرمه بر چشم سیاهت بیشتر از این مکش
میکِشانی سوی خود مانندِ یک آهو مرا
دلربا! عطر نفس هایِ تو مانندِ نسیم
گاه مثل قاصدک ها می بَرد هر سو مرا
غنچهی لبهای سرخات رابه صرف بوسه ای
چیده ام ؛ با بوسه هایت کردهای خوشبو مرا
#محسن_یزدان_دوست
ٺو را من دوسٺ مے دارم
نگیر از من صفایٺ را
بیا درمان دردم باش
عطایم ڪن دوایٺ را.
ببین از شوق دیدارٺ شدم
مجنون صفٺ حالا
بہ عشـقٺ من دچارم
خوب بنڪَر مبتلایٺ را
❤️
🌺🌺🌺
برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم
~ هوشنگ ابتهاج
عشقبازیّ و جوانیّ و شرابِ لَعلْ فام
مجلسِ اُنس و حریفِ همدم و شُربِ مدام
ساقیِ شِکَّردهان و مُطربِ شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رَشکِ آبِ زندگی
دلبری در حُسن و خوبی غیرتِ ماهِ تمام
بَزمگاهی دلنِشان، چون قصرِ فردوسِ بَرین
گلشنی پیرامُنَش چون روضهٔ دارُالسَّلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحباسرار و حریفان دوستکام
بادهٔ گلرنگِ تلخِ تیزِ خوشخوارِ سَبُک
نُقلَش از لَعلِ نگار و نَقلَش از یاقوتِ خام
غمزهٔ ساقی به یَغمایِ خِرَد آهِخته تیغ
زلفِ جانان از برایِ صیدِ دل گسترده دام
نکتهدانی بَذلهگو چون حافظِ شیرین سخن
بخششآموزی جهانافروز چون حاجی قوام
هر که این عِشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
شاعر شیرین سخن.❤️
نهفته ام به خموشی خیال روی تو را
مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
ز سنگ محتسب شهر غم مخور ساقی
سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را
اگر غلط نکنم حرف ما و من غلط است
شنیده ام ز لب خویش گفتگوی تو را
شده ست شیفته بلبل به باغ و حور به خلد
ندیده اند گلستان رنگ و بوی تو را
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد
کشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
چه خوش بود که نماید به ما دلت را گرم
محبتی که به ما گرم ساخت، خوی تو را
شود ز باختن رنگم آتشین، لعلت
چه نازکیست عتاب بهانه جوی تو را!
به طور عشق حزین ، آستین فشان گردد
کلیم اگر شنود، طرز های و هوی تو را
حزین_لاهیجی
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
شب از فراقِ تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بیتو
سعدی
هزار قصه ی ناگفته در گلو دارم
درون خویش جهانی هزارتو دارم
اگر شراب بیاری بیار خواهم خورد
وگر نماز بخوانیم من وضو دارم
نصیحتم بکند عاقل و نمی داند
که عقل را منِ دیوانه قبل از او دارم
ولی برای همه عاقلانِ بعد از او
دلی گداخته چونان خود آرزو دارم
منم هرآنچه تو خواهی فرشته یاشیطان
منم که در دل خود این دو روبرو دارم
اگر من از تو بپرسم که دوستم داری
اگرچه دوست نداری ولی بگو دارم...
#وحید_جلالی
