629
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
-430 días
Archivo de publicaciones
628
...
زندگی موازی
در توصیف این عکس نوشته شده بود، تصویری سوررئال از گذارِ اجتماعی، راهی شدن دختری مقنعه پوش به مدرسه با همراهی مادری بدون شال و روسری...
موضوع ساده است. بخش قابل توجهی از جمعیت ایران معاصر قائل به مذهب و رعایت موازین آن نیستند. هیچ کاریاش هم نمیشود کرد. شاید ممنوعیتها در سالهای نخستین پس از انقلاب سال ۵۷ و تا همین یک دهه اخیر توانسته بود حداقل ظاهر جامعه را یکدست و معتقد به یک سبک زندگی مشخص که نشأت گرفته از احکام و فقه شیعه بود در بیاورد، اما عدم باور قلبی نیز به موازات ممنوعيتها و اجبارها یک زندگی دوگانه و نامرئی در ملأ عام به وجود آورده بود.
چه بسیار ایرانیانی که در خفا نوشیدند، رقصیدند، با ویدئو و بعدها ماهواره فیلم نگاه کردند، موسیقی گوش کردند، بدون ازدواج با هم خوابیدند و عشقبازی کردند، پاسوربازی کردند ولی در ظاهر، خودشان را همانی نشان دادند که حاکمیت دوست داشت.
اما این زندگی موازی هرچه که به جلوتر آمدیم به آن خویشتن واقعی نزدیکتر و نزدیکتر شد. مثل همین تصویر! مادری که در دوران تحصیل مانتواش پوشیدهتر و مقنعهاش با دقت بیشتری گردی صورت را احاطه کرده بود این چنین در کنار فرزندی قرار گرفته که داشتنِ زندگی موازی برای او بیمعتیتر از نسلهای پیشین خودش است...
موضوع بسیار ساده است. بخشی از آدمهای این مملکت به قواعد مذهبی باور قلبی ندارند و به هیچ شکلی نمیشود در قلب آنها ایمانِ زوری کاشت. حجاب اسلامی باید نشات گرفته از خواست و ارادهی قلبی انسان باشد و احترام به حق انتخاب پوشش چیزی است که تقریبا در همهی کشورهای اسلامی نیز به رسمیت شناخته میشود... پرسش اینجاست که سرنوشت کشمکش بین بخش بزرگی از جامعه با قوانین جاری در ایران تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟ و حق انتخاب پوشش زنان ایران کی قرار است به رسمیت شناخته شود؟
#رسول_اسدزاده
@simar50
628
...
ماله لژیونر
مسعود بهنود از بازگشت قریبالوقوعش به ایران سخن گفته و همین خبر، بار دیگر سور و ساتِ جشنهای حقارتبار اصلاحطلبان را فراهم کرده. حضرات با تعابیری همچون #بازگشت_سرمایهها به استقبال همصنف و همسلک سابقشان رفتهاند و معلومالحالی همچون #عطا_مهاجرانی هم برای او تیتر زده: «اندک اندک جمع مستان میرسد.»
بله خب؛
بدمستی شما، خانه و خرمن ما را بسوخت. چه نیازی به بازگویی؟
ما این حقیقت تلخ را به بهای روز به روز زندگیمان، با بند بند وجودمان دریافتهایم! به هر حال اهل رفو و ریا، آمادهی پذیرایی از «مالهکش لژیونر» میشوند، بیآنکه روشن باشد ثمرهی این همه سال فرنگنشینی چه بوده و مسعود در لندن کدام حرف مگو را زده که اینجا در تهران نمیتوانست بگوید؟
نگاه انسانی، صد شرف دارد به هر نوع جناحبندی سیاسی. پس باید پرسید چطور میتوان این همه سال تریبون داشت و در شبکههای پربیننده، مشغول نقالی و نطاقی بود، اما حتی یک مرتبه از حرمان و اندوه عمیق مردم ایران سخن نگفت؟
از فقر و رنج روزافزونشان،
از طوق تحقیری که بر گردنشان افتاده،
از داغی که بر دل دارند و هرچند سال یک بار به بهانهای تازه میشود و از طاعون نومیدی که گریبانشان را گرفته و راه نفس را بر آنها بسته؟
در تمام این سالها، تنها کارکرد یکی مثل بهنود آن بود که صفحات و سایتهای رسمی داخلی را تغذیه کند. هر حرفی که دیگر از زبان امثال نجفزاده و رضوانی و آمنه سادات و شهبازی خریدار نداشت، آنجا از دهان یک فوکول کراواتی مثل او بیرون میآمد و بریدههایش به سرعت سر از تابناک و صراط و صابرین نیوز در میآورد که بفرمایید؛ این هم اعتراف ذلیلانهی دشمن به قدرت و کفایت ما، دیگر چه میگویید؟! اصلا به فرض که همهی آنها درست و دقیق، خب اینها را که صبح تا شب رسانههای هزاران میلیاردی داخل تکرار میکردند.
سهم شما در بازگویی این همه سوگ و ستم مسکوت در ایران چقدر بود آقای روزنامهنگار؟!!
بهنود در بخشی از مصاحبه اخیر خود، انگیزهی حیرتانگیزش برای بازگشت را هم شرح میدهد: «در این روزهای آخر عمر، تفریح چندانی هم برای ما نیست.» استدلال خوبی است البته؛ فقط امیدواریم نگاه مردهی جوانان و رنج جانکاه شهروندان برای پیدا کردن یک لقمه نان، اوقات فراغت جناب ژورنالیست را مکدر نکند.
راستی کاش وطن، جای زندگی مشتاقانه هجده سالهها بود، نه محل محبوب مرگ برای هشتاد سالهها.
@simar50
