en
Feedback
كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى

كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى

Open in Telegram

همراهیِ شما با کانال کمیته‌ی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما به‌پیوندید https://t.me/kkfsf

Show more
700
Subscribers
-224 hours
-47 days
+430 days
Posts Archive
۳/۳ برعکس، قدرت تکنولوژیک و اقتصادی آمریکا احتمالاً به یکی از دلایل تشدید نقد تبدیل می‌شد: هرچه ظرفیت یک دولت برای کنترل سرزمین، داده و زیرساخت بیشتر باشد، مسئولیت آن برای استفاده شفاف و غیرسیاسی از این قدرت نیز بیشتر می‌شود. همین معیار باید درباره‌ی چین نیز اعمال شود. مسأله‌ی نپال فقط یک فاجعه‌ی طبیعی نیست. این حادثه یک واقعیت ژئوپلیتیک را آشکار کرده است: کشوری که بالادست را کنترل می‌کند، می‌تواند به قدرتی بر جریان اطلاعات نیز دست پیدا کند. هند ناگزیر منتظر حسن‌نیت چین نخواهد ماند. گمان می‌رود، دهلی‌نو شبکه‌ای مستقل و چندلایه از پایش ماهواره‌ای، سنجش هیدرولوژیک، پایش یخچال‌ها، لرزه‌نگاری، شناسایی رانش زمین و سامانه‌های هشدار سریع را ایجاد خواهد کرد؛ سامانه‌هایی که حتی در شرایط بحران سیاسی یا نظامی بتوانند بدون اتکا به اطلاعات چین کار کنند. این مسأله فقط امنیت مرزی یا رقابت هند و چین نیست. موضوع امنیت میلیون‌ها انسانی است که در پایین‌دست زندگی می‌کنند. چین لازم نیست یک فاجعه را ایجاد کند تا کنترل اطلاعات درباره‌ی آن به یک مسأله‌ی ژئوپلیتیک تبدیل شود. کافی است بالادست را کنترل کند، زودتر بداند و پایین‌دست نتواند مستقل از او ببیند. در عصر تغییرات اقلیمی، این دیگر یک سناریوی دوردست نیست. پرسش اصلی این نیست که آیا فاجعه دیگری رخ خواهد داد. پرسش این است: وقتی رخ داد، چه کسی زودتر خواهد دانست؟ منابع: ۱- گزارش گاردین درباره‌ی محدودیت اطلاعات و دسترسی مستقل در تبت. https://www.theguardian.com/world/2026/aug/28/chinese-controls-information-hamper-assessment-tibet-flood-damage?CMP=share_btn_url ۲- وزارت امور خارجه هند ـ پاسخ رسمی پارلمان.: https://www.mea.gov.in/lok-sabha.htm?dtl%2F29613%2Fquestion+no278+hydrological+data+of+brahmaputra+and+satluj+rivers=&utm_source=chatgpt.com و https://warontherocks.com/membership/. به ما به‌پیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf

۲/۳ حتی اگر درباره‌ی انگیزه‌ی دقیق چین در آن مقطع اختلاف نظر داشته باشیم، یک واقعیت قابل انکار نیست: در شرایط منازعه‌ی سیاسی، جریان اطلاعات هیدرولوژیک میان چین و هند دچار اختلال شد. همین سابقه است که فاجعه‌ی اخیر را برای هند مهم می‌کند. ما برای اثبات اینکه چین در حادثه‌ی نپال اطلاعات را عمداً ابزاری به عنوان «سلاحی» کرده است، به شواهدی فراتر از آنچه تاکنون منتشر شده نیاز داریم. اما برای نگرانی درباره‌ی چنین ظرفیتی نیازی به اثبات سوءنیت نداریم. سابقه ۲۰۱۷ نشان می‌دهد که داده‌های هیدرولوژیک می‌توانند در مناسبات سیاسی میان چین و هند دچار اختلال شوند. فاجعه‌ی اخیر نیز نشان داد که چین در داخل تبت می‌تواند دسترسی مستقل به اطلاعات مربوط به یک حادثه بزرگ را محدود کند. این دو واقعیت را اگر کنار هم بگذارید یعنی: کنترل سرزمین بالادست، کنترل زیرساخت پایش و توانایی کنترل جریان اطلاعات. اینجا با یک شکل واقعی از قدرت روبه‌رو هستیم. بحث درباره‌ی «سلاح‌سازی آب» معمولاً بر سدها، انحراف رودخانه‌ها و کنترل فیزیکی جریان آب متمرکز می‌شود. اما در قرن بیست‌ویکم، قدرت هیدروپلیتیک فقط به کنترل خود آب محدود نمی‌شود. کنترل اطلاعات درباره آب نیز قدرت است. کسی که می‌تواند تحولات خطرناک بالادست را زودتر ببیند، پیش از دیگران از آن مطلع شود و تعیین کند چه زمانی و چه مقدار از اطلاعات را در اختیار پایین‌دست بگذارد، در موقعیتی متفاوت از طرفی قرار دارد که باید منتظر دریافت همان اطلاعات بماند. بنابراین هند نمی‌تواند امنیت خود را بر فرض حسن‌نیت چین بنا کند. این مسأله به‌ویژه در شرایطی اهمیت دارد که توسعه‌ی پروژه‌های عظیم آبی چین در تبت ادامه دارد؛ از جمله طرح‌های مرتبط با رودخانه یارلونگ تسانگپو در «خم بزرگ» آن، که نگرانی‌های جدی در هند ایجاد کرده است. مسأله فقط این نیست که این پروژه‌ها چه اثری بر جریان آب خواهند گذاشت. مسأله این است که هند باید درباره‌ی تحولات بالادست تا حد ممکن دانش مستقل داشته باشد. اینجا مقایسه رفتار هند و چین نیز اهمیت پیدا می‌کند؛ نه برای تبرئه‌ی هند، بلکه برای اعمال یک معیار واحد. تصمیم هند برای قرار دادن پیمان آب‌های سند با پاکستان در حالت تعلیق پس از حمله‌ی تروریستی پهلگام با اتهام‌های گسترده‌ای درباره «سلاح‌سازی آب» و حتی «تروریسم آبی» روبه‌رو شد. هند قطعاً باید در برابر هر اقدامی که امنیت آبی مردم پایین‌دست را به ابزار فشار سیاسی تبدیل کند پاسخ‌گو باشد. اما اگر جلوگیری یا محدودکردن اطلاعات هیدرولوژیک در شرایط تنش سیاسی را معیار «سلاح‌سازی آب» می‌دانیم، این معیار نمی‌تواند فقط علیه هند به کار رود. رفتار هند در مناسبات آبی با کشورهای پایین‌دست نیز تصویر ساده‌ای از یک دولت مصمم به استفاده از آب به‌عنوان ابزار تنبیه سیاسی ارائه نمی‌دهد. در جریان سیلاب‌های بنگلادش در اوت ۲۰۲۴، انتقال اطلاعات مربوط به سطح آب ادامه داشت و پس از اختلال در ارتباطات نیز از مسیرهای جایگزین برای هشدارهای اضطراری استفاده شد. حتی پس از قرار گرفتن پیمان آب‌های سند در حالت تعلیق، هند انتقال هشدارهای سیلابی به پاکستان را از طریق کانال‌های دیپلماتیک ادامه داد. این موارد هند را از نقد مصون نمی‌کند. اما یک پرسش کاملاً مشروع ایجاد می‌کند: اگر انتقال یا عدم انتقال اطلاعات هیدرولوژیک می‌تواند برای هند «سلاح‌سازی آب» محسوب شود، چرا همان معیار نباید درباره چین نیز اعمال شود؟ معیار باید مستقل از اینکه با کدام قدرت همراستایی کنیم یا از کدام قدرت ناهمراستا، یکسان بماند. اینجا به یک مشکل بزرگ‌تر در بخش‌هایی از گفتمان ضد‌امپریالیستی معاصر می‌رسیم. بخشی از چپ غربی و جهانی، نقد امپریالیسم را چنان به مخالفت با ایالات متحده تقلیل داده است که هر قدرتی که در برابر واشنگتن قرار می‌گیرد، گاه از همان نقدی که در مورد آمریکا اعمال می‌شود معاف می‌شود. این دیگر نقد امپریالیسم نیست؛ انتقال معیارهای اخلاقی و سیاسی از یک قدرت به قدرت دیگر است. دستاوردهای اقتصادی و تکنولوژیک چین واقعی هستند. راه‌آهن سریع، خودروهای برقی، باتری‌ها، هوش مصنوعی، زیرساخت صنعتی و ظرفیت عظیم تولیدی چین شکوهمند و شایسته مطالعه است. اما هیچ‌یک از این دستاوردها نباید برای دولت چین مصونیت سیاسی ایجاد کند. اگر واشنگتن سرزمین بالادست رودخانه‌ای را کنترل می‌کرد که فاجعه‌ای در مکزیک یا کانادا رخ داده بود، دسترسی خبرنگاران خارجی را محدود می‌کرد، تصاویر محلی را حذف می‌کرد و اطلاعات مربوط به خطر یک سیلاب ثانویه را در انحصار خود نگه می‌داشت، تقریباً هیچ‌کس این رفتار را با اشاره به راه‌آهن سریع یا قدرت صنعتی آمریکا توجیه نمی‌کرد. 🔻🔻🔻

📰 🌐 فاجعه‌ی سیل نپال/تبت؛ تبدیل یک رخ‌داد طبیعی به مسأله‌ای ژئوپلیتیک 🔴چین فاجعه را ایجاد نکرد؛ اما اطلاعات درباره‌ی آن را کنترل می‌کند! ۱/۳ 📌 یادداشت: ما این بررسی را از گزارش‌های گاردین درباره‌ی فاجعه‌ی هولناک سیل در منطقه نپال/تبت آغاز کردیم و سپس با بررسی مناسبات ژئوپلیتیک چین و هند، به مسأله‌ای رسیدیم که فراتر از خود فاجعهی طبیعی است: قدرتی که از کنترل سرزمین بالادست و اطلاعات مربوط به آن شکل می‌گیرد. این نوشته نمی‌گوید چین فاجعه را ایجاد کرده است؛ می‌پرسد وقتی یک دولت هم سرزمین بالادست و هم بخش مهمی از اطلاعات مربوط به خطر را کنترل می‌کند، این موقعیت چه پیامدهای ژئوپلیتیکی برای کشورهای پایین‌دست، به‌ویژه هند، ایجاد می‌کند؟ ✅ پیش از هر چیز باید یک موضوع را روشن کرد. هیچ شواهد معتبری وجود ندارد که چین موجب فروپاشی یخچال و سیلاب مرگبار اخیر در منطقه‌ی مرزی تبت و نپال شده باشد. فروپاشی یخچال‌ها، رانش زمین و سیلاب‌های ناگهانی پدیده‌های طبیعی هستند و تغییرات اقلیمی نیز خطر وقوع آنها را تشدید کرده است. بنابراین مسأله‌ای که باید بررسی کرد، دخالت چین در ایجاد این فاجعه نیست. موضوع، چیزی مشخص‌تر و از نظر ژئوپلیتیک مهم‌تر است: چین سرزمین بالادست را کنترل می‌کند، سامانه‌های پایش را در اختیار دارد و هم‌زمان دسترسی مستقل به اطلاعات مربوط به فاجعه را محدود می‌کند. در ۲۶ اوت، فروپاشی عظیمی از یخ، سنگ، گل و آب در منطقه مرزی تبت و نپال به راه افتاد و هزاران نفر را کشت و هزاران نفر دیگر را مفقود شده است. در سوی نپال، ابعاد فاجعه نسبتاً سریع برای جهان قابل مشاهده شد؛ خبرنگاران و گروه‌های امدادی توانستند به مناطق آسیب‌دیده دسترسی پیدا کنند و تصاویر و روایت‌های میدانی منتشر کنند. اما در سوی چینی مرز، وضعیت کاملاً متفاوت بود. دسترسی مستقل به تبت بسیار محدود است، خبرنگاران خارجی نمی‌توانند آزادانه منطقه را بررسی کنند و تصاویر و گزارش‌هایی که برای مدتی در فضای آنلاین منتشر شدند، در مواردی ناپدید شدند. رسانه‌های دولتی چین نیز عمدتاً بر عملیات نجات و امدادرسانی تمرکز کردند و امکان ارزیابی مستقل ابعاد ویرانی در طرف چینی بسیار محدود ماند. این تفاوت صرفاً یک مسأله رسانه‌ای نیست. در یک فاجعه فرامرزی، اطلاعات درباره‌ی آنچه در بالادست اتفاق می‌افتد، بخشی از خودِ امنیت انسانی در پایین‌دست است. اگر دریاچه‌ای بر اثر انسداد ناشی از یخ، سنگ و گل شکل بگیرد، اگر سطح آب آن به‌سرعت افزایش پیدا کند یا اگر یک سد طبیعی در آستانه شکست باشد، مردم پایین‌دست باید بدانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تفاوت میان هشدار چند ساعت زودتر و هشدار چند دقیقه دیرتر می‌تواند تفاوت میان تخلیه موفقیت‌آمیز یک منطقه و مرگ هزاران نفر باشد. در این فاجعه یک عدم‌تقارن خطرناک وجود دارد: یک دولت زودتر از دیگران می‌داند، اما دیگران نمی‌توانند مستقلاً بدانند که آن دولت چه می‌داند. چین فاجعه را ایجاد نکرده است؛ اما چین کنترل سرزمینی، زیرساخت‌های پایش و بخش بزرگی از جریان اطلاعات مربوط به تحولات بالادست را در اختیار دارد. هنگامی که همین دولت دسترسی مستقل به اطلاعات را نیز محدود می‌کند، مسأله دیگر فقط آزادی رسانه نیست. بلکه، توزیع نابرابر قدرت برای دانستن درباره‌ی خطری است که ممکن است مرز سیاسی را درنوردد. براساس شواهد موجود، اهمیت این موضوع برای هند زمانی روشن‌تر می‌شود که از فاجعه اخیر فراتر برویم. دریاچه‌ی یخچالی که در فاجعه‌ی اخیر نقش داشت، در سامانه‌ی برهماپوترا قرار ندارد. بنابراین نباید میان این حادثه و خطرات رودخانه برهماپوترا رابطه‌ای مستقیم و ساختگی برقرار کرد. اما جغرافیای سیاسی مسأله همان است: فلات تبت سرچشمه بسیاری از رودخانه‌هایی است که به کشورهای پایین‌دست، از جمله هند و بنگلادش، جریان می‌یابند و چین بخش بالادست این سامانه‌ها را کنترل می‌کند. در چنین شرایطی، آسیب‌پذیری هند فقط به این مربوط نیست که چین چه مقدار آب را می‌تواند با سدها و پروژه‌های آبی کنترل کند. یک مسأله‌ی کمتر دیده‌شده اما بسیار مهم‌تر نیز وجود دارد: چین می‌تواند درباره‌ی تحولاتی که در بالادست رخ می‌دهد، زودتر از هند اطلاع پیدا کند و بر زمان و میزان انتقال این اطلاعات تأثیر بگذارد و این یک فرض نظری نیست. در جریان رویارویی نظامی چین و هند در منطقه‌ی دوکلام در سال ۲۰۱۷، چین انتقال داده‌های هیدرولوژیک مربوط به رودخانه‌های برهماپوترا و سوتلج به هند را متوقف کرد. پکن این توقف را به مشکلات فنی و ارتقای ایستگاه‌های اندازه‌گیری نسبت داد. اما در همان دوره، بنگلادش همچنان داده‌های مربوط به برهماپوترا را دریافت می‌کرد و انتقال داده‌ها به هند پس از پایان رویارویی از سر گرفته شد. 🔻🔻🔻

+9
فاجعه‌ی سیل نپال/تبت؛ تبدیل یک رخ‌داد طبیعی به مسأله‌ای ژئوپلیتیک

📰 🌐 فاجعه‌ی سیل نپال/تبت؛ تبدیل یک رخ‌داد طبیعی به مسأله‌ای ژئوپلیتیک 🔴چین فاجعه را ایجاد نکرد؛ اما اطلاعات درباره‌ی آن را کنترل می‌کند!

⚠️ وقتی که عوام در قدرت باشند! 📌 به قله نزدیک می‌شوند! 💵دلار ۲۰۷۰۰۰ هزار تومان دستمزد کارگران روزی ۲ تا ۳ دلار واقعا هولناک است که با همین سرعت، سال بعد این موقع‌ها دلار بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومن و سال بعدش بین ۸۰۰ هزار تا یک میلیون برسد! اگر نگفته باشیم که حتی تا ۴۵۰ هزار تومن برای امسال جا دارد. تا عید ممکن است ۴۰۰ هزارتومن یا بیشتر را تجربه کنیم. حتی در دوماه آینده ممکن است این اتفاق بیفتد و سال دیگر هم میلیون دور از ذهن نیست! به ما به‌پیوندید: https://t.me/kkfsf 🌐

⚠️ وقتی که عوام در قدرت باشند! 📌 به قله نزدیک می‌شوند! 💵دلار ۲۰۷۰۰۰ هزار تومان دستمزد کارگران روزی ۲ تا ۳ دلار واقعا هولناک است که با همین سرعت، سال بعد این موقع‌ها دلار بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومن و سال بعدش بین ۸۰۰ هزار تا یک میلیون برسد! اگر نگفته باشیم که حتی تا ۴۵۰ هزار تومن برای امسال جا دارد. تا عید ممکن است ۴۰۰ هزارتومن یا بیشتر را تجربه کنیم. حتی در دوماه آینده ممکن است این اتفاق بیفتد و سال دیگر هم میلیون دور از ذهن نیست! به ما به‌پیوندید: https://t.me/kkfsf 🌐

🚩 پرستاران معترض خواستار پرداخت فوری حقوق و مزایای معوقه خود شدند شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵ ▪️شماری از پرسنل و کارکنان حوزه بهداشت
🚩 پرستاران معترض خواستار پرداخت فوری حقوق و مزایای معوقه خود شدند شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵ ▪️شماری از پرسنل و کارکنان حوزه بهداشت و درمان در همدان در اعتراض به وضعیت معیشتی و پرداخت‌نشدن مطالبات خود تجمع اعتراضی برگزار کردند. درخواست رفع تبعیض در دورکاری‌های پنج‌شنبه، پرداخت حقوق ۳۲ روزه مشابه سایر همکاران، و پرداخت فوق‌العاده خاص، کارانه، حق لباس و هزینه ایاب‌وذهاب از مهم‌ترین مطالبات تجمع‌کنندگان بود. این تجمع به عنوان پنجمین اعتراض پرسنل محیطی بهداشت استان همدان در پی بی‌پاسخ ماندن مطالباتشان گزارش شده است. پیش‌تر، جمعی از کارکنان درمان همدان در روز سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، در تجمعی جلوی ساختمان استانداری همدان خواستار رسیدگی به وضعیت حقوقی و ساعات کاری خود شده بودند. 🔴 هرچند دانشگاه‌های علوم پزشکی به دلیل کمبود شدید و بحرانی پرستار، در بسیاری از مواقع توانایی اخراج یا تعلیق گسترده نیروها را ندارند، تجمع کادر درمان با بسیاری از مشاغل دیگر فرق دارد: کادر درمان هنگام تجمع اول باید ثابت کنند که «ترک فعل» نکرده‌اند و از انجام وظایف قانونی خودداری نکرده‌اند وگرنه ممکن است با اتهامات مخاطرات جدی اداری، شغلی و انضباطی روبرو شوند؛ ابزاری که معمولاً برای تخریب وجهه اجتماعی و صنفی آن‌ها در افکار عمومی به کار گرفته می‌شود. پرسنل درمان که اغلب به صورت قراردادی یا شرکتی مشغول به کار هستند، ممکن است با ریسک‌هایی نظیر اخراج، عدم تمدید قرارداد، احضار به کمیته‌های انضباطی، تعلیق از خدمت و یا جابه‌جایی‌های تنبیهی به مناطق محروم روبه‌رو ‌شوند. علاوه بر این، تکرار این تجمعات می‌تواند به برخوردهای امنیتی و قضایی مانند بازداشت، احضار توسط نهادهای اطلاعاتی و گشایش پرونده‌هایی با اتهامات امنیتی منجر شود. از سوی دیگر، این اعتراضات فشارهای روانی و اجتماعی سنگینی را بر کادر درمان تحمیل می‌کند. کارکنان معترض در کنار تحمل استرس ناشی از ناامنی شغلی، ممکن است در محیط کار خود تحت فشارهای مدیریتی و تفکیک رفتاری قرار بگیرند. به ما به‌پیوندید: 🌐https://t.me/kkfsf

🚩 گزارشی از سرکوب معلمان در سال‌گذشته؛ ۱۵کشته، ۷۸ بازداشت و ۳۰ حکم 📕 گزارش جدید «پژوهشکده جنبش معلمان» از گسترش سرکوب معلما
🚩 گزارشی از سرکوب معلمان در سال‌گذشته؛ ۱۵کشته، ۷۸ بازداشت و ۳۰ حکم 📕 گزارش جدید «پژوهشکده جنبش معلمان» از گسترش سرکوب معلمان در سال تحصیلی ۱۴۰۴-۱۴۰۵ خبر می‌دهد؛ سرکوبی که از کشتن و بازداشت معلمان در اعتراضات دی‌ماه تا احضار، صدور احکام قضایی، اخراج، انفصال از خدمت و فشارهای معیشتی از سوی آموزش‌وپرورش امتداد داشته است. این گزارش با عنوان «سرکوب آموزش عمومی، فرایندی چند لایه و مستمر» موارد نقض حقوق معلمان از اول مهر۱۴۰۴ تا ۲۵مرداد۱۴۰۵ را بررسی کرده است. پژوهشگران تاکید کرده‌اند به‌دلیل فضای امنیتی و خودداری برخی معلمان و خانواده‌ها از رسانه‌ای کردن پرونده‌ها، آمار ارائه‌شده باید «حداقل موارد قابل مستندسازی» تلقی شود، نه ابعاد کامل سرکوب. براساس این گزارش، دست‌کم ۱۵ معلم در این دوره کشته‌ شده‌اند، ۷۸ معلم شاغل و بازنشسته بازداشت شده‌اند، ۴۶ مورد احضار ثبت شده و برای ۳۰ معلم و فعال صنفی حکم قضایی صادر شده است. مجموع احکام حبس صادر شده به ۴۰ سال و یک ماه و ۱۶ روز و مجموع جریمه‌های نقدی به ۳۸۲ میلیون تومان می‌رسد. از ۷۸ معلم بازداشت‌شده، ۵۱ نفر شاغل و ۲۷ نفر بازنشسته بوده‌اند. گزارش می‌گوید بیشتر آن‌ها بازداشت‌های چندروزه یا چندماهه را تجربه کرده و تعدادی همچنان در زندان هستند. فشارها به بازداشت محدود نمانده است. از ۴۶ احضار ثبت‌شده، ۳۶ مورد از سوی نهادهای قضایی، عمدتا دادگاه‌های انقلاب، انجام شده و ۹۸ درصد احضار شدگان از فعالان صنفی بوده‌اند. در همین دوره برای ۳۰ معلم و فعال صنفی احکام قضایی صادر شده که سنگین‌ترین آن، طبق گزارش، تایید دو حکم اعدام برای علیرضا مرداسی در دادگاه انقلاب اهواز است. ۲۱ نفر از محکومان، فعال صنفی شاغل بوده‌اند. وزارت آموزش‌وپرورش نیز در این گزارش بخشی از سازوکار سرکوب معرفی شده است. دست‌کم ۱۹ مورد نقض حقوق از سوی این وزارتخانه ثبت شده که شامل اخراج هفت معلم، احضار به هیات تخلفات، انفصال از خدمت، کسر حقوق و بازنشستگی اجباری بوده است. گزارش نتیجه می‌گیرد که فشار بر معلمان به یک «چرخه چند لایه» تبدیل شده است: نهادهای امنیتی بازداشت و تهدید را آغاز می‌کنند، دستگاه قضایی با احضار و صدور حکم، آن را ادامه می‌دهد و آموزش‌وپرورش با اخراج، انفصال و کسر حقوق، هزینه شغلی و معیشتی اعتراض و فعالیت صنفی را افزایش می‌دهد. به ما به‌پیوندید: 🌐https://t.me/kkfsf

⚙️ 💵 تورم دیگر از گرانی عبور کرده؛ فرآیند فرسایش توان بازتولید زندگی است. 📊 وقتی تورم رسمی به ۸۴.۴ درصد می‌رسد، کالاها ۱۲۱.۵ درصد و خوراکی‌ها حدود ۱۲۸ درصد گران می‌شوند و قیمت روغن و چربی‌ها در یک سال بیش از سه برابر افزایش می‌یابد، مسأله دیگر این نیست که مردم «قدرت خرید کمتری» پیدا کرده‌اند. موضوع این است که کار، دیگر نمی‌تواند هزینه‌ی بازتولید نیروی کار را جبران کند. دستمزد در برابر تورم فقط ارزش خود را از دست نداده؛ بلکه رابطه‌ای که دستمزد را به امکان زیستن پیوند می‌داد، از هم گسسته است. کارگر هم‌چنان نیروی کارش را می‌فروشد، اما درآمد حاصل از فروش آن دیگر قادر نیست همان زندگی‌ای را بازتولید کند که برای ادامه فروش نیروی کار ضروری است. اکنون تورم به یک سازوکار طبقاتی بدل شده: بخشی از ارزش کار از مسیر افزایش قیمت‌ها پیشاپیش از زندگی کارگر پس گرفته می‌شود. هر جهش قیمت مواد غذایی، انرژی، مسکن و خدمات ضروری، فاصله میان آنچه کار تولید می‌کند و آنچه کارگر برای زنده‌ماندن و بازتولید نیروی کارش نیاز دارد، عمیق‌تر می‌کند. به همین دلیل، مسأله دیگر فقط «گرانی» نیست. وقتی هزینه‌ی بازتولید زندگی با شتابی بسیار بیشتر از درآمد کار افزایش می‌یابد، جامعه وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن کار انجام می‌شود، اما زندگی دیگر از دل کار بازتولید نمی‌شود. بحرانِ معیشت دیگر از یک مسأله‌ی اقتصادی به بحران بازتولید اجتماعی تبدیل شده است. به ما به‌پیوندید: 🌐https://t.me/kkfsf

۳/۳ مسأله در نهایت همان پرسش بنیادی باقی می‌ماند: چگونه می‌توان جامعه‌ای ساخت که در آن انسان نه وسیله‌ای برای انباشت ثروت، بلکه هدف سازمان اجتماعی تولید باشد؟ مانیفست کمونیست این افق را با جمله‌ای به پایان می‌برد که هنوز پژواک خود را حفظ کرده است: «پرولترها چیزی جز زنجیرهای خود برای از دست دادن ندارند. آنها جهانی برای به دست آوردن دارند.» اما آن «جهان دیگر» را نمی‌توان با تکرار یک شعار ساخت. باید آن را در مبارزه‌ی واقعی، در سازمان‌یابی و در دگرگون کردن مناسبات اجتماعی موجود ساخت. بنابراین، ۲۸ اوت ۱۸۴۴ را نباید صرفاً روز آغاز دوستی دو متفکر بزرگ دانست. این تاریخ یادآور لحظه‌ای است که دو مسیر فکری و تجربی به یک پروژه‌ی مشترک نزدیک شدند: فهم سرمایه‌داری به مثابه‌ی یک مناسبات تاریخی و طبقاتی، و پیوند نقد این مناسبات با امکان دگرگونی آنها. مارکس و انگلس اسطوره‌هایی برای پرستش نیستند؛ خودِ میراث آنان نیز باید موضوع نقد باشد. آنچه ارزش ماندگار دارد، نه تقدیس اشخاص، بلکه روش مواجهه با جهان است: وارسی مناسبات مادی از خلال صورت‌های پدیداری‌شان، فهم تضادها در حرکت، فهم تاریخ به‌مثابه‌ی فرآیندی باز و مبارزه‌آمیز، و امتناع از پذیرفتن مناسبات موجود به‌عنوان امری طبیعی و ابدی. اینک ۱۸۲ سال بعد، مسأله همچنان پابرجاست. سرمایه‌داری دگرگون شده، شکل‌های استثمار تغییر کرده، کار دیجیتالی و خودکار شده، ثروت و قدرت در مقیاسی بی‌سابقه متمرکز شده و بحران‌های زیست‌محیطی به قلب بازتولید اجتماعی رسیده‌اند. اما پرسش بنیادین هم‌چنان همان است: چه کسانی تولید می‌کنند، چه کسانی مالک‌اند، چه کسانی تصمیم می‌گیرند و محصول اجتماعیِ کار انسان به کجا می‌رود؟ از این‌رو، بازگشت به آن میز در کافه‌ی رِژانس، بازگشت به یک نوستالژی تاریخی نیست. بازگشت به یک شیوه‌ی اندیشیدن است؛ به این ضرورت که جهان را نه برای تفسیر بی‌پایان، بلکه برای فهم امکان دگرگون کردن آن بشناسیم. مسأله دیگر صرفاً این نیست که «جهانی دیگر ممکن است». موضوع این است که مناسبات موجود، خود به‌طور فزاینده‌ای ضرورت دگرگونی را پیش روی ما می‌گذارند. و این شاید مهم‌ترین میراث آن دیدار باشد: نه پرستش مارکس و انگلس، بلکه ادامه دادن حرکت انتقادی‌ای که آنان آغاز کردند؛ حرکتی ناتمام، متضاد و تاریخی، در جهت رهایی انسان از مناسبات اجتماعی‌ای که انسان را به وسیله‌ی خود بدل کرده‌اند. #مارکس #انگلس #دانش_مبارزه‌ی_طبقاتی به ما به‌پیوندید: 🌐https://t.me/kkfsf

۲/۳ البته، این دیدار را نباید به افسانه‌ای درباره‌ی دو نابغه تبدیل کرد که گویی در یک بعدازظهر حقیقت نهایی تاریخ را کشف کردند. اهمیت تاریخی آن در چیز دیگری بود: شکل‌گیری یک همکاری فکری و سیاسی که بعدها در نقد اقتصاد سیاسی، ماتریالیسم تاریخی و نظریه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی نقشی تعیین‌کننده پیدا کرد. انگلس سال‌ها بعد، در توصیف رابطه‌ی فکری خود با مارکس، از توافق گسترده‌ی آنان در حوزه‌های نظری سخن گفت. اما این توافق را نباید به معنای حذف اختلاف، یا پیروی یک‌جانبه‌ی انگلس از مارکس فهمید. رابطه‌ی آنان خود محصول یک فرآیند تاریخی بود؛ فرآیندی که در آن نقد فلسفی، پژوهش اقتصادی و تجربه‌ی مبارزات واقعی طبقه‌ی کارگر به یکدیگر متصل شدند. نخستین محصول مهم همکاری آنان، خانواده‌ی مقدس در سال ۱۸۴۵، حمله‌ای تند و طنزآمیز به هگلی‌های جوان بود؛ به‌ویژه به این تصور که می‌توان با نقد صرفِ آگاهی، ایده‌ها و مذهب، ساختارهای واقعی جامعه را دگرگون کرد. در اینجا یکی از چرخش‌های بنیادین مارکس و انگلس آشکار می‌شود: مسأله دیگر تنها نقد «ایده‌های نادرست» نبود؛ مسأله، مناسبات مادی‌ای بود که این ایده‌ها درون آنها شکل می‌گرفتند. تاریخ را نمی‌توان تنها از مسیر نقد فلسفیِ آگاهی توضیح داد؛ باید به تولید مادی زندگی، مناسبات طبقاتی و مبارزه‌ی اجتماعی بازگشت. این مسیر چند سال بعد در مانیفست کمونیست به صورتی فشرده و کوبنده بیان شد: «تاریخ تمام جوامع تاکنون موجود، تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی است.» این جمله را نباید هم‌چون یک فرمول ساده یا کلید جادویی برای توضیح همه‌چیز به کار برد. اهمیت آن در تغییر نقطه‌ی عزیمت تحلیل تاریخی است: انسان‌ها تاریخ خود را در شرایطی می‌سازند که خود انتخاب نکرده‌اند؛ و این شرایط، از جمله مناسبات تولید و مناسبات طبقاتی، میدان واقعی کنش تاریخی را شکل می‌دهند. از این‌رو، جنگ‌ها، بحران‌ها، قوانین، نهادهای سیاسی، اشکال مالکیت و حتی صورت‌های فرهنگی را نمی‌توان جدا از مناسبات و ساختارهای اجتماعی و نیروهای مادی‌ای فهمید که آنها را تولید و بازتولید می‌کنند. در جامعه‌ی برده‌داری، تضاد برده و برده‌دار؛ در فئودالیسم، تضاد رعیت و ارباب؛ و در سرمایه‌داری مدرن، تضاد میان سرمایه و کار مزدی، اشکال تاریخی متفاوتِ این مناسبات طبقاتی‌اند. اما ماندگاری مارکس و انگلس نه به این دلیل است که آنان پاسخ آماده‌ای برای آینده‌ی بشر در اختیار داشتند. اهمیت آنان در ارائه‌ی شیوه‌ای برای نقد جامعه‌ای بود که خود را طبیعی، ابدی و تغییرناپذیر معرفی می‌کند. سرمایه‌داری، از نگاه مارکس، فقط نظامی «ناعادلانه» نیست که بتوان با موعظه‌های اخلاقی اصلاح نمود. مسأله در سطح مناسبات و روابط تولید قرار دارد: کار مزدی، مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، تولید برای مبادله و ارزش، انباشت سرمایه و رابطه‌ی اجتماعی‌ای که در آن نیروی کار به کالا بدل می‌شود. بنابراین نقد سرمایه‌داری نمی‌تواند صرفاً نقد حرص، فساد یا زیاده‌خواهی سرمایه‌داران باشد؛ باید خودِ رابطه‌ی اجتماعی سرمایه را نقد کند. در این معنا، مارکس و انگلس به ما آموختند که سرمایه‌داری را نه هم‌چون یک وضعیت ایستا، بلکه چونان یک رابطه‌ی اجتماعی متضاد و تاریخی بفهمیم؛ رابطه‌ای که خود نیروهایی را تولید می‌کند که می‌توانند شرایط بازتولید آن را به بحران بکشند. با این همه، نباید از این گزاره به جبرگرایی تاریخی لغزید. سرمایه‌داری فقط به دلیل «قوانین آهنین تاریخ» خودبه‌خود فرو نمی‌پاشد. بحران، تضاد و امکان دگرگونی، به خودی خود انقلاب نمی‌سازند. تاریخ را انسان‌ها می‌سازند؛ انسان‌هایی که در شرایط مادی معین، از خلال مبارزه، سازمان‌یابی، آگاهی و کنش جمعی عمل می‌کنند. از همین رو، اهمیت دیدار مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۴ را نباید در پیشگویی آینده جست‌وجو کرد. اهمیت آن در تصمیمی تاریخی بود: عبور از نقد صرفاً نظری جامعه و تلاش برای پیوند دادن نقد با جنبش واقعی و مبارزه‌ی اجتماعی. البته میراث مارکس و انگلس را نیز نباید دست‌نخورده و فراتر از نقد قرار داد. سنت مارکسیستی در دوره‌های مختلف، گاه در تحلیل ستم جنسیتی، استعمار، نژاد، بازتولید اجتماعی و رابطه‌ی انسان با طبیعت کاستی‌های جدی داشته است. در خود آثار مارکس و انگلس نیز عناصر مهمی برای گشودن این حوزه‌ها وجود دارد، اما این عناصر همیشه به یک نظریه‌ی منسجم و کامل تبدیل نشده‌اند. از این‌رو، مارکسیسم معاصر اگر بخواهد هم‌چنان نیرویی انتقادی باقی بماند، نمی‌تواند مبارزه‌ی طبقاتی را فقط به کارخانه و رابطه‌ی مستقیم کارگر و سرمایه‌دار محدود کند. بازتولید نیروی کار در خانه، تقسیم جنسیتی کار، زمین و منابع طبیعی، استعمار و امپریالیسم، زندان، مهاجرت و اشکال جدید کار و فناوری، همگی باید در تحلیل کلی مناسبات سرمایه جای خود را پیدا کنند. 🔻🔻🔻

🚩 ⚙️ ۲۸ اوت ۱۸۴۴؛ روزی که کارل مارکس و فریدریش انگلس به یک پروژه‌ی مشترک رسیدند ۱/۳ 💠 روز، ۲۸ اوت ۱۸۴۴، یادآور دیدار تاریخی
🚩 ⚙️ ۲۸ اوت ۱۸۴۴؛ روزی که کارل مارکس و فریدریش انگلس به یک پروژه‌ی مشترک رسیدند ۱/۳ 💠 روز، ۲۸ اوت ۱۸۴۴، یادآور دیدار تاریخی کارل مارکس و فریدریش انگلس در کافه‌ی رِژانس در پاریس است؛ دیداری که به یکی از مهم‌ترین همکاری‌های فکری و سیاسی تاریخ اندیشه‌ی مدرن انجامید. کافه‌ی رِژانس، با فضای دودآلود و صدای مهره‌های شطرنج، پیش‌تر محل رفت‌وآمد فیلسوفان و انقلابیانی چون ولتر و روسو بود. مارکس و انگلس البته دو سال پیش‌تر، در دفتر روزنامه‌ی «راینیشه تسایتونگ»، یکدیگر را برای نخستین بار دیده بودند؛ اما آن دیدار هنوز به معنای واقعی کلمه دیدار دو هم‌فکر نبود. انگلس هم‌چنان با محافل «هگلی‌های جوان» برلین پیوند داشت و مارکس نیز نسبت به این جریان فاصله و بدگمانی نشان می‌داد. اما تابستان ۱۸۴۴ جهان برای هر دوی آنان تغییر کرده بود. انگلس دو سال را در منچستر گذرانده بود؛ در قلب تپنده‌ی سرمایه‌داری صنعتی انگلستان. او در آنجا نه سرمایه‌داری را از خلال مفاهیم انتزاعی، بلکه در زندگی مادی طبقه‌ی کارگر دیده بود: ساعات طولانی کار، فقر، محله‌های فرودست، بیماری، کودکان کار، شرایط غیرانسانی کارخانه‌ها و مبارزات جنبش چارتیستی. آنچه انگلس مشاهده کرده بود، تصویری زنده از جامعه‌ای بود که در آن نیروی کار انسانی به کالا تبدیل شده و زندگی کارگر در برابر منطق انباشت سرمایه ارزش خود را از دست داده بود. مارکس در پاریس، که پس از اخراج از پروس به آنجا پناه آورده بود، عمیق‌تر در اندیشه‌ی سوسیالیستی فرانسه و نقد فلسفی اقتصاد سیاسی فرو رفته بود. در همان دوره، مسأله‌ی بیگانگی، کار بیگانه‌شده و رابطه‌ی میان انسان و مناسبات تولید، جایگاه مرکزی‌تری در اندیشه‌ی او پیدا می‌کرد. خاطره‌ی قیام‌های کارگری لیون نیز در برابر چشمان او قرار داشت: لحظه‌ای که تضادهای اجتماعی دیگر فقط در قالب ایده‌ها ظاهر نمی‌شوند، بلکه به مبارزه‌ی مادی میان طبقات بدل می‌گردند. بنابراین، وقتی مارکس و انگلس در اوت ۱۸۴۴ دوباره بر سر یک میز نشستند، صرفاً دو روشنفکر نبودند که درباره‌ی فلسفه و سیاست بحث کنند. تجربه‌ی مادی جنبش کارگری و نقد فلسفی جامعه‌ی موجود در برابر یکدیگر قرار گرفته بود. مسأله، پیوند نظریه با واقعیت اجتماعی؛ و پیوند نقد با مبارزه بود. برای فهم اهمیت آن دیدار باید اروپا را در متن تاریخی خودش دید: در یک سو بقای مناسبات سیاسی و اجتماعی پیشاسرمایه‌داری و سلطنت‌های مطلقه، و در سوی دیگر سرمایه‌داری صنعتیِ نوظهوری که مناسبات تولید و زندگی اجتماعی را از بنیاد دگرگون می‌کرد. دهه‌ی ۱۸۴۰، که بعدها «دهه‌ی گرسنگی» نام گرفت، با بحران‌های کشاورزی، کمبود مواد غذایی، شورش‌های نان و تشدید فقر همراه بود. بورژوازی در مبارزه علیه نظم فئودالی توانسته بود قدرت سیاسی و اقتصادی خود را تثبیت کند؛ اما همین بورژوازی خیلی زود دریافت که طبقه‌ی کارگری که در بسیاری از انقلاب‌ها و جنبش‌های ضدسلطنتی در کنار آن جنگیده بود، اکنون خود به نیرویی مستقل و تهدیدکننده بدل شده است. در انگلستان، حکومت در برابر جنبش چارتیستی به سرکوب متوسل می‌شد. در پروس، سانسور دولتی هر صدای مخالفی را محدود می‌کرد. در فرانسه نیز سلطنت ژوئیه، با وجود ظاهر مشروطه‌خواهانه‌اش، جامعه‌ای عمیقاً نابرابر را نمایندگی می‌کرد که در آن انباشت ثروت در یک سو و فقر توده‌های کارگر در سوی دیگر به‌سرعت گسترش می‌یافت. مارکس در ۱۸۴۴ جوانی ۲۶ ساله بود که به دلیل فعالیت روزنامه‌نگارانه و سیاسی تحت فشار قرار گرفته و از پروس رانده شده بود. او در همان سال دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ را نوشته بود؛ متنی که در آن، در کنار نقد اقتصاد سیاسی، مسأله‌ی «کار بیگانه‌شده» را به‌گونه‌ای بنیادی طرح کرد: کارگر در فرآیند تولید، نه تنها محصولی تولید می‌کند که از او جدا می‌شود، بلکه در مناسبات سرمایه‌داری، نیرو و توان انسانی خود را نیز در قالب نیرویی بیگانه در برابر خویش قرار می‌دهد. انگلس نیز در ۲۳سالگی، کتاب “وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان” را منتشر کرده بود؛ اثری که فقط مجموعه‌ای از آمار درباره‌ی فقر نبود، بلکه کوششی برای نشان دادن مناسبات اجتماعی‌ای بود که فقر و فلاکت را به پیامدهای تصادفی یا اخلاقی زندگی کارگران تقلیل نمی‌داد. مسأله، خودِ مناسبات تولید و سازمان اجتماعی سرمایه‌داری بود. اهمیت دیدار مارکس و انگلس درست در همین نقطه آشکار می‌شود: فلسفه‌ی هگلی، نقد سیاسی و تجربه‌ی مستقیم جنبش کارگری و صنعت سرمایه‌داری، به تدریج در یک مسیر نظری و سیاسی مشترک قرار گرفتند. 🔻🔻🔻

🚩ترانه‌ سروده‌ای از #اردلان_سرافراز به ما به‌پیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf

🚩✅اجرای بیش از ۵۰۰ حکم اعدام در ایران از ابتدای سال جاری میلادی بر اساس گزارش سازمان حقوق بشر ایران (IHR) مستقر در نروژ، از
🚩✅اجرای بیش از ۵۰۰ حکم اعدام در ایران از ابتدای سال جاری میلادی بر اساس گزارش سازمان حقوق بشر ایران (IHR) مستقر در نروژ، از ابتدای سال جاری میلادی تا کنون "دست‌کم ۵۱۱ نفر" در ایران اعدام شده‌اند. بر پایه این گزارش، اجرای حکم اعدام برای "دست‌کم ۲۹ نفر" از بازداشت‌شدگان در ارتباط مستقیم با اعتراضات ضدحکومتی دی‌ماه بوده است. ✅به گفته این سازمان حقوق بشری، در میان اعدام‌شدگان "دست‌کم ۱۶ زن و ۱۳ زندانی سیاسی" از هواداران گروه‌های مخالف حضور دارند. محمود امیری‌مقدم، مدیر این سازمان، در گفت‌وگو با خبرگزاری فرانسه تاکید کرد: «هدف اصلی تمام این اعدام‌ها، صرف‌نظر از عناوین اتهامی، ارعاب جامعه و جلوگیری از شکل‌گیری موج تازه اعتراضات است.» او همچنین نسبت به احتمال شدت گرفتن این روند در ماه‌های آینده ابراز نگرانی کرد. افزایش آمار اعدام‌ها واکنش‌های بین‌المللی متعددی را به دنبال داشته است. به ما به‌پیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf

🚩⚙️ در ماه اوت، هم‌زمان با سالگرد اعدام‌های جمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، موج تازه‌ی احکام اعدام در ایران بار دیگر حافظه‌ی آن جنایت را زنده می‌کند. امروز، در میانه‌ی جنگ‌افروزی آمریکا و اسرائیل با ج‌اسلامی، مسأله‌ی سرکوب مردم و زندانیان سیاسی ایران بار دیگر در نقطه‌ی تلاقی دو نیروی مخرب قرار گرفته است: جنگ و مداخله‌ی خارجی از یک سو، و سرکوب و استبداد داخلی از سوی دیگر. برای همین، موضع‌گیری روشنفکران، دانشگاهیان و زندانیان سیاسی مستقل جهانی علیه اعدام و سرکوب ج‌اسلامی را باید جدی گرفت. اما چپِ «محور مقاومتی»، دچار وارونگی عجیبی در تحلیل از قدرت شده است. می‌گویند نباید ج‌اسلامی را با امپریالیسم مقایسه کرد؛ اما در عمل، امضای چند روشنفکر، استاد دانشگاه یا زندانی سیاسی را چنان وزنی می‌دهند که گویی این افراد همان قدرتی را در اختیار دارند که دولت و ارتش آمریکا، تحریم‌ها، محاصره‌ی اقتصادی و دستگاه عظیم سرمایه‌ی آمریکایی در اختیار دارند. ناگهان یک نامه‌ی انتقادی، به «ابزار امپریالیسم» تبدیل می‌شود. معنای سیاسی نامه وارونه می‌شود و خودِ کنش انتقادی به مسأله بدل می‌گردد. امضای چند انسان مستقل چنان بزرگ‌نمایی می‌شود که گویی آنها نه در موقعیت اجتماعیِ بسیار ضعیف‌تر، بلکه در جایگاه یک قدرت نظامی و اقتصادی جهانی ایستاده‌اند. این نه یک تحلیل مادیِ قدرت بلکه نعل وارونه زدن است. امپریالیسم یک سیستم قدرت تاریخی و مادی است: ارتش، سرمایه، دولت، تحریم، محاصره، شبکه‌های مالی و توان مداخله‌ی نظامی. نمی‌توان امضای چند روشنفکر را با چنین قدرتی هم‌سنگ گرفت، مگر آنکه مفهوم قدرت را از معنای مادی خود تهی کنیم. مخالفت با امپریالیسم، مستلزم نسبت‌دادن هر صدای مستقل و منتقد به امپریالیسم نیست. مسأله‌ی اصلی، استقلال قدرت اجتماعی است. تبلیغات امپریالیستی می‌کوشد بازنمای مردمی بی‌قدرت و قربانی باشد که تنها راه رهایی‌شان عبور بمب‌های خارجی از آسمان ایران است. در این روایت، خود جامعه تصمیم‌گیرنده نیست؛ تعیین‌کننده قدرت خارجی است. اما تبلیغات ج‌اسلامی و چپ اردوگاهی نیز، با دیدن واقعیِ یک کشور تحت تهاجم، به نتیجه‌ای وارونه می‌رسند: مردم سکوت کنید، صف ببندید و پشت رژیم قرار بگیرید، رژیمی که خود تنها قدرت اصلی سرکوب جامعه است و تنها نیروی بحران‌زای سیاسی و نظامی موجود در منطقه که نقشی تعیین‌کننده داشته است. تلاقی دو روایت متضادی که هر دو جامعه را از مقام سوژه‌ی سیاست پایین می‌کشند و آن را به ابژه‌ی سیاست قدرت‌های دیگر تبدیل می‌کنند. یکی رنج مردم را به مجوز مداخله‌ی خارجی تبدیل می‌کند؛ دیگری مداخله‌ی خارجی را به مجوز سرکوب داخلی. «دو تیغه‌ی قیچی» به معنای برابر دانستن دو قدرت یا یکسان گرفتن دو نظام نیست. چنین برداشتی از اساس نادرست است. این تعبیر به دو سازوکار متفاوت قدرت اشاره دارد که از دو سوی متفاوت، فضای استقلال اجتماعی را محدود می‌کنند: یکی از بیرون، از طریق جنگ و مداخله؛ دیگری از درون، از طریق سرکوب، اعدام، زندان و انکار حق سازمان‌یابی مستقل. آنچه را که باید از هر دو تیغه محفوظ داشت، جامعه است؛ جامعه‌ای که نه آمریکا مجاز است برایش تصمیم بگیرد و نه ج‌اسلامی، بلکه خود درباره‌ی آینده‌ی خویش تصمیم بگیرد. به همین دلیل است که چند روشنفکر مستقل، چند استاد دانشگاه یا چند زندانی سیاسی برای محورمقاومتی‌ها خطرناک‌تر از آن چیزی به نظر می‌رسند که واقعاً هستند. نه به این دلیل که قدرتی هم‌سنگ دولت آمریکا دارند، بلکه به این دلیل که وجودشان یک امکان سیاسی دیگر را یادآوری می‌کند: امکان یک موضع سوم. موضع سوم به معنای بی‌طرفی میان ستمگران نیست. به معنای آن است که می‌توان هم‌زمان با جنگ و امپریالیسم مخالفت کرد و هم‌زمان، اعدام، زندان، شکنجه، سرکوب و نابودی سازمان‌یابی مستقل جامعه را نیز نپذیرفت. می‌توان علیه بمباران ایران بود، بی‌آنکه به پرچم ج‌اسلامی پناه برد؛ و می‌توان علیه ج‌اسلامی بود، بی‌آنکه برای رهایی جامعه به ارتش آمریکا و اسرائیل متوسل شد. این تناقض نیست؛ بلکه آغاز استقلال سیاسی است. جامعه‌ی ایران بیش از یک قرن است که در اشکال مختلف برای آزادی، قانون، حق شهروندی، عدالت و دخالت مستقل در سرنوشت خویش مبارزه کرده است؛ از نهضت مشروطه تا جنبش‌های کارگری، زنان، دانشجویان و جنبش‌های اجتماعی معاصر. این مبارزه را نمی‌توان به پروژه‌ی هیچ دولت خارجی فروکاست، همان‌طور که نمی‌توان آن را به نام «مقاومت» از مردم گرفت و به حکومت واگذار کرد. مسأله این نیست که چه کسی «منجی» ایرانیان خواهد داد. مسأله این است که آیا ایرانیان حق دارند خودشان سوژه‌ی خودرهایی خویش باشند یا نه. نه واشنگتن، نه تل‌آویو، نه تهران. جامعه‌ی ایران باید بتواند خودش سخن بگوید، خودش سازمان یابد و خودش آینده‌اش را تعیین کند. به ما به‌پیوندید: 🌐https://t.me/kkfsf