es
Feedback
گنجشک قرمز

گنجشک قرمز

Ir al canal en Telegram

تنها چیزی که مهمه، نوشتن خط بعدیه.

Mostrar más
1 511
Suscriptores
Sin datos24 horas
+77 días
+4230 días
Archivo de publicaciones
یکی از creatorهای محبوبم:

حرف زیادی برای گفتن نیست. چیزای زیادی از سرمون گذشته و بیشتر از هر وقتی از سکوت خوشم میاد. دلم می‌خواد دهن هر تحلیلگری رو گل بگیرم و بگم لطفا برای چند ساعت یا چند ماه یا چند سال سکوت پیشه کن. خودمم حرف زیادی نمی‌تونم بزنم و نپرسین چرا. صرفا می‌تونم بگم به خودم چیا گذشته. تقریبا پنج ماهی هست که بیکارم و فک کنم دومین باره که دارم با آهنگ «cause I lost my job, two weeks before Christmas» رودریگز همذات‌پنداری می‌کنم‌. بااین‌حال، الان دیگه غصه خوردن واسه این چیزا هم مسخره به نظر میاد. اونم بعد چیزایی که از سر گذروندیم. تو مدتی که نت نبود ولی همچنان نیاز به حواس‌پرتی داشتم، آگاتا کریستی خوندم. چندین تا. انتخاب خوبی بود برای اون روزا. رمان‌هاش نه اونقدر ساده بودن، نه اونقدر پیچیده. پرحرفی هم نمی‌کرد. فقط میومد یه معما مطرح می‌کرد، برات پیچیده‌ش می‌کرد و تهش هم غافلگیر رهات می‌کرد. واقعا آگاتا کریستی رفیق خوبی برا اون روزا بود چون هر نویسنده‌ای که می‌خواست در مورد زندگی و معنا و این چیزا تز بده، بلاموضوع به نظر میومد. سراغ فیلم هم رفتم. تقریبا هر فیلم گیشه‌ای هالیوودی می‌تونست گزینه مدنظرم باشه. ترمیناتورها رو دیدم، جان ویک و جان‌سخت. فکر نمی‌کردم یه روزی با انیمیشن «فرار مرغی» بزنم زیر گریه ولی خب کاریش نتونستم بکنم. فک کن یه عده مرغ رو ببینی که سگ مزرعه هر روز مواظب‌شونه فرار نکنن و تنها راه نجات‌شون، پرواز کردنه وگرنه تبدیل به ناگت می‌شن. به بدن چاق مرغا خیره شدم و منتظر موندم ببینم سرنوشت‌شون چیه. یه بار هم ساعت پنج صبح رفتم سراغ کارور. کارور آدم ساکتیه. مطمئنم اگه باهاش برین بار، دو تایی در سکوت انقدر الکل می‌خورین تا چپه شین. فردا شب هم همین کارو می‌کنین و بقیه شب‌های دیگه. برای همین رفتم سراغش. اونم داشت از بدبختیاش حرف می‌زد. ازینکه یه روز تعطیل، تو صف ماشین لباسشویی بوده و خداخدا می‌کرده نوبتش شه اما نفر آخر گفته لباسام هنوز کثیفه و دوباره ماشین لباسشویی رو برا دو ساعت دیگه دست گرفته. کارور می‌گفت اون لحظه از شدت بیکاری و خستگی و بی‌پولی و بار زندگی داشتم می‌شکستم. اما خب ادامه داده بود تا ببینه بالاخره چی می‌شه و همینجوری واسه خودش داستان نوشته بود. حرفاش به نظرم منطقی میومد، بنابراین منم داستان نوشتم. اونم سه تا. با خودم فک کردم تنها منفعتی که می‌تونم از بیکاریم ببرم همینه. فک کنم اگه بیکاریم ادامه پیدا کنه، به زودی یه مجموعه داستان ازم دربیاد. هاه.

خیلی چیزها تغییر کرده اما فانوس دریایی دریاچه میشیگان هنوز سر جاشه.
خیلی چیزها تغییر کرده اما فانوس دریایی دریاچه میشیگان هنوز سر جاشه.

کوهن در آشپزخانه
کوهن در آشپزخانه

توپ، تفنگ، فشفشه خامنه‌ای کسکش «بود»

بالاخره تونستم خبر مرگ ضحاک رو بشنوم

فک کنم آهنگو پلی کرد

یک پیرزن چادری داشت میرفت سمت خونه که بهم گفت: جایی رو زدن؟ گفتم آره. برین خونه و مواظب خودتون باشین. چشاش دو دو زد و نتونست طاقت بیاره و گفت: پس دخترم حجابتو رعایت کن و بعد به پیراهن من که شوکه بودم از این موقعیت خیره شد و گفت: حیفه بقیه از بدنت لذت ببرن بهش نگاه کردم و گفتم کسخلی چیزی هستی. نه؟ و دور شدم. این عجیب‌ترین موقعیت جنگی یه آدم میتونه باشه.

کاش در هدفون کله‌زرد بچه‌باز، اتفاقی این موزیک پخش شود:

تو شرکت جلسه گذاشتن تا ببینن حالمون خوبه یا نه. بعدم میگن الان مهم‌ترین چیز «تاب‌آوری»یه. دیگه حالم ازین کلمه بهم می‌خوره. این کلمه مال یه شهروند اروپاییه که میترسه شغلشو هوش مصنوعی بگیره نه مال ما که یهو قتل‌عام‌مون کردن. اصلا کی این اصطلاحات جهان‌اولی رو باب کرد؟ من نمیخوام تاب بیارم، میخوام بالا بیارم. یکی از اعضای شرکت میگه مارو ببرین هلیوم پارک شاید حالمون خوب شد. به قیافه یارو خیره میشم. یعنی کدوم آدمی حاضره درحالیکه هم‌وطنانش کشته شدن، یه توپ پلاستیکی احمقانه بپوشه و فوتبال بازی‌ کنه؟ این خواسته به قدری وقیحانه‌س که مسئول منابع انسانی هم بهت‌زده می‌شه و میگه: «فک نکنم کسی الان حال و حوصله داشته باشه ازین جاها بره.» جلسه تموم میشه و همه برمی‌گردیم پشت میزمون.

موقع انقلاب مهسا بود که داشتم برمی‌گشتم خونه. کتاب‌های آیلتس دستم بود وعزمم رو جزم کرده بودم از ایران برم. تو اتوبوس بودم که یه صدای آشنا از چند صندلی اون طرف‌تر شنیدم. صدای نورا بود. همکلاسی قدیمیم. تنها کسی که توی کلاس آهنگ انگلیسی گوش می‌داد. داشت پسر نوجوونی که کنارش نشسته بود رو دلداری می‌داد. پسربچه‌ای که بعدا فهمیدم از یگان ویژه سیلی خورده و شوکه شده. رفتم پیشش. بهم گفت داره از اعتراضات برمی‌گرده خونه. خسته بود ولی پر شور و حرارت. بهش گفتم توقع نداشتم بره اعتراضات. گفت: «چرا نرم؟ این انقلاب، انقلاب ما زناست. بالاخره ما زنا بلند شدیم و حق‌مونو خواستیم‌.» بهش افتخار کردم و از احوالاتش پرسیدم. طلاق گرفته بود. فاینالی! همیشه می‌دونستم شوهرشو دوس نداره. موقع پرسیدن حال بچه‌هاش سکوت کرد. فهمیدم بچه‌ها پیش خودش نیستن. با صدای لرزون و حتی خجالتی گفت که داره توی یه تولیدی کار می‌کنه تا خرجشو خودش دربیاره. بهش گفتم براش خوشحالم و خبر طلاقش خبر خوبی بوده. گوشیش داشت زنگ می‌خورد که خدافظی کردیم و جدا شدیم. همون لحظه، فقط به خاطر نورا بود که آرزو کردم یه چیزی درست شه. دیشب یهو یاد نورا افتادم. از خودم پرسیدم یعنی اون همه شور و حرارت هنوز سر جاشه؟ هنوز امیدواره یا ناامید شده؟ هنوزم اون زنی هست که بخواد با یه بچه، تو سن ۳۵ سالگی، پزشکی بخونه؟ به شماره‌ای که ازش داشتم زنگ زدم. کسی برنداشت. کجایی دختر؟

تو رسانه‌های نظام مذاکرات فصل اول یه رمان از تولستویه. تو رسانه‌های اسراییل یه داستان کوتاه از کامو.

اگه بخوان از روزهای زندگی تو ج ا مستند بسازن، این عکس حتما باید توش باشه.
اگه بخوان از روزهای زندگی تو ج ا مستند بسازن، این عکس حتما باید توش باشه.

photo content
+2

شب قشنگیه. دوستامون اومدن پیش‌مون. برای شام سالاد تن ماهی درست کردم که هم به جیبم می‌خوره، هم به زمان نداشتنم. یه موزیک خوب پلی شده که باعث می‌شه آدم فک کنه نکنه توی یه رستوران توی مراکشه و خبری از ج ا نیس. اما بعد یهو تصویر کشته‌ها جلوی چشمم میاد و تارت تمشک دیگه خوشمزه نیس. این روزا وسط هر لحظه کمیابی از خوشحالی، این تصویرها جلوی چشمم میان. شاید از سر عذاب‌وجدان. که چرا من دارم با دوستام یه شب خوبو می‌گذرونم، درحالیکه چند هزار جسد توی سردخونه‌ها افتاده‌ن. با خودم می‌گم شاید برای من، احساس عذاب وجدان، یه عادت مغزی شده. یه چیزی که با خودم بگم دست‌کم منفعل نیستم، هنوز هم آدمم و می‌دونم عذاب وجدان یعنی چی. ولی شایدم دارم صرفا «مدیریت گناه» می‌کنم. یه بخشی از مغزم می‌گه شاید بهتر باشه از یه زاویه دیگه‌ای به اون کشته‌شده‌ها نگاه کنم. به این‌که اونا شاید خوشبخت‌تر از من بودن یا دست‌کم، سربلندتر از من. که حتی این منظره می‌تونه باشکوه باشه نه هولناک. اما بعد می‌گم «نه! اگه این‌جوری فک کنی، فرقی با ج ا نداری! اونم عاشق اینه که هرچیزو عاشورایی و کربلایی کنه. سانتیمال نشو احمق. جون تک‌تک اون آدم‌ها باارزش بود. زندگی‌ هرکدوم‌شون مهم بود.» می‌ذارم این شب خوب ادامه پیدا کنه. محکم‌تر سیگار پک می‌زنم و نمی‌ذارم حس پوچی سراغم بیاد. چون می‌دونم هربار که قدر زندگی رو ندونم، زیر پرچم ج ا سینه زدم.

با مینا میریم کافه. زنی که اوضاعش خوبه. بالاخره مرد زندگیش رو پیدا کرده، خونه‌ی نقلیش تو نارمک رو خریده و تصمیم داره ۲۰۶ش رو تبدیل کنه به سوناتا.  تعریف می‌کنه و میگه شب دوم تیراندازی خیلی جدی بوده. یک‌راست به سر شلیک می‌کردن. دوستش دیده که یه لباس شخصی از لای مردم چاقو درآورده و آدمای اطرافشو با چاقو زده. بهش میگم عذاب وجدان دارم که نتونستم موثر باشم. که شاید حتی زنده موندم. بهم میگه عذاب وجدان نداشته باش. بعد هم اضافه می‌کنه که «من نمیخوام یک عدد باشم و بمیرم و تموم. زندگیم برام با ارزشه.» به این قضیه فکر می‌کنم. آیا ۱۲۰۰۰ کشته صرفا یک عدده؟! آیا زندگی برای اونا بی‌ارزش بوده؟ من فقط میدونم که از خودم توی آینه بدم میاد. چند روز بعدش با فرحان نوری صحبت میکنم. می‌گه: «بچه‌ها خوبن؟  اونا شیطون بودن.» میگم: «نه. شاید به این دلیل که بحث هزینه فایده مهم شده. اینکه بدونی وقتی جونت رو می‌بری و می‌ذاری کف خیابون چیو به دست میاری؟» بعدم می‌گم «ما تو کار یه چیزی داریم به اسم ROI. یعنی نرخ بازگشت سرمایه. با این نرخ می‌سنجی فایده بیشتر از هزینه‌س یا نه. من فک می‌کنم دست خالی به خیابون رفتن دیگه راه موثرش نباشه.» اما خودم خیلی مطمئن نیستم. برای همین چندین روز بهش فک می‌کنم.  آیا تو این شرایط فک کردن به هزینه / فایده کار درستی‌یه؟ و یاد سپیده رشنو میفتم. دختری که توی اتوبوس BRT شالش افتاد و وقتی یه ارزشی بهش گیر داد، انقدر باهاش بحث کرد که مردم ارزشی‌یه رو از اتوبوس انداختن بیرون. اما بعدش حکومت انقدر عصبانی شد که سپیده رشنو رو دستگیر کرد و انقدر کتکش زد که مجبور شد جلوی تلویزیون اعتراف کنه و بگه اشتباه کرده. اگه سپیده رشنو به هزینه فایده فکر می‌کرد و فقط جلوی پاش رو می‌دید، شالش رو مینداخت سرش تا صرفا دهن ارزشی رو ببنده و بتونه بی‌دردسر بره سرکار و به زندگیش ادامه بده. منطقی بود. نه؟ اما سپیده اون کار منطقی رو نکرد، به ROI هم فکر نکرد. برای همینم چهره کتک‌خورده‌ی سپیده توی صفحه تلویزیون بغضی شد توی گلومون و وقتی مهسا رو هم کشتن، این بغض ترکید. و کمترین نتیجه‌ش این بود که دیگه هیچ زن آزادی نخواست شالش رو روی سرش بذاره. حالا با این حساب، آیا ۱۲ و ۲۰ و ۴۲ هزار صرفا یک عدده؟ من این‌طور فکر نمی‌کنم.  

‏با یک‌دیگر مهربان باشیم و به‌خاطر برخی مواضع سیاسی، هم را قضاوت نکنیم.‌.. تو چه می‌دانی؟ شاید کسی مادرش جنده باشد...

مکبث هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد بتونه شاه شه. تا اینکه سه خواهر پیشگو اومدن پیشش و گفتن تو می‌تونی شاه شی. اولین نشونه‌ش هم اینه که وقتی برگردی خونه، فرمانده کادور شدی. اولین پیشگویی محقق شد و مکبث به فرماندهی کادور رسید و به این پیشگویی ایمان آورد. اما محقق شدن کامل این پیشگویی با اراده مکبثه که انجام شد. جایی که شمشیر رو برداشت و شاه سرزمین رو کشت تا تاج‌شو روی سرش بذاره. به این قضیه میگن «پیشگویی خودشکوفا». یعنی وقتی به یه پیش‌بینی ایمان میاری و به خاطر این باور، محقق می‌کنیش. ما باور پیدا کردیم. حالا فقط مونده که شمشیر رو برداریم.

photo content