گنجشک قرمز
رفتن به کانال در Telegram
1 535
مشترکین
+124 ساعت
+67 روز
+1930 روز
آرشیو پست ها
1 535
جویس برای شخصیتهای داستانش از مردم واقعی شهر دوبلین الگوبرداری کرده است و بعد از چاپ یولسیز، مردم دوبلین از هم میپرسیدند: «تو هم در یولسیز هستی؟»
1 535
+3
از schetch book آقای دلتوره.
اون دستی که کفاش یه حدقه چشمئه رو تو فیلم «هزارتوی پن» استفاده کرده.
1 535
توی «عقاید یک دلقک»، هانس شنیر، شخصیت اصلی داستان، پشت پا زده به ثروت خونوادگیش و تصمیم گرفته دلقک شه، یه دلقک همیشه مست که از قضا تو اون برهه داستان، پاش شکسته و حسابی بیپوله. هرچقدر میگذره پولاش کم و کمتر میشه و اونم هی میگه تهش پول خوردهای داخل جیبم رو میریزم تو کلاه تا مردم بفهمن توش پول بریزن و کنار خیابون گیتار میزنم. اخرای داستان هانس دیگه خسته شده از بس به پول فکر کرده (این چیزیه که من یادم میاد یا شایدم بخاطر شرایط الانم فک میکنم همچین چیزی بوده) برای همین تنها سکهای که تو جیبش مونده رو از پنجره قطار پرت میکنه بیرون و فقط یه نخ سیگار توی کلاهش میذاره و شروع میکنه گیتار زدن.
این روزا همهش به هانس فکر میکنم و صدای پرت شدن آخرین سکه ته جیبش روی زمین.
1 535
تماشای فروشندههای مترو واقعا جالبه. یه وقتایی بعضیاشون کارتهایی رو میکنن که تا حالا نکرده بودن. یه بار توی شلوغی ساعت یک مترو، یه خانوم با کلی قلمه گل اومد تو. واقعا کنجکاو بودم بدونم چجوری میخواد به مردم کلافه و در خود فرورفته قلمه گل بفروشه.
خانومه با قلمه اومد و sales pitch خودشو شروع کرد:
خانوما این قلمهها اسمش خون سیاوشانه. میگن وقتی سیاوش کشته شد، خونش زمین ریخت و این گلها درومد. هرکی میخواد دونهای انقدر»
چند دقیقه بعد، کل فضای واگن هجوم دستهایی بود که دراز میشدن تا قلمه گل خون سیاوشان بخرن. گمونم هنوز دی تموم نشده بود.
1 535
یکی دو ماه بعد تعدیل فهمیدم همه افراد تیم حذف شدهن غیر یه نفر. اول فکر کردم بخاطر کارشه چون کارش خوب بود اما بعد معلوم شد با مدیر طلاقخاموش شرکت میخوابیده. شخصیت جالب توجهی بود. همیشه بهش میگفتم وایب اصلاحطلب میدی و انکار میکرد اما شرط میبستم نهایت آرزوش این بوده که یکی بشه مث فرناز فصیحی.
هیچ وقت دلم نخواسته جای این آدما باشم اما واقعا این حجم از انگیزهشون برا زندگی برام جالب بوده. من تو این موارد سرمو میذارم و میمیرم.
1 535
امروز بالاخره بعد از پنج ماه حقوق گرفتم. باورم نمیشه پنج ماه گذشته. بلافاصله بعد کارم تو خیابونا چرخیدم تا برا خودم یه چیزی بخرم. تهش هم یه تیشرت قهوهای خریدم که روش نوشته بود: new chapter. هاهاها. از تیشرتهایی که روشون نوشته داره خوشم نمیاد اما این یکی یه متن قهوهای بود روی یه زمینه قهوهای. برا همین خریدمش.
تو راه خونه هم دو کیلو سیب سبز خریدم و به این فکر کردم که چرا بعد این همه سال کار کردن، هنوزم باید خرج زندگیمو از دهن سگ بکشم بیرون و انقدر کم باشه و برای «انقدر کم»، سعی کنم تو محیط کار برونگرا و گرم و پذیرا باشم، در حالی که نیستم؟ یا حتی دو ساعت آخر شبو هم کار کنم تا بتونم غیر نیازهای روزمره، کمی کسکلک هم داشته باشم؟
قطعا اولین جوابی که به ذهنم میاد، زندگی تو این مکان و زمان گهه که خب جواب دهنپرکنییه و همه رو ساکت میکنه حتی گاهی خودمو. ولی مطمئنم من اگه تو قلب اروپا و امریکا هم به دنیا میومدم بازم خرجمو از دهن سگ میکشیدم بیرون و همینه که منو ناراحت میکنه. با خودم میگم بعید نیس مامان بابام تو مغزم کاشته باشن که برا پول باید جون کند، جسمی و روانی (چون هنوزم هرچقدر کندوکاو میکنم میبینم علیرغم میل باطنیم حاصل کار اونام و شخصیتم شبیه یه تلفظ غلط انگلیسیه که تو ذهن حک شده و به راحتی پاک نمیشه).
شایدم صرفا عقل معاش نداشتنم رو گردن ژست اخلاقیم میندازم که میگه من ترجیح میدم درست کار کنم تا اینکه به مدیرم بدم.
نمیدونم واقعا. یه جایی میلنگه اما نمیدونم کجا.
