گنجشک قرمز
رفتن به کانال در Telegram
1 555
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+2630 روز
آرشیو پست ها
1 556
+2
جالبه که خیلیاشون، خودشونو به شکل خود جیمز جویس درمیارن. نزدیکترین تجربه من به همچین چیزی وقتی بود که شهر پر از بدل مرتضی پاشایی شده بود.
1 556
یه سایت هم دارن براش که برنامههای مخصوص بلومزدی توش اعلام میشه و میتونن ورکشاپها و ایونتهای مختلف برن. مثلا امسال یکیش این بوده که با دست غیرهمیشگیشون (دست غیر مسلط برای نوشتن)، رمان «بیداری فنیگانها» رو رونویسی کنن.
1 556
+2
در ایرلند، یک روزی وجود داره به اسم «بلومز دی» یا روز بلومها. تو اون روز (که ۱۶ ژوئنه)، ایرلندیها عین مردم زمانهی رمان «اولیس» جویس لباس میپوشن و کل روز به کافهها و جاهایی سر میزنن که توی رمان ازش یاد شده. «بلوم» شخصیت اصلی داستان اولیسه. نمونه اصیل مردم میانهحالی که زندگی روزمرهشون متوسط و بیخطر اما در عالم خیال بلندپروازن.
1 556
همکار کوهنوردم یکی دو هفته پیش رفته دماوند رو فتح کنه و کل حقوقش (که البته زیاد نیس) رو خرج کرده. جالب اینجاست که سنگینترین هزینهش، پول قاطرهایی بوده که وسایلشو تا یه جایی حمل میکردن. امروز که به تقویم خیره مونده بود و دعا میکرد تا آخر ماه جنگ نشه، بهم گفت: «کاش چند تا قاطر داشتم، میبردم دماوند بارکشی کنن. من میشستم خونه اونا پول درمیاوردن» »بهش گفتم: میدونی مدیرامونم دقیقا در مورد ما همچین فکری میکنن؟»
خندیدیم چون کار دیگهای نمیتونستیم بکنیم.
1 556
امروز موقع ناهار کاری، این بحث پیش اومد که «نام خانوادگی» یک فرد میتونه چقدر در مورد اون آدم اطلاعات بده. از نژاد و قومیتش بگیریم تا مذهب و شغل آبا و اجدادیش. یهو یکی از همکارام گفت: «فامیلی منم در مورد شغل اجدادیمون بوده: نعلبندی». همهمون گفتیم: «یعنی کارتون نعل زدن به پای اسب و قاطر بوده دیگه؟» که جواب داد: «نه. پدربزرگم یه ژاندارم خودخوانده بوده که گوش دزدهای روستا رو با میخ به درخت میکوبیده».
یک لحظه سکوت کردیم و بعد تصمیم گرفتیم گل یا پوچ بازی کنیم.
1 556
قیمت بعضی آیتمهاش (که دستساز بودن) اندازه پول دو تا خونه بود ولی انقدری دیوونه هستم که یه روزی همچین پولی بدم که برام از ژاپن یه پنل کاغذی خطاطی بیارن. اونوقت عصرا بشینم روبهروش و از بازیهای نور و سایهش لذت ببرم.
1 556
جویس برای شخصیتهای داستانش از مردم واقعی شهر دوبلین الگوبرداری کرده است و بعد از چاپ یولسیز، مردم دوبلین از هم میپرسیدند: «تو هم در یولسیز هستی؟»
1 556
+3
از schetch book آقای دلتوره.
اون دستی که کفاش یه حدقه چشمئه رو تو فیلم «هزارتوی پن» استفاده کرده.
1 556
توی «عقاید یک دلقک»، هانس شنیر، شخصیت اصلی داستان، پشت پا زده به ثروت خونوادگیش و تصمیم گرفته دلقک شه، یه دلقک همیشه مست که از قضا تو اون برهه داستان، پاش شکسته و حسابی بیپوله. هرچقدر میگذره پولاش کم و کمتر میشه و اونم هی میگه تهش پول خوردهای داخل جیبم رو میریزم تو کلاه تا مردم بفهمن توش پول بریزن و کنار خیابون گیتار میزنم. اخرای داستان هانس دیگه خسته شده از بس به پول فکر کرده (این چیزیه که من یادم میاد یا شایدم بخاطر شرایط الانم فک میکنم همچین چیزی بوده) برای همین تنها سکهای که تو جیبش مونده رو از پنجره قطار پرت میکنه بیرون و فقط یه نخ سیگار توی کلاهش میذاره و شروع میکنه گیتار زدن.
این روزا همهش به هانس فکر میکنم و صدای پرت شدن آخرین سکه ته جیبش روی زمین.
1 556
تماشای فروشندههای مترو واقعا جالبه. یه وقتایی بعضیاشون کارتهایی رو میکنن که تا حالا نکرده بودن. یه بار توی شلوغی ساعت یک مترو، یه خانوم با کلی قلمه گل اومد تو. واقعا کنجکاو بودم بدونم چجوری میخواد به مردم کلافه و در خود فرورفته قلمه گل بفروشه.
خانومه با قلمه اومد و sales pitch خودشو شروع کرد:
خانوما این قلمهها اسمش خون سیاوشانه. میگن وقتی سیاوش کشته شد، خونش زمین ریخت و این گلها درومد. هرکی میخواد دونهای انقدر»
چند دقیقه بعد، کل فضای واگن هجوم دستهایی بود که دراز میشدن تا قلمه گل خون سیاوشان بخرن. گمونم هنوز دی تموم نشده بود.
1 556
یکی دو ماه بعد تعدیل فهمیدم همه افراد تیم حذف شدهن غیر یه نفر. اول فکر کردم بخاطر کارشه چون کارش خوب بود اما بعد معلوم شد با مدیر طلاقخاموش شرکت میخوابیده. شخصیت جالب توجهی بود. همیشه بهش میگفتم وایب اصلاحطلب میدی و انکار میکرد اما شرط میبستم نهایت آرزوش این بوده که یکی بشه مث فرناز فصیحی.
هیچ وقت دلم نخواسته جای این آدما باشم اما واقعا این حجم از انگیزهشون برا زندگی برام جالب بوده. من تو این موارد سرمو میذارم و میمیرم.
