تاکستان انگور
Ir al canal en Telegram
326
Suscriptores
+224 horas
Sin datos7 días
+3930 días
Archivo de publicaciones
من آدم امیدواری هستم. همیشه بودهام. آنقدر خوشبین و امیدوار هستم که مرتضا میگفت: اگر از اعتمادبهنفس و امیدِ رزما پرستامول بسازیم، سرطان را درمان میکند." ولی در رابطه به آبادی این سرزمین و تغییرِ -نخست خودم- نسلهای بعد، اصلن امیدوار نیستم و خودم را هم گول نمیزنم. ما هیچگاه تغییر نمیکنیم. تا بوده همین بوده. تغییرِ مردم و آبادی سرزمینِ ما زمانی ممکن است که تمام جمعیت -بدون استثنا- یکبار قتلعام شویم و دفنمان کنند و تمام آبادیِ سرزمین را هم ویران کرده به زمین زراعتی تبدیل کنند. چیزی کم، یک قرن در آن گندم بکارند و پنبه. باران ببارد و گندم بروید. باران ببارد و پنبه بروید، لاله بروید، بابونه بروید. سالهاااا و حتا قرنها بگذرد. آنقدر بگذرد که حتا استخوانهایمان به خاک تبدیل شده باشد و هیچی از ما و نسل قبل و بعدِ ما، نمانَد. بعد از آن، از گوشه و کنارِ جهان، آدمهای جدید با طرز تفکر و نگاهِ تازه به زندهگی، بیایند و اینجا خانه بسازند و تمدنِ دوباره.
اینجا چندتا اشتباه نوشتاری اس:
۱- در پارگراف نخست، جملهی آخر، نوشتهام که: "از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند..." آنجا بعد از پیش* نقطه نمیآمد خو مچم چرا آمده.
۲- در پارگراف سوم، وقتی گفتهام فلان فلان فلان ضعف/ترسها را برای دخترانمان منتقل میکنیم، برای* یادم رفته.
۳- در پاراگراف پنجم، خوارکت* نوشتهام و به زبان مردم اس. نه آن مسئلهی خواهر و خاهر و خوار.
اگر دیگه هم بود، اس دیگه.
اینجا چندتا اشتباه نوشتاری اس:
۱- در پارگراف نخست، جملهی آخر، نوشتهام که: "از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند..." آنجا بعد از پیش* نقطه نمیآمد خو مچم چرا آمده.
۲- در پارگراف سوم، وقتی گفتهام فلان فلان فلان ضعف/ترسها را برای دخترانمان منتقل میکنیم، برای* یادم رفته.
۳- در پاراگراف پنجم، خوارکت* نوشتهام و به زبان مردم اس. نه آن مسئلهی خواهر و خاهر و خوار.
اگر دیگه هم بود، اس دیگه.
کاش اینگونه نبودم!
مدتیست به این میاندیشم که کاش اینقدر سرکش نبودم! کاش دخترِ آرام و بلهقربانگو بودم! کاش میتوانستم در برابر نابرابریهایی که میبینم، سکوت کنم و کاش میتوانستم با قانون و زور کنار آمده بگویم: "سر عام اس، سر مام اس." این روزها با ادارهی مکتب به مشکل برخوردهام و کاش میتوانستم شبیه همکارهایم، سکوت کنم. کاش میشد بخاطر اینکه رفتار اداره و آدمها با من عوض نشود و سلامم را علیک بگیرند، چرخه بگیرم و بگویم: "ها سرمعلم صاحب، حق با شماست، راست میگویید، شما بزرگ ما هستید، هر چه شما بگویید ما قبول داریم." نداریم. هیچ یک از آنهایی که با من کار میکنند، از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند؛ ولی هیچکس صدای خود را نمیکشد.
چند سال قبل که بزرگان دولتی در مزار حاکم بودند، مردانی که دَور و بر من بودند، از آنها دلِ ناشاد داشتند. پشتسر خاندانش را بد دعا کرده میگفتند تمام شهرِ مزار را خورده و زیرِ سرکها را دکان و مارکیت ساخته برای خودش برداشته و نمیدانم حق مردم را میخورد و چطور میکند و چنان؛ ولی زمانیکه سریر قدرتِ آن بندهی خدا لرزان بود و مردمِ مزار از هر روستا و شهرستانِ بلخ، به مقامِ آن بزرگوار رفته حمایت خود را اعلام کرده میگفتند که در بلخ به حاکم دیگری نیاز نداریم و ایشان را میخواهیم، همین مردم روستای ما -و در رأس همان آدمهایی که جز بدی آن آدم، هیچی از زبانشان نشنیده بودم- رفتند و شعار دادند که: "شما بزرگمان هستید، نشان از جمعیت و چطور و چنان هستید، شما شهر را آباد کردهاید و مزار از برکت شما برای شهروندانش امن است و کار است و نمیدانم یک دنیا چیز میز دیگر.
حرف من چیست و چه ربطی به مسئلهی یاد شده دارد؟ ما تا چه وقت اینگونه پیش میرویم؟ تا کی شبیه تُشله (شکل درست نوشتاریاش را هم نمیدانم شکر.) اینقدر بیتعادل میمانیم؟ چرا اینقدر چرخهگیر و بلهقربانگو و ترسو هستیم؟ مگر قرار نبود نسل ما پارهکنندهی حلقهی این زنجیر باشد؟ تا چه وقت حلقههای زنجیر -همه شبیه هم- اینگونه پیوسته پیش میرود؟ از پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدر بزرگمان به ایشان، از ایشان به پدر و از پدر به ما و حالا که میبینیم، از ما هم به فرزندان مان. ترس از مردانِ سرِ کوچه و قضاوتهایشان برای ماسک نپوشیدن و بیرون رفتن و حاضرجوابی و خندیدن و سادهگی، دختران. همرنگ جماعت بودن و سیگار نکشیدن و داکتر بودن و کار کردن و یک لقمهنان آوردن از سیزده سالهگی را برای پسرانمان منتقل میکنیم. ما فقط به زبان و در ذهنمان خود را آزاد آزاد گرفته از حق حرف میزنیم و هنگام عمل، همان خرک و همان درَک است.
حرفم از کجا به کجا رفت. هی هی. میگفتم کاش میشد زمانیکه برایم میگویند مجبور هستی فلان کار را انجام بدهی اگر نه چطور میشود و چنان، از خیرِ آن موقعیت نگذرم و به زور سر خم کرده بگویم، خیر اس مجبور هستم و چاره ندارم، میکنم دیگه. کاش آن صدای درون کلهام را نشنوم که میگوید: "سکوت نکن. چهار روپیهیی که برایت میدهند، ارزش این همه منت را ندارد. برایشان بگو که اشتباه میکنند و نمیتوانی اینطور پیش بروی." کاش میشد و میتوانستم، زمانیکه بخاطر حمله و موتر و نمیدانم چه و چه حرف میزنند و منت میکنند و میگویند: "مجبور هستی فلان ساعت در فلان منطقه باشی، اگنی خودت میدانی و مشکلِ رفت و آمدت." از ترس اینکه پیاده میمانم و محل کار هم آن سوی ناکجا است و من تنها، سکوت کرده همانجا بنشینم و راه خود را گرفته در آن دشتِ خدا پیاده حرکت نکنم.
کاش کمی سربهزیر و ترسو و محتاط و دوراندیش بودم! کاش وقتی طرف در سرکوچه نشسته برایم میگوید، ماسک نداری و به برادرهایم زنگ زده میگویند: خوارکت خو پیاده و تنها فلان طرف سم کرد، مچم کجا میرفته باشد." سرِ بندر جلو رویش ایستاد شده نگویم که من خو پشت یک لقمه نان میروم، کاش تو هم آنقدر غیرت داشتی که شبیه ما مردم پشت روز و روزگار خودت بروی و اینجا نشسته زن و دختر و بچهی مردم را از صافی نگذرانی و نگرانِ آبروی برادرهای من نباشی و غمِ این را نخوری که یک مردکِ ریشدار با دوهزارِ سفید مرا تا پشت خانه رسانده و زمانیکه میرفته من طرف موتر بایبای کردهام.
کاش میتوانستم در برابر آدمها و خرابیها و بیانصافیها سکوت کنم و زبانم اینقدر سرخ نبود تا از سرِ سبزِ ما، کمازکم اندکی زردی باقی میماند و به باد نمیرفت.
#عصبانیت_و_دلخوریازعالموآدم
- من چرا اینقدر تو را دوست دارم؟
- بهخدا اگر بدانم هی.
- مگم زیاد دوستت دارم.
- بارها از خودم و تو پرسیدهام که چرا اینقدر دوستم داری.
- نمیدانم خوب، دوست داشتن که دلیل نمیخواهد.
- میخواهد بچیش. نمیتوانی بدون هیچ دلیلی یکی را اینقدر دوست داشته باشی.
- هزار و یک دلیل دارم.
- دلیلهایت را بیار.
- نمیتوانم دلیلهایم را بشمارم و مثلن بگویم، تو را بخاطر چشم و بینی و لبت دوست دارم یا بخاطر فلان ویژهگی شخصیتیات. من همه چیز تو را دوست دارم. خندهات را دوست دارم. این را دوست دارم که میدانی کدام حرف را در کجا بگویی. اینکه مرا میفهمی را دوست دارم. حرف زدنت را دوست دارم. عصبانیت و خستهگیات را دوست دارم. نگاهت به زندهگی را دوست دارم. شعر خواندن و راه رفتن و خوابیدن و سکوت و شوخیها و همه چیزت را دوست دارم. حتا وقتی امروز مژههایت را قات میکردی، دوست داشتم.
Repost from بهشت✨🌱
از پنجتا زیادتر است. حالا گفتی پنجتا اینها هستند:
دژم:
https://t.me/duzham786
دیدمه:
https://t.me/didemah
شبهای روشن:
https://t.me/hoooooooooooosna
ما هیچ ما نگاه:
https://t.me/Geetearyan
تاکستان انگور:
https://t.me/Takistan_1405
پایا
https://t.me/z_kawth34_hgj
Repost from بهشت✨🌱
از پنجتا زیادتر است. حالا گفتی پنجتا اینها هستند:
دژم:
https://t.me/duzham786
دیدمه:
https://t.me/didemah
شبهای روشن:
https://t.me/hoooooooooooosna
ما هیچ ما نگاه:
https://t.me/Geetearyan
تاکستان انگور:
https://t.me/Takistan_1405
پایا
https://t.me/z_kawth34_hgj
+4
این روزها را دوست دارم. خودم را در این روزها دوست دارم. آدمهایی را که کنارم هستند و کنارشان هستم، دوست دارم. خاطرههایی را که برای قلب و ذهنم ساختهاند، دوست دارم. خلاصه همهچیزِ این روزها را دوست دارم.
من آدم بیخیال و بیننگ نیستم، برعکس بد رقم حساس هم هستم و اندکترین بینزاکتی و کنایه و نمیدانم رفتارِ پست را میفهمم و به دل میگیرم و ناراحت میشوم. به حرمتِ حرف یک عزیز، اگر خندیدی و عقدههایت را خالی کردی، یا نمیدانم واکنشهایی را که نباید، در جاهایی که نباید، نشان دادی یا هر پاچهسبکی و ایلاخندیِ دیگر را نادیده گرفتم. یعنی سعی کردم نادیده بگیرم و با خودم بگویم: حقیر است و نمیشود با حقارت آدمها جنگید و برایشان یاد داد که چطور به احساس و افکار و زندهگی دیگران احترام گذاشت. خیر اس کلان شد یاد میگیرد که خالی کردن عقده با این رفتارها، قدیمی و کلیشه هست؛ ولی نشد که نشد و بیخی از پاچه کشیدی بچیش! من تمام اعضای کانالم را دوست دارم و کسانی را که حرمت نگهمیدارند، دوستتر؛ ولی از تو نفرت دارم. آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که من به آسانی از آدمها متنفر نمیشوم و برعکس، حتا برای کسانی که به برگی نمیارزند هم ارزش و احترام قایلم. برایت مبارک میگویم که توانستی اینقدر مورد تنفرم واقع شوی. اگر در کانال هستی و اندازهی سرِ سوزن ننگ داری، خودت گمشو و اگر از بیرون گُه میخوری.. میخوری دیگر چه بگویم؟!
بابت پست بعدی، پیش از پیش از شما عزیزانی که واقعن دوستتان دارم و عزیز هستید، معذرت میخواهم.
بعد از دو سال دیدمش. شانزده ساله بود که نامزد شد و هجده ساله بود عروسی کرد. در نوزده سالهگی مادر شد و نظر به شنیدههایم، زایمان سنگینی هم داشته. فکر میکنم از خانوادهی شوهر هم چندان طالع نکرده. امشب که به فرزندش شیر میداد، پرسیدم: با مادر بودن چطور هستی؟
گفت: مادر بودن زیباست؛ ولی زن بودن دشوار.
کدام نفر تبرِ ملا را امانت گرفته بوده و از پیشش گم شده. رفته پیش ملا گفته که اگر یک چیزی را امانت بگیری و از پیشت گم شود، چه کار میکنی؟ ملا هم گفته که در اسلام تاوان دادن جایز نیست. طرف خوشحالی کرده گفته خی قبول. باز ملا پرسیده: حالا این امانتی که گم کرده بودی، چه بود؟
مردک گفته: تبرِ خودتان بود ملا صیب.
ملا گفته: باش تو ایی حدیث طولانیست. نصف دیگهاش د صفحهی بعد میآید، بخوانم که چه گفته. صفحه را دَور داده میگوید: التَبَرُ مِنَ التَاوَان وَلَو کَانِ دُو قَاتَه.○
#حرفهایعمهام.
#شوخی
