259
Suscriptores
-724 horas
-177 días
+930 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+18
en 2 canales
agosto '26
+43
en 9 canales
Get PRO
julio '26
+65
en 7 canales
Get PRO
junio '26
+126
en 7 canales
Get PRO
mayo '26
+112
en 5 canales
Get PRO
abril '26
+55
en 4 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 18 septiembre | 0 | |||
| 17 septiembre | 0 | |||
| 16 septiembre | 0 | |||
| 15 septiembre | 0 | |||
| 14 septiembre | 0 | |||
| 13 septiembre | 0 | |||
| 12 septiembre | 0 | |||
| 11 septiembre | 0 | |||
| 10 septiembre | 0 | |||
| 09 septiembre | 0 | |||
| 08 septiembre | 0 | |||
| 07 septiembre | 0 | |||
| 06 septiembre | +16 | |||
| 05 septiembre | +1 | |||
| 04 septiembre | 0 | |||
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | 0 | |||
| 01 septiembre | +1 |
Publicaciones del Canal
Repost from N/a
وقتی ترا از دست خواهم داد بیمعنیست
تحصیل، دانش، پول، خانه، هوش، استعداد
#رامینمظهر
| 2 | 📍مزار | 60 |
| 3 | فراخوان گندمین
«تابآوری؛ پنج سال ادامهدادن»
پنج سال از آغاز رژیم طالبان گذشته است؛ پنج سالی که زنان و دختران افغانستان با محدودیتها و محرومیتهای بسیاری روبهرو بودهاند. با این همه، هرکدام از ما به شیوهای تلاش کردهایم زندهگی را ادامه بدهیم و خودمان را از فرسودهگی و ناامیدی دور نگه داریم.
فصلنامهٔ گندمین در شمارهٔ خزانی خود میخواهد روایتهایی از تابآوری زنان و دختران افغانستان در این پنج سال گردآوری کند؛ از چیزهایی که در این سالها به ما توان ادامهدادن دادهاند؛ چه در افغانستان و چه در مهاجرت.
خانواده، کتاب و مطالعه، سفر، عشق و دوستی، نوشتن، نقاشی، خیاطی، موسیقی، آشپزی و شیرینیپزی، کار، ورزش، باغبانی یا هر کار و علاقهٔ دیگری که به شما کمک کرده است این سالها را تاب بیاورید، میتواند موضوع نوشتهٔ شما باشد.
اگر مهاجرت کردهاید، میتوانید از تجربهٔ یکباره ترککردن خانه و شروع زندگی در جایی ناآشنا بنویسید؛ از آدمها، عادتها، کارها یا چیزهای کوچکی که در غربت به شما کمک کردند دوباره خودتان را پیدا کنید و ادامه بدهید. از دشواری سازگارشدن، دلتنگی برای خانه، ساختن یک زندهگی تازه یا چیزی که در میان همهٔ این تغییرات به شما احساس تعلق و توان ماندن داده است، بنویسید.
از تجربهٔ خود بنویسید؛ از یک آدم، یک کتاب، یک سفر، یک خاطره، یک عادت یا حتی کاری کوچک که در این سالها برای شما معنای بزرگی داشته است. لازم نیست روایت شما دربارهٔ تمام پنج سال باشد؛ یک خاطره یا تجربهٔ مشخص نیز میتواند بخشی از این مجموعه باشد.
شرایط ارسال:
• نوشته باید تجربهٔ شخصی خودتان و با زبان و بیان خودتان باشد.
• نوشته را در قالب فایل Word ارسال کنید.
• نام و نام خانوادگی خود را در پایان نوشته ذکر کنید. در صورت تمایل میتوانید از نام مستعار استفاده کنید.
• عکس مرتبط با نوشته، در صورت وجود، میتواند همراه آن ارسال شود.
• آخرین مهلت ارسال نوشتهها: ۱ آبان / عقرب ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
نوشتههای خود را به این نشانیها ارسال کنید:
• ایمیل: rewayat@gandomin.com
• واتساپ / تلگرام: 4917621710675+
از چیزی بنویسید که در این پنج سال، شما را به ادامهدادن واداشت؛ از چیزی که در خانه ماندن، رفتن، مهاجرت کردن یا از نو ساختن زندگی، به شما توان تابآوردن داد. نوشتههای منتخب در شمارهٔ تازهٔ گندمین منتشر خواهند شد.
منتظر روایتهای شما و شنیدن قصههای تابآوریتان هستیم! | 35 |
| 4 | هیچگاه اینقدر تهی نشده بودم
تمام سالهای این زندهگی را با «فکر کردن به همهچیز» گذراندهام. یادم نمیآید لحظهیی به چیزی فکر نکرده باشم. یادم نمیآید نیم ساعت خوابیده باشم و مطلقن سیاهی باشد و خواب نبینم. چرا اینها را میگویم؟ چون میخواهم برای هزار و نمیدانم چندمینبار بگویم که من بیرون از خودم هیچی نیستم و اینبار هم قصه، قصهی خودم هست.
هفت روز گذشت. در این هفت روز بیش از هر زمان دیگر به همهچیز فکر کردم. به خودم، به زندهگی، به رابطهها، به تاکستان و کانال جدید، به آدمها و باز به خودم و به مرگ. هرقدر پیش میروم، همهچیز در نظرم بیهودهتر جلوه میکند. حتا خواندن و نوشتن و رویاها و تاکستان و شعر و موسیقی و رفاقتها و روزمرهگیهایم. تمام چیزهایی که تا همین چند وقت پیش گمان میکردم اگر از من گرفته شوند، دیگر چیزی برایم نمیماند.
در این چند روز بهجای اینکه سعی کنم دست و پایم خوب شود، در وجودم دنبال چیزی میگشتم که نمیدانم با آن حجم از «وجود داشتن» کجا رفتهاند. خواستم حسی از حسهای آدمی را در خودم پیدا کنم. خواستم ببینم هنوز چیزی در من هست که بتواند حس کند؟ خشم، نفرت، کینه، دوستداشتن، ترس، اضطراب، نگرانی و حتا پشیمانی یا امیدواری یا هر حس دیگری که در وجود آدمیزاد هست.
حتا دنبال آدمی رفتم که به شدت مرا خشمگین میساخت و رسمن ازش نفرت دارم. بسیار فکر کردم. حرفها و کارهایش را به یاد آوردم. چیزهایی را که گفته بود، بیحرمتیهایش را.. و خلاصه همه را دوباره و دوباره مرور کردم تا شاید عصبانی شوم. چه برسد به اینکه چقدر دنبال خاطرههایی که دوستشان دارم، دویدم و جلو رویشان زانو زدم تا برایم حسی -خوب یا بد- بدهند. نشد. هیچی حس نکردم.
نه خشم بود، نه نفرت، نه اندوه و نه حتا بیتفاوتی. من فقط یک چیز ندارم و نمیدانم چه.. یک چیزی شکست و نمیدانم چه.. فکر میکنم و فکر میکنم و باز فکر میکنم و هرچه بیشتر فکر میکنم، به این «همهچیز بیمعناست» نزدیکتر میشوم. حتا نمیدانم از این هفت روز و هفتخوان چه بگویم. شاید اصلن چیزی برای گفتن نیست. حتا نوشتن هم شبیه روزهای پیش از این هفتخوان نیست. نمیدانم. شاید بیش از اندازه حس کردهام، بیش از اندازه به همهچیز معنا دادهام، بیش از اندازه احساس کردهام و حالا به جایی رسیدم که.. | 80 |
| 5 | هیچگاه اینقدر تهی نشده بودم
تمام سالهای این زندهگی را با «فکر کردن به همهچیز» گذراندهام. یادم نمیآید لحظهیی به چیزی فکر نکرده باشم. یادم نمیآید نیم ساعت خوابیده باشم و مطلقن سیاهی باشد و خواب نبینم. چرا اینها را میگویم؟ چون میخواهم برای هزار و نمیدانم چندمینبار بگویم که من بیرون از خودم هیچی نیستم و اینبار هم قصه، قصهی خودم هست.
شش روز گذشت. در این شش روز بیش از هر زمان دیگر به همهچیز فکر کردم. به خودم، به زندهگی، به رابطهها، به تاکستان و کانال جدید، به آدمها و باز به خودم و به مرگ. هرقدر پیش میروم، همهچیز در نظرم بیهودهتر جلوه میکند. حتا خواندن و نوشتن و رویاها و تاکستان و شعر و موسیقی و رفاقتها و روزمرهگیهایم. تمام چیزهایی که تا همین چند وقت پیش گمان میکردم اگر از من گرفته شوند، دیگر چیزی برایم نمیماند.
در این چند روز بهجای اینکه سعی کنم دست و پایم خوب شود، در وجودم دنبال چیزی میگشتم که نمیدانم با آن حجم از «وجود داشتن» کجا رفتهاند. خواستم حسی از حسهای آدمی را در خودم پیدا کنم. خواستم ببینم هنوز چیزی در من هست که بتواند حس کند؟ خشم، نفرت، کینه، دوستداشتن، ترس، اضطراب، نگرانی و حتا پشیمانی یا امیدواری یا هر حس دیگری که در وجود آدمیزاد هست.
من، حتا دنبال آدمی رفتم که به شدت مرا خشمگین میساخت و رسمن ازش نفرت دارم. بسیار فکر کردم. حرفها و کارهایش را به یاد آوردم. چیزهایی را که گفته بود، بیحرمتیهایش را.. و خلاصه همه را دوباره و دوباره مرور کردم تا شاید عصبانی شوم؛ چه برسد به اینکه چقدر دنبال خاطرههایی که دوستشان دارم، دویدم و جلو رویشان زانو زدم تا برایم حسی -حالا خوب یا بد- بدهند. نشد و هیچی حس نکردم.
نه خشم بود، نه نفرت، نه اندوه و نه حتا بیتفاوتی. من فقط یک چیز ندارم و نمیدانم چه.. یک چیزی شکست و نمیدانم چه.. فکر میکنم و فکر میکنم و باز فکر میکنم و هرچه بیشتر فکر میکنم، به این «همهچیز بیمعناست» نزدیکتر میشوم. حتا نمیدانم از این شش روز چه بگویم. شاید اصلن چیزی برای گفتن نیست. نیاز به گفتن نیست. نمیدانم. شاید بیش از اندازه حس کردهام، بیش از اندازه به همهچیز معنا دادهام، بیش از اندازه احساس کردهام و حالا به جایی رسیدم که.. | 1 |
| 6 | وقتی گریبانِ عدم با دستِ خلقت میدرید
وقتی ابد چشمِ تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین نازِ تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعمِ تو را با اشکهایم میچشید
من عاشقِ چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمقِ چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمانِ تو، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر
چیزی از آنسوی یقین، شاید کمی همکیشتر
آغاز و ختمِ ماجرا لمسِ تماشای تو بود
دیگر فقط تصویرِ من در مردمکهای تو بود
افشین یداللهی | 113 |
| 7 | Zahir_Howaida_Freshta_فرشته_ای_به_مثل_تو_آدم_ندیده_دنیایی_ما.m4a | 108 |
| 8 | 69650502.mp3 | 108 |
| 9 | Tolou Moein.mp3 | 109 |
| 10 | وای_آن_دل_که_بدو_از_تو_نشانی_نرسد.mp3 | 119 |
| 11 | حجابِ رویِ جانان بود و بس، این جسمِ خاکی هم
کفن بُردیم و آخر زنده گشتیم از مزارِ دل
#صائب_تبریزی | 132 |
| 12 | حجابِ رویِ جانان بود و بس، این جسمِ خاکی هم
کفن بُردیم و آخر زنده گشتیم از مزارِ دل
#صائب_تبریزی | 1 |
| 13 | تاکستان، دیگر شبیه روزهای پیش نمیشود. همهچیزش از دستم رفت، حتا اجازهی حذف کردنش. اگر دوست داشتید اینجا هستم. خوب که چه..؟! نمیدانم. | 168 |
| 14 | هیولای درونم را با کسی که دوستش داشتم آشنا کردم، آشنایی خوبی بود در اول هر دو سعی میکردند با همدیگر کنار بیایند. رفته رفته هیولای درونم هار تر و وحشی تر شد نمیدانم چرا؟ همه میگویند که در مقابل عشق هیولاها هم رام میشوند ولی اینکه چرا او وحشیتر شده بود را نمیدانستم شاید میخواست تاریکی هایش را به رخ عشق او بکشاند، شاید میخواست بفهمد آنکه ادعای عاشقی میکند چقدر تاب و تحمل تاریکی و وحشت درون آدم را دارد. وقتی آدم ها به هم دل میبازند سعی میکنند خوبترین جنبه هایشان را به هم نشان دهند ولی اینجا قضیه برعکس بود. من هر روز بهانهگیرتر، لجوجتر، حسودتر و حرفناشنوتر میشدم. بدتر از همه اینکه شکاکیت عجیبی در من بوجود آمده بود. هیولای درونم میگفت: باور نکن همهی اینها دروغ محض است. وقتی با خود دو دوتا چهارتا میکردم میپرسیدم که این را چه مرگش است؟ چرا به همه شک دارد. دیشب بالاخره گیرش آوردم و برایش گفتم چرا اینگونه میکنی. جوابش برایم تعجب آور بود. گفت من را سالها در انزوا نگهداشتی، من وحشیام و حالا تو آدمی را آوردهای که میخواهد مرا با عشقش رام کند. منی که سالها در تاریکی و وحشت بودهام دوست ندارم تسلیم عشق شوم.
حالا بنظر شما چطور میتوانم این هیولا را رام کنم؟
آیا حق با او است؟
#پارسا | 32 |
| 15 | درون سینه نگنجد، غمی که من دارم
خوش است باغم دل، عالمی که من دارم
سرشک دیده بیان کرد، ماجرای دلم
چه اعتبار؟ بر این محرمی که من دارم
از آن گلی که بروید زخاک من پیداست
ز هجر لاله رخان ماتمی که من دارم
مرا ز گریه چه حاصل؟ که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم
بیا و بر دل من رحم کن، که از تنگی
در او قرار نگیرد غمی که من دارم
#علی_اشتری | 51 |
| 16 | #کاظم_بهمنی | 49 |
| 17 | می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم | 49 |
| 18 | توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت | 49 |
| 19 | روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم | 48 |
| 20 | ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است | 49 |
