es
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Ir al canal en Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
302
Suscriptores
-224 horas
-57 días
+2130 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+49
en 4 canales
junio '26
+241
en 5 canales
Get PRO
mayo '260
en 6 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+60
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
27 julio+2
26 julio0
25 julio+1
24 julio0
23 julio0
22 julio0
21 julio0
20 julio+1
19 julio0
18 julio+1
17 julio0
16 julio+1
15 julio+2
14 julio+1
13 julio+8
12 julio+10
11 julio+11
10 julio0
09 julio0
08 julio0
07 julio0
06 julio0
05 julio+5
04 julio0
03 julio+4
02 julio0
01 julio+2
Publicaciones del Canal
آنچه پشت اشک‌های او بود شک به این مسئله بود که اگر روزی از لبه دنیا بلغزد و بیفتد، غیابش کسی را بیشتر از یک دقیقه به خود مشغول نمی‌کند.

2
زن بودن اگر آزادی نباشد، درد است، و اگر فهم نباشد، زخم است و اگر حمایت نباشد، تنهایی است.
50
3
گفت مرنج و مرنجان این خلاصه همه دین‌ست.
49
4
خوب اینا ره مه برای اینکه فضای اینجا کمی عوض شود و همیشه از درد و رنج نگویم مینویسم تا همه با هم بخندیم. حالا اینکه بعضی ها در ناشناس گفتن که خیلی لهجه شما ره دوست و همیشه با همین لهجه نوشته کو و امثالش... برای تان ترجمه میکنم😁 مونه: میکنه قنجیغی شی: همرایش مونوم: میکنم بچی: بچیم موخوروم: می خورم قوقری: قورباغه قونغوص: هم یک نوع جانور استه نه نه جانور نه حشره است فکر کنم نام علمی اش را یاد ندارم هرکس یاد داشت در کمنت بنویسه ☺️
57
5
یکی از فامیل های نزدیک ما د نیوزلند زندگی مونه امروز مادرش آمده بود خانه ما و بریم گفت اگه انترنیت داری به بوله خو زنگ بزن یک چند دقعه قصه کنم قنچیغی شی... در حال گپ زدن مخاطبش از آنجا گفت مادر جان کارایته جور مونوم حداقل یک ماه یا نیم ماه بیا اینجه هم موره منگیرنی هم ای کشوره... میگه نه نه اووو بچی شمو که رافتین بسه. مه نان خشک موخوروم مره تیر قوقری موقری قونغوص مونغوص خوردو🤣😅
74
6
انیمیشن کوکو را دیده‌اید؟ همان انیمیشنی که بر اساس یک جشن ملی در مکزیک به نام «روز مردگان» ساخته و پرداخته شده است و داستان پسرکی به نام میگوئل را بیان می‌کند که آرزو دارد روزی موسیقی دان بزرگی شود اما مادربزگش به شدت با آن امر مخالف است (ظاهراً در سنین جوانی یک موسیقی دان مخ مادربزرگ را زده و بعد فرار کرده بود و حالا میگوئل فلک‌زده باید تاوان آن ماجرا را پرداخت کند) میگوئل مخفیانه به نواختن گیتار می‌پردازد و این مهارت خودش را از خانواده پنهان می‌کند. او با دیدن یک عکس قدیمی خانوادگی کشف می کند که نوه نوازنده معروف ارنستو دلاکروز است و به مقبره او رفته و گیتارش را برای اجرای یک نمایش بر می‌دارد. اما او با برداشتن گیتار طلسم شده و وارد سرزمین مردگان می‌شود. میگوئل متوجه می شود که باید قبل از طلوع آفتاب به دنیای زندگان بازگردد و اگر در این کار موفق نشود برای همیشه در سرزمین مردگان باقی خواهد ماند... حالا شما اگر تا هنوز این شاهکار سینمایی را ندیده‌اید بروید و تماشایش کنید. من از یک زاویه دیگر می‌خواهم به این فیلم نگاه کنم. بر اساس باوری که در این فیلم به آن پرداخته شده مردگان در دنیای خود شان مادامی که اقارب و خویشاوندان و دوستان شان از آن ها یاد می‌کنند زنده استند و شاد و شنگول اما روزی که دیگر هیچ‌کس از آن ها یاد نکند، به طور ابدی محو خواهند شد. با خودم فکر می‌کنم وقتی ما به آن دنیای کذایی مردگان برویم چند روز، چند هفته و چند ماه و سال طول خواهد کشید تا آن شمع وجود ما برای همیشه خاموش شود؟ آیا کسی را داریم که بعد مردن حداقل چهار‌ پنج سالی آن شمع را روشن نگهدارد؟ اگر داریم الان که استیم چقدر هوای همان یک نفر را داریم؟
82
7
و خودش مگر نگفت اقرا؟ مگر این حرف قید زمان و مکان و تبعیض دارد؟ معاویه: قوی تر از شمشیر علی سراغ داری؟ عمر عاص: بله جهل مردم، جهل مردم امان از ذهن های کور، سنت ها و هنجار های ناشی شده از جهل. آخ که این کشور برای آبادی چقدر دور تبعید شده. درد یعنی اینکه چقدر دچار افراط و تفریط هستیم... و دیگر هیچ!
96
8
ایتو خبرا ره که میخانم کم میمانه زاره ترق شوم🤣 هرچند به ما چی.. خو ولی به شمام هم تبریک که هم وطن ما پس بخت شد😁
ایتو خبرا ره که میخانم کم میمانه زاره ترق شوم🤣 هرچند به ما چی.. خو ولی به شمام هم تبریک که هم وطن ما پس بخت شد😁
61
9
اصلا بری پشک نام بچگانه اصلا نمیایه مثلا چه معنی میته که نام پشک شان ره قادر و خدابخش میمانن😂 از ناز صدا بزنید ملیکیم، پرنسسم، شادختم... قادر و خداد و صلاح الدین هم از ناز صدا زدن استه شما ره خدا😁
53
10
به نظرم باید نام شه میگذاشتن اسکندر مقدونی یا یعقوب لیث صفاری بیشر بریش میامد از صلاح الدین کده نه؟ 🫪
54
11
میگه بخاطر که صلاح و مصلحت، دزدی ، دینداری و بی دینی پشک های دیگه دست اش است ما از ناز صلاح دین میگیم بریش🤣
58
12
پشک همسایه مان صلاح الدین نام داره 😅
62
13
+1
Sin texto...
127
14
Sin texto...
225
15
کلمات، بهترین درمانگر و اگر هم بخواهند کشنده ترین سلاح خواهند بود.
131
16
پشتِ محکم ترین شخصیت ها، صدای خُرد شدن استخونِ های تجربه می..
14
17
عزیز من! غم نرفت ، یکبار با قلمی بازگشت و کتاب شد؛ باری دگر، بومی شد و نقاشان را فرا خواند. باری، در سکوتِ نت ها آواز شد. در خستگیِ ورزشکار و مشتهایش، انگیزه شد و گاه بر صحنه تاخت و در نقش‌آفرینیِ بازیگران جان گرفت. او استادِ تغییر چهره است اره عزیز جان.
134
18
دوستی نوشته:«میدانم شرایط تان در افغانستان سخت است، ولی عادت می‌کنی.» اما من از همین می‌ترسم! از روزی که سختی، ظلم و بی‌عدالتی آن‌قدر تکرار شوند که دیگر درد نداشته باشند. عادی شدن یعنی آن‌قدر با شرایط نکبت‌بارت سازگار شوی که رفته‌رفته باور کنی سهمت از زندگی همین بوده و بس. لیاقت‌هایت را فراموش کرده و در نهایت می‌بینی به جای شکستنِ میله‌های قفس، از پرواز کردن دست کشیده‌ای. بنابراین من کسی نیستم که عادت کند، به هیچ‌وجه.
136
19
*کتاب چهره‌ی غمگین من* (اثری  بی نظیر و ستودنی از هاینریش بل، نویسنده آلمانی) راوی مرد جوانی است که تازه از زندان آزاد شده است و اکنون در ساحل بندری متروک سرگرم تماشای کاکایی هاست. ناگهان دستی از پشت روی شانه اش قرارمی گیرد - با من بیایید! صاحب صدا پاسبانی است با قیافه جدی، به گاو وحشی می ماند که سالهاست جز قانون نشخوار نکرده است.! جوان می پرسد: - دلیل بازداشت من چیست؟ پاسبان خیلی کوتاه جواب می دهد: - *«قیافه غمگین شما»*، *طبق قانون شما موظفید که احساس خوشبختی کنید.!!* پاسبان مرد جوان را به پاسگاه می برد و بازجویی آغاز  می شود. او را تا حد مرگ کتک می زنند و بعد *به جرم داشتن قیافه غمگین* به ده سال زندان محکوم اش می کنند. همچنانکه پیش از آن *به دلیل داشتن چهره ای بشاش* به پنج سال زندان محکوم شده بود.!! داستانی گزنده بر ضد یک رژیم تمامیت خواه و توتالیتر، رژیمی که بی شرمانه در تمام شئونات زندگی شهروندان و در روابط خصوصی افراد جامعه دخالت می کند. پاسبان نماد چنین رژیم هایی است. پاسبانی که کاری ندارد آیا قوانین درست هستند یا نه. بلکه وظیفه او تنها اجرای بی چون و چرای قوانین است. مامور است و معذور! دراین داستان همه شهروندان باید قانون را مو به مو اجرا کنند. هر کس مخالف باشد خوک خیانتکار نامیده می شود و بی درنگ سروکارش با قانون می افتد.! اگر سری ازمیان سرها بلند کند باید آن را سرکوب کرد. منتقد جایی درچنین نظام هایی ندارد. همه باید بترسند، چون زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.!! *هاینریش بل* می پرسد: در چنین جامعه ای که انسان را زمانی به دلیل چهره غمگین و زمانی دیگر به علت بشاش بودن محکوم می کنند *تکلیف شهروند بیچاره چیست؟* و خود پاسخی دردناک می دهد: «باید کوشید که اصلاً چهره ای نداشت»!! این است که در نظام های تمامیت خواه *افراد همیشه با دروغ و ریا و با ماسک زدن بر چهره، مبتلای چندشخصیتی می شوند. چند چهره اند و بی صفت!* هیچ وقت نمی توان آنها را متمایز و متفاوت دید. چون *رمه سازی و ترویج گله منشی*، یکی از اصول بنیادین چنین سیستم هایی است. می توان بسی بیش از اینها از هاینریش بل آموخت. می توان یاد گرفت که چگونه در جامعه بی صفت و چندچهره که همه نقاب زده اند ازخود مراقبت کرد. به قول *میشل فوکو*، می توان *حمایت از خود را جایگزین حفاظت از خود کرد.* اصالت انسانی را پاس داشت و هرزه نرفت. می توان از *برشت* هم یاد کرد. نمایشنامه گالیله را در سال هزار و نهصد و سی و هشت به پایان رساند. در این اثر ماندگار پرسشی را پیش می کشد: *مسئولیت طبقه روشنفکر در روزگاری که ستم حکم می راند چیست؟؟* پاسخ برشت این است: *حقیقت را اشاعه دادن.* اما در دورانی که ترس بر همه جا مستولی است از چه راهی می توان حقیقت را اشاعه داد؟ برشت جواب می دهد: «از هر راهی که میسر باشد. حتی از طریق غیر قانونی!! وفاداری به خویشتن، حمایت از خود، پایبندی به حقیقت، حفظ صدای خود به شیوه آلبرکامو.!! دلیل فلاکت و بیچارگی مردمان این است که به آرامی به ظالم عادت کرده و تن میدهند به نوعی مرگ تدریجی!
134
20
راستی یادم رفت یک چیز دیگری را به شما بگویم این طرف وآن طرف پریدن آن گنجشک که چوچه اش از دیوار آویزان شده بود. مرا به یاد آن زن همسایه مان می اندازد که دوسال پیش وقتی دخترش را مولوی طالب به زور با خودش برد..پایین و بالای کوچه میدوید و به سر و صورت اش میزد و می گفت: از برای خدا یک نفر بیاید و به داد ما برسد. دخترم ره ای بی دینا میبرند. ولی هیچ کس حتی از خانه هایشان نیز بور نشد و آن روز آن طالب با عسکر هایش دختر او را با خود برد بعد ها مردم بین خودشان میگفتن که آن مولوی از آن دختر خوشش آمده بود و او را با خود بورده و بعد چند وقتی یک لک افغانی به مادرش داده بوده... نمیدانم. ولی من چند روز پیش آن دختر را با همان مولوی طالب دیدم که از موتر پیاده شد سه تا بچه قد و نیم قد نیز همرایشان بود. نمیدانم زندگی اش چطور هست ولی میدانم برای یک دختر 17 ساله داشتن سه تا بچه، یک شوهری که چهار برابر سنش باشد زیاد هم تعریفی نیست جدا از مسایل دیگر... و ما نیز هرگز همسایه های خوبی برایش نبودیم.
145